کلمات جدید


قبلش

قبلش. [ ق َ ب َل ْ ل َ ] (ع اِ) سر نره. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || نره. (منتهی الارب ). [ ق َ ل َ ] به ضبط اقرب الموارد.

قبلتین

قبلتین. [ ق ِ ل َ ت َ ] (اِخ ) تثنیه ٔ قِبْلة. دو قبله. مکه ٔ معظمه و بیت المقدس. (آنندراج ). || مسجدالحرام و مسجد اقصی. (ناظم الاطباء).

قبلای قاآن

قبلای قاآن. [ ق ُ ] (اِخ ) (قوبیلای قاآن ) ابن تولی خان پادشاه چهارم ازخانان قراقرم و کلوران است. وی به سال 658 هَ.ق. بر تخت شاهی نشست. در روزگار او آشفتگی و هرج و مرج در دستگاه حکومت راه یافت و می...

قبلاء

قبلاء. [ ق َ ] (ع ص ) مؤنث اقبل. گویند: امراءة قبلاء؛ زن کج چشم چندان که گوئی بسوی بینی خود نگاه میکند. شاة قبلاء؛ گوسپندی که سرونش بر روی وی خمیده باشد. (ناظم الاطباء). ج ، قُبل. (ناظم الاطباء).

قبل آباد

قبل آباد. [ ق ُ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان شیراز. در 15000 گزی جنوب خاور شیراز و کنار راه فرعی شیراز به خرچول واقع و موقع جغرافیایی آن جلگه و معتدل و مالاریائی است. 280...

قبک آب

قبک آب.[ ق ُب ْ ب َ ک ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) حباب. (آنندراج ). || جل وزغ و طحلب. (ناظم الاطباء).

قبقین

قبقین. [ ] (اِخ ) (طائفه ٔ...) از فرزندان بوقون قبقی بن آلانقوا هستند. آلانقوا درآوردن فرزندان ، داستان افسانه ای دارد که برای دانستن آن رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 12 شود.

قبق کتک

قبق کتک. [ ق َ ک َ ] (ترکی ، صوت مرکب ) کلمه ٔ فعل است یعنی ملتفت باش ، مواظب باش که مهمان می آید. (ناظم الاطباء). قَبق گُرگ. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس ).

قبقبه

قبقبة. [ ق َ ق َ ب َ ] (ع اِ صوت ) بانگ دندان گشن. || آواز شکم اسب و شیر. || (مص ) غریدن و خروشیدن. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || بانگ کردن شتر. (منتهی الارب ). || گول گردیدن. (آنندراج ) (منتهی الا...

قبقب

قبقب. [ ق َ ق َ ] (ع اِ) شکم. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).قبقب. [ ق ِ ق ِ ] (ع اِ) صدف دریائی. (منتهی الارب ) (آنندراج ). قسمی از صدف دریائی. (ناظم الاطباء).

قبقاب

قبقاب. [ ق َ ] (ع ص ، اِ) نیک دروغ گوی. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مرد بسیارسخن یا بیهوده گوی. || شتر غرنده و جوشان و خروشان. || کس زن. || کس فراخ بسیارآب. || نعل چوبین. || مهره ای که بدان جامه ...

قبق

قبق. [ ق َ ب َ ] (ترکی ، اِ) دارکدو. و آن را برجاس نیز مینامند. (از بهار عجم ) : ای از خجل کل طویل احمق طفلان مناره را قدت داد سبق زان قامت افراخته آویخته شدنه دبه ٔ چرخ چون کدوئی ز قبق.میرالهی ه...

قبغلوجه

قبغلوجه. [ ق َ ب َ ج ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان میرده بخش مرکزی شهرستان سقز. واقع در 42000 گزی جنوب باختری سقز و 11500 گزی باختر شوسه ٔ سقز به بانه. موقع جغرافیائی آن کوهستانی ، سردسیر و سکنه ٔ آن 30...

قبغلو

قبغلو. [ ق َ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان میرده بخش مرکزی شهرستان سقز. واقع در 15000 گزی جنوب باختری سقز و 3000گزی جنوب شوسه ٔ سقز به بانه. موقع جغرافیایی آن کوهستانی ، سردسیر. سکنه ٔ آن 500 تن است. ...

قبعین

قبعین. [ ] (اِخ ) (سلیم...) از نویسندگان عصری و دارنده ٔ مجلةالاخاء قاهره است. او راست : 1 - انجیل تولستوی و دیانته. این کتاب را از روسی به عربی برگردانده و در چاپخانه ٔ الاخویةالمصریة به سال 1904 ...

قبعه

قبعة. [ ق َ ع َ ] (ع اِ) مرغکی است خردتر از گنجشگ که پیوسته نزدیک سوراخ موش باشد و چون از چیزی ترسد در آن سوراخ رود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). در اقرب الموارد قُبُعَة ضبط شده.قبعة. [ ق ُ ب َ ع َ ]...

قبعله

قبعلة. [ ق َ ع َ ل َ ] (ع اِمص ) پیش درآمدگی پای بر پای دیگر. || دوری میان دو شتالنگ. || رفتاری با سستی و ضعف. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || رفتاری که گویا خاک رابا قدم برمیدارد. (از...

قبعرور

قبعرور. [ ق َ ب َ ] (ع اِ) خرمای ردی ّ هیچ کاره. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

قبعثی

قبعثی. [ ق َ ب َ ثا ] (ع ص ) مرد کلان پای. || شتر بزرگ سپل. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

قبعثری

قبعثری. [ ق َ ب َ ث َ را ] (ع ص ) شتر بزرگ جثه. || شتربچه ٔ لاغر. || مرد بزرگ جثه ٔ درشت اندام. ج ، قباعث. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). الف قبعثری ̍ نه برای تأنیث است و نه برای الحاق بلکه قسم ثا...

قبعثر

قبعثر. [ ق َ ب َ ث َ ] (ع ص ) مردبزرگ خلقت. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

قبعثاه

قبعثاة. [ ق َ ب َ ] (ع ص ) تأنیث قبعثی. زن کلان پای. || ماده شتر بزرگ سپل. || فنج ماده. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فنج مار خانگی است.

قبع

قبع. [ ق ُ ] (ع اِ) کرنای و بوق. (منتهی الارب ).قبع. [ ق َ ] (ع مص ) قِباع. بینی فشاندن خوک. || تاسه افتادن ، گویند: قبع الرجل قبعاً؛ تاسه افتاد او را. || قَبَعَ المَزادةَ، دهان توشه دان به درون نو...

قبطیه

قبطیة. [ ق ِطی ی َ ] (ص نسبی ) تأنیث قبطی. رجوع به قبطی شود.قبطیة. [ ق ِ طی ی َ ] (اِخ ) (ماریه ٔ...) دختر شمعون مادر ابراهیم سریه ٔ آن حضرت صلی اﷲ علیه و سلم است. (منتهی الارب ).قبطیة. [ ق ُ / ق ...

قبطریه

قبطریة. [ ق ُ طُ ری ْ ی َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قبطر. (منتهی الارب ).قبطریة. [ ق ُ طُ ری ْ ی َ ] (ع اِ) جامه ٔ کتان سپید. (منتهی الارب ).

قبط

قبط. [ ق َ ](ع مص ) به دست فراهم آوردن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). و فعل آن از باب نصر است. (منتهی الارب ).قبط. [ ق ِ ] (اِخ ) گروهی از مردم مصر. (منتهی الارب ). گروهی از مردم مصر که آباء و...

قبضیت

قبضیت. [ ق َ ضی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) گرفتگی. || انقباض. || ترنجیدگی و زمختی. || خشکی. (ناظم الاطباء).

قبضی

قبضی. [ ق ِ ب ِض ْ ضا ] (ع اِمص ) نوعی از دویدگی. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).قبضی. [ ق َ ضی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قبض و آن خاندانی است از رعین. (سمعانی ).قبضی. [ ق َ ضی ی ] (اِخ ) زیادبن تمر...

پر بازدید‎های هفته


جخ

جخ. [ ج َ ] (ص ) جنگجوی ستیزه کار را گویند. (برهان ).جنگجو. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). || (اِ) ستیزه. (انجمن آرای ناصری ). ستیز. (آنندراج ).- جخ جخی : فلانی جخ جخی است ؛ مراد از آن جنگی است.||...

ساکر

ساکر. [ ک ِ ] (ع ص ) ساکن. (قطر المحیط). آرمیده ٔ بی باد. (ناظم الاطباء).- لیل ساکر ؛ شب ساکن که در آن باد نیست. و رجوع به ساکرة شود.ساکر. (اِ) بحر در اصطلاح هندوان و «سمدر» بهمین معنی است. (مالل...

دلخ

دلخ. [ دَ ل َ ] (ع مص ) فربه گردیدن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پر و مملوشدن ظرف بطوری که لبریز گردد. (از اقرب الموارد).دلخ. [ دَ ل َ ] (ع اِ) فربهی. (منتهی الارب ).دلخ. [ دَ ل ِ ] (ع ص )...

انباق

انباق. [اَم ْ ] (اِ) دیوث. (ناظم الاطباء). سر دیوثان. رئیس دیوثان. (فرهنگ شعوری ج 1 ورق 113 الف ) : همیشه دست بخیر باشدت بوفاق بکارساز مجردان شوی انباق (کذا).عبید زاکانی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 113...

توفه

توفة. [ ت َ ف َ ] (ع اِ) لغزش و خطا. یقال : طلب علی توفة.ج ، توفات. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).توفة. [ ف َ ] (ع اِ) مافیه توفة و لاتافة؛ نیست در آن عیب یا زیادتی یا حاجت یا درنگ و کاه...

زارچ

زارچ. (اِخ )یکی از چند پاره دهی است که بدست امیرمبارزالدین و نزدیکان او در یزد ساخته شده است. (تاریخ عصر حافظ تألیف دکتر غنی از تاریخ جدید یزد چ یزد). در فرهنگ جغرافیائی آمده : دیهی است از دهستان ...

فسل

فسل. [ ف َ ] (ع اِ) شاخ انگور نشاندنی. (منتهی الارب ). شاخه ٔ رز که برای نشاندن بریده شده. (از اقرب الموارد). || (ص ) مرد فرومایه ٔ ناکس و بیمروت. ج ، افسل ، فسال ، فُسل ، فسول ، فسولة، فسلاء. || (...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. و...

جولق

جولق. [ ج َ / جُو ل َ ] (اِ) درختی است خاردار غیر دار شیسعان. (منتهی الارب ). دار شیشعان. (فرهنگ فارسی معین ).جولق. [ ج َ / جُو ل ِ ] (اِ) جولَق. (برهان ) رجوع به جولق و جولخ شود.جولق. [ ل َ ] (اِ)...

فشو

فشو. [ ف َش ْوْ /ف ُ ش ُوو ] (ع مص ) آشکار و پراکنده گردیدن خبر و فضل. (منتهی الارب ). انتشار ذکر و خبر و فضل کسی. (از اقرب الموارد). آشکار شدن خبر. (مصادراللغه ٔ زوزنی ).

پر بازدیدترین کلمات


اشیح

اشیح. [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) قلعه ایست به یمن. (منتهی الارب ). قلعه ٔبلند محکمی است در کوههای یمن. (مراصد). دژ استواری بود در یمن در قله ٔ کوهی بسیار بلند. (از قاموس الاعلام ترکی ). نام حصن بسیار بلن...

امجال

امجال. [ اِ ] (ع مص ) آبله افتادن و شوخ بستن دست از کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شوخگین و آبله ناک گردانیدن کار دست را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آبله دار شدن دست ...

افاحیص

افاحیص. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ اُفحوص ، خانه ٔ سنگ خوار. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ افحوص ، یعنی جائی که مرغ سنگ خوار خاک آن را دور کند تا در آن تخم کند. (از اقرب الموارد).افاحیص. [ اَ ] (اِخ...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. و...

آب

آب. (اِ) (اوستائی آپ ap، سانسکریت آپ َ apa، پارسی باستانی آپی api، پهلوی آپ ap) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. و آن یکی از چهار عنصر قدماست و به عربی آن...

امرص

امرص. [ اَ رَ ] (ع ص ) ژفگن (چرکین ). (مصادر زوزنی ). در مصادر زوزنی چ تقی بینش این لغت نیست در ص 203 همین کتاب غمص راژفگن شدن معنی کرده است در اقرب المواردو منتهی الارب در معانی مرص معنی مناسبی پی...

آآر

آآر. (اِخ ) رودخانه ای است در سویس که از گردنه ٔ «گِرمَسل » سرچشمه گیرد و «برن » و «سُلور» را آبیاری کند و با «روس » و «لیما» و «تی یِل » یکی شده به رود رَن ریزد. طول آن 280 هزار گز.

زارچ

زارچ. (اِخ )یکی از چند پاره دهی است که بدست امیرمبارزالدین و نزدیکان او در یزد ساخته شده است. (تاریخ عصر حافظ تألیف دکتر غنی از تاریخ جدید یزد چ یزد). در فرهنگ جغرافیائی آمده : دیهی است از دهستان ...

صیم

صیم. [ صی ی َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صائم. (منتهی الارب ). رجوع به صائم شود.صیم. [ صی ی َ ] (ع ص ) سخت و استوار توانای گرداندام. (منتهی الارب ).صیم. [ ص ُی ْ ی َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صائم. (منتهی الارب ). رج...

ازه

ازت. [ اَ زُ ] (فرانسوی ، اِ) (از یونانی ، مرکب از ((اَ))، حرف نفی + زُئه ، حیات ) دمی باشد بسیط و بیرنگ و بی بو و بی طعم. چهارخمس ترکیب هوا از ازت است. یک لیتر ازت 1/258 گرم وزن دارد و وزن مخص...