کلمات جدید


خورگاه

خورگاه. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) بنائی که آفتاب گیر باشد برای زمستان. آفتاب رو. برآفتاب. خورتاب. (یادداشت مؤلف ) : وقت منظر شد و وقت نظر خورگاه است دست تابستان از روی زمین کوتاه است.منوچهری.

خورشیدنور

خورشیدنور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) نور خورشید. آفتاب. ضوءالشمس. (یادداشت مؤلف ) : چنان زی با رخ خورشیدنورش که پیش از نان نیفتی در تنورش.نظامی.

خورشیدن

خورشیدن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص ) جمع کردن. گرد آوردن. فراهم کردن. || شایستن. سزاوار شدن. مناسب شدن. || موافق اتفاق افتادن. || حمل کردن توشه و ذخیره. || ترکیدن لبها از گرما. (ناظم الاطباء).

خورشیدمآثر

خورشیدمآثر. [ خوَرْ / خُرْ م َ ث ِ ] (ص مرکب ) خورشیداثر. دارای آثار خورشید. فیاض. نوربخش. فیض رسان. بخشنده : توجه خورشیدمآثر اوست. (حبیب السیر ج 3 ص 1).

خورشیدگون

خورشیدگون. [ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) خورشیدفام. خورشیدمانند. همانند خورشید. روشن و تابان. درخشان : بزرین عمود و بزرین کمرزمین کرده خورشیدگون سربسر.فردوسی. || افروخته رخ از شادی : بدادش بسی پند و ب...

خورشیدکلا

خورشیدکلا. [ خُرْ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کلباد بخش بهشهر شهرستان ساری ، بین شوسه و راه آهن. این دهکده در دشت قرار دارد، با آب و هوای معتدل و مرطوب و 660 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن بر...

خورشیدفش

خورشیدفش. [ خوَرْ / خُرْ ف َ ] (ص مرکب ) آفتاب مانند. خورشیدگون. بکردار آفتاب. خورشیدسان. کنایه از زیبا. خوبروی. صاحب جمال و کمال : کنیزک بفرمای تا پنج شش بیارند با زیب و خورشیدفش.فردوسی.بدو گفت کا...

خورشیدسواران

خورشیدسواران. [ خوَرْ / خُرْ س َ ] (اِ مرکب ) سحرخیزان. شب بیداران. عیسی رتبگان. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع) : سایه ٔ خورشیدسواران طلب رنج خود و راحت یاران طلب.نظامی.|| فرشتگان. (برهان قاطع)(...

خورشیدزرد

خورشیدزرد. [ خوَرْ / خُرْ زَ ] (ص مرکب ) آفتاب زرد. تنگ غروب. نزدیک به فروشدن آفتاب. آخرهای روز که رنگ خورشید از سفیدی بزردی می زند : بیامد بهنگام خورشیدزردفروکوفت ناگاه کوس نبرد.اسدی (گرشاسبنامه ).

خورشیدرخش

خورشیدرخش. [خوَرْ / خُرْ، رَ ] (ص مرکب ) عالی مرتبه. آنکه اسب چون خورشید دارد. کنایه از مرد بلندمقام : خسرو اقلیم بخش تاج ستان ملوک رستم خورشیدرخش باج ستان ملوک.خاقانی.

پر بازدید‎های هفته


ارداشس

ارداشس. [ اَ ش ِ ] (اِخ ) بزبان ارمنی اردشیر (ارتخشیر، ارته خشثره ) را ارداشس گفته اند و چند تن از بزرگان ارمنستان بدین نام خوانده شده اند از آن جمله : ارداشس (برومی : آرتاکسیاس ) پسر ارتاواسد. روم...

ارینی

ارینی. [ ] (اِخ ) (هیکل...) ابن ابی اصیبعه در ذیل ترجمه ٔ جالینوس از قول او نقل کند: ففی هذا الزمان جمعت کل ما جمعته من المعلمین و ماکنت استنبطته و فحصت عن اشیاء کثیرة و وضعت کتباً کثیرة لأروض بها...

ازاذمرد

ازاذمرد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الهربذ. قیل لازاذمردبن الهربذ حین احتضر: ما حالک ؟ فقال : ما حال من یرید سفراً بعیداً بلا زاد، و ینزل ُ حفرةً من الارض موحشة بلامؤنس ، و یقدم علی ملک جبار قد قدّم ال...

امام

امام موقعیت رهبری اسلامی است.• «از امام و راهنما، مساوات و عدالت خواسته شده است؛ اگر سخنی گفت راست باشد، اگر حُکم نمود عادل باشد، و نسبت به وعده هایش وفا نماید.» الدّرّة الباهرة، ص ۳۷ -> علی رضا• ...

پر بازدیدترین کلمات


آب

به آنچه آب نامیده شود، هر چند به طور مَجاز آب گفته می شود.افزودن بخش دوم شناسه بدین جهت است که اطلاق آب بر مثل آب مضاف (آب مضاف) به نحو مجاز است. از آب، در بابهای طهارت، اطعمه و اشربه و احیاء موات ...