کلمات جدید


متفلل

متفلل. [ م ُ ت َ ف َل ْ ل ِ ] (ع ص ) تیغ و کارد ومانند آن که رخنه دار شود و خفته باشد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کارد و شمشیر شکسته و دندانه دندانه شده. (ناظم الاطباء). || لشک...

متفلک

متفلک. [ م ُ ت َ ف َل ْ ل ِ ] (ع ص ) گرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گرد و دایره ای. (ناظم الاطباء). || دختری که پستان او گرد شود. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

متفلق

متفلق. [ م ُ ت َ ف َل ْ ل ِ ] (ع ص ) شیر ترش و پاره پاره شده. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیض متفلق ، تخم مرغ پاره پاره شده.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به تفلق شود.

متفلع

متفلع. [ م ُ ت َ ف َل ْ ل ِ ] (ع ص ) شکافته و بریده شونده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). متفلق. شکافته شده. (ناظم الاطباء). || پای ترکیده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). و رجوع به ...

متفلسف

متفلسف. [ م ُ ت َ ف َ س ِ ] (ع ص ) مدعی فلسفه. فلسفی. که دعوی فیلسوفی کند. که فیلسوفی بخود بندد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || فلسفه دان. عالم به فلسفه. حکیم : کان مجلس یوحنا ابن ماسویة اعمر مجلس...

متفلج

متفلج. [ م ُ ت َ ف َل ْ ل ِ ] (ع ص ) پای کفته. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). کفته و ترکیده پای. (ناظم الاطباء).

متفلت

متفلت. [ م ُ ت َ ف َل ْ ل ِ ] (ع ص ) رهائی یافته و آزاد کرده و آزاد و رستگار. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).

متفل

متفل. [ م ُ ف ِ ](ع ص ) بوی ناک کننده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنچه سبب شود مر بوی بد و ناپسند را. (ناظم الاطباء).

متفکه

متفکه. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِه ْ ] (ع ص ) به شگفت آینده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). متعجب و آشفته و حیران و نادم و پشیمان. (ناظم الاطباء).

متفکن

متفکن. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ ] (ع ص ) پشیمان شونده و دریغ خورنده. (آنندراج ). نادم و متأسف و پشیمان و مهموم و مغموم. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

متفککه

متفککة. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ ک َ ] (ع ص ) اسب ماده ٔ گشن خواه. (از منتهی الارب ). مادیان آرزومند نر. (ناظم الاطباء). و رجوع به تفکک شود.

متفکک

متفکک. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ ] (ع ص ) کم زور شده بواسطه ٔ حمق و دیوانگی.(ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). و رجوع به تفکک شود.

متفکره

متفکرة. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ رَ ] (ع ص ) تأنیث متفکر.- قوه ٔ متفکره ؛ قوه ای را گویند که شخص در ذهن خود بدان قوه ترتیب اموری دهد جهت رسیدن به مقصود و سنباد نیز گویند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تف...

متفقین

متفقین. [ م ُت ْ ت َ ف ِ ] (اِخ ) در جنگ جهانی اول و دوم به کشورهای انگلستان و فرانسه و آمریکا و دیگر کشورهایی گفته می شد که با آلمان و یاران او می جنگیدند. مقابل متحدین (در جنگ اول ) و مقابل محو...

متفقهه

متفقهه. [ م ُ ت َ ف َق ْ ق ِهَْ ] (ع ص ، اِ) ج ِ متفقه. متقثهین : فواید و عواید آن خیر به عامه ٔ علما و متفقهه برسیده (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 441).

متفقره

متفقرة. [ م ُ ت َ ف َق ْ ق ِ رَ ] (ع ص ) ارض متفقرة؛ زمینی که دارای چاه و گودال بسیار باشد. (ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.

متفقر

متفقر. [ م ُ ت َ ف َق ْ ق ِ ] (ع ص ) ارض متفقر؛ زمینی بسیار چاه. بسیارگو. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ملکی که دارای مغاک و گودال و خندق و رخنه باشد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ورجوع به ما...

متفقد

متفقد. [ م ُ ت َ ف َق ْ ق ِ ] (ع ص ) گم شده را جوینده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). جوینده ٔ گم شده.(ناظم الاطباء). || گم کننده ٔ چیزی. (ناظم الاطباء). || محروم و بی نصیب. || دلجویی کننده و غم خوا...

متفقح

متفقح. [ م ُ ت َ ف َق ْ ق ِ ] (ع ص ) آماده ٔ بدی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج )(ناظم الاطباء). || گل گشاده و شکفته. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). گل شکفته. (ناظم الاطباء).

متفغم

متفغم. [ م ُ ت َ ف َغ ْ غ ِ ] (ع ص ) گل شکفته. (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به تفغم شود.

متفظع

متفظع. [ م ُ ت َ ف َظْ ظِ ] (ع ص ) کار زشت.(آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کار زشت و شرم آور. (ناظم الاطباء). و رجوع به تفظع شود.

متفطر

متفطر. [ م ُ ت َ ف َطْ طِ ] (ع ص ) شکافته گردنده و شکافته. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شکافته و چاک و جداشده. (ناظم الاطباء). و رجوع به تفطر شود.

متفضل

متفضل. [ م ُ ت َ ف َض ْ ض ِ] (ع ص ) افزون شونده و افزونی نماینده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). افزونی جوینده. (ناظم الاطباء). || نکوئی کننده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم ا...

متفضض

متفضض. [ م ُت َ ف َض ْ ض ِ ] (ع ص ) پراکنده و منتشر شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تفضض شود. || مهر شکسته. (ناظم الاطباء).

متفضج

متفضج. [ م ُ ت َ ف َض ْ ض ِ ] (ع ص ) پوشیده شده از پیه و چربی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).

متفصی

متفصی. [ م ُ ت َ ف َص ْ صی ] (ع ص ) رها شده از تنگی و سختی. (ناظم الاطباء). رهائی یابنده از هر چه باشد مثل آفت و بلا و وام. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تفصی شود.

متفصم

متفصم. [ م ُت َ ف َص ْ ص ِ ] (ع ص ) شکسته گردنده بی جدائی. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شکسته شده بی آن که جدا شود. (ناظم الاطباء). و رجوع به تفصم شود.

متفصد

متفصد. [ م ُ ت َ ف َص ْ ص ِ ] (ع ص ) روان شونده و روان. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). روان و جاری. (ناظم الاطباء). نعت است از تفصد. (از منتهی الارب ). و رجوع به تفصد شود.

متفصح

متفصح. [ م ُ ت َ ف َص ْ ص ِ ] (ع ص ) فصیح و زبان آور و سخن آرا. (از منتهی الارب ). || کسی که به زحمت و تکلف فصاحت نماید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).

متفشی

متفشی. [ م ُ ت َ ف َش ْ شی ] (ع ص ) ریش و قرحه ٔ فراخ شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بیماری مستولی و فراگرفته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به تفشی شود.

متفشل

متفشل. [ م ُ ت َ ف َش ْ ش ِ ] (ع ص ) آب روان شده. (ناظم الاطباء). آب روان شونده. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

متفشغ

متفشغ. [ م ُ ت َ ف َش ْ ش ِ ] (ع ص ) خوش لباس. (ناظم الاطباء). خوش لباس با پیری و سپید موئی. (از منتهی الارب ).

پر بازدید‎های هفته


دلخ

دلخ. [ دَ ل َ ] (ع مص ) فربه گردیدن. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پر و مملوشدن ظرف بطوری که لبریز گردد. (از اقرب الموارد).دلخ. [ دَ ل َ ] (ع اِ) فربهی. (منتهی الارب ).دلخ. [ دَ ل ِ ] (ع ص )...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

زاله

زالة. [ زال ْ ل َ ] (اِخ ) از شهرهای طرابلس (مغرب ادنی قدیم ) بوده است. رجوع به معجم الخریطة التاریخیة للممالک الاسلامیه ص 101 شود.

بزار

بزار. [ ب ِ ] (ق مرکب ) (از: ب + زار)در حالت زاری. نالان. خروشان. زاری کنان : گرفتش کمربند و افکندخوارخروشی برآمد ز ترکان بزار.فردوسی.بزار. [ ب َزْ زا ] (ع ص ) بلغت اهالی بغداد،فروشنده ٔ روغن. (ناظ...

چسو

چسو. [ چ ُ ] (نف / ص نسبی ) چسونه در تداول عامه ، آنکه فسوه بسیار دهد. آنکه بسیار تس دهد. آنکه فسوه بسیار کند. رجوع به چس و چسونه شود.

چغواره

چغواره. [ چ َ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) مخفف چغزواره. وزغ. (ناظم الاطباء). و رجوع به چغزباره و چغزپاره. و چغزواره شود. || جل وزغ. (ناظم الاطباء). و رجوع به چغزواره شود.

آآ

آآ. (اِخ ) (کلمه ٔ آلمانی به معنی آب ) نام عده ٔ بسیاری از رودخانه های ممالک سلت و آلمان. || نام رودخانه ٔ ساحلی فرانسه (دریای شمال ) که کشت و زرع سنتومر بدوست. طول آن 80 هزار گز.

اصیر

اصیر. [ اَ ] (ع ص ) موهای نزدیک بهم درپیچیده. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || متقارب. (اقرب الموارد). || مژه ٔ پرمو و دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مژگان دراز و پرمو. (ناظم الاطباء)...

حجیه

حجیت. [ ح ُج ْ جی ی َ ] (ع مص جعلی ،اِ مص ) حجت بودن. حجیت خبر واحد بحثی است از اصول فقه. رجوع به خبر واحد شود. حجیت اجماع بحثی است از اصول فقه و رجوع به اجماع شود. حجیت ظن و حجیت قطع بحثهائی است ا...

دعبل

دعبل. [ دِ ب ِ ] (ع اِ) بیضه ٔ غوک. || ناقه ٔ توانا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || شارف و شتر مسن و سالخورده. (از اقرب الموارد). شتر بلند. || دزد. (منتهی الارب ).

پر بازدیدترین کلمات


اشیح

اشیح. [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) قلعه ایست به یمن. (منتهی الارب ). قلعه ٔبلند محکمی است در کوههای یمن. (مراصد). دژ استواری بود در یمن در قله ٔ کوهی بسیار بلند. (از قاموس الاعلام ترکی ). نام حصن بسیار بلن...

امجال

امجال. [ اِ ] (ع مص ) آبله افتادن و شوخ بستن دست از کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شوخگین و آبله ناک گردانیدن کار دست را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آبله دار شدن دست ...

افاحیص

افاحیص. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ اُفحوص ، خانه ٔ سنگ خوار. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ افحوص ، یعنی جائی که مرغ سنگ خوار خاک آن را دور کند تا در آن تخم کند. (از اقرب الموارد).افاحیص. [ اَ ] (اِخ...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. و...

آب

آب. (اِ) (اوستائی آپ ap، سانسکریت آپ َ apa، پارسی باستانی آپی api، پهلوی آپ ap) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. و آن یکی از چهار عنصر قدماست و به عربی آن...

ساکر

ساکر. [ ک ِ ] (ع ص ) ساکن. (قطر المحیط). آرمیده ٔ بی باد. (ناظم الاطباء).- لیل ساکر ؛ شب ساکن که در آن باد نیست. و رجوع به ساکرة شود.ساکر. (اِ) بحر در اصطلاح هندوان و «سمدر» بهمین معنی است. (مالل...

امرص

امرص. [ اَ رَ ] (ع ص ) ژفگن (چرکین ). (مصادر زوزنی ). در مصادر زوزنی چ تقی بینش این لغت نیست در ص 203 همین کتاب غمص راژفگن شدن معنی کرده است در اقرب المواردو منتهی الارب در معانی مرص معنی مناسبی پی...

صیم

صیم. [ صی ی َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صائم. (منتهی الارب ). رجوع به صائم شود.صیم. [ صی ی َ ] (ع ص ) سخت و استوار توانای گرداندام. (منتهی الارب ).صیم. [ ص ُی ْ ی َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صائم. (منتهی الارب ). رج...

زارچ

زارچ. (اِخ )یکی از چند پاره دهی است که بدست امیرمبارزالدین و نزدیکان او در یزد ساخته شده است. (تاریخ عصر حافظ تألیف دکتر غنی از تاریخ جدید یزد چ یزد). در فرهنگ جغرافیائی آمده : دیهی است از دهستان ...

آآر

آآر. (اِخ ) رودخانه ای است در سویس که از گردنه ٔ «گِرمَسل » سرچشمه گیرد و «برن » و «سُلور» را آبیاری کند و با «روس » و «لیما» و «تی یِل » یکی شده به رود رَن ریزد. طول آن 280 هزار گز.