کلمات جدید


دره هنی

دره هنی. [ دَ رِ هََ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش نیکشهر شهرستان چاه بهار. واقع در 27هزارگزی باختر نیکشهر و کنار راه مالرو نیکشهر به بنت. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

دره ویله

دره ویله. [ دَ رِ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان والابجرد شهرستان بروجرد واقع در 9هزارگزی جنوب بروجرد و 3 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ بروجرد به دورود. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغراف...

دره ویس بریموند

دره ویس بریموند. [ دَ رِ ب ِ م ِ وَ ](اِخ ) دهی است از دهستان خالصه بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان. واقع در 37 هزارگزی شمال باختری کرمانشاه و کنارراه شوسه ٔ روانسر و رودخانه ٔ قره سو، با 188 تن سکنه ...

دره ویره

دره ویره. [ دَ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دره صیدی بخش اشترینان شهرستان بروجرد. واقع در 18هزارگزی شمال خاوری اشترینان و کنار راه مالرو دره میانه به دره گرگ ، با 106 تن سکنه. آب آن از قنات و راه ...

دره ویان

دره ویان. [ دَ رِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سارال بخش دیواندره شهرستان سنندج. واقع در 20هزارگزی جنوب باختری دیواندره. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).دره ویان. [ دَ رِ] (اِخ ) دهی است از دهستا...

دره ونی

دره ونی. [ دَ رِ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طرهان بخش طرهان شهرستان خرم آباد. واقع در 42هزارگزی شمال باختری کوهدشت و 42هزارگزی شمال باختری راه فرعی خرم آباد به کوهدشت ، با 300 تن سکنه. آب آن از ...

دره ول

دره ول. [ دَ رِ وِ ] (اِخ ) ده کوچکی است ازدهستان ایوه بخش ایذه ٔ شهرستان اهواز. واقع در 58هزارگزی باختر ایذه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

درهوس

درهوس. [ دِ هََ ] (ع ص ) سخت و درشت. (منتهی الارب ). شدید. (اقرب الموارد). دَراهس. و رجوع به دراهس شود.

دره و تپه

دره و تپه. [ دَرْ رَ وُ ت َپ ْ پ َ / پ ِ ] (اِ مرکب ) دره تپه. تپه و ماهور.- از دره و تپه گفتن ؛ از همه جا گفتن. (یادداشت مرحوم دهخدا).

درهوا

درهوا. [ دَ هََ] (ص مرکب ) آویخته و معلق. (ناظم الاطباء). اندروا.- در هوا شدن ؛ معلق شدن. آویخته شدن. (ناظم الاطباء).- پادرهوا ؛ بدون استواری و استحکام.- || بدون تعقل و تفکر. (ناظم الاطباء). و رجو...

درهو

درهو. [ دَ ] (اِ) یک قسم دریچه و یا پنجره ای که از میان وی گلوله را بغلطانند. (ناظم الاطباء).

دره نک

دره نک. [ دَ رِ ن َ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان میداود (سرگچ ) بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز. واقع در 18 هزارگزی جنوب خاوری باغ ملک و 18 هزارگزی جنوب خاوری راه اتومبیل رو باغ ملک به ایذه ، با 100 تن...

دره نصب

دره نصب. [ دَ رِ ن َ ص َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کرگاه بخش ویسیان شهرستان خرم آباد. واقع در 27هزارگزی جنوب خاوری ماسور و 27هزارگزی جنوب خاوری راه شوسه ٔ خرم آباد به اندیمشک ، با 500 تن سکنه. آب ...

در هندوان

در هندوان. [ دَ هَِ دُ ] (اِخ ) محله ای است به بلخ از آن محله است فقیه ابوجعفر هندوانی. (از منتهی الارب ). نام محلی از بلخ است و نسبت بدو هندوانی است. (یادداشت مرحوم دهخدا).

دره نارنجی

دره نارنجی. [ دَ رِ رِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان بهمئی سردسیر بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان. واقع در 32 هزارگزی جنوب خاوری قلعه ٔ اعلا مرکز. دهستان. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

دره ناخی

دره ناخی. [ دَ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اورامان بخش زراب شهرستان سنندج. واقع در 27هزارگزی شمال باختری زراب و 2هزارگزی خاور راه اتومبیل رو مریوان به زراب ، با 150 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آ...

دره میانه

دره میانه. [ دَ رِ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کمازان شهرستان ملایر. واقع در 28هزارگزی جنوب شهر ملایر و 21 هزارگزی راه ٔ شوسه ٔملایر به اراک ، با 850 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. ا...

درهمی

درهمی. [ دَ هََ ] (حامص مرکب ) درهم بودن. اختلال. پریشانی. بی ترتیبی. (ناظم الاطباء). اختلاط. بوح. دوکه. (یادداشت مرحوم دهخدا). امتزاج. اشکال.درهمی. [ دِ هََ می ی ] (ص نسبی ) منسوب است به درهم که ن...

دره مهدی قلی

دره مهدی قلی. [ دَ رِ م ِ ق ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چنارود بخش آخوره ، شهرستان فریدن. واقع در 34هزارگزی جنوب آخوره ، با 150 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران...

پر بازدید‎های هفته


ازه

ازت. [ اَ زُ ] (فرانسوی ، اِ) (از یونانی ، مرکب از ((اَ))، حرف نفی + زُئه ، حیات ) دمی باشد بسیط و بیرنگ و بی بو و بی طعم. چهارخمس ترکیب هوا از ازت است. یک لیتر ازت 1/258 گرم وزن دارد و وزن مخص...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

خشاو

خشاو. [ خ ِ ] (اِمص ) پیرایش بستان و باغ و کشت زار از علفهای خودرو و هرزه و سنگ و خس و خاشاک آنها را برداشتن. خشاوه. (ناظم الاطباء). || پیرایش درخت از شاخه های زیادتی. (ناظم الاطباء).

تطرب

تطرب. [ ت َطَرْ رُ ] (ع مص ) به طرب آوردن. (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). سرود گفتن و در طرب آوردن و شادمان کردن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

جباع

جباع. [ ج ُب ْ با ] (ع ص ، اِ) کوتاه بالا، زن باشد یا مرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زن کوتاه. (مهذب الاسماء). || تیر کوچک که بدان طفلان تیراندازی کنند. (منتهی الارب )(آنندراج ) (نا...

ازذ

ازذ. [ اَ زَ ] (اِخ ) از اعلام عربست ، از جمله نام پدر جابر و پدر ام ّبکر که از رواة حدیث اند.

افذ

افذ. [ اَ ف ذذ ] (ع اِ) تیر قمار بی پر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).

توع

توع. [ ت َ ] (ع مص ) مسکه یا فله به پاره ٔ نان برگرفتن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

جخت

جخت. [ ج َ ] (ق ) حال و این زمان. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). || در تداول عوام ، به معنی منتهی. حداکثر: بذرافشان علی آباد سیصد خروارکجا بود، جخت به صد خروار برسد. || (ص ) سخت و محکم و مضبوط. (لغ...

خق

خق. [ خ َق ق ] (ع اِ) شکاف در زمین که کسی اندروی پنهان تواند شد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج ، اَخقاق ، خقوق. جج ، اَخاقیق. || حوض خشک. (منتهی الارب ).خق. ...

اشیح

اشیح. [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) قلعه ایست به یمن. (منتهی الارب ). قلعه ٔبلند محکمی است در کوههای یمن. (مراصد). دژ استواری بود در یمن در قله ٔ کوهی بسیار بلند. (از قاموس الاعلام ترکی ). نام حصن بسیار بلن...

پیم

پیم. [ پ َ ی َ ] (اِ) مخفف پیام. (آنندراج ).- پیمبر ؛ رجوع به همین کلمه در جای خود شود.پیم. (اِخ ) نام یکی از رودهای ایالت توبولسک از سیبری و آن از طرف راست برودخانه ٔ اوبی میریزد و در حدود 70 در...

پر بازدیدترین کلمات


اشیح

اشیح. [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) قلعه ایست به یمن. (منتهی الارب ). قلعه ٔبلند محکمی است در کوههای یمن. (مراصد). دژ استواری بود در یمن در قله ٔ کوهی بسیار بلند. (از قاموس الاعلام ترکی ). نام حصن بسیار بلن...

امجال

امجال. [ اِ ] (ع مص ) آبله افتادن و شوخ بستن دست از کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شوخگین و آبله ناک گردانیدن کار دست را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آبله دار شدن دست ...

افاحیص

افاحیص. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ اُفحوص ، خانه ٔ سنگ خوار. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ افحوص ، یعنی جائی که مرغ سنگ خوار خاک آن را دور کند تا در آن تخم کند. (از اقرب الموارد).افاحیص. [ اَ ] (اِخ...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

آآر

آآر. (اِخ ) رودخانه ای است در سویس که از گردنه ٔ «گِرمَسل » سرچشمه گیرد و «برن » و «سُلور» را آبیاری کند و با «روس » و «لیما» و «تی یِل » یکی شده به رود رَن ریزد. طول آن 280 هزار گز.

آب

آب. (اِ) (اوستائی آپ ap، سانسکریت آپ َ apa، پارسی باستانی آپی api، پهلوی آپ ap) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. و آن یکی از چهار عنصر قدماست و به عربی آن...

امرص

امرص. [ اَ رَ ] (ع ص ) ژفگن (چرکین ). (مصادر زوزنی ). در مصادر زوزنی چ تقی بینش این لغت نیست در ص 203 همین کتاب غمص راژفگن شدن معنی کرده است در اقرب المواردو منتهی الارب در معانی مرص معنی مناسبی پی...

احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. و...

آآ

آآ. (اِخ ) (کلمه ٔ آلمانی به معنی آب ) نام عده ٔ بسیاری از رودخانه های ممالک سلت و آلمان. || نام رودخانه ٔ ساحلی فرانسه (دریای شمال ) که کشت و زرع سنتومر بدوست. طول آن 80 هزار گز.

آءه

آءة. [ ءَ ] (ع اِ) نام درختی است و گویند بانک. (مهذب الاسماء). || ثمره ٔ درختی. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ج ، آء. || کلمه ای که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب ). || حکایت از صوت و آواز هر ...

آبادکرد

آبادکرد. [ ک َ / ک ِ ] (ن مف مرکب ) بناکرده. معموره. آبادکرده. ساخته : این نهال نشانده را مشکن مکن آبادکرد خویش خراب.مسعودسعد.