کلمات جدید


عارضین

عارضین. [ رِ ض َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ عارض (در حالت نصبی و جری ). رجوع به عارض شود : همه شکرلب و بادام چشم و پسته دهان بنفشه زلف و سیمین عارضین و گل رخسار.امیرمعزی.گر شاهد است سبزه بر اطراف گلستان بر ع...

عاذور

عاذور. (ع اِ) بدی و فساد. و منه : لقیت منه عاذوراً؛ أی شراً. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || خطی است در شتر و اسب. (منتهی الارب ). نشان. (اقرب الموارد).

عاذف

عاذف. [ ذِ ] (ع ص ) چشنده. مازلت عاذفاً منذ الیوم ؛ یعنی نچشیدم چیزی را. (منتهی الارب ).

عاذریه

عاذریة.[ ذِ ری ْ ی َ ] (اِخ ) گروهی از فرقه ٔ نجدات میباشند که مردم را به نادانی در فروع مذهب معذور میشناسند. (اقرب الموارد) (ملل و نحل شهرستانی چ مصر ص 187).

عاذر

عاذر. [ ذِ ] (ع ص ) مرد عذرخواه. (منتهی الارب ). || (اِ) رگ خون استحاضه. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || نشان خستگی و پلیدی. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء).عاذر. [ ذَ ] (اِخ ) نام مردی که بی ایمان مرد...

عاذب

عاذب. [ ذِ ] (ع ص ) آنکه میان او و آسمان چیزی حائل نباشد. || بازمانده از خوردن از شدت تشنگی. || ستور ایستاده که آب و علف نخورد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).

عادیان

عادیان. (اِخ ) کسانی که منسوب به قوم عاد بودند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : و قصه ٔ جالوت چنان بود که وی مردی بود از فرزندان عمالقه و از جمله ٔ عادیان. (قصص الانبیاء ص 145). رجوع به عاد شود.

عاده

عادت. [ دَ ] (ع اِ) عادة. فارسیان به معنی رسم و آئین نیز استعمال کنند و با لفظ گردانیدن ، نهادن ، برداشتن ، کردن ، دادن و گرفتن مستعمل نمایند. (آنندراج ) : عادت و رسم این گروه ظلوم نیک ماند چه بنگر...

عادگان

عادگان. (اِخ ) دهی است از دهستان چادگان بخش داران شهرستان فریدن. واقع در 24هزارگزی جنوب داران و متصل به راه کوهرنگ ، منطقه ای است جلگه و سردسیر. سکنه ٔ آن 957 تن است. آب آن از چشمه و محصولاتش غلات ...

عادکار

عادکار. (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ محمود صالح ایل چهار لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ج 1 ص 75).

عادق

عادق. [ دِ ] (ع ص ) رجل عادق الرأی ؛ کسی که تدبیر صائب ندارد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).

پر بازدید‎های هفته


احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. و...

اشیح

اشیح. [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) قلعه ایست به یمن. (منتهی الارب ). قلعه ٔبلند محکمی است در کوههای یمن. (مراصد). دژ استواری بود در یمن در قله ٔ کوهی بسیار بلند. (از قاموس الاعلام ترکی ). نام حصن بسیار بلن...

ازه

ازت. [ اَ زُ ] (فرانسوی ، اِ) (از یونانی ، مرکب از ((اَ))، حرف نفی + زُئه ، حیات ) دمی باشد بسیط و بیرنگ و بی بو و بی طعم. چهارخمس ترکیب هوا از ازت است. یک لیتر ازت 1/258 گرم وزن دارد و وزن مخص...

امجال

امجال. [ اِ ] (ع مص ) آبله افتادن و شوخ بستن دست از کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شوخگین و آبله ناک گردانیدن کار دست را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آبله دار شدن دست ...

تغسل

تغسل. [ ت َ غ َس ْ س ُ ] (ع مص ) غسل آوردن. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

خورشید

خورشید. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ) (از: خور+ شید) خور. مهر. هور. شمس. شارق. بیضاء. شید. (مهذب الاسماء).روز. غزاله. (یادداشت بخط مؤلف ). ستاره ای که جاذبه ٔ گرانشی آن اجرام منظومه ٔ شمسی را بر مداراتشان...

زلیج

زلیج. [ زَ ] (ع مص ) زلج. سبک رفتن. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).زلیج. [ ] (ع اِ) نوعی آجر کاشی که رنگ و نقش نامطبوع دارد، درالجزایر و جز آن : و حیطانها بالقاشانی و هو شبه الزلیج عندنا. (ابن بط...

صقف

صقف. [ ص َ ] (ع اِ) آسمان خانه. ج ، صُقوف و اصل در آن سین است. (منتهی الارب ). سقف.

پر بازدیدترین کلمات


اشیح

اشیح. [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) قلعه ایست به یمن. (منتهی الارب ). قلعه ٔبلند محکمی است در کوههای یمن. (مراصد). دژ استواری بود در یمن در قله ٔ کوهی بسیار بلند. (از قاموس الاعلام ترکی ). نام حصن بسیار بلن...

افاحیص

افاحیص. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ اُفحوص ، خانه ٔ سنگ خوار. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ افحوص ، یعنی جائی که مرغ سنگ خوار خاک آن را دور کند تا در آن تخم کند. (از اقرب الموارد).افاحیص. [ اَ ] (اِخ...

امجال

امجال. [ اِ ] (ع مص ) آبله افتادن و شوخ بستن دست از کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شوخگین و آبله ناک گردانیدن کار دست را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آبله دار شدن دست ...

آبجامه

آبجامه. [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب )جام آبخوری. اناء. (زمخشری ): القحف ؛ آب جامه ٔ چوبین.(قاضی محمد دهار). کاس. جام شراب. تور : زمزم لطف آب خامه ٔ اوست کعبه ٔ اهل فضل نامه ٔ اوست.سنائی.

احمد

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. و...

آب

آب. (اِ) (اوستائی آپ ap، سانسکریت آپ َ apa، پارسی باستانی آپی api، پهلوی آپ ap) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. و آن یکی از چهار عنصر قدماست و به عربی آن...

امرص

امرص. [ اَ رَ ] (ع ص ) ژفگن (چرکین ). (مصادر زوزنی ). در مصادر زوزنی چ تقی بینش این لغت نیست در ص 203 همین کتاب غمص راژفگن شدن معنی کرده است در اقرب المواردو منتهی الارب در معانی مرص معنی مناسبی پی...

آآر

آآر. (اِخ ) رودخانه ای است در سویس که از گردنه ٔ «گِرمَسل » سرچشمه گیرد و «برن » و «سُلور» را آبیاری کند و با «روس » و «لیما» و «تی یِل » یکی شده به رود رَن ریزد. طول آن 280 هزار گز.

زارچ

زارچ. (اِخ )یکی از چند پاره دهی است که بدست امیرمبارزالدین و نزدیکان او در یزد ساخته شده است. (تاریخ عصر حافظ تألیف دکتر غنی از تاریخ جدید یزد چ یزد). در فرهنگ جغرافیائی آمده : دیهی است از دهستان ...

ازه

ازت. [ اَ زُ ] (فرانسوی ، اِ) (از یونانی ، مرکب از ((اَ))، حرف نفی + زُئه ، حیات ) دمی باشد بسیط و بیرنگ و بی بو و بی طعم. چهارخمس ترکیب هوا از ازت است. یک لیتر ازت 1/258 گرم وزن دارد و وزن مخص...

صیم

صیم. [ صی ی َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صائم. (منتهی الارب ). رجوع به صائم شود.صیم. [ صی ی َ ] (ع ص ) سخت و استوار توانای گرداندام. (منتهی الارب ).صیم. [ ص ُی ْ ی َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صائم. (منتهی الارب ). رج...