کلمه
احمد
اشتباه تایپی
hpln
تلفظ
'ahmad
نقش کلمه
اسم خاص اشخاص

معنی واژه احمد در دهخدا

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. وفات او به سال 1120 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن خیرون مصری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داره ٔ خراسانی. ملقب به نانک. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داود ملقب به نظام الدین (خواجه ). از وزرای میرزا شاهرخ. مؤلف حبیب السیر آرد: در شهور سنه ٔ تسععشروثمانمائه میرزا بایسنقر بعضی از اطوار ناپسندیده ٔاو [ سید فخرالدین وزیر ] را معلوم نمود وخواجه نظام الدین احمدبن داود را شریکش ساخته بمنصب وزارت نصب فرمود و چون خواجه احمدبن داود بحدّت طبع و لطافت ذهن اتصاف داشت باندک زمانی بر کماهی مهمات و معاملات سید فخرالدین وقوف یافت گاهی بجدّ و احیانا بهزل سخنان غریب و کلمات عجیب در سید میپرداخت و دست سید از وفور تغلب کوتاه گشته از غصه ٔ این قصه بی آرام شد و نیز خوندمیر گوید: در اوایل ایام سلطنت خاقان سعید [ شاهرخ ] خواجه غیاث الدین سالار سمنانی و سید فخرالدین احمدبن داود گاهی به استقلال و گاهی بشرکت بمنصب وزارت سرافراز بودند... و چون خواجه احمد داود به عالم آخرت انتقال فرمود خواجه غیاث الدین پیراحمد در آن امر استقلال یافت. رجوع بحبط 2 صص 179 - 194 و ص 208 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داودبن ونند مکنی به ابوحنیفه ٔ دینوری. رجوع به ابوحنیفه ٔ دینوری احمدبن داودبن ونند و روضات ص 448 س 5 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داودبن یوسف الجذامی. وی یکی از شرّاح مقامات حریری است و نیز او راست شرح ادب القاضی ابن قتیبه. وفات او به سال 598 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داود الحدّاد مکنی به ابوسعید. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داود دینوری. رجوع به ابوحنیفه ٔ دینوری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن داود قِربی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن دراج. رجوع به احمدبن محمدبن دراج شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن درویش خلیفه ٔ آقشهری. او راست : تحفة المشتاقین الی مناقب الصحابة والتابعین.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رازی. وی مناسک محمدبن حسن شیبانی را شرح کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن راوندی.رجوع به ابن راوندی ، و روضات ص 54 و ابن خلکان شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رجب بن طیبغا المجدی الفرضی المیقاتی الشافعی ملقب به شیخ شهاب الدین. علاّمه ٔ بارع در فقه و نحو و فنونی از ریاضی. او علوم مذکوره را درس گفت و هم کتابها نوشت و مردم از وی فائدتها حاصل کردند و در بعض علوم منفرد بود و بسال 850 هَ. ق. درگذشت. او راست : کتاب زادالمسافر فی معرفة فضل الزائر. و رجوع به روضات ص 85 س 5 تا آخر شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رداد. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رزق اﷲ الانصاری الحنفی. او راست مختصری در غریب جامع الاصول ابن اثیر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رسلان مقدسی رملی ملقب بشهاب الدین. متوفی به سال 844 هَ. ق. او راست شرح صحیح بخاری.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رشیدالدین فضل اﷲ. رجوع به احمد (امیر...)بن خواجه رشیدالدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رشید الکاتب مولی سلام الابرش. رجوع بعیون الانباء ج 2 صص 34 - 35 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رشیق اندلسی کاتب مکنی به ابوالعباس. حمیدی ذکر او آورده و گوید پدر او از موالی بنی شهید بود و منشاء احمد به مرسیه است و سپس بطلب ادب بقرطبه رفت و در فنون اَدب علم گشت و در صناعت رسائل باحسن خط بنهایت رسیدو در سائر علوم نیز انبازی کرد وبیشتر بدانش فقه و حدیث گرائید و در ریاست دنیوی ببالاترین منزلتها ارتقا یافت و امیر المؤفق ابوالجیش مجاهدبن عبداﷲ العامری او را در همه کارهای دولت خویش تقدم داد و او از جهت عدل و سیاست در کلیه ٔ امور ملک نظر داشت و هم بفقه و حدیث اشتغال میورزید و علماء و صالحین را جمع می آورد و در اصلاح شئون مملکت غایت جهد مبذول می کرد. وما از اهل ریاست کسی را بهیبت و تواضع و حلم توأم بقدرت مانند او ندیدیم و عمری طویل یافت و پس از سال 440 هَ. ق. درگذشت. و او را کتاب رسائل است و از جمله رساله ٔ اوست در اصلاح میان ابوعمران موسی بن عیسی بن ابی حاج نجح الفاسی و ابوبکربن عبدالرحمان فقیهی القیروانی. و کتابی بر تراجم کتاب صحیح بخاری و معانی مشکلات آن. و بارها دیدم که در مجلس قضا آنگاه که او را خشم درمی یافت خاموش میشد و سر بزیر می افکند و سپس برمیخاست و من گمان می کردم که این بر طبق حدیث مروی ابی بکره از رسول صلوات اﷲعلیه کند که فرمود: لایحکم حاکم بین اثنین و هو غضبان و چنان می پنداشتم که کس پیش از احمدبن رشیق این سنت معمول نداشته است لکن سپس در بعض کتب قدما یافتم که یزیدبن ابی حبیب می گفت که خشم من هماره بر نعلین من فرودآید چه آنگاه که چیزی شنوم که غضب بر من مستولی کند در حال نعلین خود برگیرم و بشوم. رجوع به معجم الادباء یاقوت ج 1 ص 127 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن رضوان مکنی به ابوالحسن. یاقوت گوید گمان میکنم که او یکی از شاگران نحو اصحاب ابی علی فارسی است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رفاالسرمی الموصلی شاعر مکنی به ابوالحسن. او راست : المحب و المحبوب و المشموم و المشروب که در آن محاسن اشعار محدثین از غزل و خمریات و زهریات گرد آورده است. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رفاعة. رجوع به احمدبن محمدبن عبداﷲبن علی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الرفعه. رجوع به احمدبن محمد ملقب به نجم الدین...شود.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن رکن الدین ابی یزیدبن محمد سرابی حنفی ملقب بشیخ شهاب الدین و مشهور به مولانازاده. متولد در عاشورای سال 754 هَ. ق. وی پیش از بیست سالگی در بسیاری از علوم اتقان و در تدریس و افادت تقدم یافت و از شهر خویش رحلت کرد و بهیچ شهر درنمیآمد مگر آنکه اهل شهر او را بجهت تقدم وی در فنون بخصوص فقه حنفیه و دقایق عربیت و معانی تعظیم میکردند و او را یدی طولی ̍ در نظم و نثر بود. وی در طریق تصوف قدم نهاد و در آن طریقه براعت یافت و حج بگذارد و مجاور شد و سپس بازگشت و در برقوقیه آنگاه که تأسیس شد درس حدیث گفت و متولی تدریس صرغتمشیه شد. سپس بعض حاسدان او رامسموم کردند و بیماری او دیر کشید تا در محرم سال 791 هَ. ق. وفات یافت. رجوع بروضات الجنات ص 99 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رمضان متخلص بوفقی. از شعرای ترک. منشاء او اسلامبول و در جامع وزیر علی پاشاچورللی منصب خطابت داشت و در 1151 هَ. ق. درگذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رمیسه. رجوع به ابوسلیمان شهاب الدین احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رَوّاع مصری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن رَوّاغ مصری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن روح بن ابی بحر. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 288).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن روح اﷲبن ناصرالدین انصاری عالم متفنن اصلا از مردم آذربایجان. مولد و منشاء او گنجه یا بردعه و نواحی آن بود. وی پیاده و تنها از موطن خویش به مملکت عثمانی شد و با یکی از ارکان دولت موسوم به فریدون آشنا گردید وی در بسیاری از مدارس تدریس کرده است از جمله مدرسه ٔ محمدپاشا بین قسطنطنیه و ادرنه و او اول مدرس آنجا بوده است پس از آن در ایاصوفیا و مدرسه والده ٔ سلطان مراد در شهر اسکدار. و رسمی نو در تدریس نهاد که هرکس تواند در مجلس درس درآید و روزی مادر سلطان انبوهی طلاب و مستمعین مجلس او بدید سه خلعت با هزار دینار برای او بفرستاد. احمد چندی بقضای شام و چندی بقضای مصر و ادرنه و قسطنطنیه و قضای عسکرین در روم ایلی منصوب بود. وفات او در قسطنطنیه بسال 1008 هَ. ق. بوده است. او راست : تفسیر سوره ٔ قدر و تفسیر سوره ٔ یوسف و تعلیقه بر تفسیر بیضاوی. و حاجی خلیفه وفات او را در دو مورد درحدود 1000 و در یک جا در 1009 هَ. ق. آورده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن ریاح. قاضی بصره بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زبیر. رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زردی. رجوع به احمدبن محمدبن عبداﷲالزردی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زرکوب. رجوع به احمدبن ابی الخیر زرکوب... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زهیر ابوخیثمةبن حرب بن شداد نسائی الاصل مکنی به ابوبکر. او از ابونعیم فضل بن دکین و یحیی بن معین و احمدبن حنبل سماع دارد و علم نسب از مصعب بن عبداﷲ الزبیری فرا گرفت و تاریخ و ایام ناس را از ابوالحسن مدائنی دریافت و ادب از محمدبن سلام الجمحی آموخت. و بروزگار المعتمدعلی اﷲ به نودوچهارسالگی در شوال سال 279 هَ. ق. درگذشت. و خطیب پس از این شرح گوید او راست : کتاب التاریخ و این کتاب نیکو تصنیفی است و فوائد بسیار از آن به اهل فن رسید و در تاریخ کتابی مفیدتر از تاریخ احمدبن ابی خیثمة ندانم. و کان لایرویه الاّعلی الوجه فسمعه منه الشیوخ الاکابر کابی القاسم البغوی ونحوه. قال و استعار ابوالعباس محمدبن اسحاق السرّاج من ابی بکربن ابی خیثمة شیئاً من التاریخ فقال یا اباالعباس علی یمین أن لااخذت بهذا الکتاب الاّ علی الوجه فقال ابوالعباس و علی عزیمة الاّ اکتب الاّ ما اشتهیه فرده و لم یحدث فی تاریخه عنه بحرف. و خطیب ابیات ذیل را از گفته های احمدبن زهیر انشاد کرده است :
قالوا اهتجارک من تهواه تسلاه
فقد هجرت فما لی لست اسلاه
من کان لم یرفی هذا الهوی اثراً
فلیلقنی لیری آثار بلواه
من یلقنی یلق مرهوناً بصبوته
متیما لایفک الدهر قیداه
متیم شفه بالحب مالکه
و لو یشاء الذی ادواه داواه.
و خطیب گوید: ابن ابی خیثمة بزرگ کُتّاب است و جماعتی کثیراز وی سماع دارند. و فرغانی گوید وفات ابن ابی خیثمه در آخر شوال به نودوهفت سالگی بسکته بود و مردم او را بقول قدر متهم میداشتند و وی از خصیصین علی بن عیسی بود. و حاجی خلیفه نام او را ابی خیثمة احمدبن زهیربن حرب الحافظ المتوفی سنة 279 آورده و گوید او راست :تاریخ روات الحدیث و هو کتاب کتاریخ ابی عبداﷲ البخاری لکنه کبیر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زیدبن سددبن حمیر الاصغر ملقب بذومقار. یکی از ملوک حمیر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زیدبن محسن بن حسن بن حسن بن انی نمی. شریف مکه. وی در آغاز با برادر خود سعد در تدبیر حجاز دخل میکرد ولیکن او و برادرش معزول و متواری گردیدند و مدتها در اسلامبول بسربردند تا در سال 1095 هَ. ق. سلطان عثمانی وی را بار دیگر تولیت همین منصب داد و بمکه بازفرستاد و وی تا 1099 که وفات یافت در آن منصب باقی بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زید الحلوانی. از ابوعمروبن العلاء موسوم بزبان و قرائت او روایت دارد و کتاب قراءة ابی عمرو تصنیف اوست. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن زید شروطی حنفی مکنی به ابوزید. وی در علم الشروط و السجلات سه کتاب نوشته : کبیر، صغیر و متوسط. و نیز او راست : وثائق. و رجوع به ابوزید احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زین الحبشی. رجوع به علوی حبشی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زین الدین. رجوع به احمد احسائی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زین الدین عجمی. اصلاً از نخجوان و مولد او در 1003 هَ. ق. به دمشق بوده است. او بجوانی در دمشق تدریس میکرد و گروهی از ایرانیان و اکراد بحلقه ٔ درس او گرد میامدند پس تدریس مدرسه ٔ سالمیه بدو مفوض گردید. وی مردی ادیب و شاعر است و منطقی تخلص میکرده و بهر سه زبان عربی و فارسی و ترکی شعر میسروده است و در 1028 به اسلامبول شد و در چندین مدرسه تدریس کرد و شهرت بسیار یافت و بندیمی سلطان مراد نایل گردید. با مذاقی و نفعی از شعرای عثمانی معاصر بوده است و با نفعی مهاجات داشته است باری نفعی در مجلس سلطان مراد وی را متهم داشت که در مکالمه و ملبس محاکات فرنگیان میکند وی با سوگندهای اکید و گریه و ندبه این تهمت که عاقبت آن قتل بود از خویش دفع کرد. احمد پس از آن قاضی حلب ، آنگاه قاضی دمشق گردید تا سال 1045 به امر سلطان او را به اموری چند متهم داشته بود یکی آنکه قبه ٔ سیدی عبدالرحمان حفید ابوبکر صدیق را ببهانه ٔ آنکه مجمع فساق است خراب کرده دیگر آنکه چون خبر فتح قلعه روان (؟) به او رسید هنگامی که از شاه عباس گرفته شد در آمدن بدیوان تعجیل نکرد و در سال 1025 بحلب رفت و با محمدپاشا سردار که از طرف سلطان احمد بحرب شاه عباس میرفت ملاقات کرد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زین الدین عراقی. رجوع به احمد ابوزرعة... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زین العابدین بکری. ادیب و شاعر صاحب کتاب روضةالمشتاق و بهجةالعشاق مولد و منشاء اومصر بود و وفات او به سال 1048 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سابق قرطبی ،طبیب. شاگرد ابن رشد. عالمی فاضل و نیکوعلاج بود و بخدمت ناصر و مستنصر پیوسته و بزمان مستنصر درگذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الساعاتی بغدادی. رجوع به ابن ساعاتی احمد و رجوع به احمدبن علی بن ثعلب شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سالم. مصری نحوی زاهد مترحل. نزیل دمشق. متوفی به سال 665 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سباء المروزی مکنی به ابوالحسن. او راست : تاریخ مرو و وفات وی به سال 268 هَ. ق. بود. رجوع بحبط 1 ص 297 و رجوع به احمد ابوالحسن بن سباء... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سرخسی مکنی به ابوالعباس. او راست : کتاب الطبیخ.و الفرق بین النحو و المنطق. و ابوعلی محمدبن حسین بن حسن بن سهل بن هیثم حکیم را حواشی است بر کتاب او.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن سرّق مروزی. اخباری است از مردم مرو.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سروجی قاضی مصر مکنی به ابوالعباس. او راست : الغایة و آن شرح ناتمام هدایه ٔ مرغینانی است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعد ابوالحسین کاتب. یاقوت در معجم الادباء (چ مارگلیوث ج 1 ص 129 ببعد) آرد: حمزه در زمره ٔ اهل اصفهان ذکر او آورده و گوید که ابوالحسین احمدبن سعد در ایام القاهرباﷲ بعمل خراج منصوب گردید و در غره ٔ جمادی الاولی سال 321 هَ. ق. به اصفهان وارد شد و ابوعلی بن رستم در جمادی الاخر همین سال از آن شغل معزول گشت. آنگاه ابوالحسین بن سعد از فارس به اصفهان آمد و از قبل امیر عمادالدوله علی بن بویه در جمادی الاولی سال 323 متقلد تدبیر آنشهر و عمل خراج گردید ودر سال 324 جبایت خراج را به ابوالقاسم سعدبن احمدبن سعد سپردند و در شوال آنسال معزول گردید و دیگر شرحی از او نمیدهد و بذکر فضلاء اصفهان از اصحاب الرسائل می پردازد و سپس میگوید: اما ابومسلم محمدبن... و ابوالحسین احمدبن سعد، ما بجهت شهرت و صیت آن دو در اقطار شرق و غرب و نزد کتاب حضرت و اجماع اهل زمان بر... وصف ایشان مستغنی هستیم و سپس نام وی را در زمره ٔمصنفین یادکند و گوید او راست : کتاب الاختیار من الرسائل که کسی در این موضوع بر او سبقت نجسته است. و کتابی دیگر در رسائل به نام فقرالبلغاء. و کتاب الحلی و الشیات. و کتاب المنطق. و کتاب الهجاء. و در کتابی کهن چنین خواندم : سرح دسر (شیخ کبیر؟) مرا حدیث کرد که تنباء گفت در شهر اصفهان در زمان ابوالحسین بن سعد مردی بود که او را نزد خود خواند و علماء و عظماءو کبراء را احضار کرد بدو گفتند کیستی گفت من پیامبری مرسلم گفتند ویلک هر پیامبری را آیت و نشانه ای است آیت و حجت تو چیست. گفت حجت های مرا کسی از انبیاء و رسل پیش از من نداشته. گفتندش حجت ها بنما. گفت هر یک از شما را که زنی یا دختری یا خواهری جمیله باشد،نزد من حاضر آرد تا در ساعت به پسری آبستن کنم ابوالحسین بن سعد گفت اما من شهادت میدهم که تو رسولی و مرا معاف کن. آنگاه مردی او را گفت ما را زنان نباشد ولی ماده بزی حسنا داریم او را آبستن کن و مرد برخاست از او پرسیدند کجا روی گفت نزد جبرئیل روم تا بدو گویم که این گروه بزغاله خواهند نه پیامبر. پس از گفتار وی بخندیدند و وی را رها کردند و از ابوالحسین اصفهانی اشعاری روایت شده از آن جمله در جواب معمی :
رمانی أخ یصفی له الود جاهداً
و من یتطوع بالمودة یحمد
بداهیة تعی علی کل عالم
بوجه المعمی بالصواب مؤید
و حمل سرالوحش و الطیر سره
و ارسلها نکرا ببیداء قردد
فانهضت قلبی و هوی نفس جارح
و من یغد یوما بالجوارح یصطد
فحاش لی الصنفین من بین ارنب
یقود الوحوش طائعات و هدهد
یسوق لنا اسراب طیر تتابعت
علی نسق مثل الجمان المنضد
و مرقتها بالزجر حتی تحاولت
و عادت عبادیدا بشمل مبدد
و رواضتها بالفکر حتی تذللت
فمن مسمح طوعا و من متجلد
فاخرجت السرالخفی وانشدت
قریض رهین بالصبابة ذی دد
و انی و ایاها لکالخمر والفتی
متی یستطع منها الزیادة یزدد
و خطاب به ابن العمید:
البین افردنی بالهم والکمد
والبین جدد حرالثکل فی کبدی
فارقت من صار لی من واحدی عوضاً
یارب لاتجعلنها فرقة الابد
امسک حشاشة نفسی ان یطیف بها
کید من الدهر بعد الفقد للولد
لا فی الحیاة فانی غیر مغتبط
بالعیش بعد انقصاف الظهر و العضد
بل ابق لی الخلف المأمول حیطته
علی عیال و اطفال ذوی عدد
من ان یرو ضیعة فی عرصة البلد
و ان یرو نهزة لللف مضطهد
اﷲ رجائی وحسب المرء معتمداً
نجل العمید و صنع الواحد الصمد.
و نیز به ابوالحسین بن لرة [ کذا ] در باب مملوکی اسود:
حذر فدیتک بشری من تبرزه
انی اخاف علیه لقعة العین
اذا بدت لک منه طرة سبلت
علی الجبین و تحذیف کنونین
حسبت بدراً بداتما فاکلفه
غمامة نشرت فی الارض ثوبین
کانما خط فی اصداغه قلم
بالحبر خطین جاآلغو قوسین
لکن ذلک منه غیر دافعه
عن القبول و عن بعد من الشین.
و این قطعه شعر از ابوالحسین بن سعد بر چهار قافیه است که هر قافیه بتنهائی شعری مستقل است :
و بلدة قطعتها. بضامر.
خفیدد. عیرانة رکوب
ولیلة وسهرتها. لزائر.
و مسعد. مواصل حبیب
وقینة وصلتها. بطاهر
مسود. ترب العلی نجیب.
اذا غوت ارشدتها. بخاطر.
مسدد. و هاجس مصیب.
و قهوة باکرتها. لتاجر.
ذی عند فی دینه وجوب.
سورتها کسرتها.بماطر.
مبرد. من جمه القلیب
و حرب خصم بختها. بکاثر.
ذی عدد. فی قومه مهیب
معوداً بل سفتها. بباتر.
مهند. یفری الطلی رسوب
و کم حظوظ نلتها. من قادر
ممجد. بصنعة القریب
کافیه اذ شکرتها، فی سامر.
و مشهد. للملک الرقیب.
- انتهی. و وفات وی به سال 350 هَ. ق. بود. رجوع به ابوالحسین احمد و روضات ص 58 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعداندرشی صوفی ملقب بشهاب الدّین. او راست : عمدة فی مختصر تهذیب الکمال و الاطراف. وفات بسال 750 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعد عثمانی دیباجی ، شهاب. او راست : انیس الفرید و جلیس الوحید.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن سعد عسکری مکنی به ابوالعباس نحوی. او راست : شرح تسهیل ابن مالک و نیز اختصار تهذیب الکمال جمال الدین یوسف وفات او را حاجی خلیفه 750 هَ. ق. ذکر کرده است. و رجوع به احمدبن سعد اندرشی (؟) شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعید. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 60، 105، 182، 215، 322).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعیدبن حزم الصدفی الاندلسی المنتجیلی مکنی به ابوعمر. حمیدی ذکر او آورده گوید او به اندلس از جماعتی سماع دارد از جمله محمدبن احمد الزّراد و غیر حمیدی نیز نام او برده اند. او از اندلس ارتحال کرد و از اسحاق بن ابراهیم بن النعمان و احمدبن عیسی المصری المعروف به ابن ابی عجینه و غیر آن دو حدیث شنید و کتاب کبیر تاریخ رجال تألیف کرد و در این کتاب جمیع اقوال مردمان را در اهل عدالت و تجریح تا آنجا که برای او میسر بود گردکرد. و آن کتاب را خلف بن احمد معروف به ابن ابی جعفر و احمدبن محمد اشبیلی معروف به ابن الحراز از وی استماع کردند و گویند تمام این کتاب را کسی دیگر جز این دو بتمامی از وی نشنیده اند و وفات وی به سال 350 هَ. ق.بود. [ تا این جا نقل حمیدی است ]. و بعضی دیگر گفته اند که او از اولاد جعفر است و به آثار و سنن توجه داشت و تاریخ و حدیث جمع آورد و در اندلس از جماعتی روایت کرد که از آنجمله است احمدبن ثوابة و اسلم بن عبدالعزیز و طبقه ٔ آندو و به سال 311 با احمدبن عبادةالرعینی بمشرق شد و بمکه از ابوجعفر العقیلی و ابوبکربن المنذر صاحب الاشراق و دیبلی ابوجعفر محمدبن ابراهیم و ابی سعیدبن الأعرابی و غیر آنان و بمصر از ابوعبداﷲ محمدبن الربیعبن سلیمان و بقیروان از احمدبن نصر و محمدبن محمدبن اللباد سماع دارد. سپس به اندلس بازگشت و بنوشتن تاریخ محدثین پرداخت و بغایت این منظور دست یافت و تا آخر عمر حدیث گفت و در شب پنجشنبه 9 روز از جمادی الاَّخر مانده به سال 350 درگذشت و مولد او بروز جمعه پنجم شهر ربیعالاَّخر سنه ٔ 284 بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعیدبن حسن شیحی از مردم شیحه دهی بحلب. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعیدبن شاهین بن علی بن ربیعة البصری مکنی به ابوالعباس. محمدبن اسحاق الندیم در فهرست ذکر او آورده است و گوید: او از اهل ادب است و او راست : کتاب ما قالته العرب و کثر فی افواه العامة. رجوع به فهرست ابن الندیم و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 1 ص 134 و روضات الجنات ص 84 س 22 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعیدبن عبداﷲ مشقی مکنی به ابوالحسن. او مؤدب پسر المعزباﷲ و از خواص عبداﷲبن معتز بود و در بغداد کتب ابن الزبیر را روایت کرد و اسماعیل صفار و جز او از وی روایت کردند. او مردی صدوق است و مرزبانی مرگ وی را در سال 306 هَ. ق. گفته است. ابوبکربن محمدبن القاسم الانباری گوید: احمدبن سعید مرا روایت کرد: آنگاه ، که مؤدب اولاد معتز بودم ،احمدبن یحیی بن جابر بلاذری قومی را واداشت تا از قبیحه ، مادر معتز، درخواستند، که احمدبن یحیی پاسی از روز را نزد ابن معتز رود و قبیحه بپذیرفت ، و یا نزدیک بود که بپذیرد، و من هنگامی که این خبر شنودم سخت خشمگین شدم و بخانه ٔ خود اعتزال جستم. ابوالعباس عبداﷲبن المعتز که در این هنگام سیزده ساله بود بمن ، نوشت :
اصبحت یابن سعید حزت مکرمة
عنها یقصر من یحفی و ینتعل
سر بلتنی حکمة قد هذبت شیمی
و اَججت عزب ذهنی فهومشتعل
اکون اِن شئت قسا فی خطابته
او حارثا وهو یوم الفخر مرتجل
و ان اشاء فکزید فی فرائضه
أو مثل نعمان ماضاقت به الحیل
او الخلیل عروضیااخا فطن
او الکسائی نحویا له علل
تغلی بداهة ذهنی فی مرکبها
کمثل ماعرفت آبائی الاول
و فی فمی صارم ماسله احد
من غمده فدری ما العیش و الجذل
عقباک شکر طویل لانفاذ له
تبقی معالمه ما اطت الابل.
و نیز ابن انباری ، روایت کند که ابن المعتز در پاسخ نامه ای که احمدبن سعیددمشقی بدو فرستاده و در آن طلب زیادتی در مشاهره و روزی خود کرده بود نوشت : قید نعمتی عندک بمثل ما کنت استدعیتها به و ذب عنها اسباب الظن استدم ماتحب منی بما احب منک. و نیز ابن المعتز در پاسخ نامه ای که دمشقی در آن از نسبت ها که بدو کرده بودند اعتذار جسته بود، نوشت : واﷲ لاقابل احسانک منی کفر ولاتبع احسانی الیک من ّ فلک منی ید لااقبضها عن نفعک و اخری لاابسطها الی ظلمک ما یسخطنی فانی اصون وَجهَک عن ذل الاعتذار. رجوع بمعجم الادباء چ مارگلیوث ج 1 ص 133 و 134 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعیدبن علی قناطری. از مردم قناطر، شهری به اندلس.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن سعید اخمیمی مکنی به ابوبکر. او راست : منتخب.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعید الاندلسی ملقب به امام بهاءالدین. و او علوم الحدیث ابن صلاح را مختصر کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعید تبعی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعیدداودی مکنی به ابوجعفر. او راست : شرح صحیح بخاری.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن سعید سرخسی مکنی به ابوجعفر دارمی. فقیه و از ائمه ٔ حدیث و اثر. وفات به سال 253 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سعید مالکی مکنی به ابوالحسین. یکی از مشاهیر طبقه ٔ عرفا در مائه ٔ سیم هجریه بوده و با شیخ جنید و ابوالحسین نوری صحبت داشته و در ایام زندگانی در طرطوس میزیسته و هم در آن مائه زندگانیرا بدرود کرده و در طرطوس مدفون گردیده. از کلمات اوست که میگفته بدا بحال آنکس که آسودگی خود را در آزار مردمان جوید و با بندگان خدای حیلت کند و با آنکه داند که او اﷲ تعالی خیرالماکرین است. وقتی از او وصیتی خواستندگفت ترک آزار بهر طریق که دانی و بهر قسم که باشد. خواجه علیه الرحمه مضمون این بیانست که بنظم آورده :
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست.

احمد. [ اَ م َ ] ابن سعید هروی مکنی به ابوالفضل. او راست : اصلاح اُکر مانالاوس.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سقمان. سیّمین از شاهان ارمنیه از 521 تا 522 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلام رطبی. یکی از اکابر شافعیه است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلامه ملقب به فخرالدین قضاعی. عالمی محتشم و نیکوسیرت و قاضی مالکیه در دمشق و718 هَ. ق. وفات یافت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلطان صلاح الدین ملک المحسن. وی استماع حدیث کرد و بسیار نوشت و مردی متواضع و متزهّد بود بر محدثین افضال بسیار میکرد و مایل بتشیع بود و به سال 634 هَ. ق. درگذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلم. رجوع به ص 11 کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلمان بن حسن بن اسرائیل بغدادی مکنی به ابوبکر. او راست جزئی در ردّ منکرین عرش.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلمان الرهاوی. ابوالحسن احمد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلمان نجاد مکنی به ابوبکر. او راست : مسند عمربن الخطاب رضی اﷲ عنه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان. فقیه و محدث حنبلی. صاحب تصانیف. وفات وی بسال 348 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان. رجوع به کمال پاشازاده شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 378) آرد: در سنه ٔ 524 هَ. ق. حاکم سمرقند احمدبن سلیمان نسبت بسلطان در مقام خصومت درآمده رایت فیروزی شعار سنجری از آب آمویه عبور نموده سایه ٔ وصول بر حدود سمرقند انداخته احمد در شهر متحصن شد بعد از امتداد ایام محاصره و وقوع قحط و غلا، امان طلبیده از شهر بیرون آمد و سلطان یکی از غلامان خاصه را مصحوب خود گردانیده رایت مراجعت برافراخت و پس از چندگاه از احمد عفو کرده بار دیگر او را بسمرقند فرستاد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن ابی الربیع محدث. او از سحنون روایت کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن حسن بن جهم بن بکیربن اعین سنسن الشیبانی مکنی به ابوغالب. نقاوه ٔ خاندان آل اعین و ازکبار محدثین آن جماعت بشمار رود و بدین کنیت مابین علماء و محدثین امامیه معروفست و از آل اعین همواره در عصر هر یک از ائمه ٔ اثناعشر محدثین بسیار بوده که جامع و ضابط اخبار ائمه و محرم اسرار ایشان بوده اندمن جمله جدّ ابوغالب ابوطاهر محمدبن سلیمان است که فیض زمان جناب ابومحمد عسکری سلام اﷲعلیه را درک نموده و مابین او و جناب ابومحمد علیه السلام مسائل و جواباتی است چنانکه شرح حال وی و سایر محدثین از آن طایفه را در محل خود خواهیم نگاشت معالجمله ابوجعفر طوسی در فهرست گوید ابوغالب الزراری و هم البکیریون و بذلک کان یعرف الی ان خرج توقیع من ابی محمد علیه السلام فیه ذکر ابی طاهرالزراری فاماالزراری رعاه اﷲ فذکروا انفسهم بذلک و کان شیخ اصحابنا فی عصره واستادهم و فقیههم و صنف کتبا منها کتاب التاریخ ولم یتمه و قدخرج منه نحو الف ورقة. کتاب ادعیة السفر. یعنی ابوغالب زراری و قبیله ٔ او به بکیر منسوب و بدین نسبت معروف بودند تا آنکه توقیعی از جناب ابومحمد العسکری سلام اﷲعلیه بیرون آمد و در آن توقیع ابوطاهر زراری را ذکر فرموده و او را بر زرارةبن اعین نسبت داده بود پس از آن توقیع در انتساب ، خود را بزراره منتسب میساختند و ابوغالب شیخ اصحاب امامیه و استاد و فقیه آنطایفه بود و او را مصنفات بسیار است. از آنجمله است کتاب تاریخ و آنرا به اتمام نرسانیده و تنها هزار ورق از آن بیرون آمده و کتاب ادعیه ٔ سفر تا آنجا که گوید خبرداد مرا بکتب و روایات ابوغالب ، ابوعبداﷲ محمدبن محمدبن النعمان و ابوعبداﷲ حسین بن عبداﷲ و احمدبن عبدون و غیرهم و ابوطاهر که در توقیع بزراره منسوب شده محمدبن سلیمان جدّ ابوغالب است چنانکه این مطلب از ملاحظه ترجمت محمدبن سلیمان و ترجمه ٔ محمدبن عبیداﷲ مکشوف گردد چون سبط ابوغالب محمدبن عبیداﷲبن ابی غالب نیز مکنّی به ابوطاهر است محدث نیسابوری وبعضی در فهم لفظ توقیع توهم و خطا نموده اند و چنین دانسته اند که ابوطاهر مذکور در توقیع سبط ابوغالب است نه جدش محمدبن سلیمان لاجرم عبارت توقیع را که فرماید فاما الزراری رعاه اﷲ در ترجمت ابوطاهر محمدبن عبیداﷲبن ابی غالب ایراد نموده اند. نجاشی در رجال خود آورده ابوغالب الزراری و قد جمع اخبار بنی سنسن و کان ابوغالب شیخ العصابه فی زمنه و وجههم له کتب منها کتاب التاریخ و لم یتمه. کتاب دعاء السفر. کتاب الافضال. کتاب مناسک الحج کبیر. کتاب مناسک الحج صغیر. کتاب الرسالة الی ابن ابنه ابی طاهر فی ذکر آل اعین. حدثنا شیخنا ابوعبداﷲ عنه بکتبه و مات ابوغالب رحمه اﷲ سنة ثمان وستین و ثلثمائه (368) انقرض ولده الاّ من ابن ابنه و کان مولده سنة خمس وثمانین ومأتین (285 هَ. ق.)؛ یعنی ابوغالب منسوب به زرارةبن اعین است و او اخبار بنی سنسن را در مجموعه ای فراهم نموده در عصر خویش شیخ و مقتدای فرقه ٔ امامیه بود واو را مصنفات عدیده است منجمله رساله ای است در ذکر آل اعین که برای سبط خود ابوطاهر محمدبن عبیداﷲبن احمد زراری نوشته ، شیخ ما ابوعبداﷲ از ابوغالب مصنفات وی بما روایت نموده و ابوغالب در سال سیصدوشصت وهشت وفات یافت ولادتش سال دویست وهشتادوپنج اتفاق افتاده بود و او را عقب ، جز از سبطش ابیطاهر، باقی نمانده. محدث نیسابوری پس از ذکر سلسله نسب وی گوید و هم البکیریون نسبوا الی عمهم زراره لتوقیعات وردت فیهم بهذاالوصف من ابی محمد علیه السلام فی ابی طاهر الزراری جدّ احمد المعنون و من ابی الحسن الثالث علیه السلام فی سلیمان بن الحسن - انتهی ؛ یعنی طایفه ٔ ابوغالب ببکیریون اشتهار داشتند پس بعم ایشان زرارةبن اعین منسوب شدند بعلت توقیعاتی که در باب ایشان بدین نسب بیرون آمد و آن توقیعات بعضی از جناب ابی محمد العسکری بود در حق ابی طاهر زراری جد ابوغالب و برخی از جناب ابوالحسن ثالث علی ّبن محمد بود درباره ٔ سلیمان بن حسن جدّ اعلی ابوغالب محدث. مجلسی در مقدمات کتاب بحارالانوار در حق وی فرموده کان من افاضل الثقاة و المحدثین و کان استاذ الافاضل الاعلام کالشیخ و ابن الغضائری. و احمدبن عبدون خود در وجه انتساب بزراره در رساله ای به ابوطاهر ذکر نموده با بعضی از عبائر علماء رجال مخالف است چه در رساله ٔ مذکوره گوید: انه کانت ام الحسن بن الجهم ابنة عبیدبن زرارة و من هذه الجهة نسبنا الی زراره و نحن من ولد بکیر و کنانعرف قبل ذلک بولدالجهم ؛ یعنی مادر حسن بن جهم دختر عبیدبن زراره بود بدین سبب ما نسبت داده شدیم بزراره و حال آنکه ما از اولاد بکیر معدود میباشیم و سابق بر این بولد جهم معروف بودیم ، تا آنجا که گوید: و اول من نسب منا الی زرارة جدنا سلیمان نسبه الیه ابوالحسن علی بن محمدصاحب العسکر توریة عنه و سترا له ثم اتسع ذلک و سمینا به و کان یکاتبه فی امور له بالکوفة و بغداد، الخ ؛ یعنی نخستین کس که از ما به زراره منسوب گشت جد ماسلیمان بود او را مولای ما ابوالحسن علی بن محمد صاحب عسکر بعلت توریة و ستر حال وی بدین نسبت منسوب داشت پس مردمان در آن وسعت داده هر یک از اولاد بکیر را بزراره منسوب داشتند و ما بزراره منسوب شدیم و جناب ابوالحسن علیه السلام در باب امورات خویش در کوفه و بغداد بجد ما سلیمان مکاتیب میفرمود الی آخر. شیخ یوسف صاحب لؤلؤه پس از نقل این عبارات از رساله گوید این کلام چنانکه مشاهدت کنی بظاهرش مخالف است با آنچه علامه در رجال خویش و شیخ طوسی در فهرست در وجه تسمیه ٔبزراره ذکر نموده اند چه ایشان ذکر نموده اند که مبداء تسمیه بزراری ، از جناب ابومحمد عسکری علیه السلام بوده درباره ٔ جد ابی غالب ابوطاهر و آنچه از این کلام مکشوف شود آن است که انتساب بزراره از جناب ابوالحسن هادی بوده در حق جد ابوغالب سلیمان چنانکه دانستی و ظاهر آن است که علامه و شیخ بر رساله واقف نشده اند و گرنه در وجه انتساب بزراره کلامی مطابق با آنچه در این باب در رساله نوشته ذکرمینمودند و چون در رساله ٔ مذکوره خود بیان شرح احوال و مولد خود و برخی از فقرات که بیان آن در ترجمت وی لازم است شرح نموده لاجرم در این مقام بذکر بعضی از فقرات آن رساله پردازیم. در رساله پس از بیان شرح احوال آباء و اجداد خویش از آل اعین گوید: و مات ابومحمدبن محمدبن سلیمان سنة نیف وعشرون سنه سنی اذ ذلک خمس سنین و اشهر و کان مولدی لیلة الاثنین لثلث بقین من ربیعالاخر سنة خمس وثمانین ومأتین (285 هَ. ق.) و مات جدّی محمد ابی سلیمان رضی اﷲعنه فی غرة المحرم سنة ثلثمائة (300) فرویت عنه بعض حدیثه و سمعت عن عبداﷲبن جعفر الحمیری و کان دخل الکوفه فی سنة سبع و تسعین و مأتین (297) و وجدت هذا التاریخ بخط عبداﷲبن جعفر فی کتاب الصوم للحسین بن سعید و لم اکن حفظت الوقت للحداثة و وسنی اذ ذاک اثناعشرسنة و شهور و سمعت انا بعد ذلک من عم ّ ابی علی بن سلیمان و من خال ابی محمدبن جعفر الزراری من احمدبن ادریس القمی و احمدبن محمدبن العاصمی و جعفربن محمدبن مالک الفزاری البزاز و سمعت من ابی جعفر محمدبن الحسن بن علی بن مهزیار الأهوازی و غیرهم رحمهم اﷲتعالی و سمعت من حمیدبن زیاد و ابی عبداﷲبن ثابت و احمدبن محمدبن رباح و هؤلاء من رجال الواقفة الا انهم کانوا فقهاء تقاتا فی حدیثهم و سمعت بعد ذلک من جماعة غیر من سمیت فعندی بعض ما سمعته منهم ذهب بعض فیما ذهب من کتبی ثم امتحنت محنا شغلتنی و اخرجت اکثر کتب التی سمعتهاعن یدی بالسرقة و الضیاع و رزقت ایاک و سنی ثمان و عشرون سنة و فی سنة ولادتک امتحنت محنة اخرجت اکثر ملکی عن یدی و اخرجتنی الی السفر و الاغتراب و شغلتنی عن حفظ ما کنت جمعت قبل ذلک و لما اصلح ابوک لسماع الحدیث و سلوک طریقة اجداده رحمهم اﷲتعالی جذبته الی ذلک فلم ینجذب و شغلنا طلب المعاش و البعد عن مشاهدة العلماء عن العلم و علت سنّی فآیست من الولد و بلغ ابوک سبعاً و ثلثین سنة و لم یرزق ولدا و رزقنی جل ّوعزّ الحج و مجاورة الحرمین سنة فجعلت کدی و اکثر دعائی فی المواضع التّی یرجی فیها قبول الدّعاء و ان یرزق اﷲ اباک ولداً ذکرا نجعله خلفاً لاَّل اعین ثم قدمت العراق فزوّجت اباک من امک فتفضّل اﷲ جل ّوعزّ ان رزقناک فی اسرع وقت و من ّ بان جعلک سوی الخلقة مقبول الصورة صحیح العقل الی ان کتبت الیک الکتاب و کان مولدک فی قصر عیسی به بغداد یوم الأحد لثلث خلون من شوال سنة اثنین وخمسین وثلثمائة (352) و قد خفت ان یسبق اجلی ادراکک وتمکنک من سماع الحدیث و تمکنی من حدیثک ماسمعته من الحدیث و لن افرط فی شی ٔ من ذلک کما فرط جدّی و خال ابی رحمهمااﷲتعالی اذ لم یجذبانی الی سماع حدیث مهمامع ماشاهداه من رغبتی فی ذلک. یعنی پدرم محمدبن محمدبن سلیمان وفات یافت و او را سنین عمر بیست سال و اندی بود و آن هنگام از سن من پنج سال و چند ماه گذشته بود و ولادتم شب دوشنبه بیست وهفتم ربیعالاخر سال دویست وهشتادوپنج اتفاق افتاده و جدّم محمدبن سلیمان در غره ٔ شهر محرّم از سال سیصد هجری رحلت نمود پس من بعضی از روایات وی از او روایت کنم و نیز در محضر عبداﷲبن جعفر حمیری استماع حدیث نمودم و عبداﷲ سال دویست ونودوهفت داخل کوفه گردید و تاریخ دخول عبداﷲ را بکوفه در کتاب صوم تألیف حسین بن سعید بخط عبداﷲبن جعفر حمیری یافتم و خود بعلت حداثت سنم در آن وقت آن تاریخ ضبط و حفظ ننموده بودم و آنگاه سنّم دوازده سال و چند ماه بود و بعد از آن ازعم پدرم علی بن سلیمان و از خال پدرم محمدبن جعفر زراری و احمدبن ادریس قمی و احمدبن محمدبن عاصمی و جعفربن محمدبن مالک فزاری بزاز استملاء حدیث کردم و نیز از ابوجعفر محمدبن حسن بن علی بن مهزیار اهوازی و حمیدبن زیاد و ابی عبداﷲبن ثابت و احمدبن محمدبن رباح اخذ حدیث نمودم و این جماعت اگر چه در عداد فرقه ٔ واقفیّه معدودند ولی در سلک فقهاء و موثقین در روایت منظوم باشند پس بعد از آن از گروهی غیر از این جماعت که نام بردم استماع حدیث کردم و از مرویّات این جماعت بعضی نزد من باقی است و برخی از آن با پاره ای از کتبم تباه و تلف گردید پس گرفتار شدم بمحنتی عظیم که مرا مشغول ساخت و در آن حادثه بعلت سرقت و ضیاع ، بسیاری از کتبم که مشتمل برمسموعات و محفوظات من بود تلف گردید و خدای تعالی والد تو را بمن موهبت فرمود برحالیکه از سنین عمرم بیست وهشت سال گذشته بود و در سال ولادت وی ببلیتی مبتلا شدم که آن بسیاری از ملک مرا از دستم بیرون نمود و مرا بمسافرت و اغتراب محتاج ساخت و از حفظ اموالی که پیش از آن فراهم نموده بودم مشغول نمود و چون پدرت برای سماع و سلوک طریقه ٔ اجدادت صالح گشت او را به اخذواستماع حدیث جذب نمودم. ازسلوک آن طریق اعراض نمودو مرا طلب معاش و دوری از مشاهدت علماء از اخذ علوم شاغل و مانع گشت و سنّم زیاد شد پس از اولاد مأیوس شدم پدر ترا سنین عمر بسی وهفت سال رسید و او را ولدی مرزوق نگشت و خداوند عزوجل سالی مرا زیارت بیت اﷲ و مجاورت حرمین شرفین روزی فرمود پس من در موارد و مظان ّ استجابت دعا از خداوند کریم خواستار آن شدم که پدرت را ولدی ذکور عنایت فرماید و او را خلف آل اعین گرداند پس از معاودت از حج ّ وارد عراق شدم مادر تو را بوالدت تزویج نمودم پس خدای تعالی بر ما تفضل فرموده بزودی تو را بما موهبت فرمود و بر ما منت گذارد باینکه تو را مستوی الخلقة مقبول الصورة خلق نمود و تو را صاحب عقل صحیح گردانید تا اینکه این کتاب بتو مکتوب نمود و تو را ولادت روز یکشنبه ٔ چهارم شوال از سال سیصدوپنجاه ودو در قصر عیسی به بغداد اتفاق افتاد و من از آن خائف بودم که قبل از ادراک و قدرتت بر استماع حدیث و قبل از تمکن من از استماع حدیث برتو مرا اجل فرا رسد و من بهیچ وجه مضایقت و تفریطی در حق تو ننمودم چنانکه جدّم و خال پدرم درباره ٔ من مضایقت کردند زیرا با آنکه رغبت و میل مرا بسماع حدیث مشاهدت مینمودند با اینحال مرا به اخذ حدیث جذب ننمودند. معالجمله ابوغالب در زمان غیبت صغری باوکلاء و سفرای امام دوازدهم اختصاص داشته و چون او را حاجتی دست دادی بواسطه ٔ وکیل ناحیه مطلب خود بامام عصر عجل اﷲفرجه رسانیده جواب آن بوی میرسید چنانکه علامه ٔ مجلسی در مجلد سیزدهم کتاب بحارالأنوار که مخصوص به بیان احوال امام عصر است در باب معجزات آن جناب گوید: در کتاب الغیبة که از مؤلفات شیخ ابوجعفر طوسی است از جماعتی ایشان از ابوعبداﷲ احمدبن عیاش او از ابوغالب زراری روایت کرده که گفت از کوفه وارد بغداد شدم بر حالی که جوان بودم و قدمهای خود را در راه رفتن مانند راندن شتر میراندم و مردی از برادران دینی با من مصاحب بود و نام او از خاطر ابوعبداﷲ فراموش شده بدین سبب نام او را در حدیث ذکر ننموده اند و از او بلفظ مرد تعبیرنموده اند در آنوقت شیخ ابوالقاسم بن روح پنهان شده ابوجعفر محمدبن علی مشهور بشلمغانی را در جای خود نصب نموده بود و شلمغانی آنوقت در مذهب شیعه استقامت داشت هنوز کفر و الحادی که از او ظاهر گردید ظاهر نشده بود مردم نزد اوآمده وی را ملاقات مینمودند زیرا که شلمغانی شیخ ابوالقاسم بن روح را صدیق و مصاحب بود درحاجتها و کارهای مردمان میان شیخ ابوالقاسم و ایشان واسطه بود در آنحال رفیق من گفت رغبت بملاقات ابوجعفر داری تا آنکه با او عهد و پیمان استوار کنی از آنکه در این ایام برای طایفه شیعه او منصوب است و مرا نیز بوی حاجتی است که درباره ٔ من از ناحیه ٔ مقدسه دعائی استدعا نماید گفتم آری رغبت دارم آنگاه متوجه سرای او شده بمجلسش در آمدیم جماعتی را از اصحاب ما امامیه در محفلش حاضر دیدیم پس بر او سلام گفتیم ابوجعفربرفیق من متوجه گردیده از او پرسید این جوان که با تو است کیست گفت مردی است از آل زرارةبن اعین آنگاه روی با من داشت و گفت از کدام زراره گفتم ای سیدِ من ، از اولاد بکربن اعین که برادر زراره است گفت ایشان از خاندان بزرگند و در این امر بلندپایه اند پس رفیق من با وی گفت ای سید من در خصوص دعا مکتوبی از تو خواهش دارم بنویسی گفت آری مینویسم وقتی که این را شنیدم بخاطرم رسید که من هم حاجتی خواهش نمایم و در دلم چیزی مخفی بود که با احدی اظهار ننموده بودم و آن این بود که مادر ابوالعباس پسرم با من بسیار مخالفت وبدرفتاری داشت و با وجود سؤکردار و بدرفتاریش محبت وی در دلم بسیار بود با خود گفتم از ابوجعفر در خصوص این مطلب خواهش دعا میکنم بطرزی که تفصیل آن را مجمل گذارده همینقدر گویم در خصوص امریکه بمن ضرور شده التماس دعا دارم پس گفتم خدای تعالی بقای سید ما راطولانی گرداند من ازتو حاجتی را مسئلت میکنم گفت آنحاجت چیست گفتم دعای فرجست برای من در خصوص امریکه برای من مهم گردیده ابوجعفر در حال کاغذی طلبید و حاجت مرا در آن نوشت که زراری در خصوص امریکه بر او مهم گردیده التماس دعا دارد بعد از آن رقعه را پیچیده و ما هم برخاستیم و بمنزل خویش معاودت نمودیم چون چند روز از آن ماجری بگذشت رفیقم گفت میخواهی که نزد ابوجعفر برویم و مطالب خود را که به او گفتیم سؤال نمائیم که جواب آنها چگونه درآمده آنگاه با او روانه شده بمجلس وی داخل شدیم همینکه در نزد او نشستیم رقعه را درآورده دیدم که مطالب بسیاری در آن نوشته شده درآنحال برفیق من متوجه شده جواب مسئله او را به او خواند بعد از او متوجه من گردید از آن رقعه بخواند درخصوص سئوال زراری خداوند عالم حال شوهر و زن را اصلاح نمود وابوغالب گوید که این ماجری بر من بزرگ آمد از آنجا برخاستیم و برگشتیم رفیقم بمن گفت که جواب این امر بتو رسید گفتم. از جواب مسئله ٔ خویش زیاده درشگفتم گفت از چه درشگفتی. گفتم بجهت اینکه این امر سرّی بود که سوای خدای تعالی و من کسی بدان عالم و واقف نبود و او از آن مرا خبرداد گفت آیا در امر ناحیه ٔ مقدسه شک مینمائی حال از آن سرّ مرا خبرده تا آن را بدانم مکنون ضمیر خویش بر وی مکشوف داشتم از آن در عجب شد قضای الهی چنان اقتضاء نمود که بکوفه برگشتیم و بسرای خود داخل گردیدیم و پیشتر از آن مادر ابوالعباس مرا ناخوش میداشت و همواره از من کناره مینمود ودر سرای خود بسر میبرد و چون از آمدن من باخبر شد بمنزل من درآمد و از من عذرخواست و مرا دلجوئی نمود وطریق موافقت مسلوک داشت و مخالفت را ترک نمود تا اینکه مرگ میان ما جدائی انداخت. مجلسی پس از نقل این حدیث گوید: این حکایت را جماعتی از ابی غالب احمدبن محمدبن محمدبن سلیمان زراری بمن خبر دادند و در بغدادابوالفرج محمدبن مظفر در منزل ابی غالب که در بازارچه ٔ ابی غالب بود روز یکشنبه پنجم ذیقعده در سال سیصدوپنجاه وشش از هجرت از خود ابوغالب اینحدیث را شنیده ونوشته است تلمیذ ابوغالب غضائری گوید ان وفات الشیخ... الخ. گفت کنیز ام ّ ولد خود را تزویج نمودم و آن اول زنی بود که تزویج نمودم صبیّه ای بود که اکنون مرا ام ولد است و من در آنزمان جوان بودم سنم از بیست سال کمتر بود در منزل پدرش با او زفاف نمودم چند سال در منزل پدرش ماند و من سعی و تلاش مینمودم که او رابمنزل خود نقل دهم خویشان و اقارب آنزن از آن ابا وامتناع میکردند و در اینمدت ازمن حملی گرفت و دختری آورد مدتی زندگی کرد بعد از آن وفات یافت من نه در ولادتش حضور داشتم و نه در وفاتش و به جهت کدورت و نقاریکه مابین من و ایشان بود آندختر را از زمان ولادت تا هنگام وفات وی اصلا رؤیت ننمودم بعد از آن با ایشان صلح نمودم باین شرط که او را بمنزل من روانه نمایند پس بمنزل ایشان رفتم تا آنکه او را بسرای خویش آورم مرا از آوردنش ممانعت کردند و چنین اتفاق افتاد که آن زن در آنوقت حامله گردید از ایشان خواهش کردم که او را بنابر صلحی که کرده بودیم بمنزل من بفرستند قبول ننمودند از اینجهت دوباره فتنه و عداوت در میان ما پدیدگشت بعد از آن در وقتیکه من غائب بودم از من دختری آورده بود تا مدت دو سال با یکدیگر به آزردگی و عداوت بسر بردیم پس وقتی داخل بغداد شدم و آنوقت رئیس شیعه و ملجاء آن طایفه محمدبن احمد دجوجی بود واو نسبت بمن بمنزله ٔ پدر یا عمو بود در بغداد بمنزل وی فرودآمدم و از فتنه هائی که ما بین من و زنم و خویشانش اتفاق افتاده بود به او شکایت نمودم گفت در این باب رقعه ای بنویس و در آن التماس دعا کن پس رقعه ای نوشتم و در آن احوال خود را و خصومت ایشان را با من و ابای آنها را از فرستادن آنزن بمنزل خود ذکر نمودم و آن رقعه را با ابوجعفر بنزد محمدبن علی بردیم و او در مکاتیب و مطالب شیعه مابین شیعه و حسین بن روح وکیل ناحیه واسطه بود آن را به او تسلیم نمودیم و خواهش کردیم که برساند و جواب آن چند روزی بتأخیر افتاد روزی با او ملاقات نمودم گفتم تأخیر جواب مرا بدحال نموده است گفت دلگیر مباش زیرا که تأخیر جواب نزدمن دوست تر است زیرا که در آن نفع تو است پس از آن روی بسرای خود مراجعت نمودم تا مدتی از این گذشت و من آن را نشمردم که چند روز است اینقدر دانستم که زمان قلیلی بود ابوجعفر روزی مرا نزد خود طلبید دیدم رقعه برآورد و گفت این جواب رقعه ٔ تو است اگر خواهی نسخه از آن بردار اصل آن را بمن برگردان پس آن را خواندم در آن نوشته بود خداوند عالم حال زن و شوهر را اصلاح نمود مخالفت را از میان ایشان برداشت نسخه ای از روی آن برداشته اصل رقعه را به ابوجعفر رد نموده و داخل کوفه شدم خداوند عالم نفس آنزن را برای من مطیع گردانید پس سالهای بسیاری آنزن در نزد من بود. و از من چند پسر آورد نسبت بوی زیاد بدیها کردم با او پاره ای بدرفتاریها نمودم که زنان را بدان حرکات تحمل و صبر نمودن ممکن نیست با وجود اینحال میان من و او و خویشان وی هرگز مخالفت و عداوت واقع نگردید تا آنکه روزگار ما را از هم جدا نمود. بالجمله چنانکه سابقاً از نقل عبائر ارباب تراجم و کلمات علماء رجال مکشوف گشت وفات ابوغالب بدون اختلاف در سال سیصدوشصت وهشت اتفاق افتاده صاحب روضات گوید تلمیذ ابوغالب شیخ ابوعبداﷲ غضائری بر رساله ٔ ابوغالب ذیلی آورده و در آن ذکرنموده ان وفاة الشیخ الصالح احمدبن محمد الزراری رضی اﷲعنه فی جمادی الاولی سنة 8 [ 6 ] 3 ثمان و [ ستین ] وثلثمائة وتولیت جهازه و حمله الی مقابر قریش ثم الی الکوفه و قبره بالغرّی یعنی شیخ صالح احمدبن محمد زراری در ماه جمادی الاولی از سال سیصدوشصت وهشت هجری وفات یافت من خود متولی تجهیز وی شدم و جسدش را بمقابر قریش حمل دادم پس از زمانی او را بکوفه نقل داده در ارض غرّی بخاک سپردم. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 622).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن داودبن محمدبن ابی العباس الطوسی. و اسم ابوالعباس ، فضل بن سلیمان بن المهاجربن سنان بن حکیم است.و کنیت احمد ابوعبداﷲ است. و او مردی از اهل فضل بود و چنانکه خطیب گوید وفات وی در هشتادوسه سالگی بصفر سنه ٔ 322 هَ. ق. بوده است. ابن شاذان گوید که طوسی خود می گفت که مولد وی 240 است. از او ابوحفص بن شاهین و ابوالفرج اصفهانی صاحب اغانی و ابوعبیداﷲ المرزبانی روایت کنند و او در روایات صدوق است. محمد بن طاهر المباشر ابوعبداﷲ معروف به قنینة گوید در مکّه از خضربن داود شنیدم که سلیمان بن داود طوسی ببریدی بمکّه آمد، زبیر بتازگی از کتاب النسب خویش فارغ شده بود و طوسی هدایای بسیار زبیر را فرستاد و او کتاب النسب خویش را بطوسی هدیه کرد و سلیمان گفت خواهم که این کتاب بر من قرائت کنی و او کتاب را قرائت کرد و سلیمان و پسرش داود هر دو تمام کتاب النسب را از او بشنیدند. و ابوبکربن شاذان و ابوحفص بن شاهین و ابوعبیداﷲ المرزبانی و مخلص از احمدبن سلیمان روایت کنند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن زَبّان. راوی است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن کمال پاشا ملقب به شمس الدین و معروف به مفتی ابن کمال پاشا. او راست : حاشیه ای بر شرح مواقف و حاشیه ای بر شرح مطالع. حاشیه ای بر حاشیه ٔ میرسیّد شریف بر کشاف زمخشری. و منشآت ترکی. و تفسیر المفتاح [ ناقص ]. و شرح تفسیرالمفتاح. و حاشیه ای بر شرح مفتاح سید شریف. و شرح مفتاح. و شرحی بر خمریّه ابن فارض. و طبقات المجتهدین در مذهب حنفی. و نیز بر اوائل هدایه تحقیقاتی نوشته بر کتاب طهارة، زکاة، صوم ، حج و بر قسمتی از کتاب نکاح وبیوع. و همچنین النجوم الزاهره ٔمورخ طاهری را بترکی ترجمه کرده است و نیز شرحی بر حدیث الاربعین و محیطاللغة که در آن لغات را بفارسی ترجمه و بترتیب جوهری پیش رفته است و نیز شرحی بر فرائض السّراجیه و پاره ای حواشی بر دررالاحکام محمدبن فرامرز دارد. وفات وی را کشف الظنون گاهی 904 و گاه 940هَ. ق. آورده است. و رجوع به کمال پاشازاده شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان بن وهب بن سعیدالکاتب مکنی به ابوالفضل. ابن الندیم گوید: او را پنجاه ورقه شعراست. رجوع به ابوالفضل احمدبن سلیمان و الموشح چ مصر صص 69 و 353 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان زبیری بصری شافعی مکنی به ابوعبداﷲ. او راست : تنبه فی الفروع و سترالعورة و کتاب الامارة و مسکت (کتابی غریب و لغزمانند است ). وفات وی بسال 317 هَ. ق. بود. و مؤلف کشف الظنون ذیل کتاب الاستخارة والاستشارة نام و نسب او را احمدبن سلیمان تبریزی شافعی مکنی به ابوعبداﷲ و هم متوفی در سال 317 آرد و ذیل ریاض المتعلم نامی از احمدبن سلیمان زیدی نصری متوفی سنه (بی ذکر تاریخ ) می برد و شاید این سه یکتن باشند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان طبری. او راست : فصول ابن عمران در فروع حنفیه.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن سلیمان ملقب به سیف الدولة المقتدر. دومین از امرای هودی در سرقسطه از 438 تا 474 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان ملقب به شمس الدین. او راست : رسالة فی اسلوب الحکیم.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان المعبدی مکنی به ابوالحسین. محمدبن اسحاق الندیم ذکر او آورده است و گوید: او از علی بن ثابت و او از ابوعبید و هم از برادرزاده ٔ او ابوالوزیر و او از اعرابی روایت کند و از او ابوبکر محمدبن حسین بن مقسم روایت آرد. وی را خطی نیکو بود و یکی از مشاهیر علماء و ثقات است.و بخط ابن ابی نواس خواندم که : ابوعمربن حیویه گفت که ابوعمران مرا حکایت کرد که معبدی بشب چهارشنبه هشت روز از صفر سال 292 هَ. ق. مانده درگذشت و بروز چهارشنبه جسد او را بخاک سپردند. رجوع به فهرست ابن الندیم و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 1 ص 144 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیمان نجاد بغدادی حنبلی مکنی به ابوبکر. او راست : فوائد النجاد. وفات او به سال 343 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سلیم الرازی. رجوع به ابوغالب احمدبن سلیم... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سنان العطان الواسطی صاحب سند متوفی به سال 259 هَ. ق. (حبط ج 1 ص 296).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سنان قرمانی دمشقی. از امیرزادگان شام. او راست : تاریخ اخبار الدول و آثار الاول (939 - 1019 هَ. ق.).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سنبل رمال. او راست : کتاب فتح مصر للسلطان سلیم.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سوّاف. رجوع به احمدبن محمد بصری... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سهل مکنی به ابویزید بلخی و او جز احمدبن سهل بن هاشم مذکور در ذیل است. وی اصلاً سیستانی بود و از رجال و ارکان دربار احمدبن سهل. مرزبان مرو بود و در سنه ٔ 340 هَ. ق. وفات یافت. احمدبن سهل مروزی در زمان عمروبن لیث صفاری طغیان کرد و مدتی بواسطه ٔ عصیان خویش در سیستان محبوس شد. در زمان احمدبن اسماعیل سامانی نیز مأمور فتح سیستان گردید و ممکن است هم او آزادسرو را از سیستان بمرو آورده باشد. رجوع به هزاره ٔ فردوسی مقاله ٔ تقی زاده ص 60 ح 5 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سهل بن هاشم بن ولید بن جبلة [ یا حمله ]بن کامکاربن یزدجردبن شهریار. او از سرداران بزرگ سامانیان است و از سنه ٔ 269 تا سنه ٔ 307 هَ. ق. اسم او و برادرهای او بسمت سرداری و مرزبانی مرو در تواریخ دیده میشود و در سنه ٔ 307 در بخارا در حبس وفات یافت و قطعاً مقصود فردوسی در این بیتها:
یکی پیر بد نامش آزادسرو
که با احمد سهل بودی به مرو
کجا نامه ٔ خسروان داشتی
تن و پیکر پهلوان داشتی
همین شخص است.رجوع به هزاره ٔ فردوسی مقاله ٔ تقی زاده ص 60 شود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آرد: امّه ماتت فی المخاض و هی حامل به فشق بطنها و اخرج عنه و کان یشتمَ[ َه ] الناس بهذه اللفظة اعنی ابن البضع.
مؤلف حبیب السیر در ذکر پادشاهی امیر نصر سامانی (ج 1 ص 324) آرد که : حسین بن علی [ مروالروذی ] از نیشابور بهرات شتافت در آن اثنا محمدبن جنید که شحنه ٔ بخارا بوداز امیر نصر متوهم شده بحسین پیوست و حسین بمدد او استظهار تمام پیدا کرده باز به نیشابور شتافت آنگاه احمدبن سهل که در سلک امراء نظام انتظام داشت و خود را از اولاد یزدجرد شهریار میدانست از بخارا متوجه حسین مروالروذی و محمدبن جنید گشت و هردو را بدست آورده ببخارا فرستاد و ابونصر حسین را ببخارا محبوس ساخته و محمدبن جنید را بخوارزم ارسال داشت چون احمدبن سهل این نوع خدمتی بتقدیم رسانید و از آنچه در خزینه ٔخیال گذرانیده بود چیزی بظهور نرسید بمخالفت امیرنصر جرأت کرده عریضه ای نزد مقتدر خلیفه فرستاد و التماس حکومت خراسان نمود و این ملتمس درجه ٔ قبول یافته در نیشابور او را شوکت موفور پیدا شد و جرجان را که در تصرف قراتگین بود در حیّز تسخیر آورده عنان عزیمت بصوب مرو انعطاف داد و در گرد آن بلده سوری در کمال حصانت بنا نهاد امیر سعید حمویه را به امارت خراسان سرافراز گردانیده بجنگ احمدبن سهل نامزد فرمود و حمویه با او جنگ کرده غالب آمد و احمد اسیر شد و حمویه او را مقید ببخارا فرستاده احمد در حبس امیر نصر وفات یافت. و رجوع به حبط ج 1 ص 325 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سهل بانبی بخاری. از مردم بانَب ، قریه ای به بخارا. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سهل بلخی مکنی به ابوزید. رجوع به ابوزید احمدبن سهل بلخی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سیارجرجانی. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سیّار مروزی مکنی به ابوالحسن. محدّث و مورّخ و صاحب تاریخ مرو. از علمای شافعیه است. وفات او268 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سیف. رجوع به ابن سیف احمدبن عبیداﷲبن سیف سجستانی و ابن سیف ابوبکر احمدبن عبداﷲبن سیف بن سعید شود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن سیف الدّین بیلبک ظاهری ملقب بشهاب الدین. او راست : الرّوض النزیه فی شرح التنبیه.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن شاذان. رجوع به ابن شاذان شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شاه شجاع بن محمدبن مظفر. پنجمین از آل مظفر. شاه شجاع او را منشور ایالت کرمان داد و وی پس ازفوت شاه شجاع در 786 هَ. ق. در آنجا دعوی استقلال کرد و آنگاه که تیمور به ممالک ایران مستولی شد (790 هَ. ق.) احمد بدو عرض اطاعت کرد و تیمور بقلمرو او تعرض نکرد. لیکن پس از پنجسال بکشتن وی فرمان داد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شاهین قبرسی ادیب لغوی شاعر و مترسل. پدر او شاهین از مردم جزیره ٔ قبرس بود و در جنگی اسیر ترکان گشته یکی از امرا وی را به پسری خویش برگزید و او بتدریج در مناصب لشکری ترقی کرد تا یکی از اعیان شام شد و احمد صاحب ترجمه در دمشق متولد گردید و در جوانی مانند پدر در زی لشکریان بود تا در وقعه ای اسیر گشت و پس از رهائی از کار سپاهی گری کناره گرفت و به ادب و علم اقبال کرد و شهرت بسیار یافت و در یکی از مدارس دمشق تدریس میکرد. کتابی در لغت عرب کرده است موسوم به فاخر و اشعار نیکو از او بسیار نقل کرده اند. ولادتش به سال 995 و وفات او در 1053 هَ. ق. بوده است و در وفات او گفته اند:
قلت لماقضی ابن شاهین نحبا
و هو مولی یشیر کل الیه
رحم اﷲ سیدا و عزیزا
بکت الارض و السماء علیه.
و او راست :
فصل الشباب و ماهنیت من الهوی
و بدالمشیب و فی ّ فضل تصابی
و غدوت اعترض الدیار مسلما
یوما فلم تسمح برد جوابی
فکانها و کاننی فی رسمها
اعشی بحدق فی سطور کتاب.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شرف الدین محمدبن صاحب مکنی به ابوالعباس و ملقب به بدرالدین و شیخ الامام. او راست : مغیث فی علم الحدیث و نیز سیف المناظره للظفر فی الدنیا و الاَّخرة. وفات وی به سال 788 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شعیب علی حافظ مکنی به ابوعبدالرحمان و ملقب به نسائی و او راست : السنن الکبیرة والمجتبی که ملخصی از آن کتاب و یکی از صحاح ستّه است و نیز مناسک النسائی. وفات وی به سال 302 یا 303 هَ. ق. بود و خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 300) آرد که در سنه ٔ ثلاث وثلثمائة ابوعبدالرحمان احمدبن شعیب النسائی که یکی از صحاح ستّه مصنّف اوست بعالم آخرت شتافت و در تصحیح المصابیح مسطور است که نسائی در اول حال کتابی مبسوط در علم حدیث تألیف کرده آن را سنن کبری نام نهاد و بعد از اتمام آن نسخه روزی بعضی از امرا از وی پرسیدند که جمیع احادیثی که در آن کتاب نوشته ای صحیح است جواب داد که نی. گفتند پس تو برای ما کتابی در سلک تحریر منتظم گردان که احادیث آن تمام صحیح باشد او آنگاه صحاحی را که حالا مشهورست تصنیف کرده موسوم به مجتبی گردانید و غرض علما هرگاه نویسند که : «رواه النسائی و اخرجه النسائی » حدیث است که در مجتبی مکتوبست در بعضی از نسخ بنظر درآمده که نوبتی نسائی به دمشق رسید و بعضی از متعصبان آن بلده نزد او مجتمع گشتند و التماس نمودند که حدیثی در باب فضایل معاویه برای ما روایت کن. نسائی گفت : معاویه با ماسر بسر راضی نیست ؟ آن مردم از شنیدن این سخن خشمناک گشته نسائی را ایذاء بسیار کردند. وفات نسائی در وقتی که از مصر به دمشق میرفت در بلده ٔ رمله اتفاق افتاد - انتهی. او راست : اغراب شعبة علی سفیان و سفیان علی شعبة فی الحدیث و نیز مسند مالک و مسند علی (ع ).رجوع به ابوعبدالرحمان احمد و رجوع به نسائی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شلبی. رجوع به احمدبن شهاب الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شمس الدین معروف به بیضاوی. ادیب و مورخی متبحر بود و در دمشق میزیست در مدرسه ٔ حجازیه و مجرد بود و جز بعلم اشتغال نداشت. شبی در مدرسه استاد را با دو شاگرد کشته و هرچه بود بتاراج بردند (1048 هَ. ق.) و قاتل معلوم نشد اما حاکم دمشق از قرای شام جریمه ای بزرگ بگرفت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شمس الدین بن عمر هندی دولت آبادی ملقب به شهاب الدین. او راست : ارشاد در نحو.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شمس الدین خولی ملقب بشهاب الدین. متوفی به سال 693 هَ. ق. او راست : کتاب بدیع.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شمسی. رجوع به عهدی بغدادی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شمعون.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شهاب الدین معروف به ابن شلبی مکنی به ابوالعباس. او راست : فتاوی الشلبی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شهبه ٔ اسدی دمشقی مکنی به ابوبکر و ملقب به تقی الدین قاضی. وی برطبق توصیه ٔ استاد خویش شهاب احمدبن حجی ذیلی بر ذیل عبرالاعصار و خبرالامصار از سال 748 تا سال 768 هَ. ق. کرد و نیز نقایص دیگر ذیل مزبور را مرتفع ساخت. و او راست : مختصرالتهذیب و نیز او یکی از صاحبان طبقات الشافعیه است.وفات وی به سال 851 بود. و رجوع به ابن شهبه شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شیخ بن عبداﷲ. از مشایخ صوفیه ٔ یمن و هند، متوفی به سال 1024 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن شیخ الاسلام قطب الدین یحیی بن مولانا محمدبن مولانا سعدالدین ، ملقب به سیف الدین. مؤلف حبیب السیر آرد: از مولانا سعدالدین مسعود یک پسر ماند مولانامحمد نام و مولانامحمد نیز درسلک علماء منتظم بود و مدتی ملازمت امیرتیمور گورکان مینمود. [ و شمه ای از احوال جدّ او مولانا محمد را از قول وی نقل کرده است ]. رجوع بحبط ج 2 ص 177 شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن صالح. برادر محمدبن صالح. وی مغارب محمدبن صالح را بترکی ترجمه کرده به نام انوارالعاشقین.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن صالح بن شیرزاد کاتب. خوندمیر در دستورالوزراء (ص 72 آرد) که : احمدبن صالح بن شیرزاد و جعفربن محمد در زمان المستعین باﷲ بنوبت پای بر مسند وزارت نهادند. و ابن الندیم گوید دیوان شعر او سی ورقه است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صالح بن محمدبن صالح تمیمی آبسکونی مکنی به ابوالعلاء. رجوع به ابوالعلاء آبسکونی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صالح زهری بقاعی دمشقی. او راست : عمدة. وفات وی 795 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صالح (شیخ ) ابوزید عبدالرحمان نقاوی بجائی مکنی به ابوالعباس. او راست : الانوارالمبتلجة فی بسط اسرارالمنفرجة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صالح طبری مکنی به ابوجعفرمحدث است. متوفی به سال 248 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الصباح. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 197).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صبیح. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم... شود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صدر حریری ملقب به استاذ. او راست : محاکمة بین یوسف القره باغی والحسین الخلخالی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صدقة الصیرفی المصری المتوفی بسنه 905 هَ. ق. او راست : نظم ارشاد اسماعیل بن ابی بکربن مقری و شرح نخبه ٔ ابن حجر و نظم حاوی احمدبن هائم. صاحب کشف الظنون اسم و نسب این مرد را ذیل کتاب نظم ارشاد اسماعیل بن ابی بکربن مقری بصورت فوق آورده است و در تحت کتاب حاوی فی الحساب تألیف شهاب الدین احمدبن هائم المصری القدسی که احمدبن صدقه نظم کرده ، بجای کلمه ٔ صیرفی صدیقی گفته است. و در همین عنوان اخیر وفات شهاب الدین احمد را سنه ٔ 987 نوشته در صورتیکه در هرسه موضع وفات صاحب ترجمه را 905،خمس وتسعمائه میگوید و لازمه ٔ آن این است که نظم کتاب حاوی پیش از تألیف آن بعمل آمده باشد! واﷲ اعلم.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن الصفار. رجوع به احمدبن عبداﷲبن عمر و احمدبن عبداﷲ معروف به ابن الصفار، و ابن الصفار شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صلاح الدین ملقب به الملک المحسن. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 408) آرد که : در سنه ٔ ثلاث وثلاثین وستمائه ، ملک محسن احمدبن صلاح الدین درگذشت و او در علم حدیث و سایر علوم معقول و منقول بغایت ماهر بود و در تواضع و تزهد کمال مبالغه میفرمود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن صلت حمانی مکنی به ابوالعباس. از مردم شرقیه محله ای به بغداد. کتابی بسیار مفصل در مناقب ابوحنیفه دارد و وفات وی به سال 308 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الصندید العراقی. شاعری عراقی مکنی به ابومالک. یکی از علمای ادب و شعر. او شعر معرّی را از وی روایت کرده است و او را بر شعر معرّی شرحی است و وی را با حصری مناقضاتی بوده است. احمدبن صندید به اندلس رفت و به بنوطاهر پیوست و رؤسا و اکابر وقت را مدح گفت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الضیاء مکنی به ابوالبقاء قرشی مکّی حنفی. متوفی 854 هَ. ق. او راست : تنزیه المسجد الحرام عن بدع جملة العوام.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن طاوس. رجوع به احمد جمال الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن طاهربن بکوان بَلَجی. زاهد. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن طلحه. رجوع به معتضدباﷲ عباسی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن طولون مکنی به ابوالعباس (امیر...). اولین کس از سلسله ٔ بنی طولون (254 - 270 هَ. ق.).امیر مصر و پسر او ابومعد، عدنان بن احمد است متوفی بسال 325. و رجوع به ابن طولون و حبط ج 1 ص 295 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الطیب السرخسی معروف به ابن الفرائقی. حکیمی ایرانی از مردم سرخس. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء گوید او ابوالعباس احمدبن محمدبن مروان السرخسی است (معروف به ابن الفرائقی ) و از پیوستگان و شاگردان کندی و نزد او درس خوانده و از وی دانشها فرا گرفته است و در علومی بسیار چه از قدماء و چه از عرب متفنن است ونیکومعرفت و جیدالقریحة و بلیغاللسان و ملیح التألیف و التصنیف است و در علم نحو و شعر یگانه است. وی نیکومعاشرت و آزادمنش و ظریف و با نوادر نمکین بود و حدیث نیز شنوده و برخی از آن روایت کرده است و از جمله از عمروبن محمد الناقل و او از سلیمان بن عبیداﷲ واو از بقیةبن الولید و او از معاویةبن یحیی و او ازعمران القصیر و از انس بن مالک روایت کند که رسول صلوات اﷲعلیه گفت اذا اکتفی الرجال بالرجال و النساء بالنساء فعلیهم الدبار. و نیز از احمدبن الحرث و او ازابوالحسن علی بن محمد مدائنی و او ازعبدبن المبارک واو از عبدالعزیزبن ابی سالم و او از مکحول روایت کندکه پیغامبر علیه السلام فرمود: اشدالناس عذاباً یوم القیامة من سَب ّ نبیاً او صحابة نبی او ائمةالمسلمین.او بروزگار معتضد حسبة بغداد داشت و در اول معلم معتضد بود سپس معتضد وی را بمنادمت خود برگزید و مختص خویش کرد و اسرار خویش با وی در میان می نهاد و در امور ملک با وی مشاوره می کرد لکن علم احمد بر عقل وی غالب بود چنانکه معتضد، رازی از ابوالقاسم بن عبیداﷲ وبدر غلام خود با وی درمیان نهاد و قاسم بحیلتی آن راز وی بدانست و خبر فاش و ذایع گشت و معتضد او را بدان دو تسلیم کرد و بدر و ابوالقاسم مال وی ضبط کردند و خود او را در مطامیر بند کردند و آنگاه که معتضد بفتح آمد و قتال احمدبن عیسی بن شیخ بیرون شد جماعتی از خوارج و جز خوارج که در مطامیر محبوس بودند بجستندلکن احمد با آنان همداستانی نکرد و هم بدانجای بماند و در آن امید سلامت میدید لکن همان سبب مرگ او شد ومعتضد قاسم را گفت تا نام های کشتنی ها را ثبت کند و آنانرا بکشند تا خلیفه را از جانب ایشان دل مشغولی نباشد و او اسامی جمعی را بنوشت و بحضور خلیفه برد و خلیفه بقتل آن جماعت توقیع کرد و سپس قاسم نام احمد برآن صورت بیفزود و احمد کشته شد و وقتی که خلیفه از احمد پرسید قاسم گفت او را به امر خلیفه بکشتند و ثبت را بخلیفه بنمود و خلیفه چیزی نگفت و احمد که در رفعت به آسمانها رسیده بود بدین گونه از میان بشد. وقبض احمد به سال 283 هَ. ق. و قتل او در محرم سنه ٔ 286 بود. احمدبن الطیب را کتب بسیار است از جمله : اختصار کتاب ایساغوجی فرفوریوس. اختصار کتاب قاطیغوریاس. اختصار کتاب انالوطیقای ثانی. کتاب النفس. کتاب الأعساس و صناعة الحسبة الکبیر. کتاب غش الصناعات. حسبةالصغیر. کتاب نزهةالنفوس. کتاب اللهو و الملاهی و نزهة المفکر الساهی فی الغناء و المغنین و المنادمة و المجالسة و انواع الأخبار و الملاح و این کتاب را برای خلیفه کرد و در آن کتاب گوید که من آن را در شصت ویکسالگی از عمر خویش نوشتم. کتاب السیاسة الصغیر. کتاب المدخل الی صناعةالنجوم. کتاب الموسیقی الکبیر در دو مقاله و آن بی مانند است. کتاب الموسیقی الصغیر. کتاب المسالک و الممالک. کتاب الارثماطیقی فی الاعداد والجبر و المقابلة. کتاب المدخل الی صناعة الطب و درآن کتاب نقض کرده است اقوال حنین بن اسحاق را. کتاب المسائل. کتاب فضائل بغداد و اخبارها. کتاب الطبیخ وآن را جزء جزء در چند ماه برای معتضد نوشته است. کتاب زادالمسافر و خدمة الملوک. مقاله ای از کتاب ادب الملوک. کتاب المدخل الی علم الموسیقی. کتاب الجلساء و المجالسة. رسالة فی جواب ثابت بن قرة فیما سأل عنه. مقالة فی البهق و النمش و الکلف. رسالة فی السالکین و طرائف اعتقاداتهم. کتاب منفعة الجبال. رسالة فی مذاهب الصابئین. کتاب فی ان ّ المبدعات فی حال الابداع لامتحرکة و لا ساکنة. کتاب فی ماهیة النوم والرؤیا. کتاب فی العقل کتاب فی وحدانیة اﷲ تعالی. کتاب فی وصایا فیثاغورس. کتاب فی الفاظ سقراط. کتاب فی العشق. کتاب فی برد ایام العجوز. کتاب فی کون الضباب. کتاب فی الفأل. کتاب فی الشطرنج العالیة. کتاب فی ادب النفس الی المعتضد. کتاب فی الفرق بین نحو العرب و المنطق. کتاب فی ان ارکان الفلسفة بعضها علی بعض و هو کتاب الأستیفاء. کتاب فی احداث الجوّ. کتاب الرّد علی جالینوس فی المحل الاوّل. رسالة الی ابن ثوابة. رسالةفی الخضابات المسودة للشعر و غیر ذلک. کتاب فی ان ّ الجزاء ینقسم الی مالانهایه له. [ نام این کتاب را صاحب کشف الظنون رسالة فی الجزء الذی لایتجزی آورده است ]. کتاب فی اخلاق النفس. کتاب سیرة الانسان. کتاب الی بعض اخوانه فی القوانین العامة الاولی فی الصناعة الدیالقطیقیة ای الجدل علی مذهب ارسطوطالیس. اختصار کتاب سوفسطیقا لأرسطوطالیس. کتاب القیان. (از عیون الانباء). و نیز او راست : اختصار قاطیغوریاس ارسطو و اختصار باری ارمینیاس او. یاقوت گوید: او از علماء فهیم ومحصلین فصیح و بلغاء متقن بود و او را در علم اثر دستی دراز و در علوم حکمت ذهنی ثاقب و وقاد و یدی طولی ̍ بود و ازشاگردان یعقوب بن اسحاق کندی بود و در همه ٔ فنون او را تصانیف ومجامیع و تآلیف بود. وابوالعباس المتعضدباﷲ خلیفه او را بمنادمت خویش برگزید و سپس بر بعض اعمال وی سخط آرد و بی مراعات حق ّ سوابق صحبت و حرمت مقام دانش وی ، او را نکال و عبرت بینندگان ساخت و در تاریخ دمشق ، ابوالحسن محمدبن احمدبن القواس روایت کند که : احمدبن الطیب سرخسی از دست خلیفه المعتضدباﷲ عباسی در رجب سال 282 بروز دوشنبه متولی حسبة و به سه شنبه متولی مواریث و به چهارشنبه ٔ هفتم همان ماه متولی سوق رقیق شد و در دوشنبه پنجم جمادی الاولی سال 283 مورد غضب خلیفه گردید و در پنجشنبه 27 جمادی الاولی به امر خلیفه او را صد تازیانه زدند و بمطبق بازداشتند و در صفر سال 286 ابن طیب درگذشت. ابوالقاسم از عبداﷲبن عمرالحارثی و او از پدر خویش او از ابومحمد عبداﷲبن حمدون ندیم متعضد روایت کند: هنگامیکه معتضد با جمعی سپاهیان خویش بشکارگاهی بود و من نیز ملازم رکاب او بودم ناگاه فریاد دشتبانی از خیارزاری بشکایت برخاست و معتضدآواز او بشنید و گفت وی را حاضر آوردند و از علت فغان وی پرسید گفت چند تن از لشکریان تو از خیارهای من بچیدند خلیفه امر به احضار آنان کرد و سه تن رابیاوردند پرسید آیا خیارهای تو این سه کس گرفتند گفت آری خلیفه فرمان داد تا ایشان را بند کردند و صباح بقراح فرستادشان تا هر سه را گردن زدند و سپس ازآنجا حرکت کرد و مردمان بر این فعل او انکار کردند و در هر جای این سخن ورد زبانها شد و بر طباع همه کس گران آمد. پس از روزگاری دراز که بر این قضیه بگذشت یک شب که من در منادمت خلیفه بودم و بحکایات و قصص وی را مشغول میداشتم در اثناء سخن مرا گفت اگر مردم در امری بر من خرده میگیرند بمن بازنمای تا دیگربار بدان نپردازم گفتم حاشا که بر امیرالمؤمنین کسی خرده گیرد گفت ترا بجان من که راست گوئی گفتم و خلیفه مرا امان دهد؟ گفت آری. گفتم شتاب ترا در خون ، مردمان بر تو انکار میکنند. گفت سوگند باخدای از آن روز که من متولی خلافت شده ام تا امروز هرگز خونی بناحق نریخته ام و من خاموش ماندم ، از آن خاموشی که منکران هراسان و مرعوب را دست دهد. گفت چرا سخن نگوئی و باردیگر مرا سوگندداد گفتم گویند که تو خادم خویش احمدبن الطیب را بکشتی در حالیکه از وی جنایتی ظاهر نیامده بود گفت وای بر تو او مرا به الحاد میخواند و من در خشم شدم و او را گفتم ای مرد من پسر عم صاحب این شریعتم و امروزبجای او نشسته ام الحادگیرم تا چه شوم. و او از پیش بمن گفته بود که خلفا غضب نکنند و آنگاه که غضب آرنددیگر هیچگاه برضا نگرایند. از این رو آزادگذاردن اواز مصلحت نبود. سپس سکوت کرد تا من دنبال سخن خویش گیرم گفتم و نیز در امر قتل آن سه لشکری در خیارزار ترا معاتب دارند گفت قسم باخدای که آن سه تن خیار دزد را نکشتم بلکه سه تن از دزدان را که از فلان و فلان جای آورده بودند و به قتل آنان فتوی داده شده بود بدان روز بکشتم و چنین نمودم که خیاردزدانند و نبودند و این از آن روی کردم که سپاهیان من دست به اموال و اعراض رعایا دراز نکنند و بترسند و گویند عقوبت خلیفه برای سرقت خیار این است و از مافوق آن پرهیز کنند.اگر من قصد کشتن آنان داشتم در همان ساعت بکشتن امرمی کردم لیکن فرمان حبس و بند دادم و دیگر روز دزدان را روی بسته بیاوردند و بکشتند و سپاهیان گمان کردند که دزدان خیارند گفتم مردم از کجا بحاق ّ و باطن امر پی برند چه آنان جز ظاهر این کار ندیده اند او فردافرمان کرد آن سه سپاهی را بیاوردند و گفت قصه خود بازگوئید و آنان امر حبس شبانه و رهائی خود را بروز دیگر پس از توبه کردن ازبازگشت بنوع این اعمال بگفتندو این امر فاش و شایع گشت و تهمت از میان برخاست.
ابن الندیم گوید: ابوالعباس احمدبن محمدبن مروان حکیم السرخسی. او از شاگردان ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندی است و درعلوم بسیار ی از قدماء و عرب متفنن بود. در اوّل معلمی خلیفه معتضد داشت و سپس ندیم و صاحب سرّ او گشت و در آخر برای افشای رازی به امر معتضد محبوس و بعد مقتول شد واز کتب اوست : کتاب مختصر قاطیغوریاس. کتاب مختصر باری ارمیناس. کتاب مختصر انالوطیقای اوّل. کتاب السیاسة الکبیر. کتاب الجوارح و الصیدبها. کتاب آداب الملوک. کتاب فی السالکین و طریف اعتقاد العامه. کتاب منفعة الجبال. کتاب فی وصف مذهب الصابئین. و نیز ابن الندیم گوید: او را رسائلی است. رجوع به سرخسی ابوالفرج احمدبن الطیب و رجوع بمعجم الأدباء یاقوت ج 1 صص 158 - 160 و عیون الانباءابن ابی اصیبعه ج 1 ثص 214 - 215 و ترجمه ٔ تاریخ الحکماء شهرزوری ج 2 ص 76 و دائرةالمعارف اسلام و طبقات الأمم قاضی صاعد اندلسی ، و تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص 35س 15 و ص 36 س 3 و ص 38 س 1 و ص 77 س 1 و ص تا 78 س 12 تا ص 117 س 4 و ص 274 س 8 و ص 376 س 11 و قاموس الأعلام ترکی ج 1ص 789 و ابن الندیم شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن طیفور. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 279).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الظاهرباﷲ محمدبن الناصرلدین اﷲ اولین خلیفه ٔ عباسی مصر ملقب به اسود و مکنی به ابونصر. ملک ظاهر او را در مصر به سال 660 هَ. ق. بخلافت برداشت و لقب برادر او المستنصرباﷲ را به او دادند و او به بغداد رفت تا بمستقرّ خلافت جای گیرد و هلاکو در هیت فوجی بجدال او فرستاد و او در آن جا کشته شد. مؤلف حبیب السیر در (ج 2 ص 85) آرد: ستین وستمائه که ملک ظاهر در ملک مصر لوای سلطنت برافراخته بود احمدبن الظاهرباﷲ عباسی که اسود لقب داشت به آن سرزمین رسیده صحت نسب خود را بثبوت رسانید و طالب جلوس بر مسند خلافت گردید. ملک ظاهر ملتمس او را بعز اجابت اقران داده اشراف و اعیان مصر را مجتمع ساخت و شرط مبایعت بجای آورده دیگران نیز متابعت کردند و احمد را بلقب برادرش المستنصرباﷲ ملقب گردانیدند و هم در آن مجلس مستنصربدست خویش خلعت سلطنت بر قامت قابلیت ملک ظاهر پوشانید و در آن باب منشوری در سلک تحریر کشید و ملک ظاهر قاهره ٔ معزیه را آئین بسته با خلعت خلیفه سوار شد و گرد شهر برآمد آنگاه جهت مستنصر اتابک و حاجب و منشی و غیره تعیین نمود و صد سر اسب و سی استر و شصت شتر و چند غلام بملازمتش بازداشت و مستنصر بمجرد اینقدرجمعیت خود را خلیفه ٔ اسلام تصور کرده بجانب بغداد روان شد تا آن دیار را از تصرف تتار بیرون آورده بدستور آبا و اجداد خویش بر مسند استعلا نشیند چون به هیت رسید فوجی از سپاه هلاکوخان از اطراف و جوانبش درآمده آغاز قتال نمودند و طایفه ای از اعراب و تراکمه که در موکب مستنصر جمع گردیده بودند فرار بر قرار اختیارکرده مستنصر با فوجی از خواص کشته شد. رجوع به مستنصرباﷲ... و مستنصر ابوالقاسم احمد... و ابوالقاسم احمدبن الظاهر بامراﷲ... و تاریخ الخلفاء سیوطی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عاصم. رجوع به احمد انطاکی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن عالمه. رجوع به احمدبن ابی الفضل اسعد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عامر مکنی به ابوحامد مروالروذی. فقیه شافعی شاگرد ابواسحاق مروزی و او صاحب تصانیفی بوده از جمله : کتاب جامع الکبیر و شرح مختصر مزنی. و اهل بصره ازاو فقه آموختند. وفات وی به سال 362 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عامری یمنی شافعی ملقب بشهاب الدین متوفی به سال 721 هَ. ق. او راست : شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عباس بن حَمّه. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عباس بن رَحی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عباس بن عمر القرطی [ القرطبی ؟ ].

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن العباس مکنی به ابوطاهر و ملقب به موفق الدین ، معروف به ابن برخش. از مردم واسط و از جمله ٔ فضلاء و اجله ٔ اطبا است و در سلک حذاق این طبقه منظوم است. فنون صنایع طبیه را نیکو دانستی و در علوم ادبیه و نظم و نثر از هر جهة ماهر بوده صاحب طبقات الاطباء آورده است که من کتابی بخط وی از مؤلفاتش دیدم برزانت عقل و غزارت فضل او دلیلی بزرگ بود آن طبیب دانشمند در ایام المسترشدباﷲ عباسی لوای شهرت برافراشت و صیت فضلش گوشزد اعلی و ادنی گردید روایت کرده است شمس الدین ابوعبداﷲ محمدبن الحسن بن محمدبن عبدالکریم البغدادی از احمدبن بدر الواسطی که در سنه ٔ پانصدوده در بلده ٔ واسط شخصی باستسقا مبتلا بود و از وی استعلاج مینمود. مدتی آن طبیب ماهر بمعالجت پرداخت و آثار بهبودی ظاهر نگشت لاجرم طبیب و مریض از معالجت و پرهیز دلتنگ گشتند پس طبیب با یأس تمام بدو گفت هرچه خواهی بخور و بیاشام و شفای خود از خدای تبارک وتعالی طلب کن زیرا که علاج این مرض از قوه ٔ علم و عمل بیرون است پس آن مریض با حالت نومیدی بیرون رفت در اثنای راه گرسنگی بر او غالب گشت ناگاه شخصی دید که ملخ پخته میفروشد بخوردن آن راغب شد و چون دست از جان شسته بود بقدریکه میتوانست از آن ملخ بخورد و پس از ساعتی اسهال مفرطی بر اوروی داده اخلاط زیاد و آبهای منتن از وی دفع گشت حالت وی روی به بهبودی نهاد و از آن مرض خلاص گردید چون ابوطاهر از صحت آن مریض مطلع گردید در حیرت شده مریض را بخواست و از سبب صحت بازپرسید پس خوردن ملخ و عروض اسهال را بیان کرد طبیب را حیرت بر حیرت افزوده گشت چه ملخ بالطبع قابض است نه مسهل پس چند روز سر بجیب فکرت فروبرد تا مگر اسباب صحت را چیزی بدست آورد ذهن ثاقب او را بحدس صائب دلالت کرده از مکان ملخ فروش جویا گردیده وی را بخواست ملخ فروش مکان صید را نشان داد پس ابوطاهر از پی تحقیق بدان مکان برفت مازریون بسیاری در آن مکان دید که ملخها میخورند ابوطاهر ازآن دغدغه ٔ خاطر فارغ گشت و بر وی معلوم شد که این اثر از مازریون ناشی شده است چه خاصیت آن گیاه اسهال رطوبات دقیقه است. گویند اگر یک درم مازریون بشخص دهند آن مقدار اسهال آورد که حبس آن ممکن نباشد و از آن جهة استعمال آن را بدون مصلحات جایز ندانند و در این مورد مازریون دو طبخ یافته بود یکی در شکم ملخ و دیگری در آب نمک لهذا به اصلاح و اعتدال آمده بموقع استعمال شده آثار نیک و فواید کلیه از آن ظاهر شده پس ابوطاهر بدان حدس صائب که تالی الهامات باری است ازخواص آن گیاه مطلع گشت و بسیاری از مردمان مستسقی را بدان گیاه معالجت نمود. صاحب طبقات الاطبا گوید اگرچه این حکایت منسوب به ابوطاهر است ولی نظیر آن حکایت در کتب متقدمین بنظر رسیده است چنانکه در کتاب فرج بعد از شدت به اندک تفاوتی ذکر شده است. بعد از آن اطبا حبوب و معاجین و سفوف و روغن آنرا ساخته در همین مرض بکار برده و میبرند و ابوطاهر را نوادر حکایات نثر و نظم بسیار است این چند شعر از اوست که نوشته میشود در هنگامیکه غلام در مجلس خلال میگردانید گفته :
و ناولنی من کفه مثل خصره
و مثل محب ذاب من طول هجره
و قال خلالی قلت کل حمیدة
سوی قتل صب حار فیک باسره.
یعنی بدست خود مرا چیزی داد که در باریکی چون میان خویش بود و در نزاری و لاغری بعاشق هجر کشیده میماند و گفت خلال مرا بستان گفتم خلال و خصال تو همگی پسندیده است جز آنکه عاشقی را میکشی که سراپا محو و حیران تست. نجم الدین بن ابوالغنایم محمدبن علی الواسطی بدو نوشته در هنگامیکه او را معالجه نموده و از غذا منع کرده :
صحبت فخراً بالمنی واعتدی
قدرک فوق النجم مرفوعاً
یا منقذی من حلقات الردی
حاشاک ان تقتلنی جوعاً.
یعنی همواره با مفاخر و معالی همراه بوده و پایه ٔ قدرت بالاتر ازستارگان است اینک که مرا از چنگ مرگ نجات بخشیدی راضی مشو که از گرسنگی هلاک شوم. و او در جواب وی نوشته :
تبعت مرسومک یا ذاالعلا
لازال مرسومک متبوعاً
لکن اشفاقی علی من به
امسی غریب القول مسموعاً
اوجب تأخیر الغذا یومنا
وفی غد نستدرک الجوعاً
اصبر فمااقصرها مدة
و ان تلکأت فاسبوعاً.
یعنی ای صاحب معالی هرچه مناسب بمزاج دانسته ام پیروی کردم امید آنکه پیوسته مراسم ترا عالمیان پیروی نمایند همانا مهربانی و شفقت من بدان وجودکه هرچه گوید پذیرفته گردد باعث شد که امروزه غذا را از تو بازدارد و فردا تدارک مافات مرعی شود یک روزشکیبائی پیشه کن تا یک هفته بگرسنگی گرفتار نشوی. جواب :
یا عالما این ثوی رحله
اجری من العلم ینابیعا
لم عندک الأعمار موصولة
یضحی و یمسی الرزق مقطوعاً.
یعنی ای دانشوری که هرجا قدم گذارد چشمه ٔعلم جوشش گیرد چگونه است که در خدمت تو سلسله ٔ زندگانی و عمرها بهم پیوسته ولی رشته ٔ ارزاق گسیخته میگردد. (نامه ٔ دانشوران ج 1 ص 193). و رجوع به احمدبن محمدبن عباس شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدان شیرازی مکنی به ابوبکر صیرفی. محدث است و به سال 388 هَ. ق. درگذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالاول عبدی قزوینی. وی بر شرح فرائض سید شریف جرجانی حاشیه ای نوشته و بر امور عامه ٔ شرح مواقف نیز حاشیه ای دارد. واز این کتاب در سال 954 هَ. ق. فراغت یافته است.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالباقی بن حسن بن محمدبن عبداﷲبن حسن بن محمدبن عبداﷲبن طوق الربعی. در تاج العروس (ماده ٔ خ ی ر) آمده : «و خیران بالقدس منها احمدبن عبدالباقی الربعی و ابونصربن طوق » هکذا فی سائر اصول القاموس و الصواب انهما واحد ففی تاریخ الخطیب البغدادی ،ابونصر احمدبن عبدالباقی بن الحسن بن محمدبن عبداﷲبن طوق الربعی الخیرانی الموصلی قدم بغداد سنة 440 هَ.ق. و حدث عن نصربن احمد المرجی الموصلی. فالصواب ان الواو زائدة فتأمل. و رجوع به ابونصربن طوق شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالجلیل تدمری مکنی به ابوالعباس. او راست : توطئة فی النحو و شرح ابیات جمل زجاجی و شرحی بر فصیح فی اللغة ثعلب. وفات به سال 555 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالجلیل سنجری. او راست : احکام تحاویل سنی العالم و رساله ای در اسطرلاب.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالحق سنباطی مصری ملقب به شهاب الدین و مشهور به احمدبک. وی نقایه ٔ جلال الدین سیوطی را که مشتمل بر چهارده فن است نظم کرده و چهار فن نیز بر آن افزوده که جمعاً بالغ بر هیجده علم شده است و آن را به نام «روضةالفهوم بنظم نقایة العلوم » نامیده و نیز او راست : فتح الحی القیوم لشرح روضة الفهوم. و شرح رسالة الحبیب بدرالدین ماردینی. وفات وی 990 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالحلیم بن تیمیه ٔ حنبلی ملقب بشیخ تقی الدین. وفات وی بسال 738 هَ. ق. بود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالخالق شنکاتی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالخفاف سرخسی. او راست : یواقیت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالدائم مقدسی. ملقب به زین الدین. از فقهاء مائه ٔ هفتم هجرت و مشاهیر حنابله ٔ ارض شام. وی شصت سال علم حدیث گفت و در ترویج سنت رسول صلی اﷲعلیه وآله بگذرانید. خطابت بلده ٔ کفر بطنا با وی تفویض شد خطبه های بسیار که در آن منصب بکار بود انشاء فرمود و غالباً وجه معاش از اجرت نسخ و کتابت بدست میکرد چه در آن عصر خط وی بسیار ملیح و بدیع بود و درشغل نویسندگی بچند خاصه ٔ شگفت اتصاف داشت یکی سرعت تحریر چه در ایامی که فراغت داشت تا نه کراسه بخطی خوش مینگاشت و احیاناً در یک شب یک جزء تمام کتابت میکرد و دیگر در ترک نقط چه در مدت پنجاه سال که به انتساخ مشغولی داشت همه را بی نکته تحریر نمود و هیچ بنقط و ضبط نپرداخت و دیگر در شدت حفظ چه یک صفحه تمام را یک بار نظر میکرد و تا آخر عن ظهرالقلب مینوشت و بمراجعه ٔ سطورش دیگر حاجت نمی افتاد چنانکه جامع فوات الوفیات در ذکر حالات او میگوید که کان یکتب اذا تفرغ فی الیوم تسع کراریس قیل انه یکتب الجزء فی لیلة واحدة و ینظر فی الصفحة مرّة واحدة و یکتبها و لازم النسخ خمسین سنة و خطه لانقط و لاضبط. گویند دوهزار کتاب بخط ابن عبدالدائم مجلد گشت و در آخر عمر مکفوف و از حس ّ بصر مؤوف گردید و این اشعار در این باب بگفت :
ان یذهب من عینی نورهما
فان قلبی بصیر مابه ضرر
واﷲ ان ّ لکم فی القلب منزلة
مانالها قبلکم انثی و لاذکر
وصالکم لی حیوة لانفاد لها
والهجر موت فلا عین و لا اثر.
یعنی اگر حق تعالی روشنی دیدگان من ببرد هیچ غم نیست که دل روشن است و آن را زیانی نرسیده. بخدا سوگند که جای شما در دل من میباشد و پیش از شما از دوستی نرینه و مادینه احدی بدانجا نرسیده. وصل شما زندگانی جاوید است و هجر شما فناء محض.هم از اشعار وی است که در عهد ناتوانی و پیری و زمان توانی و زبونی سروده :
عجزت عن حمل قرطاس و عن قلم
من بعد الفی بالقرطاس و القلم
کتبت الفا و الفا من مجلدة
فیها علوم الوری من غیر ما الم
ما العلم فخر المرء الا لعامله
ان لم یکن عمل فالعلم کالعدم.
یعنی پس از آنکه با کاغذ و قلم الفتی داشته ام این زمان از برداشتن هر دو عاجز گشته ام. دوهزارمجلد از تصانیف علوم عالمیان برنوشتم بدون آنکه رنجی بیابم و خستگی در خویشتن ببینم. بعلم فخری نیست مگر آنکس را که عمل کند و از مقدمه ٔ تحصیل نتیجه گیرد و اگر علم را عمل از دنبال نیاید خود عین عدم باشد. وفات ابن عبدالدائم در سال ششصدوشصت اتفاق افتاد. کفر بطنا قریه ای است از غوطه ٔ دمشق و معاویةبن معاویةبن ابی سفیان بن عبداﷲ معاویةبن ابی سفیان اموی بدانجا می نشست و کفر بالتسکین بمعنی قریه است. حموی در معجم میگوید و کفر فلان و کفر فلان نام می نهند. ابوهریره از پیغمبر (ص ) حدیث کرده است که فرمود لیخرجنکم الروم من الشام کفرا کفرا، ابوعبیده ٔ لغوی گفته است یعنی قریةً قریة. در کتاب معجم مستعجم تصنیف حافظ فقیه ابوعبید عبداﷲبن عبدالعزیزبن ابی مصعب بکری وزیر مسطور است که کفر از زمین آنجاست که دور باشد از مردم و بدان کمتر عبور افتد گفته میشود که اهل الکفور عندالامصار کالاموات عندالاحیاء. ثوبان صحابی از رسول روایت آورده است که فرمود لاتسکنوا الکفور فان اهل الکفور کاهل القبور؛ یعنی بجایهای دوردست از مردم شهرستان مقام مگزینید که اهل اینچنین دهستان آنچنانند که اهل گورستان.حافظ ابوعبید وزیر گفته یعنی ان الجهل علیهم اغلب وهم الی البدع اسرع ؛ یعنی نادانی بمردم اینگونه قری ̍ چیره تر است و بدعتها بجانب ایشان شتابان تر. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 336). و او راست : کتاب مشیخة احمد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدربه مکنی به ابوعصمة. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان معروف به ابن استاد قدرومی تلمسانی مکنی به ابوجعفر. او راست : کفایة العمل.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن عمر بلقینی قاضی. ملقب بجلال الدین و متوفی بسال 824 هَ. ق. او راست : ترجمة البلقینی ، و اشعار جدّ خود سراج الدین عمر را در آن ذکر کرده است.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن عبدالرحمان بن محمد نقاش. وی شرحی کبیر برالقصیدة الخزرجیه ٔ عبداﷲبن محمد خزرجی نوشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن مندویه. رجوع به ابن مندویه شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن نخیل الحمیری الشنتمری مکنی به ابوالعباس. شاگرد او ابوالعباس احمدبن عبدالعزیزبن عنزوان کاتب شنتمری آنگاه که او با گروهی از طلبه بشنتمریه نزد وی تلمذ میکرده اند در مدیح احمد گفته است :
و مجلس لیس لشربه
باع و باع الخیر فیه مدید
و ربّما تقضی حیاة به (؟)
و ینثنی العالم فیه بلید
یزینه فی جمعه فتیة
غر کما تدری صباح الخدود
ما منهم فی جمعهم واحد
الاّ اخونبل و ذهن حدید
تجمعوا حول فقیه حوی
حلماً و علماً مع رأی سدید
ان جأک النکرفی مشکل
فأن من یبلغ ماقد ترید (؟)
و ان یقل کان الذی قاله
و لم یکن فیه لخلق مزید
کأنه بین تلامیذه
بدر بدا بین نجوم سعود.
(معجم الادباء ج 1 ص 216).

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن نصر المالینی مکنی به ابوعبداﷲ. از بزرگان مشایخ هرات و از افاضل این طبقه است و زمان سلطنت سلطان محمود غزنوی را ادراک نموده و خود بزهد و ورع یگانه ٔ روزگار بوده و بتقوی و تجرید فرید زمان و او نیز از عرفائیست که جامع است مابین علوم ظاهر و باطن را و از اقران و نزدیکان شیخ عموبوده و با وی حج اسلام کرده بود و بسیاری از مشایخ مجاورین حرم را دیده و صحبت داشته و او در وعظ و نصیحت زبانی خوش و بیانی دلکش داشت همواره در تجرید و ترک دنیا سخن کردی و سخن وی را در دلها اثری تمام بودی و هر کس شنیدی تغییر حالت از برایش پیدا گشتی و او صاحب کرامت و ولایت بود از جمله کرامات که از وی نقل شده است این است : عبداﷲبن محمدبن عبدالرحیم که از اصحاب وی بوده گفته است که شیخ من ابوعبداﷲ احمدبن نصرروزی مرا بخواست و گفت اکنون باید بمکه روی و فلان دوست من که در آنجاست بدو چنین و چنان گوئی و بیدرنگ برگردی. من چون اطاعت او را بر خود واجب و لازم می شمردم از جای برخاسته و روی بسمت مکه نمودم چون قدمی چند برداشتم خود را در مکه دیدم و آنکس را که شیخ گفته بود بنظر من درآمد پیغام بگذاردم چون وقت حج بود بخیال من گذشت که حج گذاشته سپس نزد شیخ برگردم آنشخص چون از نیت من اطلاع پیدا نمود گفت زینهار که چنین کاری نکنی که نخواهی توانست بازگشت پس مراجعت کرده گامی چند برداشتم و خود را در نزد شیخ دیدم و شرح حال در نزد وی بگفتم گفت اینگونه از مطالب را از نااهل مخفی دار که عقول و اذهان نااهلان بسی از این مطالب دوراست. نقل است وقتی یکی بنزد وی درآمد گفت یا شیخ این همه فرقه ٔ اسلامیّه که بزبانهای مختلف سخن کنند و هر یک بر اثبات طریقه ٔ خود ادله اقامت نمایند چگونه شخص تواند که بطریق مستقیم افتد و چه داند که آنچه میگویند چیست گفت اگر طریق خود واضح و روشن بودی بمجاهده و سیر و سلوک احتیاج نیفتادی و بمرشد و نماینده حاجت نبودی و قدر مرد مجاهد مجهول ماندی باید رنج و مشقت بر خود بخرد و قدم بطریق مستقیم گذارد و از طریق مستقیم انحراف نورزد تا بسرمنزل حقیقت بارگشاید و آنچه مقصود و مطلوب او است بدان برسد. وقتی او را گفتند یا شیخ ما را چیزی گوی که فایدتی بخشد گفت اگر طالب دنیا هستید در رسیدن بآن تدبیر نکنید چه داند کس که این تدبیر با تقدیر موافق است یا نه امّا تحصیل آخرت بحسن مجاهدت و خوبی عمل و اجتناب از رذایل فرا چنگ آید و آن عارف کامل روزگار زندگانی را در هرات بسرمیبرد تا در مالین که مسقطالرّأس وی بود زمان زندگیرا وداع گفت. سال وفات وی مضبوط نیست و همچنانکه ازترجمه اش مستفاد گردید مقارن بوده است با اوایل حدودمائه ٔ پنجم هجریّه. مولانا جامی مینویسد که قبر وی اکنون در مالین هرات مشهور و معروفست و شیخ الاسلام هروی صاحب تاریخ عرفا در اوایل حال زیاد بنزد وی رفتی و پس از وفات بزیارت قبرش همواره در اوقات مخصوص تبرک میجستی. مالین بکسر لام و یاء مثناة و نون از اعمال هرات است مشتمل بر قراء و مزارع و از آنجا تا شهر هرات دو فرسنگ راه است و اهالی آن ملک را مالان میگویند و در نسبت مالینی می آید. (نامه ٔ دانشوران ج 3 ص 57).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان طبیب اصفهانی. رجوع به ابن مندویه شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بسری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان (قاضی فاضل ) بیانی مصری مکنی به ابوالعباس متوفی به سال 643 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان جبلی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان سلمی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان شیرازی مکنی به ابوبکر. او راست : کتاب القاب الرّواةیا کتاب الالقاب. وفات وی به سال 407 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن عبدالرحمان کندی دشناوی از مردم دشنی شهری بمصر ملقب بجلال الدین. فقیهی پرهیزکار. او راست : شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی. وفات وی 677 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان لخمی ملقب بقاضی الجماعة. او راست : مشرق فی اصلاح المنطق و آن لباب کتاب سیبویه است.و نیز تنزیه القرآن عما لایلیق بالبیان و الرّد علی النحاة. وفات وی را صاحب کشف الظنون به سال 502 هَ. ق. در جائی و 592 و در جای دیگر و هم 594 گفته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان مصری ملقّب به بَحشل. محدّث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان مقدسی ملقب بشهاب الدّین حنبلی. او راست : البدر االمُنیر فی علم التعبیر. وفات وی به سال 697 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرّحیم بن حسین. امام ولی ّالدین ابوزرعه ٔ عراقی شافعی. او راست : المعین علی فهم ارجوزة ابن الیاسین و شرح تقریب الاسانید والد خود. و الدلیل القویم علی صحة جمیع التقویم. و اوهام اطراف الکتب الستة یوسف بن عبدالرحمان مزی را جمع کرده است. و همچنین او راست : تحفةالوارد بترجمة الوالد. و تحفة التحصیل فی ذکر ذوات المراسیل. و شرح بهجة الوردیه ٔ ابن الوردی. و الغیث الهامعفی شرح جمع الجوامع و المبهمات. و امالی فی الحدیث والاجوبة المرضیة عن الاسئلة المکیّة. و التحریر لما فی منهاج الاصول. و نیز ذیلی بر کاشف فی اسماءالرجال ذهبی نوشته و سنن ابی داود را در هفت مجلد تا اثناء سجود السهو شرح کرده و همچنین از اوست : فضل الخیل و مافیها من الخیر و النیل. و شرح الصدر بذکر لیلة القدر. و حاشیه ای بر کشاف زمخشری در دو مجلّد. وفات وی رابسالهای 806 تا 820، و 826، 828 و 834 هَ. ق. نوشته اند. و رجوع به ابوزرعة احمدبن عبدالرحیم... شود.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن عبدالرّحیم ابی خُبْزَه. محدث است.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عبدالرّزاق طنطرانی مکنی به ابونصر و ملقّب به معین الدّین. او راست : القصیدة الطنطرانیة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرّزاق مغربی عالم و فقیه شافعی صاحب منظومه ٔ معروف به تیجان العنوان و مؤلفات دیگر. تولد او بمغرب بود و در قاهره میزیسته. وی به سال 1096 هَ. ق. وفات یافت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرشید بخاری ملقب به وقام الدّین. او راست : شرح الجامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالسلام. رجوع به احمدبن عزالدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن عبدالسلام ملقب به شهاب الدین شافعی. متولدبه سال 847 هَ. ق. و متوفی 931. او راست : اعلام المغرور ببعض اهوال الموت و القبور. و روض الازهار علی ریاض الانهار. و ترغیب السامع فی الصلوة علی خیر شافع.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالسلام کواری ادیب مکنی به ابوالعباس. او راست : صفوةالادب. و دیوان العرب که در حدود سال 595 هَ. ق. تألیف شده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالسیدبن شعبان. ابوالعباس ملقب به صلاح الدین اربلی. حاجب ملک معظم مظفرالدین بن زین الدین صاحب اربل. او مردی ادیب و شاعر بود. ملک معظم وقتی بر وی خشم گرفت و محبوس کرد اما بزودی او را رها ساخت و احمد بشام نزد ملک مغیث رفت و پس از وفات او در مصر بخدمت ملک کامل پیوست پس از چندی ملک بر وی متغیر گردید و بحبس او فرمان داد و باز بر سر رضا آمده او را بمقام و رتبه ٔ اول برگردانید و چون انبرور صاحب صقلیه بساحل شام آمد ملک کامل او را بسفارت نزد انبرور فرستاد و احمد قواعد مصالحه با او مقرر داشت و از او پیمان بستد به سال 626 هَ. ق. و هنگامی که ملک کامل بغزای روم میرفت احمد در معسکر از دنیا برفت نزدیک سویدا و در رها مدفون شد (سال 631). وی را دیوان شعری است و نیز دیوانی مخصوص به دوبیتی دارد. و مؤلف کشف الظنون در ذیل دیوان صلاح الدین وفات او رااحدی وثلاثین وثلثمائة (331 هَ. ق.). آورده است و این غلط است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالسیدبن علی نحوی مکنی به ابوالفضل و معروف به ابن الأشقر. یاقوت گوید وی از متأخرین است و منزل وی در قطیعه ٔ باب الأزج بود. و ابوعبدبن دبیثی در کتاب ذیلی که بر تاریخ سمعانی کرده ذکر او آورده است و گوید: او ادیبی فاضل بود شاگرد ابی زکریا یحیی بن علی خطیب تبریزی ، و احمد تا آنگاه که در فن خویش براعت حاصل کرد ملازمت تلمذ ابوزکریا کرد و آنگاه که بزاد برآمده بود از ابوالفضل محمدبن ناصر سلامی استماع حدیث کرد و دبیثی گوید که شنیدم از کسی که وقتی ابومحمدبن خشاب نحوی را در قطیعه ٔ باب الازج دیده بود که او از احمدبن عبدالسید سؤالات نحوی می کرد و میان آن دو بحث و ابحاث می رفت و او را شاگردان بود که عربیت از وی فرامی گرفتند و ابن اشقر روایت نیز کرده است لکن روایات از او اندک است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالسید اربلی مکنی به ابوالعباس ملقب به صلاح الدین. رجوع به احمدبن عبدالسیدبن شعبان... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالصمد. رجوع به احمدبن محمدبن عبدالصمد شیرازی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالصمد هروی مکنی به ابوبکر غورجی. محدّث است و او راوی جامع ترمذی از جرجانی باشد. وفات وی به سال 481 هَ. ق. بود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیزبن ابی دلف العجلی. چهارمین از حکام بنی دلف کردستان از 265 تا 280 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیز احمدبن ثرثال بغدادی. محدث است و او راست : جزئی مشهور در حدیث.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیز ملقب به تاج الاسلام. اسم و نسب وی احمدبن برهان الدین عبدالعزیزبن مازه معاصربا گورخان خطائی و سنجربن ملکشاه سلجوقی است. و او امام بخارا بود و پسر برهان. آل برهان که ایشان را بنی مازه نیز گویند از خانواده های بزرگ بخارا و در بذل و جود و کرم و ریاست و مجد و بزرگواری مشهور آفاق بودند و ریاست شعبه ٔ حنفیه که مذهب عامه ٔ ماوراءالنهراست اباعن جدّ بعهده ٔ ایشان موکول بوده است و در اواخر دولت قراخطائیان در ماوراءالنهر، ایشان از جمله ٔ ملوک بخارا محسوب می شدند و به قراخطائیان باج میگذاردند. قزوینی در آثارالبلاد (ص 343 در ذیل بخارا) در اشاره بدین طایفه گوید: و لم تزل بخارا مجمعالفقهاء و معدن الفضلاء و منشاء علوم النظر و کانت الریاسة فی بیت مبارک یقال لرئیسها خواجه امام اجل و الی الاَّن [ ای سنة 674 هَ. ق. التی هی تاریخ تألیف آثارالبلاد ] نسلهم باق و نسبهم ینتهی الی عمربن عبدالعزیزبن مروان و توارثوا تربیة العلم والعلماء کابراً عن کابر یرتبون وظیفة اربعة آلاف فقیه. (رجوع به تاج الاسلام احمد شود). و چون ذکر این خاندان در تاریخ بسیار می آید ماچند تن از ایشان را که از مواضع مختلفه جمع کرده ایم در اینجا ایراد می نمائیم : 1 - امام برهان الدین عبدالعزیزبن مازه ٔ بخاری حنفی که ظاهراً اول کسی است که ازین خاندان شهرت کرده و آل برهان همه بدو منسوب اند.2 - پسر او الامام الشهید حسام الدین عمربن عبدالعزیزبن مازه که از مشاهیر علماء مشرق و از اجله ٔ فقهاء ماوراءالنهر بود و در سنه ٔ 536 هَ. ق. در جنگ قطوان بعد از غلبه ٔ گورخان و هزیمت سلطان سنجر امام حسام الدین مذکور بدست گورخان کشته شد چنانکه نظامی عروضی در متن چهارمقاله اشاره بدان مینماید. (تاریخ السلجوقیه لعمادالدین الکاتب ص 278، ابن الاثیر ج 11 ص 57، و سایر مورخین در تاریخ سنجر). 3 - برادر مذکور تاج الاسلام احمدبن عبدالعزیزبن مازه ، چنانکه نظامی گوید گورخان بعد از کشتن برادرش حسام الدین عمر وی را ناظر بر اتمتگین که از جانب گورخان حاکم بخارا بود فرمود تا هر کاری که اتمتگین کند به اشارت و رای تاج الاسلام باشد. 4-پسر مذکور امام شمس الدین صدر جهان محمدبن عمربن عبدالعزیزبن مازة که رئیس بخارا بود و در سنه ٔ 559 غارت ترکان قرلق را بر بخارا به لطائف الحیل بتعویق افکند تا جغری خان بن حسن تگین که از جانب خطا والی سمرقندو بخارا بود برسید و شر ایشان را دفع نمود. (ابن الأثیر ج 11 ص 205). و سوزنی شاعر معروف را در حق او مدایح بسیار است از جمله در اشارت بهمین واقعه گوید:
شاه جهان بصدر جهان شاد و خرم است
جاوید باد شاه بشادی و خرمی
سلطان علم و دینی و دنیا هم آن تست
چون نیکخواه دولت شاه معظمی
در مدح تو بصورت تضمین ادا کنم
یک بیت رودکی را در حق بلعمی
«صدرجهان جهان همه تاریک شب شده ست
از بهر ما سپیده ٔ صادق همی دمی »
از حشمت تو بی ربض و خندق و سلاح
سد سکندر است بخارا ز محکمی
حق کی گذاشتی که بخارای چون بهشت
وی ران شدی بحمله ٔ مشتی جهنمی
شمس حسام برهان دانی که تو که ای
دردبخاریان را درمان و مرهمی .
5 - پسر دیگر اوصدرالصدور صدر جهان برهان الدین عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیزبن مازه که از اعاظم رؤسا و از مشاهیر خاندان برهان است و اوست که محمدبن زُفَربن عمر تاریخ بخارا لابی بکر محمدبن جعفر النرشخی را در سنه ٔ 574 به نام او اختصار و اصلاح نمود. نورالدین محمد عوفی در کتاب جوامعالحکایات و لوامعالروایات حکایاتی در باب بذل و کرم و بزرگی او ایرادمیکند از جمله گوید: صدر صدور جهان عبدالعزیزبن عمرکه سلطان دستارداران جهان بود و در بخارا صاحب حکم و نافذ امر بود و بنای دولت خاندان برهان را به علم و بذل و ریاست و سیاست اساس او نهاد و حال او در بزرگی به درجه ای بود که وقتی دانشمندی از متعلمان غریب که به تعلیم به سمرقند آمده بود خیانتی بزرگ کرد. سلطان سمرقند او را بگرفت و خواست که برنجاند و گفت اگرچه بدین خیانت مستوجب کشتن است اما چون دانشمند است و غریب او را سی چوب بزنند صدرجهان گفت اگر پادشاه هر چوبی را به هزار [ دینار زر ] سرخ بفروشد خزانه را توفیری تمام باشد و دانشمند غریب را آبروی نرفته باشد پس سی هزار دینار بداد و آن دانشمند را از آن ورطه بیرون آورد و این واقعه در ماوراءالنهر مشهور است و هم از وی آورده است که روزی در راهی میرفت بازرگانی را یکی از شحنگان مالی ستده بود و آن بیچاره ٔ مظلوم از کس دادنمی یافت روزی قصه بصدر جهان رفع کرد فرمود که ای شیخ چند دردسر دهی ؟ آن مرد گفت چون سر توئی درد کجا برم. مولانا را این سخن بغایت خوش آمد بفرمودسرهنگان را تا برفتند و آن مال بتکلیف بستدند و بوی رسانیدند و از بزرگی شنیدم که او را درین حادثه ده هزار دینار سرخ زیادت خرج شد. ایزد تعالی نسیم روح رضوان بروضه ٔ مبارک او و خاندان او برساناد . 6 - برهان الدین محمودبن تاج الاسلام احمدبن عبدالعزیزبن مازه صاحب کتب ذخیرة الفتاوی المشهور بالذخیرة البرهانیة که جامع است فتاوی صدر شهید حسام الدین را با فتاوی خود. (حاجی خلیفه ، کشف الظنون ج 3 ص 328 که سهواً عبدالعزیزبن عمربن مازه نوشته است ). 7 تا 10 - امام برهان الدین محمد معروف بصدر جهان بن احمدبن عبدالعزیزبن مازه وبرادرش افتخار جهان و دوپسرش ملک الاسلام و عزیزالاسلام ، صدرجهان مذکور از جمله اعاظم ملوک عصر بود و وی خود حکومت بخارا می نمود و بخطائیان باج میگزارد، محمدبن احمد النسوی الکاتب در سیره ٔ جلال الدین منکبرنی در حق وی گوید: «برهان الدین محمدبن احمدبن عبدالعزیز البخاری المعروف بصدرجهان رئیس الحنفیة ببخارا و خطیبها و اذا سمع السامع بانه خطیب بخارا و یعتقد انه کان مثل سائرالخطباء فی ارتفاع قدر الارتفاع و اتساع رقعة الاملاک و الضیاع و امتطاءصهوة المجد و التحکم فی ازمة الکرم العد و لیس الامرکذلک بل المذکور لایقاس الا برتوت السادات و قروم الملوک اذا کان فی جملة من یعیش تحت کنفه و ادارة سلفه مایقارب ستة آلاف فقیه و کان کریماً عالی الهمة ذامرؤة یری الدنیا هباء منثورة بین اخواتها الثائرة بل نقطة موهومة من نقط الدائرة و کانت سدته میقاتاً للفضل و اهلیه و رسوما للعلم ومنتحلیه یجلب الیها بضاعات الفضائل فینباع باکمل الأثمان ». صدر جهان مذکور در سنه ٔ 603 هَ. ق. از راه حج به بغداد رفت در وقت ورود احترامی شایان ازو نمودند ولی چون در عرض راه با حجاج نیکورفتاری ننمود در وقت رجوع از حج مقدم او را در بغداد چندان وقعی نگذاردند و حجاج او را صدر جهنم لقب دادند. (ابن الاثیر ج 12 ص 170 - 171). و در سنه ٔ 613 یا 614 که سلطان علأالدین محمد خوارزمشاه بقصد عراق و محاربه با خلیفه الناصرلدین اﷲ تصمیم عزم داده بود رعایت حزم را قبل ازحرکت بعراق ، صدرجهان با برادر و دو پسرش را از بخارا بخوارزم انتقال داد از خوف اینکه مبادا در غیاب اوباعث فتنه و فساد شوند و ایشان همچنان در خوارزم بودند تا بوقت آنکه ترکان خاتون مادر خوارزمشاه از خوف لشکر مغول مصمم گردید از خوارزم فرارنماید [ سنه ٔ 616 ] قبل از حرکت از خوارزم از بهر فراغت خاطر و اطمینان بال صدر جهان و برادر و دو پسرش را با سایر ملوک اطراف که در دربار خوارزمشاه بودند تماماً بکشت. (سیرة جلال الدین منکبرنی لکاتبه محمدبن احمد النسوی ؛ چ پاریس و صص 23 - 24 و ص 39). 11 - صدر جهان سیف الدین محمدبن عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیزبن مازه که نام او مکرر در تضاعیف لباب الالباب برده شده است و در وقت تألیف لباب الالباب یعنی سنه ٔ 618 در حیات بوده است بتصریح عوفی. (لباب الالباب ج 1 ص 180، 184، 186). 12 -برهان الاسلام تاج الدین عمربن مسعودبن احمدبن عبدالعزیزبن مازه معاصر قلج طمغاج خان ابراهیم بن الحسین و پسرش قلج ارسلان خان عثمان مقتول در سنه ٔ 609، ترجمه ٔ حال وی در لباب الالباب عوفی مسطور است و وی یکی از اساتید عوفی است. (لباب الالباب ج 1 صص 169 - 174). 13 - پسر او نظام الدین محمدبن عمر ترجمه ٔ حال وی نیز در لباب الالباب مذکور است و عوفی در وقتی که از خراسان ببخارا میرفته است در حدود سنه ٔ 600 چند روز در آموی در خدمت او بسر برده است. 14 - امام برهان الدین [ بدون سوق نسب ] صاحب علاءالدین عطاملک جوینی در تاریخ جهانگشای بعد از ذکر خروج تارابی در سنه ٔ 636 به ادّعای ِ تسخیر جن و اخبار از مغیبات و شفاء اکمه و ابرص و نحو ذلک و بالا گرفتن فتنه ٔ او و متصرف شدن بخارا و حوالی آن را گوید : تارابی صدور و اکابر و معارف شهر [ یعنی بخارا ] را طلب داشت سرور صدور دهر برهان الدین سلاله ٔ خاندان برهانی و بقیه ٔ دودمان صدر جهانی را بسبب آنکه از عقل و فضل هیچ خلاف نداشت خلافت داد الخ. این است علی العجالة آنچه ما از افراد این خاندان بدست آورده ایم و بتصریح قزوینی در آثارالبلاد که در فوق ذکر شد این خاندان تا اواخر قرن هفتم هجری یعنی تا سنه ٔ 674 که تاریخ تألیف آثارالبلاد است باقی بوده اند، و قاضی احمد غفاری در جهان آرا در ذیل تاریخ سلطان اولجایتو گوید : خواجه عبدالملک شافعی قاضی القضاة ممالک سلطان اولجایتو خدابنده را با صدر جهان بخاری حنفی که عازم حج بود در باب مذهب مباحثه دست داد و تقبیح یکدیگر میکردند و همین باعث انتقال سلطان بمذهب امامیه شد الخ. از لقب این شخص یعنی صدرجهان و از نسبت مکان یعنی بخاری و مذهب یعنی حنفی قریب بیقین میشود که وی نیز از آل برهان بوده است و معلوم میشود که این خاندان تا زمان سلطنت اولجایتو (سنه ٔ 703 - 716هَ. ق.) برجای و بریاست حنفیه باقی بوده اند و بعد از آن از حال ایشان چیزی بر من معلوم نیست. (از حواشی قزوینی در چهارمقاله چ لیدن ص 114 و بعد). و جلال الدین مولوی را در مجلد ثالث مثنوی قصه ٔ وکیل صدر جهانی بخاری آمده است و معلوم نیست کدام صدر است. (مثنوی علاءالدوله صص 290 - 315). رجوع شود به تاج الاسلام.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیز الجوهری.ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر صص 28، 39، 45، 49، 59، 60، 64، 72، 75، 103، 106، 108، 112، 118، 121، 130، 134، 136، 141، 142، 159، 162، 165، 166، 177، 186، 189، 203، 208، 210، 216، 217، 220، 227، 240).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیز حضرمی مکنی به ابوالقاسم. شریح مقرائی و یونس بن عطیةبن اوس حضرمی از او روایت دارند. وی ولایت قضاء مصر داشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیز سجلماسی ادیب و شاعر. مولد او سجلماسه به سال 1085 هَ. ق. و منشاء وی نیز همان شهر است و پس از قضای مناسک حج بمصر رفت و بدانجا درگذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالعزیز فهری شنتمری مکنی به ابوالعباس. او راست : شرح شواهد ایضاح ابی علی. وفات وی پس از سال 550 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالغفاربن علی بن اشنه مکنی به ابوالعباس کاتب اصفهانی. او از ابوالحسن علی بن ابی حامد خرجانی اصفهانی روایت کند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالغنی بن احمدبن عبدالرحمان اللخمی المالکی القرطبی معروف بقاضی النفیس. وی را در علوم عقلی و ادبی و فقه بصیرت بود و بمصر میزیست و به سال 628 هَ. ق. در حدود هشتادسالگی درگذشت. او راست : ضوءالبدر علی النیل.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالفتاح ملوی شافعی قاهری. اوصاحب تألیفات نافعه است از آنجمله : دو شرح بر رساله ٔ استعارات و دو شرح بر سلم اخضری. ولادت او در 1088هَ. ق. بقاهره بوده و در 1181 از دنیا رفته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالقادر از مشایخ صوفیه. او در حضرموت میزیست و صاحب مؤلفاتی است اکثر شرح اشعار و سخنان ابن عربی و گویند در وحدت وجود چنانکه مذهب ابن عربی است راسخ بوده است. وفات او به سال 1052 هَ. ق. و قبر او مزار مردم آنجاست.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالقادربن احمدبن مکتوم بن احمدبن محمدبن تسلیم بن محمد قیسی حنفی. ملقب بتاج الدین و مکنی به ابومحمد و ابن مکتوم. فقیه لغوی نحوی.علامه سیطوی در طبقات صغری از درر نقل کند که مولد احمد در آخر ذی الحجة سال 682 هَ. ق. بود. او نحو را از بهأبن النحاس فراگرفت و روزگاری دراز ملازمت ابوحیان کرد و از سروجی و غیر او نیز او را استفاداتی است. سپس بشنودن حدیث اقبال کرد و در این معنی گوید:
و عاب سماعی للحدیث بعیدما
کبرت اناس هم الی العیب اقرب
و قالوا امام فی علوم کثیرة
یروح و یغدو سامعاً یتطلب
فقلت مجیباً عن مقالتهم و قد
غدوت لجهل منهم اتعجب
اذا استدرک الانسان ما فات من علا
فللجزم یغری لا الی الجهل ینسب.
و از او بسیار روایت کنند و از جمله کسان که از او روایت کرده اند ابن رافع است که ذکر احمد را نیز در معجم خویش آورده است و او را تصانیف نیکو است از قبیل : الجمع بین العباب و المحکم فی اللغة. و شرح الهدایة فی الفقه. و کتاب المجمع المثناة فی اخبار اللغویین والنحاة در ده مجلد. و شرح کافیه ٔ ابن حاجب. و شرح شافیه ٔ ابن حاجب. و شرح الفصیح ثعلب. و کتاب الدر اللقیط من البحر المحیط در چند مجلد و آن اختصار تفسیر استاد او ابوحیان است. تلخیص تاریخ کبیر ابن قفطی. والتذکرة در لغت در سه مجلد و آنرا به نام قید الاوابد نامیده. وفات او در سال 749 بود. و رجوع به ابن مکتوم احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالقادر بغدادی مکنی به ابوالحسن یوسفی. محدث است. و از ابن شاذان و طبقه ٔ او روایت دارد. وفات وی بسال 492 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالقادر حنفی مکنی به ابومحمد و ملقب به تاج الدین. رجوع به احمدبن عبدالقادربن احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالقادر مقریزی. رجوع به احمدبن علی بن عبدالقادر... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالقاهر خیبری لخمی دمشقی. از منبه بن سلیمان روایت کند و او شیخ طبرانی است. (تاج العروس ماده ٔ خ ب ر).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالکافی سبکی ملقب به بهاءالدین. او راست : عروس الافراح شرح تلخیص المفتاح. و کتاب الابتهاج ناتمام پدر خویش را بپایان برده است و وفات او بسال 773 هَ. ق. بوده است.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالکریم بن سالم بن خلال حمصی مکنی به ابوالعباس. او راست : شرح مضامین الدّر المنظم فی السرّر الاعظم تألیف کمال الدین بن طلحه ٔ شافعی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالکریم سی نیزی مقری از مردم سینیز قریه ای بفارس از قراء ساحلیه نزدیک جنابه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداللطیف تبریزی مکنی به ابوالفضائل. او راست : مجمع الالطاف فی الجمع بین لطائف البسیط و الکشاف در پنج جلد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. او راست : قانون فی الزیج.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. او راست : تبیان فی احوال البلدان.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. خوندمیر دردستورالوزراء (ص 81) آرد که : محمدبن القاسم و احمدبن عبداﷲ در زمان القاهرباﷲ بعد از عزل ابن مقله بنوبت متکفل امر وزارت گشتند و هم او در حبیب السیر (ج 1 ص 304) آرد که سلیمان بن حسن مخلد و احمدبن میمون و محمدبن احمد القراویلطی (؟) و احمدبن عبداﷲ الاصفهانی در ایام جهانبانی مکتفی بنوبت رایت وزارت برافراختند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. ابن منجوف.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن ابی قاسم البلخی السرماری. او راست : تأسیس النظائر فی الفروع و بعضی این کتاب را به ابواللیث نصربن محمد سمرقندی نسبت دهند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمد. رجوع به احمد شهاب بن جمال... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمد. فقیه ثابتی منسوبست بجد خود که ثابت نام داشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمدبن اسحاق بن موسی بن مهران اصفهانی مکنی به ابونعیم. محدّثی مشهور است و کتابی مأثور دارد مسمّی بحلیةالأولیاء که نام شریف آن تصنیف منیف در السنه ٔ علماء دائر است ومضامین اعجازآئینش در صحف مناقب ائمه ٔ دین سائر، ازمصنفین اولین و آخرین هرکه از احوال همایون اهل بیت اطهار سلام اﷲعلیهم مجموعی پرداخته و یا کتابی ساخته غالباً ممکن نیست که از ابونعیم و حلیه ٔ وی روایتی نیاورده یا فضیلتی نقل ننموده باشد چه بر وجه اسناد ویا بر سبیل ارسال. نسب وی بچهار واسطه با مهران مولی عبداﷲبن معاویةبن عبداﷲ جعفری می پیوندد، بر این سیاق : ابونعیم احمدبن عبداﷲبن احمدبن اسحاق بن موسی بن مهران. محدث نیسابوری در ترجمه ٔ ابونعیم از رجال خویش گوید: کان حافظاً مشهوراً من اعلام المحدّثین و اکابر الحفاظ الثقات. ابن خلکان در اخبار وی در و فیات الأعیان آورده کان من اعلام المحدثین و اکابر الحفاظ الثقات اخذ عن الأفاضل و اخذوا عنه و انتفعوا به الحفّاظ و کتاب حلیه ٔ او را ستوده گوید: هو احسن الکتب. ولادت او بقول ابن منده در شهر رجب سال سیصد و سی و بقولی سی و چهار و بقولی سی و شش اتفاق افتاده و بگاه کسب هنر و استماع خبر بمدرس جمعی از معاریف اساتید قدم نهاد مثل ابوالعباس محمدبن یعقوب اصم و ابن کیسان نحوی و غیرهما و کسانی که علم حدیث از ابونعیم فرا گرفته اند بسیارند از جمله محدث طفریست و ابوعلی حداد از مصنفین معجمات و جامعین تذکرات جز آنکه اشارت رفت گروهی دیگر برای ابونعیم ترجمتی خاص قرار داده اند ولو بر وتیره ٔ اجمال چون ابن شهر آشوب مازندرانی در معالم العلماء و علامه ٔ حلی در خلاصةالرّجال و عبدالرحمان بن جوزی در تاریخ منتظم و محمدبن اسعد یافعی در مرآةالجنان و یاقوت حموی در معجم البلدان و میر معاصر درروضات الجنات و میرزا عبداﷲ افندی در ریاض العلماء و خواندمیر در حبیب السیر و میر مصطفی در نقدالرجال و محدث استرآبادی در منهج المقال. در حوادث سال چهار صدو سی از تاریخ یافعی در طی اخبار ابونعیم چنین مذکور نموده است که : روی عن المشایخ بالعراق و الحجاز اوخراسان و صنف التصانیف المشهورة فی الأقطار. ابوالفرج بن جوزی در کتاب منتظم میگوید ابونعیم الاصبهانی الحافظ سمع الکثیر و کان یمیل الی مذهب الاشعری میلاً کثیراً یعنی وی از سنن رسول و احادیث ملت بسیار استماع کرد و بسیار جمع نمود. بعقیدت میلی مفرط بمذهب اشاعره داشت و آنگاه ابوالفرج بطعن روایت ابونعیم می پردازد و اسناد او را از درجه ٔ اعتماد می اندازد و از نقادین رجال اهل سنت و جماعت دو عبارت را دلیل عدم وثاقت وی می آورد یکی آنکه میگوید بچند واسطه از ابوزکریا یحیی بن عبدالوهاب بن منده روایت شد که گفته از شیخ ابوبکر بن احمد بن علی شنیدم که میگفت کان ابونعیم یخلط المسموع له بالمجاز و لا توضح احدهما من الاخر یعنی ابونعیم در مرویّات خویش آنچه را از شیوخ شنیده بود بآنچه بدون سماع رخصت روایت داشت درمی آمیخت و این دو را از هم جدا نمیساخت با آنکه در میان انحاء تحمل اخبار ما بین این دو نحو در اعتبار بسی فرقست و دیگر آنکه میگوید هم از ابوزکریا حکایت نموده که از قاضی ابوالحسین استماع کردم که گفت از عبدالعزیز شنیدم که میگفت لم یسمع ابونعیم مسند الحارث بتمامه من ابی بکربن خلاّ د فحدّث به کله یعنی ابونعیم تمام مسند حارث را از شیخ ابوبکربن خلاد استماع نکرده بود ولی بگاه روایت همه را بروجه سماع می آورد و لایخفی که مؤدّای هر دو عبارت یکی است و فرقی ما بین آنها نیست مگربعموم و خصوص و کیف کان ، ابن جوزی چنانکه بامثال این قوادح خود ابونعیم را مردود می داشته در باب کتاب حیلة الاولیاء نیز برخی عبارات طعن آمیز بزبان میرانده. مؤلف مرآت الجنان میگوید از قدح ابن جوزی در حلیه ٔ آن دانشمند چه گزند است که خود سخنی بلسان حسد سروده و درباره ٔ وی بی رشک نبوده قدح وی در حق ابونعیم چنان است که طعن حساد امام ابوحامد در حق وی و من درآن باب اشعاری بنظم کشیده ام از آنهاست این دو بیت :
لئن دقها جاراتها و ضرائر
بمنظرها الأبهی و منطقها الحلی
فما سلمت حسناء من ذم حاسد
و صاحب حق ّ من عداوة مبطل.
یعنی اگر همسایگان و وسنیان سلمی او را بسخن شیرین و روی نیکوش بنکوهیدند شگفت نباشد چه نه هیچ صاحب جمال از مذمت عیب گوی سالم ماند و نه هیچ خداوند حقی از عداوت باطل جوی. همانا علماء اسلام را بحذافیرهم اتفاق است بر این که حافظ ابونعیم از محدثین اهل سنت میباشد و در زمره ٔ اشاعره بشمار میرود ولی نقادین حال رجال از فرقه ٔ امامیه استظهار تشیع وی نموده اند و بر طبق استنباط خویش گواهی داده اند و گفته اند که اوچون در عصر سلطنت اهل سنت بوده تقیه نموده و تصانیف بر آئین ایشان پرداخته من جمله محمد باقر مجلسی رحمه اﷲ که خود از نوادگان ابونعیم است بدین معنی تصریح فرموده چنانکه مؤلف روضات الجنات میگوید که در یکی از فوائد امیر محمد حسین خاتون آبادی که از اسباط علامه ٔ مجلسی است دیدم که نوشته بود از جمله معاریف علماء جمهور که من بر تشیع وی پی بردم حافظ ابونعیم محدث اصبهانی است مصنف کتاب حلیة الاولیاء و از اجداد جد من مجلسی میباشد وجد من تشیع ویرا از والدش مجلسی بزرگ طاب ثراه نقل کرده و او نیز این معنی را اباً عن جد بسندی متصل بشخص ابونعیم روایت نموده از این جهت است که در کتاب حلیه از مناقب ائمه آنچه در سایر کتب آن قوم یافت نمیشود یافت میشود و محدثین فرقه ٔ اثناعشریه و دیگر طوائف امامیه موارد احتجاج از آن استخراج مینمایند و چون اهل بیت بمافی البیت داناتر از دیگرانند لاجرم ابونعیم را بشهادت اولاد و احفادش بی شبهه باید شیعی شناخت این عین عبارت فاضل خاتون آبادی است که محض تجنب اززیادت تعصب آن را نقل نمودیم و عهده اش با جامع روضات باز گذاردیم. گوید و ممن اطلعت علی تشیعه من مشاهیرعلماءالعامة هوالحافظ ابونعیم المحدث باصبهان صاحب حلیة الاولیاء و هو من اجداد جدی العلامة ضاعف اﷲ انعامه و قد نقل جدی تشیعه عن والده عن ابیه عن آبائه حتی انتهی الیه قال العلامة و هو من مشاهیر محدثی العامه ظاهراً الا انه من خلص الشیعة فی باطن امره و کان یتقی ظاهراً علی وفق ما اقتضته الحال و لذا تری کتابه المسمی بحلیة الاولیاء یحتوی من احادیث مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام ما لایوجد فی سائر الکتب و مدار علمائنا فی الاستدلال باخبار المخالفین علی استخراج الاحادیث من کتابه و لما کان الولد اعرف بمذهب الوالد من کل احد لم یبق شک فی تشیعه فرحمه اﷲ تعالی و قدس سره و انعم علیه فی الجنان ما ارضاه و سره. مصنف ریاض العلماء همه جا از علامه ٔ مجلسی رحمة اﷲ علیه باستاد استناد تعبیر میکند او نیز در ترجمه ٔ ابونعیم میگویدمن این استظهار از آن استاد بزرگوار استماع نمودم این عبارت اوست : ابونعیم هذا کان من الاجداد العالیة لمولانا محمد تقی المجلسی و ولده الاستاد الاستناد و المعروف انه کان من محدثی علماء العامة و لکن سماعی من الاستاد المشار الیه ان ّ الظاهر کونه من علماء اصحابنا و اتقائه عن المخالفین کما هو الغالب من احوال ذلک الزمان واﷲ العالم بحقیقة الحال و از مؤیدات تشیع وی حکایتی است که زکریابن محمد قزوینی در کتاب آثار البلاد آورده و گوید مردم اصبهان بر حافظ ابونعیم تعصب آوردند و او را از دخول جامع منع کردند اتفاقاً درآن ایام سلطان محمود حاکمی بآن بلد روانه نمود اهل اصبهان بموجبی برشوریدند حاکم را بکشتند چون ماجری بسمع سلطان رسید بنفسه متوجه اصفهان گردید نخست مردم آن بلد را به لطف امان بخشید همین که نیک از سطوت محمود بیاسودند روز جمعه که جمله در جامع اعظم بودند محمود بفرمود تا لشکریان بیکبار حمله بردند و درهای جامع بگرفتند و از مردم اصفهان کشتاری فراوان کردند هر که در جامع حضور داشت بقتل آمد و ابونعیم که از آن مجموع بود درگذشت. و دیگر از امارات صحت این دعوی صورت لوح مزار او است. مولانا نظام الدین قرشی که از شاگردان شیخنا بهاءالدین محمد بوده در کتاب رجال خویش المسمی بنظام الاقوال گفته من قبر ابونعیم را خود دراصفهان زیارت کردم این عبارات بر فراز آن نوشته بودکه قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم مکتوب علی ساق العرش لااله الااﷲ وحده لاشریک له محمدبن عبداﷲ عبدی و رسولی و ایدته بعلی بن ابی طالب. رواه الشیخ الحافظ المؤمن الثقة العدل ابونعیم احمدبن عبداﷲ سبط محمدبن یوسف البناء الاصبهانی رضی اﷲ تعالی عنه و رفع فی اعلی علیین درجته و حشره مع من یتولاه من الائمة المعصومین صلوات اﷲ علیهم اجمعین. صاحب ریاض گفته شیخ محمدبن یوسف بناء که از نیاکان ابونعیم است از مشاهیر صوفیه اصفهان بوده. صاحب روضات میگوید: محمدبن یوسف بناء همان است که در محله ٔ خواجو از بلده ٔ اصفهان بقعه دارد و مزار او در زبان عامه ٔ ناس بمقبره ٔ شیخ سینا مشهور شده است. شهاب الدین یاقوت نیز در ذیل عنوان اصبهان از کتاب معجم البلدان بدین فایده تصریح آورده است میگوید: الامام ابونعیم احمدبن عبداﷲبن احمدبن اسحاق بن موسی بن مهران سبط محمدبن یوسف البناء الحافظالمشهور صاحب التصانیف منها حلیة الاولیاء و غیر ذلک مات یوم الاثنین و العشرین من محرم سنة ثلثین و اربعمائة و دفن بمردبان یعنی ابونعیم سبط محمد بروز دوشنبه بیستم محرم سال چهار صدو سی وفات یافت و در موضع مردبان مدفون گشت از این کلام معلوم میشود که مزار آب بخشان اصفهان را سابقاً مردبان میخواندند چرا که مضجع ابونعیم اکنون در گورستان آب بخشان است از محله ٔ درب شیخ ابومسعود. میگویند سید امیر لوحی موسوی از اشراف سبزوار که در اصفهان می نشست و با علامه ٔ مجلسی معاصر بود بگفت تا مقبره ٔ ابونعیم را ویران ساخته و از این عمل به اقتضاء لوازم معاصرت توهین و ایذاء مجلسی را که از احفاد او است می اندیشید. واﷲ العالم بحقایق الحال. تاریخ وفات ابونعیم بروجهی که یاقوت حموی گفته مطابق است با عبارت وفیات و غیره پس آنچه از تاریخ اختبار البشر منقول است که وفات ابونعیم اصبهانی از معروفین حفاظ و وفات ابن خیاط از مجیدین شعراء در سال پانصد و هفده هجری اتفاق افتاده مبنی بر خطاءمؤلف است و گرنه فی نفس الامر بر سهو ناسخ و اگر هیچ یک از این دو نباشد بی شبهه این ابونعیم غیر صاحب حلیة الاولیاء است و یحتمل قویاً که از اعقاب وی بوده که این چنین در کیفیت و لقب و نسبت پیرو نیای خویش گردیده و دلیل دیگر بر صحت تاریخ وفاتی که ثبت افتادخود تصریح جامع اخبار البشر است در جای دیگر آن کتاب گفته وفات ابونعیم حافظ و وفات شیخ ابوالفتح بستی از وقایع سال چهارصدوسی میباشد در کلام روضات نیز خبطی افتاده که می فرماید و کان عمره یوم وفاته سبعاً و سبعین سنة چه بالاتفاق اختلاف مورخین در میلاد ابونعیم از سه قول فزونتر نیست و بر هر سه قول روزگار زندگانی وی از هفتاد و هفت فزونتر خواهد بود چه بر قول یحیی بن منده که نقل افتاد یکصد سال تمام میشود و بر دو قول دیگر نود و چهار یا نود و شش و کاتب این نسخه ازروضات که بدست ماست ستا و تسعین را بر حسب مشاکلة کتبی بصورت سبعاً و سبعین تبدیل کرده که بر اینحمل لامحاله عبارت میر با تاریخ اخیر مطابق خواهد بود و آنچه از مصنفات وی ضبط شده اینانند: کتاب حلیة الاولیاء.کتاب الاربعین ، در این کتاب احادیثی را که در حالات مهدی عجل اﷲ فرجه وارد است جمع نموده. کتاب طب النبی چنانکه دمیری در حیوة الحیوان بوی منسوب ساخته. کتاب الفوائد چنانکه سید هاشم بحرانی در کتاب غایة المرام باو استناد داده. کتاب فضائل الخلفاء. کتاب حلیةالابرار. کتاب الفتن. کتاب مختصر الاستیعاب. کتاب منقبة المطهرین و مرثیة الطیبین. کتاب مانزل من القرآن فی امیر المؤمنین. کتاب تاریخ اصبهان. نژاد ابونعیم را تا مهران بترتیبی که نوشتیم از این تاریخ نقل شده و حافظ ابونعیم هم در آن تاریخ گفته نخستین کس از اجداد من که بشرف اسلام فائز شده مهران است و نیز در آن تاریخ آورده پدرش عبداﷲبن احمد در سنه ٔ سیصد و شصت و پنج بمرده و در کنار مزار نیای مادری ابونعیم بخاک رفته همانا عبداﷲبن معاویةبن عبداﷲ که مهران را ولا بوی منسوب میدارند از احفاد جعفر طیار رضوان اﷲ علیه بود که در سال یکصد و بیست و هفت هجری مقارن آغاز حکمرانی مروان الحمار در کوفه خروج کرد و با زیدیه ٔ آن بلد بر عبداﷲبن عمربن عبدالعزیز که حکومت عراق داشت برآمد و جنگی سخت نمود و از آنجا بمدائن رفت شیعه ٔ کوفه بوی ملحق شدند و بکثرت احتشاد قوتی یافتند پس عبداﷲ با لشکری آراسته از مدائن بیرون آمد و باطراف ممالک تاختن برد و شهرهای بزرگ بگرفت مانند حلوان و همدان و قومس و ری و جبال و اصفهان و در سال یکصد و بیست و نه از اصفهان بفارس رفت و آن مملکت را بگشود و در اصطخر مقیم گردید و عمال فرستاد و اموال گرفت و جمعی کثیر از رؤسأبنی هاشم وبنی امیه و غیرهم بوی ملحق شدند مانند ابوجعفر منصور و سلیمان بن هشام بن عبدالملک و علی بن عبداﷲبن عباس و برادرش عیسی بن عبداﷲ. در عمدة الطالب خوانده ام که ابوجعفر منصور از جانب عبداﷲبن معاویه بحکومت بلده ٔ اندح (؟) مأمور گشت و در شرح ابن ابی الحدید دیده ام که فرقه ٔ اسحاقیه پیروان عبداﷲ بن معاویه اند؛ میگوید: و هی التی احدثها اسحاق بن زیدبن الحارث و کان من اصحاب عبداﷲبن معویة بن عبداﷲبن جعفربن ابیطالب کان یقول بالاباحة و اسقاط التکالیف و یثبت لعلی علیه السلام شرکة مع رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله فی النبوّة علی وجه غیر هذا الظاهر الذی یعرفه الناس : یعنی مقاله ٔ اسحاقیه را مردی اسحاق از اصحاب عبداﷲبن معاویه ابداع نمود میگفت : اشیاء جمله مباحند و بهیچ کس هیچ تکلیف نیست علی علیه السلام بارسول در منصب نبوت انباز بوده ولی نه بر وجهی که مردم بظاهر فهم میکنند بالجمله چنان مینماید که مهران نیای اعلای ابونعیم به گاهی که عبداﷲ اصفهان را گشوده بدست وی افتاده و مسلمانی گرفته اگر عمری شد و تا باب عین برسیدیم شرح سیرت عبداﷲ بن معاویه را که فرقه ٔ اسحاقیه در حقیقت با وی منسوبند خواهیم رقم کرد بعون اﷲ تعالی. چون نسخه ٔ رساله ٔ اربعین که چهل حدیث نبویست در شئون مهدی آل محمد صلی اﷲ علیه و علیهم از میان مخزونات کتابخانه ٔ ملک زاده ٔ دانشمند وزیر علوم بدست افتاد و مطاوی آن بذکر احوال همایون حضرت قائم عجل اﷲ فرجه که امام عصر و حجت وقت است اختصاص داشت لاجرم ترجمت حافظ ابونعیم رضوان اﷲ علیه را بنقل آن چهل خبر ختم نمودیم اقتداءً بغیر واحد من علمائنا الاخیار که ایشان نیز در طی مصنفات خویش تمام آن رساله را بر سبیل ارسال مندرج ساخته اند و از رجال اسانید بهمان صحابی که از لسان مبارک رسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم استماع نموده اکتفا گردید تحفظاً علی غرض الاختصار که با ثبت اسامی جمیع روات البته امر باطناب کشیده از سیاق کتاب بیرون خواهیم شد.
الحدیث الاول عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ عنه عن النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم انه قال یکون من امتی المهدی ان قصر عمره فسبع سنین و الا فثمان و الا فتسع تتنعم امتی فی زمانه نعیماً لم یتنعموا مثله قط البر و الفاجر یرسل اﷲ السماء علیهم مدراراً ولا تدخر الارض شیئاً من نباتها یعنی ابوسعید از پیغمبر روایت کرد که آن حضرت فرمود از امت من خواهد بود مهدی (ع ) که اگر عمر وی کوتاه باشد هفت سال خلافت خواهد نمود و گرنه هشت سال و گرنه نه سال. امت من بعهد او چنان در فراوانی و آسایش متنعم گردند که درهیچ روزگاری مثل آن ندیده باشند چه اهل فجور و چه نیکوکاران. آسمان باران خود را بر ایشان فرومیریزد و زمین از گیاه خود هیچ از ایشان دریغ نمیدارد. الثانی فی ذکر المهدی و انه من عترة رسول علیه السلم و عن ابی سعید الخدری عن النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم انه قال تملأ الارض ظلماً و جوراً فیقوم رجل من عترتی فیملأها قسطاً وعدلا یملک سبعاً او تسعاً. یعنی هم ابوسعید خدری از رسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم روایت کرده که آن حضرت فرموده زمین از ستم و جور پر میشود پس مردی از پیوستگان من قیام مینماید و زمین را از داد و معدلت پر میسازد مدت سلطنت او هفت سال است یا نه سال. الثالث و عنه قال النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم لاتنقضی الساعة حتی یملک الارض رجل من اهل بیتی یملأ الارض عدلاکما ملئت قبله جوراً یملک سبع سنین. یعنی نیز ابوسعید گفت که رسول فرمود روز قیامت نخواهد شد مگر آنگاه که یکی از مردم خاندان من مالک روی زمین شده و آن را از عدل پر ساخته باشد بدانسان که از آن پیش پر از جور بوده است و او هفت سال حکم میراند. الرابع فی قوله لفاطمة علیها السلام ، المهدی من ولدک. عن الزهری عن علی بن الحسین عن ابیه علیهم السلام ان رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم قال لفاطمة علیها السلام المهدی من ولدک. یعنی ابن شهاب زهری از امام علی بن الحسین علیه السلام و آن حضرت از امام ابوعبداﷲ السبطسلام اﷲ علیه روایت کرده اند که پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله با دخترش فاطمه صلوات اﷲ علیها فرمود که مهدی ازفرزندان تواست. الخامس قوله علیه السلام ان منهما مهدی هذه الامة یعنی الحسن و الحسین علیهما السلام عن علی بن هلال عن ابیه قال دخلت علی رسول اﷲ صلی اﷲ علیه وآله و سلم و هو فی الحالة التی قبض فیها فاذا فاطمةعند رأسه فبکت حتی ارتفع صوتها فرفع رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم الیها رأسه و قال حبیبتی فاطمة ماالذی یبکیک فقالت اخشی الضیّعة من بعدک فقال یا حبیبتی اما علمت ان اﷲ عز و جل اطلع علی اهل الارض اطلاعة فاختار منها اباک فبعثه برسالته ثم اطلع اطلاعة فاختار منها بعلک و اوحی الی ان انکحک ایاه یا فاطمة و نحن اهل بیت قد اعطانا اﷲ عز و جل سبع خصال لم یعط احداً قبلنا ولا یعطی احداً بعدنا انا خاتم النبییّن واکرم النبییّن علی اﷲ عز و جل واحّب المخلوقین الی اﷲ عز و جل و انا ابوک و وصیّی خیرالاوصیاء و احبهم الی اﷲ عز و جل و هو بعلک و شهیدنا خیرالشهداء و احبهم الی اﷲ عز و جل و هو حمزةبن عبدالمطلب عم ابیک و عم بعلک و منا من له جناحان یطیر فی الجنه مع الملائکة حیث یشاء و هو ابن عم ابیک و اخو بعلک و منا سبطاهذه الامة و هما ابناک الحسن (ع ) و الحسین و هما سیدا شباب اهل الجنة و ابوهما و الذی بعثنی بالحق خیر منهما یا فاطمة والذی بعثنی بالحق ان منهما مهدی هذه الامة اذا صارت الدنیا هرجاً و مرجاً و تظاهرت الفتن وانقطعت السبل و اغار بعضهم علی بعض فلا کبیر یرحم صغیرا ولا صغیر یوقر کبیرا فیبعث اﷲ عند ذلک منهما بالدین فی آخر الزمان و یملأ الارض عدلاً کما ملئت جوراً یا فاطمة لاتحزنی و لا تبکی فان اﷲ عز و جل ارحم بک وارئف علیک منی و ذلک لمکانک منی و موقعک من قلبی قد زوجک اﷲتعالی زوجک و هو اعظمهم حسباً و اکرمهم منصباًو ارحم بالرعیه و اعدلهم بالسویة و ابصرهم بالقضیة و قد سئلت ربی عز و جل ان تکونی اول من یلحقنی من اهل بیتی. قال علی بن هلال فلّما قبض النبی صلی اﷲ علیه و سلم لم یبق فاطمة علیها السلام بعده الا خمسة و سبعین یوماً حتی الحقهااﷲ به صلوات اﷲ علیه. یعنی علی بن هلال ازپدرش روایت کرده که گفت در مرض موت پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم وارد حجره ٔ آن حضرت شدم ناگاه دیدم فاطمه سلام اﷲ علیها نزدیک سر او نشسته پس فاطمه چنان بگریست که آوازش بلند گشت پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله از ناله ٔ وی سر برداشت و فرمود ای حبیبه ٔ من آیا ندانسته ای که خدای عز و جل بر مردم زمین نظر درانداخت و از تمامی روی زمین پدر ترا برگزید و او را به پیغمبری بینگیخت آنگاه دیگر بار در اهل زمین نگاه نمود وشوی تو را اختیار فرمود و مرا وحی فرستاد که ترا باوی تزویج کنم ای فاطمه ما یک خانواده ایم که خدای سبحانه ما را از تمام آفرینش بهفت خصلت اختصاص بخشیده است که آنها را نه پیش از ما نصیب کس نموده و نه پس از ما در حق کسی تقدیر فرمود یکی آنکه پدر تو خاتم رسل است و اکرم پیغمبران و احب ّ پیغمبران و خلق الی اﷲ. دوم آنکه شوی تو بهترین اوصیاء است و دوسترین مردم در نزد خدا. سوم آنکه شهید ما حمزه که عم پدر و عم شوی تو باشد سید همه شهیدان است و احب ّ شهداء عنداﷲ. چهارم آنکه ذوالجناحین جعفر که پسر عم پدر و برادرشوی تو باشد در بهشت بدو بال با فرشتگان پرواز میکندبهر سوی که بخواهد. پنجم و ششم آنکه دو سبط این امت که پسران تو حسن و حسین باشند دو سید بهشتیانند سوگند بآنکه مرا به راستی برانگیخت که پدر ایشان بهتر از ایشان است. هفتم آنکه بخدای سبحانه که مرا بحق برسالت فرستاد که مهدی این امت از نژاد این دو پسر است چون کار دنیا همه به ستم در هم شود و فتنه ها از پشت یکدیگر برآیند و جاده ها از عبور باز ماند و قبایل ازدر تاراج در هم ریزند نه هیچ مهتر بر کهتر مهربانی آورد و نه هیچ خردی حرمت بزرگ نگاه دارد خدای تعالی از میان اعقاب سبطین کسی را برانگیزاند که قلاع ِ ضلالت بگشاید و دلهای بسته را در باز نماید. در آخر زمان آنچنان به ترویج دین بخیزد که من در آخر زمان به تشریع اسلام. زمین را از عدل پر می سازد آنچنانکه از جور پر شده. ای فاطمه غمگین مباش و زاری مکن که خدای عزوجل با تو از من مهربانتر است. از آنکه تو را منزلتی در نزد من میباشد و مکانتی در دل من همانا ترا خدا باعلی عقد بست که وی از جهت نژاد و جایگاه و داددهی وحکمرانی بر تمامت امت فزونی دارد و من از خدا خواسته ام که ترا از همه کس زودتر بمن باز رساند. علی بن هلال که راوی خبر است گفت فاطمه بعد از رحلت رسول صلی اﷲ علیه و آله هفتاد و پنج روز بیش زندگی نیافت که خدای سبحانه او را بر وجهی که پیغمبر خواسته بود بزودی بر پدرش ملحق فرمود صلوات علیهما. السادس فی ان المهدی هو الحسینی و باسناده عن حذیفة رضی اﷲ عنه قال خطبنا رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم فذکر لنا ما هو کائن ثم قال لولم یبق من الدینا الا یوم واحد لطوّل اﷲ عز و جل ذلک الیوم حتی یبعث رجلا من ولدی اسمه اسمی. فقام سلمان رضی اﷲ تعالی عنه و قال یا رسول اﷲ من ای ولدک هو قال من ولدی هذا و ضرب بیده علی الحسین علیه السلم. یعنی حافظ ابونعیم بمسند خویش از حذیفه روایت کرده که گفت پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله برای ماخطبه فرمود و از ملاحم آینده خبرداد آنگاه گفت اگر از ایام دنیا هیچ بر جای نمانده باشد مگر یک روز هر آینه خدای تعالی آن روز را دراز میکند که تا مردی را از نژاد من برانگیزاند که نام وی نام من است. سلمان همین که این بشنید بپای برخاست و گفت یا رسول اﷲ وی از کدامین پسر تو در وجود آید؟ پیغمبر دست مبارک خویش بر حسین زده فرمود از این پسر من. السابع فی القریةالتی یخرج منها المهدی و باسناده عن عبداﷲبن عمر رضی اﷲ عنه قال النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم یخرج المهدی من قریة یقال لها کرعة. یعنی عبداﷲ عمر گفت پیغمبر فرمود: مهدی از دیهی بیرون آید که نام آن کرعة است. الثامن فی صفة وجه المهدی باسناده عن حذیفة قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم المهدی رجل من ولدی وجهه کالکوکب الدری ّ. یعنی حذیفه گفت پیغمبر فرمود:مهدی مردی است از فرزندان من که چهره ٔ وی چون ستاره ٔ درخشان می تابد. التاسع فی صفة لونه و جسمه باسناده عن حذیفة قال : قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم المهدی رجل من ولدی لونه لون عربی و جسمه جسم اسرائیلی علی خدّه الایمن خال کانه کوکب دری یملا الارض عدلاًکما ملئت جوراً یرضی فی خلافته اهل الارض و اهل السماء و الطیر فی الجوّ. هم حذیفه گفت رسول اﷲ فرمود: مهدی مردی میباشد از نسل من رنگ وی گندم گون است چون رنگ عرب و کالبدش عظیم چون کالبد اسرائیلیان بر صفحه ٔ راست ِ روی خالی دارد و خود مانند اختر درخشنده میباشد زمین را از معدلت مملو میسازد چنانکه از ظلم مملو شده اهل آسمان و مردم زمین و پرندگان هوا همه در عهدوی خوشنود خواهند بود. العاشر فی صفة جبینه باسناده عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ عنه قال : قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم المهدی منا اجلی الجبین اقنی الانف. یعنی ابوسعید خدری گفت پیغمبر فرمود: مهدی از ما است جبین گشاده است و بینی کشیده. الحادی عشر، فی صفة انفه باسناده عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ تعالی عنه عن النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم انه قال المهدی منا اهل البیت رجل من امتی اشم الانف یملأ الارض عدلاً کما ملئت جوراً. ابوسعید از پیغمبر روایت کرده که آنحضرت فرمود: مهدی از ما اهل بیت است و او مردی است از امت من بینی بلند دارد روی زمین را آنچنانکه از ستم پر است از عدل پر میسازد. الثانی عشر فی خاله علی خده الأیمن و باسناده عن ابی امامة الباهلی قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم بینکم و بین الروم اربع هدن ، یوم الرابعة علی ید رجل من آل هرقل یدوم سبع سنین فقال له رجل من عبدالقیس یقال له المستوردبن غیلان یا رسول اﷲ من امام الناس یومئذ قال المهدی من ولدی ابن اربعین سنة کان ّ وجهه کوکب درّی فی خده الایمن خال اسودعلیه عبأتان قطوانیتان کانه [ من ] رجال بنی اسرائیل یستخرج الکنوز و یفتح مدائن الشرک. ابونعیم بسند خویش از ابوامامه ٔ باهلی روایت کرده که گفت رسول صلی اﷲ علیه و آله فرمود در میان مسلمانان و نصارای روم چهار بار کار پیکار بصلح خواهد پیوست چهارمین بر دست یکی از اولاد هرقل منعقد خواهد گشت که هفت سال دوام خواهد یافت راوی گوید پس مردی از قبیله ٔ عبدالقیس که او را مستوردبن غیلان مینامیدند گفت یارسول اﷲ امام زمان در آن روز کی خواهد بود؟ فرمود: مهدی آل محمد که رویش چون کوکب درخشان است و خالی سیاه بر گونه ٔ راست دارد و دو عبای قطوانی در بر، بهیکل گوئی از فرزندان اسرائیل است گنجهای پوشیده را بیرون آورد و شهرهای شرک را بگشاید. الثالث عشر قوله علیه السلم المهدی افرق الثنایا باسناده عن عبدالرحمن بن عوف قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لیبعثن ّ اﷲ من عترتی رجلا افرق الثنایا اجلی الجبهة یملأ الارض عدلاً یفیض المال فیضاً. ابونعیم بسند خویش از عبدالرحمان بن عوف روایت کرده که گفت پیغمبر فرمود: خدای سبحانه از عترت من مردی را خواهد برانگیخت که بن دندانهای وی گشاده است پیشانیش از موی سترده ، زمین را از عدل پر می کند و عطا را بی اندازه می بخشد. الرابععشر فی ذکر المهدی و هو امام صالح باسناده عن ابی امامة رضی اﷲ تعالی عنه قال خطبنا رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله وسلم و ذکر الدجّال و قال فتنفی المدینه الخبث کما ینفی الکیر خبث الحدید و یدعی ذلک الیوم یوم الخلاص فقالت ام شریک فاین العرب یومئذ یا رسول اﷲ قال هم یومئذ قلیل و جلّهم ببیت المقدس امامهم المهدی رجل صالح. ابوامامه گفت که پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله برای ما خطبه فرمود و حال دجال باز نمود و گفت بدانروز مدینه خویشتن را از پلیدان پاک میسازد چنانکه کوره ٔ آهنگران حدید را از خبث و آنروز را یوم الخلاص نام است. پس ام شریک عرض کرد یا رسول اﷲ در آنروز عرب بکجا باشند؟ فرمود: بدانوقت مردم تازی بسی کم خواهندبود و بیشتر در قدس باشند و پیشوای ایشان مهدیست مردی صالح. الخامس عشر فی ذکر المهدی وان اﷲ یبعثه غیاثاً للناس و باسناده عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ تعالی عنه ان رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم قال یخرج المهدی فی امتی یبعثه اﷲ غیاثاً للناس تنعم الامة و تعیش الماشیة و تخرج الارض نباتها و یعطی المال صحاحاً. یعنی ابوسعید خدری گفت که پیغمبر فرمود: مهدی از میان امت من خواهد بیرون آمد خدای سبحانه ویرا برمی انگیزد که مردم را فریادرس باشد امت من و تمام چهار پایان بعهد او در تنعم و عیش خواهند گذرانید و زمین گیاه خود را بجمله خواهد رویانید و عطایا بالسویّه بمردم داده خواهد شد. السادس عشر فی قوله علیه السلام علی رأسه غمامة و باسناده عن عبداﷲبن عمر قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم یخرج المهدی و علی رأسه غمامة فیها مناد ینادی هذا المهدی خلیفة اﷲ فاتبعوه. یعنی عبداﷲ عمر گفت رسول اﷲ فرمود: مهدی خروج خواهد نمود بر حالی که ابری برفراز سر اوست از میان ابر کسی پیوسته ندا میکند که این مهدیست خلیفه ٔ خدا پیرو او باشید. السابع عشر، فی قوله علیه السلام علی رأسه ملک و باسناد عن عبداﷲبن عمر قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم یخرج المهدی و علی رأسه ملک ینادی هذا المهدی فاتبعوه. یعنی هم عبداﷲ عمر گفت که پیغمبر خدا فرمود: مهدی ظهور خواهد کرد بر حالی که بر فراز سرش فرشته ای همی صلا میزند که این مهدیست متابع وی باشید. الثامن عشر فی بشارة النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم امته بالمهدی و باسناده عن ابی سعید الخدری قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم ابشّرکم بالمهدی یبعث اﷲ فی امتی علی اختلاف من الناس و زلازل فیملأ الارض قسطا و عدلاًکما ملئت ظلماً یرضی عنه ساکن السماء وساکن الارض یقسم المال صحاحاً فقال له رجل و ما صحاحاً؟ قال السویة بین الناس. ابوسعید گفت پیغمبر فرمود: شما را بمهدی بشارت میدهم که بر حال اختلاف مردم و لرزشهای زمین مبعوث خواهد گشت پس روی زمین را از داد پر میکند چنانکه از ستم پر شده ساکنان زمین و اهل آسمان همه از وی خوشنود خواهند بود اموال را صحیحاً بخش خواهد کرد راوی گوید پس مردی پرسید که مراد از صحیح چیست فرمود برابر قسمت کردن و بالسویه تسهیم نمودن. التاسع عشر فی اسم المهدی و باسناده عن عبداﷲبن عمر قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لاتقوم الساعة حتی یملک من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی یملأ الارض عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً وجوراً. یعنی عبداﷲ عمر گفت پیغمبر فرمود: قیامت نخواهد شد تا مگر پس از آنکه مردی از دودمان من سلطنت کند که نامش موافق نام من است الی الاَّخر. العشرون فی کنیته و باسناده عن حذیفة رضی اﷲ تعالی عنه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لم یبق من الدنیا الا یوم واحد لیبعث اﷲ فیه رجلاً اسمه اسمی و خلقه خلقی یکنی ابا عبداﷲ یعنی حذیفه رضی اﷲ عنه گفت رسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم فرمود که : از عمر دنیا باقی نماند مگریک روز، هر آینه خدای تعالی در آنروز مردی را بخلافت خواهد برانگیخت که نامش نام من است و خویش خوی من و کنیت او ابوعبداﷲ میباشد. الحادی و العشرون فی ذکر اسم ابیه باسناده عن ابن عمر قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لا تذهب الدنیا حتی یبعث اﷲ رجلاً من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی یملأها قسطاً و عدلا کما ملئت جوراً و ظلماً. یعنی حافظ ابونعیم بسند خویش از پسر عمر روایت کرده است که او گفت که خواجه ٔ کاینات فرمود اینجهان بپایان نمیرود تا آنکه خدای سبحانه مردی از دوده ٔ من مبعوث سازد که نام او موافق نام من است و نام پدرش مطابق نام پدر من زمین را از داد پر خواهد نمود آنچنانکه از ستم پر شده است. الثانی و العشرون فی ذکر عدله و باسناده عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ تعالی عنه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لتملأن الارض ظلماً و عدواناً ثم لیخرجن رجلاً من اهل بیتی حتی یملأها قسطاً و عدلاًکما ملئت جوراً و عدواناً. و ابوسعید خدری گفت که حضرت رسول فرمود: زمین از ستم و عدوان مملو خواهد گشت پس مردی از اهل بیت من ظهور خواهد نمود که آن را بجای ستم و عدوان از قسط و معدلت مملو نماید. الثالث والعشرون فی خلقه و باسناده عن زرّبن عبداﷲ قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله وسلم یخرج رجل من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی و خلقه خلقی یملأها قسطاً و عدلا. یعنی ابونعیم بسند خویش از زرّبن عبداﷲ روایت کرده که او گفت پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله فرمود: از خاندان من مردی بیرون می آید نامش نام من است و خویش خوی من [ الی الآخر ]. الرابع و العشرون فی عطائه و باسناده عن ابی سعید الخدری قال قال رسول اﷲ یکون عندانقطاع من الزمان و ظهور من الفتن رجل یقال له المهدی یکون عطاؤه هنیئاً. یعنی ابوسعید گفت رسول اﷲ فرمود: در آخر روزگار و بروز فتنه ها مردی خواهد بود که وی را مهدی میگویند بخشش او نیک گوار است. الخامس و العشرون فی ذکر المهدی و عمله بسنة النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم باسناده عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ تعالی عنه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم یخرج رجل من اهل بیتی و یعمل بسنتی و ینزل اﷲ له البرکة من السماء و تخرج له الارض برکتها و تملأ به الارض عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً و یعمل علی هذه الامة سبع سنین و ینزل بیت المقدس. یعنی ابوسعید گفت حضرت خاتم فرمود: از خانواده ٔ من مردی بیرون می آید و بر آئین من رفتار می نماید خدای سبحانه برای وی برکات را از آسمان فرود می آورد و زمین برکات خود را یکباره بیرون میفرستد دنیا را آنچنان که از جور پر شده از عدل پر میسازد و هفت سال بر این امت حکم میراند و در بیت المقدس نزول مینماید. السادس و العشرون فی حجیته و رایاته و باسناده عن ثوبان انه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم اذا رأیتم الرایات السود قد اقبلت من خراسان فأتوها ولو حبواً علی الثلج فان فیها خلیفةاﷲ المهدی. ابونعیم بسند خود از ثوبان روایت کرده که او گفت رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله فرمود: چون علمهای سیاه را دیدید از خراسان همی برآیند بسوی آنها بشتابید هر چند بدان نحو که چون کودکان بچهار دست و پای بغیژید بر روی برف. السابع و العشرون فی حجیته من قبل المشرق و باسناده عن عبداﷲبن عمر قال بینا نحن رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم اذا اقبلت فتیة من بنی هاشم فلما رآهم النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم اغرورقت عیناه و تغیر لونه فقالوا یا رسول اﷲ ما تزال نری فی وجهک شیئاً نکرهه فقال انا اهل بیت اختاراﷲلناالاخرة علی الدنیا و ان اهل بیتی سیلقون بعدی بلاءً وتشریداً و تطریداً حتی یأتی قوم من قبل المشرق و معهم رایات سود فیسئلون الحق فلا یعطونه فیقاتلون و ینصرون فیعطون ماسئلوا فلایصلون حتی یدفعوه الی رجل من اهل بیتی فیملأها قسطاً کما ملؤوها جوراً فمن ادرک ذلک منکم فلیأتهم و لو حبواً علی الثلج. یعنی عبداﷲبن عمر گفت نوبتی در حضرت رسول صلی اﷲ علیه و آله نشسته بودیم که ناگاه برخی از جوانان آل هاشم درآمدند همین که پیغمبر ایشانرا بدید چشمهایش از سرشک پر شد و رنگ مبارکش دیگرگون گشت ایشان عرضه داشتند یا رسول اﷲ همواره در جمال همایون تو چیزی می نگریم که آن رادوست نمیداریم فرمود: ما اهل بیتی هستیم که خدای عزو جل برای ما سرای دیگر را بر اینجهان برگزید و براستی اولاد و احفاد من پس از من بجلاء وطن و نفی بلد گرفتار گردند و همی اینچنین پراکنده و بی سامان بباشندتا آنکه از سمت خاور زمین گروهی بیایند که با ایشانست علمهای سیاه و خلافت را که حق ایشان است طلب کنند و ممنوع گردند پس دست بکشتار بگشایند و فیروز آیند وبدانچه می جستند فرارسند و آن را نپذیرند تا آنکه بامردی از خاندان من بازگذارند پس وی تمام زمین را ازداد پر سازد آنچنانکه از ستم پر شده الا از شما هر که آنروز را دریابد بدیشان درپیوندد و هر چند بسان کودکان بر روی برف غیژیده باشید. الثامن و العشرون فی حجیته و عود الاسلام به عزیزاً و باسناده عن حذیفة رضی اﷲ عنه قال سمعت رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم یقول ویح هذه الامة من ملوک جبابرة کیف یقتلون و یخیفون المطیعین الا من اظهر طاعتهم فالمؤمن التقی یصانعهم بلسانه و یفر منهم بقلبه فاذا اراد اﷲ عزوجل ان یعید الاسلام عزیزاً قصم کل جبار عنید و هو القادر علی ما یشاء ان یصلح امة بعد فسادها فقال علیه السلام یا حذیفة لولم یبق من الدنیا الایوم واحد لطوّل اﷲ ذلک الیوم حتی یملک رجل من اهل بیتی تجری الملاحم علی یدیه و یظهر الاسلام لایخلف وعده و هو سریع الحساب. یعنی حذیفه گفت از رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله شنیدم که میفرمود: وای این امت را از پادشاهان ستمکار که چگونه ایشان را خواهند کشت و اهل طاعت را بیم خواهند داد مگرآن جماعت را که از در تقیه فرمان آن گروه برند پس مؤمن پرهیزگار به زبان با ایشان سازش میکند و بدل ازایشان میگریزد و چون خدای تعالی اعادت عزت اسلام خواهد طاعنان را هلاک سازد و او تواناست بر آنکه حال امتی را پس از تباهی بصلاح آورد. آنگاه فرمود ای حذیفه اگر از دنیا نماند مگر یک روز هر آینه خدای سبحانه آنروز را دراز میکند تا مردی از اهل بیت من ملک یابد و جنگهای بزرگ کند و دین اسلام را آشکار سازد نوید الهی خلف نخواهد نمود. التاسع و العشرون فی تنعم الامة فی زمن المهدی علیه السّلم و باسناده عن ابی سعید الخدری رضی اﷲ تعالی عنه عن النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم قال تتنعم امتی فی زمن المهدی نعمة لم یتنعموا مثلها قط یرسل اﷲ السماء علیهم مدراراً و لا تدع الارض شیئاً من نباتها الا اخرجته. یعنی ابوسعید خدری گفت که خواجه ٔ عالم فرمود: امت من آن چنان بعهد مهدی متنعم شوند که مثل آن بهیچ روزگار ندیده باشند آسمان باران خود بر ایشان فرو ریزد و زمین از گیاه خود هیچ نگذارد مگر آنکه برویاند. الثلثون فی ذکر المهدی و هو سید من سادات الجنة و باسناده عن انس بن مالک انه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم نحن بنو عبدالمطلب سادات اهل الجنة انا واخی علی و عمّی حمزه و جعفر و الحسن و الحسین و المهدی. یعنی انس بن مالک از حضرت نبوی روایت نموده که فرمود من و برادرم علی و عمم حمزه و جعفر و حسن و حسین و مهدی که پسران عبدالمطلبیم بزرگان بهشتیان میباشیم. الحادی والثلثون فی ملکه و باسناده عن ابی هریره قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لولم یبق من الدنیا الا لیلة لملک فیها رجل من اهل بیتی. یعنی ابونعیم بسند خود از ابوهریره روایت نموده که او گفت پیغمبر فرمود اگر از عمر دنیا چیزی بر جای نمانده باشد مگر یکشب هر آینه در همان شب مردی از دوده ٔ من ملک خواهد یافت. الثانی و الثلثون فی خلافته باسناده عن ثوبان قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم یقتل عند کنزکم ثلثة کلهم ابن خلیفة ثم لایصیر الی واحد منهم ثم تجی ٔ الرایات السود فیقتلونهم قتلاً لم یقتله قوم ثم یجی ٔ خلیفة اﷲ المهدی فاذا سمعتم به فأتوه فبایعوه فانه خلیفة اﷲ المهدی. یعنی ثوبان گفت که خاتم رسل فرمود: سه کس نزد گنج شما کشته خواهند گشت که هر سه خلیفه زادگانند پس هیچ یک مالک آن گنج نگردند آنگاه علمهای سیاه دررسند اهل باطل را آنچنان بکشند که هیچگاه بدان پایه کشتاربوقوع نپیوسته باشد و از آن پس خلیفة اﷲ مهدی ظهور میکند هر وقت که خروج وی شنیدید بنزد او بیائید و شرط بیعت بگذارید که او خلیفه ٔ پروردگار است. الثالث والثلثون فی قوله علیه السلم اذا سمعتم بالمهدی فأتوه فبایعوه و باسناده عن ثوبان قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم تجی ٔ الرایات السود من قبل المشرق کان قلوبهم زبر الحدید فمن سمع بهم فلیأتهم فبایعهم و لو حبواً علی الثلج. یعنی هم ثوبان گوید که پیغمبر فرمود: رایات سیاه از جانب مشرق زمین درمیرسند گوئی دلهای جمله ٔ آنها پاره های آهن است پس هر که اقبال آنها را بشنود باید باستقبال بشتابد و بیعت خویش استوار سازد هر چند رفتنش به غیژیدن باشد بر روی برف که باید این زحمت بر خود هموار سازد و بموکب ولی عصر درپیوندد. الرابع و الثلثون فی ذکر المهدی و به یؤلف اﷲ بین قلوب العباد و باسناده عن علی بن ابی طالب علیه السلم قال قلت یا رسول اﷲ أمِنّا آل محمد المهدی ام من غیرنا فقال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لا بل منا یختم اﷲ به الدین کما فتح بنا وبنا ینقذون من الفتن کما انقذوا من الشرک و بنا یؤلف اﷲ بین قلوبهم بعد عداوة الفتنه اخوانا کما الّف بینهم بعد عداوة الشرک و بنا یصبحون بعد عداوة الفتنة اخواناً کما اصبحوا بعد عداوة الشرک اخواناً فی دینهم. حافظ ابونعیم بسند خویش از امیرالمؤمنین علی علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود با جناب ختمی مآب عرضه داشتم که : یا رسول اﷲ آیا مهدی این امت از ما آل محمد میباشد یا از غیر ما؟ فرمود: از ماست نه از غیرما، خدای سبحانه این دین را بما ختم خواهد نمود چنانکه بما فتح فرمود و بندگان خویش از محنتها بما خلاص میسازد چنانکه هم بما از شرکشان نجات داد دلهای ایشان را پس از عداوت فتنه بسبب ما با یکدیگر مهربان میکند بدانسان که پس از عداوت کفر به سبب ما برادران دینی شدند. الخامس و الثلثون فی قوله علیه السلام لاخیر فی العیش بعد المهدی وباسناده عن عبداﷲبن مسعود رضی اﷲ عنه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم لولم یبق من الدنیا الا لیلة لطوّل اﷲ تلک اللیة حتی یملک رجل من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی یملأها قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً و تقسم المال بالسویة و یجعل اﷲ الغنی فی قلوب هذه الامة فیملک سبعاً اوتسعاً لاخیر فی عیش الحیوة بعد المهدی. یعنی عبداﷲبن مسعود گفت پیغمبر فرمود: اگر از دنیا نمانده باشد مگر یک شب هر آینه خدای تعالی آن شب را طولانی میسازد تا مردی از اهل بیت من بخلافت رسد که نامش نام من است و نام پدرش نام پدر من دنیا را آنچنان که از جور انباشته شده از عدل انباشته میسازد و مال رابرابر بخش میکند و خدای تعالی توانگری در دلهای این امت قرار میدهد پس او هفت سال حکم میراند یا نه سال و بعد از وی در زندگانی هیچ خیر نیست. السادس و الثلثون فی ذکر المهدی و بیده تفتح القسطنطینیة و باسناده عن ابی هریره عن النبی صلی اﷲ علیه و آله و سلم قال لا تقوم الساعة حتی یملک رجل من اهل بیتی بفتح القسطنطینیة و جبل الدیلم و لولم یبق الایوم واحد لطوّل اﷲذلک الیوم حتی یفتحها. ابونعیم بسند خویش از ابوهریره روایت آورده که پیغمبر فرمود: روز رستخیز بپای نخیزد تا آنگاه که مردی از دودمان من سلطنت یابد و شهرقسطنطینیه و کوه دیلم را بگشاید اگر از ایام هیچ نمانده باشد مگر یک روز ایزد سبحانه آن یکروز را بطول میکشاند تا آنمرد آنها را فتح نماید. السابع الثلثون فی ذکر المهدی و هو یجی ٔ بعد ملوک جبابرة و باسناده عن قیس بن جابر عن ابیه عن جده ان رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم قال سیکون بعدی خلفاء و من بعد الخلفاءامراء و من بعد الامراء ملوک جبابرة ثم یخرج رجل من اهل بیتی یملاءالارض عدلاً کما ملئت جوراً. یعنی ابونعیم بسند خویش از قیس بن جابر و او از پدرش و او از نیای وی روایت نموده است که گفت ختم رسل صلی اﷲ علیه و آله و سلم فرمود: پس از من چند خلیفه بیایند آنگاه امراء نامدار آنگاه پادشاهان ستمگار آنگاه مردی از خاندان من ظهور کند و جهان را از عدل پر سازد. الثامن و الثلثون فی قوله علیه السلام منّا الذی یصلی خلفه عیسی بن مریم و باسناده عن ابی سعید الخدری قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله وسلم منّا الذی یصلی عیسی بن مریم خلفه. یعنی ابوسعید خدری گفت رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله فرمود: از ما مردم خاندان رسالت است آنکه عیسی بن مریم علیه السلام بر وی اقتدا کند و از دنبال اونماز گذارد. التاسع والثلثون و هو یکلم عیسی بن مریم علیه السلام عنه قال قال رسول اﷲ صلی اﷲ علی و آله وسلم ینزل عیسی بن مریم علیه السلام فیقول امیرهم المهدی تعال صل بنا فیقول الا ان بعضکم علی بعض امراء تکرمة من اﷲ عز و جل لهذه الامة. یعنی جابربن عبداﷲ گفت که پیغمبر فرمود مسیح علیه السلام از آسمان فرود میشود پس فرمانگذار مسلمانان حضرت مهدی با او میگوید بیابا مسلمانان بر من اقتداء کن (؟) مسیح میگوید خدای سبحانه امام این امت را از راه کرامت خود از ایشان قرارداده است. الاربعون فی قوله علیه السلام فی المهدی و باسناده یرفعه الی محمدبن ابراهیم الامام حدثه ان ّ ابا جعفر المنصور امیرالمؤمنین حدثه عن ابیه عن جده عن عبداﷲبن عباس رضی اﷲ عنهم قال قال رسول اﷲ لن تهلک امة انا فی اولها و عیسی بن مریم فی آخرها و المهدی فی وسطها. یعنی حافظ ابونعیم بسند خویش از محمد پسر ابراهیم امام روایت کرده است که او گفت ابوجعفر منصور از پدرش محمدکامل و او از پدرش علی و او از پدرش عبداﷲبن عباس حدیث آورد که وی گفت رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و سلم فرمود: زینهار امتی که من در اول ایشان باشم و عیسی درآخر ایشان و مهدی در وسط ایشان هلاک نخواهد گردید. احادیث رساله مرسلا در اینجا بانجام رسید. (نامه ٔ دانشوران ج 2). رجوع به ابونعیم و رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص 4 و 29 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمد ابوالعباس معروف به ابن الحطیئه ناسی لخمی از صلحا وعباد و هم ادیب و خوشنویس بود مولد او به سال 478 هَ. ق. شهر فاس است و از آنجا بمصر آمد و پس از ادای حج بشام رفت و بمصر بازگشت و بنسخ کتب معیشت میکرد و وفات او به سال 560 هَ. ق. بدانجا اتفاق افتاد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمدبن سلاّم رطبی. از شافعیه. او روایت از ابوالقاسم بسری کند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمد الفرغانی. ابن ابی محمد عبداﷲبن احمدبن خزیان بن حامس الفرغانی. مکنی به ابومنصور. عبداﷲ پدر احمد ازاصحاب محمدبن جریر طبری صاحب تفسیر و تاریخ است. و احمد در ماه ربیع الاول سال 398 هَ. ق. درگذشت و مولد او در شب هشتم ذی الحجه ٔ سنه ٔ 327 هَ. ق. بمصر بود. یاقوت گوید وفات او را در 398 مصریان بمن گفتند بسالی که من بمصر بودم یعنی سال 612 ابومنصور از پدر خود عبداﷲ، تصانیف ابوجعفر محمدبن جریر طبری را روایت کرده است. و خود ابومنصور را تصانیف چند است و از جمله : کتاب التاریخ و آن ذیلی است که بر کتاب تاریخ پدر خویش کرده است و کتاب سیرة العزیز سلطان مصر، منتسب بعلویین. و کتاب سیرة کافور الاخشیدی. و مقام احمدبمصر بود. (معجم الادبأیاقوت چ مارگلیوث ج 1 ص 161).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن ادریس مکنی به ابوبکر. او راست کتابی در قراآت ثمانیه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن اسحاق قناطری اصفهانی. از اهل محله قناطر اصفهان. رجوع به تاج العروس در «ق ن ط ر» شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن بدر القرطبی النحوی. مولی الحکم المستنصر. مکنی به ابومروان. یاقوت از ابن بشکوال آرد که وی ازابوعمر ابن ابی الحباب و ابوبکربن هذیل روایت کند. واو ادیبی نحوی ، لغوی ، شاعر و عروضیست. و به سال 423هَ. ق. درگذشته است و ابومروان الطیبی از او روایت کند و خبر وفات او را نیز ابومروان ذکر کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن ثابت بخاری شافعی مکنی به ابونصر. او راست : المهذب فی الفرائض. وفات وی به سال 447 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن حبش. رجوع به ابن حبش شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن حسن بن ابی الحناجر شافعی حموی. مکنی به ابوالحسین. او راست : کتاب فلک الفقه در مسائل خلاف ائمه ٔ چهار گانه. مؤلف در این کتاب گوید که پانصد و بیست و پنج مسئله از امهات مسائل را با دلیل و برهان در کتابی گرد آوردم وکتاب الشجرة و محیر السمرة نامیدم سپس از این لقب باز گشتم و کتاب را فلک الفقه خواندم. رجوع به کشف الظنون ، چ 1 استانبول ج 2 ص 204 و 205 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن الحسن بن احمدبن یحیی بن عبداﷲ الانصاری المالقی مکنی به ابوبکر و معروف به حمید [ ح ُ م َ ]. صاحب بغیة از ابن عبدالملک آرد که احمد عالمی نحوی ماهر و مقری مجود و فقیهی حافظ و محدثی ضابط و ادیبی بارع و شاعری نیکو شعر و کاتب و ورع و سریع العبرة و کثیر البکاء و معرض از دنیا بود و از آنچه نه کار او بود زبان بسته داشت و هیچگاه جزبه تبسم نخندید و آن تبسم نیز نادر و همیشه در عقیب آن گریه و استغفار بود و در خور و پوشش راه اقتصاد میرفت و در ورع کار وی بدانجا رسید که مردمان را بر وی دل می سوخت و شفقت می آوردند. او از شلوبین و ابن عطیة و دو پسر حوط اﷲ روایت کند و ابن صلاح و جمعی دیگر ویرا اجازه ٔ روایت دادند و ابن زبیر و ابن ضائر ازوی روایت کنند. وی بموطن خویش مالقه درس قرآن و فقه و عربیت و حدیث می کرد وبسال 649 هَ. ق. قصد زیارت خانه کرد و چون بمصر رسیدشهرت وی بالا گرفت و مردم آنجا علو فضل وی بشناختند و بدانجا بیمار شد و سلطان مصر به بیمارپرسی وی آمدن میخواست لیکن او اجازت نمیداد تا از بس الحاح سلطان ، رخصت کرد و سلطان مالی بر وی عرضه کرد و احمد از قبول آن امتناع ورزید و هم بمصر پیش از وصول بکعبه به سه شنبه هشت روز از ربیع الاول مانده سال 652 هَ. ق.وفات کرد و سلطان و دیگر رجال ملک بجنازه ٔ وی حاضر آمدند. مولد وی بمالقه به سال 607 هَ. ق. بود و وی معاصر زاهد عصر شیخ محیی الدین نسوی است و عجب این است که هر دو به چهل و پنجسالگی درگذشته اند او راست :
مطالب الناس فی دنیاک اجناس
فاقصد فلا مطلب یبقی و لا ناس
وان علتک رؤوس و ازدرتک ففی
بطن الثری یتساوی الرجل و الراس
و ارض القناعة مالا و التقی حسباً
فماعلی ذی تقی من دهره باس.
و رجوع بمالقی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن حسن بلادی بحرانی. از فضلاء و علما و پرهیزکاران اواخر قرن یازدهم و اوائل قرن دوازدهم هجری است وی از شاگردان فقیه و دانشمند معاصر خود ابوالحسن سلیمان بن عبداﷲبن علی بن حسن بن احمدبن یوسف بن عمار بحرانی سراوی است و بعض علماء بزرگ تلمذ او کرده اند و بنا بگفته ٔ صاحب روضات وفات وی دوشنبه ٔ چهاردهم رمضان 1137 هَ. ق. بوده است. رجوع به روضات الجنات ص 304 و 305 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن الحسین بن سعیدبن مسعود قطربلی. رجوع به ابن سعید قطربلی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن خرّام. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن رزیق. محدث است. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن عبداﷲ... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن رشید الکاتب. بعربی شعر هم میگفته دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن سعید. رجوع به ابن متوج شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن سلام مولی امیرالمؤمنین هارون. او اسامی صحف و کتب منزله و عدد انبیاء را برای خزانه ٔ خلیفه ترجمه کرد. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن سلیمان بن محمدبن سلیمان بن احمدبن سلیمان بن داودبن المطهربن زیادبن ربیعةبن الحارث بن ربیعه ٔ تنوخی معری. شاعر و لغوی. رجوع به ابوالعلاء معری احمدبن عبداﷲ...شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ [ یا عبیداﷲ ]بن سیف بن سعید.رجوع به ابن سیف احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن شاپور. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن صالح عجلی کوفی نزیل طرابلس مغرب. صاحب تاریخ و جرح و تعدیل. وفات او به سال 261 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ معروف به ابن الصفار. رجوع به احمدبن عبداﷲبن عمر... و ابن صفار شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن طالب طلمنکی اندلسی مکنی به ابوعمر. او راست : روضة فی القراآت العشر. وفات وی 439 هَ. ق. بود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن عبدالرحیم بن سعیدبن ابی زرعه ٔ قمی برقی مولی الزهری. او از موالی بنی زهر و مکنی به ابوبکر و از مردم برقه قریه ای به شهرستان قم است و به ابوبکر برقی معروف است. یاقوت گوید دیگری نیز از مردم برقه ٔ قم هست احمدبن محمد و تمیز این دو بر من مشکل است لکن چنانکه یافتم نقل کردم و شک نیست که این دو از یک خاندانند و خدای تعالی داناتر است. و احمد را دو برادر دیگر بود و هر سه برادر از اهل علم باشند یکی ابوبکر احمد و دیگری ابوسعید عبدالرحیم و سومین احمد صاحب ترجمه و هر سه از عبدالملک بن هشام روایت مغازی کرده اند و در کتاب اصفهان حمزه در فصلی که ذکر اهل ادب و لغت کند گوید: احمدبن عبداﷲ برقی از رستاق برق رود قم است و او یکی از روات لغت و شعر است. وی در قم اقامت گزید و برادرزاده ٔ او ابوعبداﷲ برقی بدانجا خروج کرد سپس ابوعبداﷲ باصفهان رفت و در اصفهان توطن گزید. و باز یاقوت گوید در کتاب جمهرةالنسب خواندم که ابن حبیب گوید: مرا خبر داد ابوعبداﷲ برقی (و او اعلم مردمان قم بود به نسب اشعریین ) که ابن کلبی در سه حی از احیاء اشعریین بخطا رفته است و این سه این است : لسن ، و صحیح آن اسن است و مراطة،و صحیح آن امراطة است و زکاز و صحیح آن رکاز است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن عراربن کامل انصاری. او راست : الجواهر الحاصلة فی الافعال القاصرة و الواصلة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن عمر مکنی به ابوالقاسم و معروف به ابن الصفار. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج 2ص 40) آرد: ابن الصفار، وی ابوالقاسم احمدبن عبداﷲبن عمر متحقق در علم عدد و هندسه و نجوم بود و در قرطبه بتعلیم این علوم پرداخت و او را زیجی مختصر بر مذهب سندهند است و نیز او راست کتابی در عمل باسطرلاب ، موجز و نیکوعبارت و قریب المأخذ و ازجمله ٔ تلامذه ٔ او ابوالقاسم مسلمةبن احمد المرحیطی است و ابن الصفار پس از فتنه ای که بقرطبه روی داد از آنجا بیرون شد و در شهر دانیة پایتخت امیر مجاهد عامری در ساحل بحر اندلس شرقی مستقر شد و در همانجا درگذشت رحمه اﷲ. و گروهی از اهل قرطبه نزد او تلمذ کرده اند ازجمله ابومسلم بن خلدون و ویرا برادری بود به نام محمد و مشهور بعمل اسطرلاب که در اندلس پیش از او در این کار از وی ماهرتر نبود. و ابن صفار راست از کتب : زیج مختصر علی مذهب السند هند و کتاب فی العمل بالاسطرلاب. و رجوع به ابن صفار در همین لغت نامه و طبقات قاضی صاعد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن محمدبن ابی بکر طبری معروف به محب ّ طبری و ملقب به محب ّالدین مکی شافعی. مولد او در 615 هَ. ق. و وفات او را صاحب کشف الظنون در غالب مواضع به سال 694 و در دو مورد 696 و در یک جا 693 گفته است. وی درک صحبت ابوالعباس احمد میورقی مغربی از شیوخ متصوفه کرده است و ملک مظفر صاحب یمن او را گرامی میداشت. اوراست : کتاب تقریب المرام فی غریب القاسم بن سلام. کتاب شرح لغات غریبه ٔ جامع الاصول ابن اثیر. کتاب اربعین فی الحج. کتاب خیر القری فی زیارة ام القری. کتاب الاحکام الکبری فی الحدیث و الاحکام الوسطی و الاحکام الصغری. کتاب شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی. نکت کبری و نکت صغری بر تنبیه. مسلک النبیه و تحریر التنبیه. و این دو مختصر تنبیه ابواسحاق است. کتاب سیرالنبی. کتاب السمط الثمین فی مناقب امهات المؤمنین. کتاب ذخائرالعقبی فی مناقب ذوی القربی. کتاب خلاصة سیر سید البشر. کتاب استقصاء البیان فی مسئلة الشاذروان. کتاب مناقب ام المؤمنین عائشه رضی اﷲ تعالی عنها. کتاب اختصار عوارف المعارف شیخ شهاب الدین سهروردی. کتاب وجیزة المعانی فی قوله علیه الصلوة و السلام من رآنی فی المنام فقد رآنی. کتاب القری لقاصد ام القری. کتاب الغناء و تحریمه. کتاب القِراء. کتاب صفة حج النبی علی اختلاف طرفها. الریاض النضرة فی فضائل العشرة. کتاب المحرر للملک المظفر. کتاب العمدة، اختصار المحرر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ (مولای )بن محمد الشیخ ابوالعباس منصوربن الخلیفة مهدی بن ابی عبداﷲ القائم بامراﷲ شریف حسنی ، سلطان مراکش و فاس. جد او شیخ ابوالعباس در نواحی سوس منصب قضا داشت و هوس ملک کرد و بر بنی حفص از ملوک مغرب بتاخت و ملک آنان بگرفت و در 964 هَ. ق. درگذشت. پس از وی پسرش عبداﷲ و بعد از او پسر عبداﷲ محمد برادر صاحب ترجمه بر سریر سلطنت نشستند و پس از محمد فرزندش علی برملک مستقر گردید و خواست اعمام خویش را بقتل رساند احمد صاحب ترجمه بر وی بشورید و از سلطان عثمانی مراد مساعدت خواست و برادرزاده را براند، علی به ملک فرنگ متوسل شده با لشکری بار دیگر بجنگ عم آمد در این بار نیز هزیمت شد و خویش را در دریا غرق کرد.احمد ملقب بمنصور ارتباط خویش با دربار عثمانی را مستحکم کرد و پیوسته هدایا و رسولان میفرستاد و دائره ٔسلطنت او وسعت یافت و تمام شمال افریقا جز مصر در تحت اطاعت او بودند. پایتخت او مراکش بود. ابتدای ملک او به سال 985 هَ. ق. و وفاتش در 1012 بوده است.
مولای احمد مردی ادیب و شاعر است و علما را تشویق و ترویج میکرده. گویند روزی این ابیات ابیوردی در حضور او قرائت گردید:
و لوانی جعلت امیر جیش
لما حاربت الا بالسؤال
لان الناس ینهزمون منه
و ان ثبتوا لاطراف العوالی.
سلطان گفت اگر این بیت من گفته بودم چنین میگفتم :
و لوانی جعلت امیرجیش
لما حاربت الا بالنوال.
و نیکو گفته چه بسیار سرداران سپاه بطمع مال لشکر خود فروگذاشتند. و او راست :
لا و لحظ علم السیف فقد
و قوام کقناالخط مید
و ومیض لاح لما ابتسمت
من ثنایامثل درّ او برد
ما هلال الافق الا حاسد
لعلاها و بهاها و الغید
و لذا صار علیلا ناصلا
کیف لایفنی نحولا من حسد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن محمد قلقشندی ملقب بشهاب الدین. او راست : شرح جامع المختصرات احمدبن عمربن احمدبن مهدی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن مسلم بن قتیبة الدینوری الکاتب. مکنی به ابوجعفر. پدر او عبداﷲ یکی از مشاهیر اکابر علماء وقت خویش و صاحب تصانیف است ، اصلاً از اهل دینور و بقولی از مردم مرو و مولد وی و پسرش احمد هر دو به بغداد بود.وی در جمادی الاَّخره ٔ سال 321 هَ. ق. بمصر درآمد و هم بدانجا در آنوقت که منصب قضا داشت بسال 322 هَ. ق. بماه ربیع الاول درگذشت. او همه ٔ تصانیف پدر خود عبداﷲ بن مسلم را روایت کند. و از او ابوالفتح المراغی النحوی و عبدالرحمان بن اسحاق الزجاجی و غیر آن دو روایت کنند.ابویعقوب یوسف بن یعقوب بن خرّزاد نجیرمی فارسی گوید که احمدبن عبداﷲ در مصر همه ٔ کتب پدر خویش را از حفظ حدیث کرد و هیچ یک از آن کتب با وی نبود.یاقوت گوید گمان میکنم ابوالحسین المهلبی راوی این قول باشد. و ابوسعیدبن یونس گوید: احمدبن عبداﷲبن مسلم بن قتیبة در 321 هَ. ق. بمصر درآمد و همان سال تولیت قضاء مصر وی را دادند و در 322 در حالی که قاضی مصر بود درگذشت. رجوع به معجم الادباء یاقوت ج 1 ص 160 و روضات الجنات ص 447 س 24 و الموشح چ مصر ص 364 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن مسلم حرانی مکنی به ابوالحسن. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن میمون القداح. فرقه ای از قرامطه که پس از مرگ محمدبن عبداﷲبن میمون برادر او احمد را به خلیفتی برداشتند و فرقه ٔ دیگر پسر محمدبن عبداﷲبن میمون را که هم احمد نام داشت و ملقب به ابوالشلعلع بود خلیفه ٔ محمد شمردند. (از ابن الندیم ). و رجوع به ابوشلعلع شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن واقد. مکنی به ابویحیی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن هشام ملقب به جمال الدین. او راست : حاشیه برتوضیح ابن هشام. وفات وی به سال 835 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن یزید جوبری دمشقی.محدث است و از صفوان بن صالح روایت کند. (تاج العروس در ماده ٔ جبر). یاقوت در معجم البلدان ذیل کلمه ٔ جوبر آرد که : احمد ابن عبدالواحدبن یزید ابوعبداﷲ العقیلی الجوبری روی عن عبدالوهاب بن عبدالرحیم الأشجعی وصفوان بن صالح و عبدةبن عبدالرحیم المروزی و ظاهراً یکی از دو کلمه ٔ عبداﷲ و عبدالواحد تصحیف دیگریست.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن یوسف بن شبل. برادر وی ابوعلی الحسین بن عبداﷲ معروف به ابن الشبل بغدادی حکیم و فیلسوف و متکلم و فاضل و ادیب بود واو مرثیه ٔ ذیل را در مرگ برادر خود احمد گفته است :
غایة الحزن والسرور انقضاء
ما لحی من بعد میت بقاء
لا لبید بارید مات حزنا
وسلت عن شقیقها الخنساء
مثل ما فی التراب یبلی الفتی فالَ
-حزن یبلی من بعده والبکاء
غیر ان الاموات زالوا و بقوا
غصصاً لایسیغه الاحیاء
انما نحن بین ظفر و ناب
من خطوب أسودهن ضراء
نتمنی و فی المنی قصر العمَ
-رفنغدو بما نسر نساء
صحة المرء للسقام طریق
و طریق الفناء هذا البقاء
بالذی نغتذی نموت و نحیا
اقتل الداء للنفوس الدواء
مالقینا من غدر دنیا فلا کا
نت ولا کان اخذها و العطاء
راجع جودها علیها فمهما
یهب الصبح یستردّ المساء
لیت شعری حلما تمر بنا الایَ
-یام أم لیس تعقل الاشیاء
من فساد یجنیه للعالم الکو
ن فما للنفوس منه اتقاء
قبح اﷲ لذة لاَّذانا
نالهاالامهات و الاَّباء
نحن لولا الوجود لم نألم الفق-
-د فایجادنا علینا بلاء
و قلیلا ما تصحب المهجة الجسَ
َم ففیم الاسی و فیم العناء
و لقد أید الاله عقولا
حجة العود عندها الابداء
غیر دعوی قوم علی المیت شیئاً
أنکرته الجلود والاعضاء
و اذا کان فی العیان خلاف
کیف بالغیب یستبین الخفاء
مادهانا من یوم احمد الا
ظلمات و لااستبان ضیاء
یا اخی عاد بعدک الماء سما
و سموماً ذاک النسیم الرخاء
و الدموع الغزار عادت من الانَ
-فاس نارا تثیرها الصعداء
واعد الحیاة عذراً و ان کا
نت حیاة یرضی بها الاعداء
این تلک الخلال و الحزم این الَ
َعزم این السناء این البهاء
کیف أودی النعیم من ذلک الظل-
-ل وشیکا و زال ذاک الغناء
این ما کنت تنتضی من لسان
فی مقام ما للمواضی انتضاء
کیف ارجو شفاء مابی و مابی
دون سکنای فی ثراک شفاء
این ذاک الرواء و المنطق المو
نق این الحیاء این الاباء
او تبن لم یبن قدیم وداد
او تمت لم یمت علیک الثناء
شطر نفسی دفنت و الشطرباق
یتمنی و من مناه الفناء
ان تکن قدّمته أیدی المنایا
فاکی السابقین تمضی البطاء
یدرک الموت کل حی ّ ولو أخَ
َفته عنه فی برجها الجوزاء
لیت شعری و للبلی کل ذی الخلَ
َق بماذا تمیز الانبیاء
موت ذاالعالم المفضل بالنط
َق و ذاالسارح البهیم سواء
لا غوی لفقده تبسم الار
ض و لا للتقی تبکی السماء
کم مصابیح اوجه أطفأتها
تحت اطباق رمسها البیداء
کم بدور و کم شموس و کم أط
َواد حلم امسی علیها العفاء
کم محا غرة الکواکب صبح
ثم حطت ضیأها الظلماء
انما الناس قادم اثر ماض
بدء قوم للاَّخرین انتهاء.
رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 1 صص 249 - 250 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن یونس مکنی به ابوعبداﷲ. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ مکنی به ابوالعباس محب ، طبری ثم المکی. او راست : ترتیب جامع المسانید ابن جوزی. وفات او بسال 694 هَ. ق. بود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ اشبیلی لخمی محدث از ائمه ٔاندلس. صاحب مصنفات. وفات او در 396 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ اصفهانی. رجوع به ابونعیم احمدبن عبداﷲبن احمد اصفهانی شود و نیزاو راست : المستخرج فی الحدیث و شفاء فی الطب المسندعن المصطفی (ظاهراً همان الطب النبی است ) و هم مؤلف کشف الظنون ذیل ذکر کتاب الطب النبوی وفات او را به سال 432 هَ. ق. آورد و خوندمیر در حبیب السیر (ج 1ص 307) آرد که در سنه ٔ ثلثین و اربعمائة حافظ ابونعیم احمدبن عبداﷲ الاصفهانی روضه ٔ زندگانی را وداع کردو او در ایام حیات خود مؤلفات درسلک تحریر آورد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ اندلسی وادی آشی ملقب بشهاب الدین. وی لامیة العجم طغرائی را تخمیس کرده و بخوبی از عهده برآمده است. وفات او به سال 808 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بغدادی. معروف به حبش. یکی از علمای هیئت و نجوم معاصر مأمون و معتصم خلیفه. او را سه زیج است : یکی بر مذهب سندهند که فزاری و خوارزمی هر دو بمخالفت آن برخاسته اند. زیج دوم زیج ممتحن است که پس از دقت در ارصاد و تطبیق محسوب با مرصود حرکات فلکی نوشته است. و سومی زیج صغیر موسوم بزیج شاه است. دیگر کتاب عمل باصطرلاب. و رجوع به حبش کاتب... و احمدبن عبداﷲ مروزی البغدادی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بکری مکنی به ابوالحسن. او راست : الانوار و مفتاح السرور و الافکار فی مولد النبی المختار.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بلخی حنفی مکنی به ابوالقاسم. او راست : فتاوی ابی القاسم و مسترشد فی الامامة. و کتاب الانتقاد فی العلوم الالهیة. مؤلف کشف الظنون ذیل فتاوی ابی القاسم وفات او را سنه ٔ تسع عشرة و مأتین و ذیل مسترشد فی الامامة تسع عشرة و ثلثمائة آورده است. و رجوع به کعبی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بنداری. شاعری فارسی. مکنی به ابوالعباس. رجوع به کتاب محاسن اصفهان مافروخی ص 33 شود. ما فروخی او را جزء شعرای فارسی معاصر خود می آورد و او کتاب محاسن اصفهانرا دراوائل قرن پنجم هجری تألیف کرده است و بندار شاعر معروف نیز بر حسب روایاتی که در دست است در 401هَ. ق. وفات کرده است. و نام او را کمال الدین ابوالفتح بنداربن ابی نصر خاطری رازی گفته اند و گمان نمی رود که بندار معروف ، بنداری صاحب این ترجمه باشد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ تیمی هروی جوباری و او را شیبانی نیز گفته اند. از مردم جوبار، دهی به هرات. محدثی وضاع و کذاب است و به جریربن عبدالحمید و فضل بن موسی و غیر آن دو احادیثی منتسب میدارد. (تاج العروس ذیل ماده ٔ جبر).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ جبّی و جبّانی. محدث است و شهرت جبّانی از آن است که وی جبه فروختی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ الجزائری مکنی به ابوالعباس (سید). او راست : لامیة فی الکلام. کفایة المرید فی الکلام. وفات وی بسال 899 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲحبش حاسب. او راست : کتاب الابعاد و الاجرام. و رجوع به حبش و رجوع به احمدبن عبداﷲ مروزی البغدادی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ ختلی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ الخجستانی. نظامی عروضی در چهار مقاله (چ لیدن ص 26) آرد: احمدبن عبداﷲالخجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده بودی بامیری خراسان چون افتادی ؟ گفت ببادغیس در خجستان روزی دیوان حنظله ٔ بادغیسی همی خواندم بدین دو بیت رسیدم :
مهتری گر بکام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی.
داعیه ای در باطن من پدید آمد که بهیچ وجه درآن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود خران را بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و بخدمت علی بن اللیث شدم برادر یعقوب بن اللیث و عمروبن اللیث و باز دولت صفاریان در ذروه ٔ اوج علیین پرواز همی کرد و علی برادر کهین بود و یعقوب و عمرو را بر او اقبالی تمام بود و چون یعقوب از خراسان بغزنین شد از راه جبال علی بن اللیث مرا از رباط سنگین باز گردانید و بخراسان بشحنگی اقطاعات فرمود و من از آن لشکر سواری صد بر راه کرده بودم و سواری بیست از خود داشتم واز اقطاعات علی بن اللیث یکی کروخ هری بود و دوم خواف نشابور چون بکروخ رسیدم فرمان عرضه کردم آنچه به من رسید تفرقه ٔ لشکر کردم و بلشکر دادم سوار من سیصد شد چون بخواف رسیدم و فرمان عرضه کردم خواجگان خواف تمکین نکردند و گفتند ما را شحنه ای باید با ده تن. رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان باز داشتم و خواف را غارت کردم و بروستای بست بیرون شدم و به بیهق درآمدم دو هزار سوار بر من جمع شد بیامدم و نشابور بگرفتم و کار من بالا گرفت و ترقی همی کرد تا جمله ٔ خراسان خویشتن را مستخلص گردانیدم اصل وسبب این دو بیت شعر بود. و سلامی اندر تاریخ خویش همی آرد که کار احمدبن عبداﷲ بدرجه ای رسید که بنشابور یک شب سیصد هزار دینار و پانصد سر اسب و هزار تا جامه ببخشید و امروز در تاریخ از ملوک قاهره یکی اوست. اصل آن دو بیت شعر بود و در عرب و عجم امثال این بسیار است اما برین یکی اختصار کردیم.
آقای قزوینی در حواشی چهار مقاله نوشته اند: در تاریخ گزیده (چ پاریس ص 20) حکایت شنیدن این دو بیت و بخیال امارت افتادن را نسبت بسامان جد ملوک سامانیه میدهد و گویا بی اصل باشد زیرا که سامان مدتها پیش ازمأمون (متوفی در سنه ٔ 218 هَ. ق.) بوده است و بودن شعر فارسی در آن عصر آن هم باین سبک و اسلوب بغایت مستبعد است و آنگهی حنظله ٔ بادغیسی از شعرای آل طاهر ذوالیمینین با اسدبن سامان معاصر بوده است. (تاریخ گزیده ص 22). و بعبارة اخری سامان قبل از طاهریه بوده است و حنظله معاصر ایشان. پس شنیدن سامان اشعار حنظله را فرضی است که اگر غیر ممکن نباشد بسیار مستبعد است.
خجستان ناحیه ای است از جبال هرات از اعمال بادغیس. (یاقوت ) (ابن الاثیر). و احمدبن عبداﷲ از امراء طاهریه بود و بعد از انقراض طاهریه بدست صفاریه او بخدمت صفاریه پیوست و از حسن تدبیر و فرط کفایت خود بمقامات عالیه رسید و بر اغلب بلاد خراسان مستولی گشت تا آنجا که با عمروبن اللیث در نیشابور مصاف داده او را بشکست و قصدفتح عراق نمود و دراهم و دنانیر به نام خویش سکه زدولی اجل بزودی هوای استبداد را از دماغش بیرون برده در سنه ٔ 268 هَ. ق. بدست غلامان خود در نیشابور کشته شد و فتنه ٔ او بخوابید و مدت تغلب او هشت سال بود.(ابن الاثیر ج 7 ص 204، 274 و غیره من کتب التواریخ ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ دُرَیبی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن عبداﷲ دلجی مکنی به ابوالقاسم. او راست : کتاب الاسماء والاحکام. وفات وی به سال 319 (هَ. ق ). بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ سرماری بلخی مکنی به ابوجعفر، از فقهای حنفی. او راست : کتاب البناء در ابنیه ٔ مذهب ابوحنیفه و کتاب الابانة فی ردّ من شنع علی ابی حنیفة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ سیواسی ملقب به برهان الدین او راست : حاشیه ای بر تلویح تفتازانی. شرح تنقیح الاصول. و وفات او بسال 800 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ شهاب قلجی المولد. او راست : شرحی بر کافی فی علم العروض و القوافی تألیف ابوزکریای رازی. و وفات وی به سال 502 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عبداﷲ صنعانی مکنی به ابوالعباس او راست : تاریخ یمن. وفات وی بسال 460 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ الطاوسی الابرقوهی الشیرازی. او از سید شریف جرجانی روایت دارد. (روضات الجنات ص 499).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ طماس. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 340).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ العامری ملقب بشهاب الدین. رجوع به احمدبن عبداﷲ غزی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ عجلی کوفی مکنی به ابوالحسن. نزیل طرابلس مغرب. او راست : کتاب الجرح و التعدیل. و وفات وی به سال 261 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ العسکری. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 119 و 127 و 201 و 242 و 367).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ غزی شافعی. ملقب به شهاب الدین. وفات به سال 882 هَ. ق. او راست : کتاب جمعالجوامع در اصول فقه. کتاب النحو المبتغی لمعان ینبغی. کتاب اختصار تاریخ ابن خلکان. کتاب شرح منهاج قاضی بیضاوی. کتاب شرح حاوی صغیر عبدالغفار قزوینی. کتاب تلخیص مهمات اسنوی. کتاب منشور للملک المنصور. و مناسک الغزی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ فلجی ملقب بشهاب الدین. مولد او به سال 829 هَ. ق. بود و او راست : نظم تلخیص المفتاح.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ فوزی. او راست : حاشیه بر دررالاحکام تألیف محمدبن فرامرز رسالت فی الخط.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ قرطبی. رجوع به ابن صفار شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ قریمی (سید...). وفات 862 هَ. ق. او راست : حاشیه ای بر مطول موسوم به معول. تعلیقه ای بر تفسیر بیضاوی. حاشیه بر شرح عقاید نسفی. تعلیقه بر شرح لباب قویل باباثلوغ. شرح لباب اسفراینی. شرح لب الالباب و این غیر لب ّ بیضاویست.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ کوفی دیلمی مکنی به ابوجعفر. او راست : عیون الاخبار. وفات وی به سال 273 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ مخزومی.مکنی به ابوالمطرب. او راست : التنبیهات علی ما فی التبیان من التمویهات. و تبیان از ابن زملکانی است.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عبداﷲ مخزومی اندلسی مکنی به ابوالولیدو مشهور به ابن زیدون. رجوع به ابن زیدون...شود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ مروزی البغدادی ملقب به حبش حاسب. عالمی ریاضی که در بغداد بایام مأمون و معتصم و بعد از آنان میزیسته و از این رو در سالهای 198هَ. ق. تا 218 به بعد حیات داشته. حبش در حساب تسییر کواکب شهرتی فوق العاده داشت و سه زیج تألیف کرد 1 - بنا بر مذهب سندهند و در آن مخالفت با فزاری و خوارزمی [ محمدبن موسی خوارزمی ] کرده است. حبش حرکت اقبالی و ادباری فلک البروج را بنا بر رأی ثاون اسکندرانی عمل میکرده تا این که مواضع کواکب ثابته را در طول مشخص سازد. [ ثاون از علماء ریاضی اسکندریه است که از سال 365 تا 390 م. حیات داشته است ]. حبش این زیج خود را در اوایل اشتغال خود بامور فلکی که معتقد بحساب علماء هند بوده است ترتیب کرده. 2 - زیج معروف به زیج ممتحن است که مشهور است و آن را با امتحان رصد کواکب در زمان خودتطبیق کرده یعنی مرصود و محسوب را تحت دقت آورده است. 3 - زیج صغیر است معروف بزیج شاه. و حبش را تألیفات دیگری است از قبیل کتاب عمل باسطرلاب. و کتاب زیج دمشقی. و کتاب زیج مأمونی و کتاب ابعاد و اجرام. وکتاب در دوائر مماس و عمل تسطیح قائم و مائل و منحرف. و بنا بر قول نویسنده ٔ تاریخ الحکماء صد سال عمر کرده است. ابوریحان بیرونی در قانون مسعودی از حبش حاسب نام میبرد و عمل وی را در برخی محاسبات می آورد. (گاهنامه سید جلال طهرانی ). و رجوع به حبش حاسب... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ مستظهر. رجوع به مستظهر... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ المصری. او راست : قصة المقدم الزیبق. و آن در مصر1298 هَ. ق. و در بیروت به سال 1884 - 1886م. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات ).

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ المعتزبن حنّة. (منتهی الارب ماده ٔ ح ن ن ). و در تاج العروس نام او حمد [ بدون همزه ]بن عبداﷲ المعبر [ با باء و راء ] آمده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ المکی. او راست : بلوغ الامانی فی مناقب الشیخ احمد التیجانی و آن در تونس به سال 1295 هَ. ق. بطبع رسیده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ المهابادی ضریر. او از شاگردان عبدالقاهر جرجانیست. و او راست : شرح کتاب اللمع ابن جنی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ نوبختی. مکنی به ابوعبداﷲ کاتب. او بعربی شعر میگفته و دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ نهری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ نیری مکنی به ابوجعفر. از مردم قریه ٔ نَیْر به بغداد. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. او وزیر القاهر باﷲ بود. (حبط ج 1 ص 303).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ هروی مکنی به ابومحمدمغفلی. حاکم گوید: او امام اهل خراسان بود و با این حال در امور دولت نیز وزراء با او مشورت و رای او را پیروی میکردند. وفات وی به سال 356 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداللطیف تبریزی مکنی به ابوالفضائل. او راست : مجمع الالطاف فی الجمع لطائف البسیط و الکشاف در پنج مجلد.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن عبداللطیف الخطیب او راست : اثبات الزین لصلح الجماعتین بجواز تعدد الجمعتین [ فقه شافعی ] فی الرد علی الکتاب المسمی بتفتیح المقلتین تألیف احمدبن عبداللطیف الخطیب الجاوی المنکباوی و آن درمکه در 1351 هَ. ق. در 220 صفحه بطبع رسیده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالمطلب بن حسن بن ابی نمی. شریف مکه. او از سال 1037 تا 1039 هَ. ق. امارت داشت و از قتل مردم و مصادرت اموال و ستم هیچ دریغ نداشت و حجازیان از وی بستوه آمدند و قانصوه پاشای مصری که بفتح یمن آمده بود ابتدا بعزم ادای حج بمکه آمده اوضاع آشفته ٔ مردم را بدید و بتدبیر شریف را به مخیم خود آورد و نطع شطرنج بگستردو هنگام سرگرمی بشطرنج او و تمام کسانش را دستگیر کرد و بکشت و منصب شریفی مکه به مسعودبن ادریس داد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک. رجوع به شهاب فزاری شود.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عبدالملک. ملقب بسیف الدوله. ششمین و آخرین از امرای هودی سرقسطه. از 513 تا 536 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک بن احمدبن عبدالملک بن عمربن محمدبن عیسی بن شهید. مکنی به ابوعامر. او اشجعی النسب است از اولاد وضاح بن رزاح که بیوم المرج با ضحاک بود. حمیدی ذکر او آورده و گوید: وفات احمدبن عبدالملک در جمادی الاولی سال 426 هَ. ق. بقرطبه ومولد او در 312 هَ. ق. بود و پدر وی عبدالملک بن احمدشیخی از شیوخ وزراء دولت عامریه و یکی از اهل ادب و شعر بود و جد او احمدبن عبدالملک ذوالوزارتین نیز ادیب بود و بروزگار عبدالرحمان الناصر میزیست و او را شعر و بدیهه است و نظیر وی در دو دانش نظم و نثر نیامده است و ابوعامر احمدبن عبدالملک یکی از علماء ادب و معانی شعر و اقسام بلاغت است با حظ و بهره ٔ تمام و در بلاغت کس با او برابری نیارست کردن و او راست : کتاب حانوت عطار و کتب دیگر و شعر بسیار و مشهور. و ابومحمد علی بن احمد بمباهات و تفاخر گوید: و از بلغاء ماست ، احمدبن عبدالملک بن شهید...و از شعر اوست :
و ما الان قناتی غمز حادثة
ولا استخف بحلمی قطّ انسان
امضی علی الهول قدما لاینهنهنی
و انثنی لسفیهی و هو حردان
و لا اقارض جهالاً بجهلهم
والأمر امری و الایام اعوان
اهیب بالصبر و الشحناء ثائرة
واکظم الغیظ والأحقاد نیران.
و هم او راست :
المت بالحب حتی لودنا اجلی
لما وجدت لطعم الموت من الم
وزادنی کرمی عمن ولهت به
ویلی من الحب او و یلی من الکرم.
و ابومحمد علی بن احمد گوید: از ابوعامر فرزندی نیامد و با مرگ وی خاندان وزیر، پدر او منقرض گردید. و ابوعامر احمد جوانمرد و بخشنده بود و مال را بچیزی نمی شمرد و بر فائتی اندوه نمی خورد و عزیزالنفس ودر گفتار مائل بلاغ و زیج بود و از دانش طب نصیبی وافر داشت. و نیز او راست : کشف (یا حل ) الدّک و ایضاح الشک در علم حیل و شعبده و التوابع والزوابع.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک مکنی به ابوعمرو [یا ابوعمر ] اشبیلی فقیه مالکی صاحب کتاب استیعاب در مذهب مالک. وفات او به سال 401 هَ. ق. بوده است. گویند دوبار بقضای قرطبه دعوت شد و او امتناع کرد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک بن علی بن احمد ابن عبدالمصدبن بکر المؤذن نیشابوری. مکنی به ابوصالح. او حافظ، امین ، ثقه ، مفسر و محدث و در طریقه و جمع و افاده ٔ خویش یگانه بود. مولد او در 388 هَ. ق. و وفات به نهم رمضان 470 هَ. ق. است. ابوسعید سمعانی در مذیّل ذکر او آورده و گوید: من از خط وی نقل کردم و کتب حدیث مجموعه ای در خزائن که از مشایخ به ارث مانده و وقف اصحاب حدیث بود بدو سپرده بود و او حفظ آن کتب میکرد و اوقاف محدثین نیز از حبر و کاغد و جز آن بر عهده ٔ او محول بود و او تفرقه میکردو به موقوف علیهم میرسانید وسالها احتساباً بگلدسته ٔ مدرسه ٔ بیهقیه اذان می گفت و مسلمانان را مذکری و واعظی میکرد و از رؤساء و تجار صدقات می ستد و به ذوی الحوائج میرسانید و مجالس حدیث اقامه میکرد و آنوقت که از این امور فارغ میشد بجمع و تصنیف و افاده می پرداخت و او حافظ، ثقه و دیّن و خیر و کثیر السماع و واسعالروایة بود. و حفظ و افاده و رحله را با هم جمعداشت و کتب بسیار بخط خود نوشت ، سپس ابوسعید باز درمذیّل نام جماعتی بسیار از علمای جرجان و ری و عراق و حجاز و شام را ذکر میکند که از وی حدیث شنوده اند و چنانکه از تصانیف و تخریجات او پیدا است او بعلت اشتغال بمهمات مذکوره وقت برای املاء کتب خویش نیافته است. و هم نام گروهی را می آورد که از احمد روایت کرده اند. و باز ابوسعید می آورد که او را تصانیفی است و فوائدی را گرد کرد و از آن تاریخی برای مرو شهر ما بنوشت که مسوده ٔ آن بخط او نزد ماست و آنگاه او را بستایشی طویل ستوده است و گوید که خطیب ابوبکر در تاریخ ذکر او کرده و از وی روایت کرده و ابوسعد سمعانی از خطیب روایات او را نوشته است و خطیب احمد را بحفظ و معرفت و دفع و منع از حدیث نبی صلی اﷲ علیه و سلم وصف ، و سپس از وی اخبار و اسانیدی روایت می کند. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 1 ص 219). و احمد از ابونعیم و ابوالحسین بغدادی و حاکم و گروهی دیگر روایت دارد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک اشبیلی مالکی مکنی به ابوعمر. رجوع به احمدبن عبدالملک مکنی به ابوعمرو شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک عطاش. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 377) آرد که او بر دزکوه اصفهان رایت عصیان برافراشت و بنا بر آن سلطان (محمدبن ملکشاه ) بدانجانب شتافت و بعد از محاصره ٔ دزکوه بر احمد ظفر یافته او رابکشت. - انتهی. وی رئیس ملاحده ٔ دزکوه بود و سلطان محمد پس از اسارت او فرمود تا در کوچه های اصفهان ویراتشهیر کردند و قریب صد هزار تن از اهل شهر بتماشای او بیرون آمد و کثافات و قاذورات بر وی می افکندند. در تاریخ سلجوقیه مسمی براحة الصدور در این باب گوید:با انواع نثار خاشاک و سرگین و پشگل و مخنثان حرّاره کنان در پیش بطبل و دهل و دف و میگفتند. حرّاره :
عطاش عالی جان من عطاش عالی
میان سرهلالی ترا بدز چکارو.
رجوع به منتخبات راحة الصدور باهتمام ادوارد برون در روزنامه انجمن همایونی آسیائی منطبعه ٔ لندن سنه ٔ 1902 م. ص 609 و رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس ص 337 حاشیه ٔ5 و رجوع به ابن عطاش شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک قرطبی. رجوع به احمدبن عبدالملک بن عمر... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک نیشابوری مکنی به ابوصالح. حافظ و محدث خراسان. و رجوع به احمد بن عبدالملک بن علی...شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالمنعم دمنهوری. ملقب بشهاب الدین عالم متفنن مصری متولی مشیخت ازهر و استاد طب و حکمت و ریاضی. او راست : ایضاح المبهم مما فی السلم ، شرحی است بر سلم المرونق که ارجوزه ای است در منطق از اخضری. و حلیة اللب المصون بشرح الجوهر المکنون شرحی است برجوهر المکنون فی الثلاثة فنون که ارجوزه ای است در علوم بلاغت ، ملخصی از تلخیص مفتاح السعاده ٔسکاکی ، از اخضری. و شرح استعارات سمرقندیه. وفات او1192 هَ. ق. در حدود صد سالگی بوده است. و رجوع به اکتفاء القنوع بما هو مطبوع ص 205 و 358 و 361 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالمنعم الوزیر. رجوع به کتاب اصفهان مافروخی ص 90 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالمؤمن شریشی القیسی النحوی. مکنی به ابوالعباس. صاحب بغیة گوید که : ابن عبدالملک آورده است که شریشی مبرز در معرفت نحو و حافظ لغات و ذاکر آداب و کاتب بلیغ و فاضلی ثقه بود. و در طلب علم سفرها کرد او از ابوالحسن بن نخبة و مصعب ابن ابی رکب و ابن خروف و خلق و از وی ابن الایار و ابن فرثون و ابوالحسن رعینی روایت کنند. واو درس لغت و ادب و عربیت و عروض کرد و وی راست : سه شرح کبیر و صغیر و متوسط بر مقامات حریری و شرحی برایضاح و شرحی بر عروض الشعر و علل القوافی و شرح جمل و مختصر نوادر قالی و جز آن. و وفات وی به شریش درذیحجه ٔ سال 619 هَ. ق. بود و رجوع به شریشی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالنوربن احمدبن راشد المالقی النحوی. او نحو از ابوالمفرج المالقی و ابوالحجاج بن ریحانة فرا گرفت. او راست : شرح الجزولیة. شرح مقرب ابن هشام الفهری و این کتاب ناتمام است و تا باب همزالوصل رسیده است. کتاب رصف المبانی فی حروف المعانی و این بزرگترین تألیف وی و دلیل تقدم وی در عربیت است. ونیز او را تقییدیست بر جمل و غیر ذلک. وفات وی به سه شنبه ٔ 27 ربیع آلاخر سال 702 (720 ؟) هَ. ق. بود.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن عبدالواحدبن یزید. ابوعبداﷲ العقیلی الجوبری. رجوع به احمدبن عبداﷲبن یزید جوبری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالودودبن علی بن سمجون هلالی مکنی به ابوالقاسم. شاعری از مردم اندلس است و در کتاب الصله ٔ ابن بشکوال ترجمه ٔ او آمده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدون خاتمی. او راست : کتاب آداب الحکماء.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدون القزاز. یکی از مشایخ شیخ الطائفه ابوجعفر محمدبن حسن بن علی طوسی است. (روضات الجنات ص 584).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالوهاب بن رزقون الاشبیلی المالکی المتاخر مکنی به ابوالعباس فقیه. و ابوالشیخ ابوالولیدبن الحاج در فقه شاگرد او بوده است. (تاج العروس ماده ٔ رزق ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالوهاب بن هبةاﷲبن محمدبن علی بن الحسین بن یحیی بن السیبی ابوالبرکات بن ابی الفرج. وی مؤدّب اولاد خلفا بودو معرفتی نیکو بآداب داشت و در شانزدهم محرم سال 514 هَ. ق. در 56 سال و سه ماهگی درگذشت. ابن جوزی ابوالفرج گوید: ابوالبرکات فرزندان مستظهر خلیفه را تعلیم می کرد و با مسترشد انسی داشت و پس از ابن الجزری صاحب مخزن ، ابن السیبی را تولیت نظارت مخزن دادند واو یکسال و هشت ماه بدین شغل ببود. و وی عالم بأدب و شعر و کثیرالافضال بأهل علم بود و ترکه ٔ وی را بصدهزار دینار تخمین کردند و او را بر مکه و مدینة اوقافی است. رجوع به احمد بن عبدالوهاب سیبی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالوهاب سیبی ملقب به هبةاﷲ. مؤلف تاج العروس در ماده «س ی ب » آرد که وی مؤدب امیرالمؤمنین المقتدر بود. و در نسخ چنین آمده و در تبصیر وی مؤدب مقتدی ذکر شده. او از ابوالحسین بن بشران و از او ابن السمرقندی استماع کرده است. رجوع به احمدبن عبدالوهاب بن هبةاﷲ... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالوهاب نویری کندی ملقب بشهاب الدین. او راست : نهایة الارب فی فنون الادب و تاریخ کبیر مشتمل بر 30 مجلد. وفات او به سال 732 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبده آملی. شیخ ابوداود از مردم آموی جیحون است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن عبدالهادی نائینی. از مردم نائین. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیدبن احمد. از مردم سقبان دمشق. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیدبن فضل بن سهل بن بیری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیدبن ناصح بن بلنجر نحوی دیلمی کوفی مکنی به أبوجعفر و معروف به ابوعصیدة. وی اصلاً از مردم دیلم است از موالی بنی هاشم ، او از واقدی واصمعی و ابوداود طیالسی و زیدبن هارون و جز آنان روایت کند و از او قاسم بن محمدبن بشار انباری و احمدبن حسن بن شهیر روایت آرند. و چنانکه ابوعبداﷲ محمدبن شعبان بن هارون بن بنت الفریابی در تاریخ وفیات خود ذکر کرده است وفات احمد به سال 373 هَ. ق. بوده است و گویند او در روایت ضعیف است و از تصانیف اوست : کتاب المقصور و الممدود. کتاب المذکر و المؤنث. و کتاب الزیادات فی معانی الشعر لابن و السکّیت فی اصلاحه. و کتاب عیون الاخبار و الاشعار. و محمدبن اسحاق الندیم حکایت کند که ابوعصیدة و ابن قادم مؤدب فرزندان متوکل بودند و آنگاه که متوکل مؤدبینی فرزندان خود را اختیار میکرد این کار بعهده ٔ ایتاخ گذاشت و او بکاتب خویش امر کرد تا این مهم انجام کند و او بطوال و احمر و ابن قادم و ابوعصیدة و ادباء دیگر عصر کس فرستاد و آنانرا بخواند و چون بمجلس وی حاضر آمدند ابوعصیده در پایان مجلس جای گرفت او را گفتند برتر شو گفت نه در همین انتهای مجلس نشینم سپس کاتب گفت مسئلتی میان آرید و در آن بحث کنید تا ما بمکانت هر یک از شما در علم آگاه شویم و سپس بانتخاب پردازیم و یکی از حضار این بیت ابن عنقاء فزاری بخواند:
ذرینی انّما خطأی و صوبی
علی و انما انفقت مال.
و گفته شد که کلمه مال به انما مرفوع شد و این انما در اینجا بجای الذی باشد و سپس خاموش شدند و احمدبن عبید از ذیل مجلس آواز داد که این اعراب بود معنی چیست. و حضار در جواب سکوت کردند و کسی از او پرسید تو در معنی آن چه گوئی ؟ ابوعصیده گفت : شاعر گوید نکوهش تو مرا از چه روست چه من مال خویش بر باد دادم نه عرض خود را و بر انفاق مال سزاوار نکوهش نباشم. در این وقت خادمی از صدر مجلس بسوی او رفت و دست وی بگرفت تا او را ببالای مجلس برد و گفت جای تو بدینجای نباشد. او گفت نشستن بجائی که سپس مرد را برتر نشانند بهتر از نشستن بجائی است که دست او گیرند و فروتر برند. پس او و ابن قادم را بمؤدبی اولاد خلیفه برگزیدند. یاقوت گوید بخط عبدالسلام بصری خواندم که حدیث کند از ابوالقاسم عبیداﷲبن محمدبن جعفر ازدی و او از احمدبن عبیدبن ناصح که بدان روز که متوکل اراده ٔ عقد ولایت عهد معتز کرد من او را اندکی از مرتبت وی فروتر نشاندم و غذای ویرا دیرتر از وقت معلوم دادم و ویرا بی تقصیری بزدم و چون وقت باز گشت او رسید بغلام گفتم او را بدوش گیر چه من امروز او را بی گناهی بزده ام و خادم این معنی بمتوکل نوشت و من هنوز در راه بودم که صاحب رسالت دررسید وگفت امیرالمؤمنین ترا میخواند و من بخدمت متوکل درآمدم و او بر کرسی نشسته و نشانه ٔ غضب بر روی او پیدا بود و فتح در برابر او ایستاده و بشمشیر خویش تکیه کرده بود. متوکل گفت : ای ابوعبداﷲ این از چه کردی ؟ گفتم : گویم ای امیرالمؤمنین ؟ گفت من نیز از آن پرسم تابگوئی. گفتم : عزم امیرالمؤمنین اطال اﷲ بقاه در دادن ولایت عهد بفرزند خویش بدانستم و او را از منزلت وی بکاستم تا او داند که اهانت ناگوار است و بزوال نعمت کسان عجله نکند و غذای او دیرترک دادم تا الم جوع دریابد و چون از گرسنگی بوی شکایت برند درک کند و بی گناهی وی را بزدم تا مزه ٔ ظلم بچشد و در حق کسان بظلم نشتابد. متوکل مرا آفرین گفت و ده هزار درهم فرمود و در پی آن قبیحه مادر معتز ده هزار دیگر فرستاد ومن با بیست هزار درم باز خانه شدم. و باز ابوالقاسم عبیداﷲبن محمدبن جعفر ازدی گوید از احمد شنیدم که گفت : روزی معتز مرا گفت : ای استاد تو نماز نشسته گذاری لکن آنگاه که مرا زدن خواهی بر پای خیزی گفتم زدن تو از فروض است و من فرض خود جز ایستاده ادا نکنم (؟)و عبداﷲبن عدی حافظ گوید: ابوعصیده احمدبن عبید نحوی به سرّمن رأی بود و از اصمعی و محمدبن مصعب قرقسانی مناکیری حدیث می کرد. و ابواحمد حافظ نیشابوری آنگاه که ذکر ابوعصیده کرده گوید: لایتابع علی جل حدیثه. و ابوبکر محمدبن قاسم انباری از پدر خویش روایت کند که احمدبن عبید قطعه ٔ ذیل را برای او انشاد کرده است :
ضعفت عن التسلیم یوم فراقنا
فودّعتها بالطرف و العین تدمع
و امسکت عن ردّ السلام فمن رأی
محبا بطرف العین قبلی یودع
رأیت سیوف البین عند فراقنا
بایدی جنود الشوق بالموت تلمع
علیک سلام اﷲ منی مضاعفا
الی ان تغیب الشمس من حیث تطلع.
رجوع به الموشح چ مصر ص 166 و 259 و 360 و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 1 ص 221 و روضات الجنات ص 55 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲ ملقب به صدرالشریعه ٔ حنفی. او راست : تلقیح العقول فی فروق المنقول.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲبن احمد. مولی امیرالمؤمنین مکنی به ابوسهل. او راست : کتابی در اخبار ابوزید بلخی و ابوالحسن شهید بلخی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲبن احمدبن الخصیب. مکنی به ابوالعباس. هندو شاه در تجارب السلف (ص 207) آرد که : او مردی ادیب و عالی همت بود و ریاست دوست داشتی و سبب وزارت او آن بود که پیوسته با خواص و حواشی مقتدر ملاطفت کردی و ایشان را هدیه ها دادی و ایشان دائماً پیش مقتدر ذکر خیر او کردندی تا در بعض اطراف ممالک خللی اتفاق افتاد مقتدر او را لشکری بداد و بدان جهت فرستاد و عادت مقتدر آن بود که پیوسته خواستی که بر حالها واقف باشد و کیفیت مجاری امور بداند. ابن خصیب کبوتری چند بمعتمدی از آن خویش داد و گفت باید که هر روز از حالها که حادث شود رقعه ای نویسی و براجنحه ٔ کبوتران بندی و پیش من فرستی. آن مرد هر چیزکه در بغداد بودی به ابن خصیب نوشتی. و ابن خصیب ازآنجا که بود خلیفه را از حالات اعلام دادی. مقتدر از او تعجب کرد و گفت این حالها چگونه میداند؟ خواص او از صورت حال فرستادن کبوتر مقتدر را آگاه کردند و گفتند چون او در کاری که باو تعلق ندارد چنین می کوشد اگر وزارت باو فرمائی جد عظیم نماید. مقتدر وزارت باوداد و احمد مردی عفیف و پرهیزگار بود و در مال سلطان و رعیت تصرف بی وجه نکردی اما کار او بشکست و سیده مادر مقتدر با او بد شد با آنکه پیش از وزارت کاتب سیده بود و خدمتکار او، فی الجمله مقتدر او را معزول کرد و اموال او بستد در سنه ٔ اربع عشر و ثلثمائه.
و خوندمیر در دستور الوزراء (ص 77) آرد: ابوالعباس احمدبن عبیداﷲ الخصیبی [ کذا ] بعد از عزل خاقانی علم وزارت و کامرانی برافراشت و او بعلو همت و سمو منقبت سمت اتصاف داشت وچون قرب دو سال بأمر وزارت پرداخت مادر مقتدر نسبت باو سوء مزاجی پیدا کرده ، خلیفه بنا بر ملاحظه ٔ خاطروالده آن وزیر صافی ضمیر را معزول ساخت. و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص 362 و 377 و 378 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲبن احمد کلواذانی مکنی به ابوالحسین و معروف به ابن قرعه وی از اهل ادب و صاحب فضلی عزیز است و کتب بسیار از مؤلفات طوال بخط خود نوشته است و وی ملازم ابوبکر صولی بود و از او روایت کند. سپس بشهر خویش کلواذی بازگشت و تا آخر عمر بدانجا اقامت داشت و ادیب و فاضل کلواذی او بود و مردمان از هر سوی بکسب ادب بدو روی آوردند و تا پایان حیات از طلب دانش باز نایستاد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲبن الحسن بن شقیرا البغدادی. مکنی به ابوالعلاء. حافظ ابوالقاسم ذکر وی در تاریخ دمشق آورده و گوید: او از ابوبکرمحمدبن هارون المحدو و حامدبن شعیب بلخی و هیثم بن خلف و ابوبکر الباغندی و بغوی و ابوعمر زاهد و ابوبکرابن الانباری و ابن درید و احمدبن فارس و ابوبکر احمدبن عبداﷲ سیف سجستانی روایت کند و از او تمام الرازی و مکی بن محمدبن الغمر و ابونصر عبدالوهاب بن عبداﷲبن الحیان و محمدبن عبداﷲبن الحسن الدوری روایت کنند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲبن سیف سجستانی. رجوع به ابن سیف احمد...شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲبن محمدبن عمار ثقفی کاتب. مکنی به ابوالعباس و معروف بحمارالعزیر. خطیب گوید: در مقاتل الطالبیین و هم کتب دیگر، نام مصنفات او آمده است. وی شیعی مذهب بود، و به سال 314 هَ. ق. وفات یافت. او از عثمان بن ابی شیبه و سلیمان بن ابی شیخ و عمربن شبه و محمدبن داود و ابن الجراح و غیر آنان روایت کند. و قاضی جعابی و ابن زنجی کاتب و ابوعمروبن حیویه و ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی و غیر آنان از او روایت کنند. ابن الرومی در حق وی گوید:
و فی ابن عمار عزیریة
یخاصم اﷲ بها و القدر
ما کان لم کان و ما لم یکن
لم لم یکن فهو وکیل البشر
لابل فتی خاصم فی نفسه
لم لم یفز قدما و فاز البقر
و کل من کان له ناظر
صاف فلا بد له من نظر.
یاقوت گوید در کتابی که ابوالحسن علی بن عبیداﷲبن مسیب کاتب ، در اخبار ابن الرومی کرده است ، [و مؤلف آن دوست ابن رومی بود ] خواندم که : احمد بن محمد عبیداﷲبن عمار [ با تقدیم محمد بر عبیداﷲ ] دوست و ملازم ابن الرومی بود و ابن الرومی شعرها میساخت وبه نام او میکرد تا او که فقیر و تهیدست بود، بوسیله ٔ آن اشعار چیزی بدست آرد ابن عمار بزرگان و احرار را غیبت و بدگوئی میکرد. و مردی فقیر و تهیدست بود. و از این روی نسبت بروزگار خشمگین و بدبین بود و به این صفت موصوف بود. علی بن العباس بن الرومی روزی بدو گفت : یا ابوالعباس من ترا عزیر می نامم ابن عمار گفت از چه روی گفت از آنروی که عزیر بخدای تعالی گفت آن خواهم که خون هفتاد هزار تن از بنی اسرائیل بدست بخت نصر ریخته آید و خدای تعالی بدو وحی فرستاد که اگر در قضا و تقدیرهای من ترک مجادله نکنی نام تو از دیوان نبوت محو فرمایم. و آنگاه که احمدبن محمدبن بشر المرثدی را پسری آمد و ابن رومی در تهنیت قصیده ای کرداحمد را در آن باعانت و احسان ابن عمار برانگیخت :
و لی لدیکم صاحب فاضل
احب ان یبقی و ان یصحبا
مبارک الطائر میمونة
خبرنی عن ذاک من جربا
بل عندکم من یمنه شاهد
قدافصح القول و قد اعربا
جاء فجأت معه غرة
تقبل الناس بها کوکبا
ان ّ اباالعباس مستصحب
یرضی اباالعباس مستصحبا
لکن فی الشیخ عزیریة
قد ترکته شرساً مشغبا
فاشدد اباالعباس کفا به
فقد ثقفت المحطب المجوبا
باقعة ان انت خاطبته
اعرب اوفا کهته اغربا
ادبه الدهر بتصریفه
فاحسن التأدیب اذ ادّبا
و قد غدا ینشر نعمأکم
فی کل ناد موجزاً مطنبا.
و این قصیده طویل باشد. و نیز گوید: روزی داودبن الجراح ، به سلام ، نزد ابن الرومی شد و ابوالعباس احمدبن محمدبن عمار را پیش او بدید. و احمد در این هنگام در نهایت فقر و تنگدستی بسر می برد، و ابن الرومی از این جهت اندوهناک بود. محمدبن داود، ابن رومی و ابوعثمان ناجم را گفت اگر بخانه ٔ من آئید و بدانچه من دارم قناعت ورزید توانیم با یکدیگر مأنوس شدن. ابن الرومی گفت مرا هنوز ازبیماری پیشین نقاهتی بر جای باشد و ابوعثمان به خدمت صاحب خود، اسماعیل بن بلبل پیوسته باشد لیکن ابن عمار در روایت مقامی دارد و ادب او را منزلتی است ، و من دوست دارم که چنانکه اوست نزد تو شناخته آید اکنون او را با خود برگیر تا راستی گفتار من بینی. محمدبن داود به احمدبن عمار گفت هم امروز بقدوم خود بر من منت نه و ابن عمار رضا گونه ای نمود و همان روز را بخانه ٔ محمدبن داود رفت و چون نزد ابن الرومی باز گشت گفت نزد این مرد رفتم و شب را ببودم اکنون که وی در خانه است ، خواهم که نزد او شوی و سپاس گزاری و کار من با او مؤکد کنی و این رومی نزد محمدبن داود شد و چنانکه ابن عمار خواسته بود بکرد و ابن عمار پیوسته نزد محمدبن داود ببود تا آنگاه که عبیداﷲبن سلیمان وزارت معتضد یافت و محمد ابن داود را سمت کتابت داد و با خود به ناحیه ٔ جبل برد و پس از بازگشت ، وزیر، یکی از دختران خود بدو داد، و رئیس دیوان مشرق گردانید.حالی محمدبن داود، با ابن عمار در چند قسط مالی مقرر داشت که بدان بی نیاز گردید و نیز از مال خویش او را اجری فرمود و سبب این نعمت پس از آن همه نقمت ابن الرومی بود و این ابن عمار، سپاس وی نگزارد و او را غیبت می کرد و بد می گفت. ابن الرومی این اخبار بشنید وابن عمار را هجوها گفت. ابن المسیب گوید از عجائب کارابن عمار این است که ابن الرومی را هنگام حیات هجو می گفت و شعر او را قبیح می شمرد و پس از ممات او کتابی در تفضیل او و مختار شعر وی بساخت و خود آن را املا می کرد.
و ابن الندیم در کتاب الفهرست آرد که ابن عمار مصاحب محمدبن داودبن الجراح بود و از وی روایت کند و سپس مصاحبت قاسم بن عبیداﷲبن سلیمان و ولد او کرد. و او راست : کتاب المبیضة در مقاتل طالبین. و کتاب الانواء. وکتاب مثالب ابی فراس. و کتاب اخبار سلیمان بن ابی شیخ. و کتاب الزیادة فی اخبار الوزراء لابن الجراح. و کتاب اخبار حجربن عدی. و کتاب اخبار ابی نواس. و کتاب اخبار ابن الرومی و مختار شعره. و کتاب المناقضات. و کتاب اخبار ابی العتاهیة. و کتاب الرسالة فی بنی امیة.و کتاب الرسالة فی تفضیل بنی هاشم و موالیهم و ذم بنی امیة و اتباعهم. کتاب الرسالة فی المحدب و المحدب . کتاب اخبار عبداﷲبن معاویة الجعدی . کتاب الرسالة فی مثالب معاویة. و ابوعبداﷲ مرزبانی در کتاب المعجم آرد که : ابن عمار در سال 310 هَ. ق. وفات کرد و او راست :
أعیرتنی النقصان و النقص شامل
و من ذا الذی یعطی الکمال فیکمل
و اقسم انی ناقص غیر اننی
اذا قیس بی قوم کثیر تقللوا
تفاضل هذاالخلق بالعلم و الحجی
ففی ایما هذین انت فتفضل
ولو منح اﷲ الکمال ابن آدم
لخلده و اﷲ ماشاء یفعل.
و ابن زنجی ، ابوالقاسم کاتب ، گوید: ابوالحسن علی بن محمدبن الفرات وزیر، در وزرات اخیر خود، بیست هزار درهم ، محدثین را بخشید و من از آن پانصد درهم ابن عمار را بستدم چه این مرد نزد من می آمد و مدتی میماند و اخبارالمبیضه و مقتل حجر و کتاب صفین و کتاب الجمل و اخبار المقدمی و اخبار سلیمان بن ابی شیخ و غیر اینها رااز وی سماع می کردم. رجوع بمعجم الادبا چ مارگلیوث ج 1 ص 223. و رجوع به ابن عمار الثقفی [ بغلط در الفهرست چ مصر ص 212 و هم بتقلید آن در این لغت نامه ، ابن عماد چاپ شده است ] شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲ اصفهانی. مکنی به ابوالعباس. خوندمیر در دستور الوزراء (ص 82) آرد که : وی در زمان خلافت المتقی ﷲ بمنصب وزرات و کامرانی رسید. و هندوشاه در تجارب السلف گوید که او پنجاه روز وزارت کرد و حکمی نداشت و تمکنی نیافت و کار وزرات و وزراء در آن ایام ضعفی فاحش گرفت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بلخی مکنی به ابوالقاسم. او راست : تحفة الوزراء. وفات بسال 319 هَ. ق. و رجوع به کعبی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲ سجستانی. رجوع به ابن سیف شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبید کوفی دیلمی مکنی به ابوجعفر. او راست : کتاب المذکرو المؤنث. و المقصور و الممدود. وفات او را حاج خلیفه ذیل کتاب المذکر و المؤنث سنه ٔ ثلث و سبعین و سبعمائه (773) و در ذیل کتاب المقصور و الممدود سنه ٔ ثلث و سبعین و مأتین (273) و یاقوت 373 گفته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عُتَیق. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن ابراهیم صبیح ترکمانی جرجانی ملقب به تاج الدین. و معروف به ابن صبیح از فقهای حنفی. او راست : کتاب احکام الرمی و السبق. تعلیقه ٔ لطیفی بر شرح مقدمه ٔ ابن عصفور. نیز الابحاث الجلیلة فی مسئلة ابن تیمیة. فروق فی فروع الحنفیة. کتاب التشبیه. تعلیقی بر منتخب اخسیکتی. فرائض الترکمانی. نظم الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. شرح تبصره در هیئت تألیف احمدبن ابی بشر مروزی. تعلیقه بر محصل فی الفقه فخر رازی. نیز سه تعلیق بر خلاصة الدلائل علی بن احمد مکی به نام الطرق و الوسائل الی معرفة احادیث خلاصة الدلائل. کشف الظنون ذیل فروق فی فروع الحنفیه وفات او را به سال 774 هَ. ق. گفته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن ابی بکر عالم کردی ، مولد او سهران از بلاد کردستان 1009 هَ. ق. وی به دمشق رفت و
به زبان فارسی و عربی تدریس کرد و در سال 1035 هَ. ق. بحج شد. و از آنجا بمصر باز آمد و سه بار باسلامبول سفر کرد و تولیت مدرسه ٔ قجماسیه بدو دادند و در 1069 هَ. ق. به دمشق وفات یافت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن ابی بکربن بصیص الزبیدی ملقب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس. صاحب روضات از بغیة و او از خزرجی آرد که احمد در نحو و لغت و عروض عالم وحید دهر خویش و متفننی متقن و لوذعیی در علوم و صاحب حسن سیرت و سهولت اخلاق بود. نحو را از جماعتی فرا گرفت و مردم عصر از وی نحو آموختند و ریاست این علم بدو منتهی شد و طلاب ادب از اقطار یمن برای کسب علم نحو نزد او می شتافتند. او راست : شرحی نیکو بر مقدمه ٔ ابن بابشاذ، لکن این شرح ناتمام مانده است و نیز منظومه ای در قوافی و عروض.و او دریائی بیکران بود و تدریس او را مبارک و فرخنده می شمردند. و وفات او بروز یکشنبه ٔ بیست و یکم شعبان سال 768 هَ. ق. بوده است. (روضات الجنات ص 85).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن ابی المطوس. مکنی به ابوعثمان. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن بناء ازدی مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن البناء. رجوع به احمدبن عثمان ازدی...شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن صبیح جرجانی حنفی. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم صبیح شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن عمر یقچی مکنی به ابوالمعالی. او راست : قواعد الادلة و شواهد الاحبة در اصول.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن محمد العثمانی. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 142 و 240).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان ازدی مکنی به ابوالعباس و ملقب به ابن البناء از حکماء مملکت اسپانیا و علماء مائه ٔ هفتم هجریست در فنون معقول و مسموع لاسیما نجوم و هیأت و تفسیر و سنن تبحری عظیم و در سایر صناعات نیز از طب و کلام و رمل و حساب و عزائم و منطق و حکمت و اصطرلاب و فقه و اخلاق و اشتقاق و اعراب و غیرها یدی طولی داشته. فاضل حضرمی را در سیرت و اخبار وی تألیفی است مستقل و در کتاب فهرست نیز ازو نام برده و در تمجید او گوید: کان وقوراً صموتاً متواضعاً فاضلا متفنناً فی العلوم مصنفاً فیها حسن الالقاء لها. ابن شاط که از مشاهیر معاصرین وی بوددر صفت او گوید: له حظ وافر فی علوم السنة و النجوم و حافظ بن رشید گفته : ما رایت عالماً بالمغرب الا رجلین ابن البناء بمراکش و ابن الشاط بسبتة. یعنی در تمام اقلیم مغرب دانشوری ندیدم مگر دو کس یکی ابن بناء را در مراکش و دیگر ابن شاط را در سبتة. فاضل بجائی که شاگرد ابن بنا است در ستایش وی آرد: کان وقوراً حسن السیرة قوی العهد فاضلا مهذباً حسن الهیئة معتدل القد رفیعالثیاب طیب الماَّکل یسلم علی من لقیه ینصرف عنه من کلّمه راضیاً محبا عند العلماء و الصلحاء ذا اجادةمع قلة الکلام جداً لایغدر و لایتکلم بغیر علم یسکت جمیع الناس لکلامه محققا بلاخطاء. یعنی وی دانشوری بود باوقار نیک سیرت استوارپیمان پاکیزه خوی خوش اندام میانه قامت قیمتین لباس پاک خوراک هرکرا دیدی بسلام سبقت جستی و هر که با او سخن کردی خرسند بازگشتی علمای ظاهر وباطن هر دو گروه وی را دوست داشتندی هیچگاه عهد نمی شکست و ندانسته سخن نمی راند و چون بتحقیق لب میگشود مردم از پی استماع جمله خاموش میشدند. در تاریخ ولادت وی دو قول بنظر رسید یکی سال 649 هَ. ق. و دیگری عرفه ٔ 654 هَ. ق. و بر هر حال چون بعهد اشتغال فرارسید الکتاب سیبویه را بر قاضی شریف محمدبن علی بن یحیی قرائت کرد و هم در خواندن اقلیدس ملازم مدرس او گشت و کتاب جزولی از ابواسحاق عطار فراگرفت و صناعت عروض در حضرت شیخ قلوسی کسب کرد و علم حدیث نزد عبداﷲبن عبدالملک و برادر او استماع نمود و فن فقه از شیخ ابوعمران موسی زناتی بیاموخت و شرحی را که آن فاضل متفقه بر موطاء امام مالک نوشته بود نزد او بخواند و درکتاب ارشاد نزد قاضی مغیابی تلمذ جست و کتاب مستصفی و رساله ٔ حوفیه و مجموع تهذیب در خدمت فقیه اجل ابن حجاج بسر برد و علم سنن در محضر قاضی ابوالحجاج یوسف تجیبی و شیخ یعقوب جزولی و ابومحمد بستانی متقن ساخت و بصناعت طب در کنف حکیم ابن حجله که از مشاهیر پزشکان آن خطه بود حذاقت یافت و معرفت نجوم از علی بن خلوف که اخترشناس شهر سجلماسه بوده اخذ کرد و هم در تنجیم و طریقت مدتها ملازمت ولی وقت و قطب عهد ابوزید هزمیری را اختیار نمود. گویند عارف هزمیری در بدایت ارادت ابن البناء ذکری با او داد که ورد خویش قرار دهدابن بناء با آن ذکر بخلوت اندر شد و بر آئین مردم مرتاض مواظب اوراد گردید و تا یکسال بدان ذکر اشتغال جست چون آغاز دیگرسال شد هزمیری ویرا از اثر آن ریاضت و خاصیت آن ورد خبر داد و گفت مکنک اﷲ من علوم السماء کما مکنک من علوم الارض یعنی ایزد تعالی ترا بدانش آسمان و زمین هر دو دست داد پس یک شب ابن بناء را بر اوضاع فلکی و حرکات سیارات و سیر آفتاب واقف و کیفیت رفتار خورشید بالعیان با وی بنمود ابن بناء را از مشاهدت آن حال بنیاد احتمال روی در انحدار آورده سخت در هراس افتاد و هولی عظیم بر خاطرش مستولی گشت و استاد با او گفت بمان تا به رؤیت سیر کواکب و معرفت هیئت افلاک بقدرت صانع حکیم پی بری و از درجه ٔ اختر شماری بمقام خداشناسی دررسی ولی ابن بناء از آن بیش در حال خویش مساعدت نیافت پس هزمیری گفت قد فتح علیک فیما رایت یعنی علم اختر شناسی و فن ستاره شماری بر تو منکشف گشت ابن بناء از آن تاریخ صناعت تنجیم و استخراج احکام بنهایت اتقان وغایت استحکام رسانید و هم درهیآت عالم و تشریح افلاک مقامی بلند و رتبه ای ارجمندیافت. آورده اند که آن حکیم متبحر برای کشف استار اسرار نجومی و تصحیح دقایق رموز فلکی غالبا روزه میداشت و بیشتر عنایت خویش از جهت استنباط حرکات و معرفت قرانات در طریق ریاضت مصروف میساخت حتی وقتی در عالم ریاضت چنین مشاهده کرد که قبه ای از مس در پیش روی وی ایستاده است همچنان معلق نه در زمین قرار گرفته و نه از آسمان آویخته و در میان آن قبه مردی بر زی ّ مرتاضین جای دارد و از درون آن آوازهای هولناک شنید که او را ندا می کنند و میگویند: اُدْن ُ منا یابن البناءیعنی ای پسر بناء بما نزدیک شو. ابن بناء را از مغافصت شهود آنحال حال دیگرگون شد و در وقت مدهوش گشت خبر باستادش ابوزید هزمیری بردند ببالین وی حاضر شد وسینه ٔ او بدست خویش مسح نمود در ساعت آن دهشت از وی برفت و بخود باز آمد پس ابوزید با وی گفت آن کس که در قبه ٔ مسین مشاهده کردی من بودم مأمور شدم که در چنان حال اسرار افلاک و خفایای کواکب با تو بازنمایم و تو طاقت نیاوردی و از خود بشدی آنگاه از مشکلات آن فن و معضلات آن صناعت آنچه ابن بناء بپرسید ابوزید پاسخ داد و او را از حیرت شبهات آن علم نجات بخشید تا در احاطت علم افلاک رسید بمقامی که رسید. از فاضل معاصر وی ابن شاط سبتی نقل است که گفت : روزی مردی بخدمت ابن بناء آمد و گفت پدر من درگذشته و دفینه ای بر جای گذاشته ولی معلوم نیست که در کجا می باشد میگویند در خانه ٔ خویش بخاک اندر است خدا را اگر توانی آن نقطه معلوم فرمای و بر ورثه منت گذار. ابن بناء لختی سربگریبان فکرت فروبرد و در آن باب تأملی بسزا کرد آنگاه سر برآورده گفت صورت خانه ٔ پدرت بر سر این ریگ تشکیل کن و طرح آن بر وجهی که واقع شده اختطاط نمای آن مرد برسم هندسه وضع بیوت و صحن و زوایا و جوانب آن خانه بنمود و ابن بناء درآن شکل نظر کرد و بار دیگر بفرمود تا کیفیت آن بنیان باز نماید تا سه بار این چنین گذشت در کرت واپسین گفت مال پدرت در این نقطه بخاک است سائل بخانه باز گشت و آنجا را بکاوید و دفینه بیرون آورد. راوی گوید اخبار وی در اینگونه استکشافات دفائن و استخراجات خزائن و اظهار خفایاء و ابراز خبایا بسیار است. سال وفات وی از معجمی و تاریخی بدست نیامد تصانیفش در انواع علوم و شعب فنون از این قرار ثبث افتاده : تفسیر فی البسملة. حاشیة علی الکشاف. کتاب فی مناسبته الاف. و آخر فی مرسوم خط التنزیل.جزء فی تفسیر سورتی العصر و الکوثر. التقریب فی اصول الدین. منتهی السئول فی الاصول. تنبیه المفهوم فی مدارک العلوم. شرح تنقیح القوافی. مراسم الطریقة فی علم الحقیقة و شرحه ، لم یسبق لمثله. مختصر الاحیاء للغزالی. کلیات فی المنطق و شرحها. جزء فی الجداول و شرحه. رسالة فی الرد علی مسائل فقهیة و نجومیة و الرد علی من یقول یعلم الوقت بغروب قرص الشمس عن بصرالقائم المقابل لها و بین انه لایصح مطلقاً. کلیات فی العربیة. الروض المریع فی البدیع. و توالیف فی الفرائض ؛ کشرح الحوفی. جزء فی الاقرار و آخر فی المدبر. و التلخیص فی الحساب و شرحه. و المقدمة فی اقلیدس و المقالات الاربع و القوانین و الاصول و المقدمات. و جزء فی ذوات الاسماء و المنفصلات و آخر فی العمل بالرومی. مقالةفی مکاییل الشرع. و جزء فی المساحات. و منهاج الطالب فی تعداد الکواکب. و مقالة فی الاصطرلاب. و جزء فی العمل بالصحیفة الشکاریه و بالزرقالیة. و جزء فی ذکر الجهات فی بیان القبلة و النهی عن تغییرها. و جزء فی الانواء و صور الکواکب. و جزء فی الفلاحة. و جزء فی الجمل الست بجدول. و قانون فی عیوب الشعر. و قانون فی الفرق بین الحکمة و الشعر. و شرح لغز ابن الفارض. ورسالة فی ذکر العلوم الثمانیة. و جزء فی تسمیة الحروف و خاصیتها فی اوائل الغور. و رسالة فی طبایع الحروف. و اخری فی الاسماء الحسنی. و اخری فی الفرق بین المعجزة و الکرامة و السحر. و جزء فی الاوفاق. و جزء فی العزائم و الرقی. و جزء فی عمل الطلسمات. و جزء فی المناسبات و کلام فی الزجر و الفال و الکهانة. و جزءفی خط الرمل و غیرها. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 15). و نیز او راست : اصول الجبر و المقابلة. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان ترکمانی. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان نریزی حافظ فرضی. او از احمدبن الهیثم الشعرانی و یحیی بن عمروبن فضلان التنوخی و از او ابوالفضل الشیبانی روایت کنند و او حافظ بود و بحتری در شعر نام او آورده است. وی از مردم نریز آذربایجان است و نریز قریه ای است از نواحی اردبیل. (معجم البلدان در کلمه ٔ نریز).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عربشاه. رجوع به ابن عربشاه شهاب الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن العروضی. او راست : ربعة فی الفرائض.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن العریف. رجوع به احمدبن محمدبن موسی... شود.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن عزالدین محمد معروف به ابن عبدالسلام و ملقب به شهاب احمد. او راست : الفیض المدید فی اخبار النیل السعید. وفات وی به سال 931 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عساکرالجذامی الاشبیلی. رجوع به احمدبن هبة اﷲ... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عضدالدوله مکنی به ابوالحسن. برادر ابوالفوارس شیرذیل. در ترجمه ٔ تاریخ یمینی (ص 311) آمده است که صمصام الدوله... چون ایام عزا [ ی پدر ] منقضی شد بجای پدر بنشست و بتدبیر ملک و رعایت رعیت مشغول شد و ابوالفوارس شیرذیل که برادر او بود و از وی بزرگتر در شهر واشهر مقیم بود و چون خبر وفات پدر باو رسید بفارس آمد و علی بن نصرهارون را که وزیر عضدالدوله بود بگرفت و اموال و بقایای اعمال که در تصرف او بود بستد و باهواز آمدو برادر خویش ابوالحسن احمد بن عضدالدوله را از آن خطه براند و ببصره رفت.

احمد. [ اَ م َ ] ابن عطأاﷲ اسکندرانی ملقب به تاج الدین. او راست : مرقی ابی المقدس الانفی و وفات وی به سال 709 بود. و رجوع به ابن عطأاﷲ تاج الدین شود.

احمد. [ اَ م َ ] ابن عطاء رودباری. مکنی به ابوعبداﷲ یکی از بزرگان صوفیه. او در عصر خود شیخ شام بودو مدتی در صور سکنی گزید و خواهر زاده ٔ ابوعلی رودباری صوفی معروف متوفی در سال 322 (هَ. ق ). میباشد واز وی نقل کرده است. وفات احمد بسال 369 هَ. ق. است. او در مائه ٔ چهارم هجریه از زمان المطیع ﷲ و طایع عباسی علم شهرت برافراشت. ولادت وی در شهر صور بود و هم در آن شهر نشو و نما کرد و تا آخر ایام زندگانی در آنجا ببود و او خواهر زاده ٔ شیخ ابوعلی رودباری است و خواهر شیخ ابوعلی فاطمه است که مادر اوست و خود در ملک شام بعلو رتبت و مزید فضیلت اختصاص داشت و به علم شریعت و علم حقیقت و علم قرآن آگاه بود و او صوفی بود در لباس اهل قرائت و در علم حدیث یدی طولی داشت و او را اخلاق و شمایل نیکو بود و موصوف بود به تعظیم فقر و دوستی درویشان و مدارا کردن با ایشان. در بدایت حال وی چون شیخ ابوعلی به نزد خواهرش آمدی روی به فرزندی کردی و گفتی هذا قراءُ خاله کان صوفیا (؟) یعنی این کسی است که ظاهر وی آراسته است و به باطن نی و خال وی صوفی بود که باطنش آراسته بود و این بیانرا چنین معنی کرده اند که حسن ظاهر و صلاح ظاهر چون حسن باطن و صلاح باطنی در آن جمع نباشد مرد پسندیده نخواهد بود. از شیخ ابوسعید مقری حکایت شده است که گفت وقتی با شیخ ابوعبداﷲ رودباری باقلا می خوردم دانه ای از آن پخته نبود پسندیده نیامد به جای خود نهادم شیخ نگاهی تند بمن کرده و گفت آن را بجای منه ، برای خود چیزی را نپسندی برای غیر مپسند بجهت هوای نفس غذا را انتخاب مکن که در شریعت و طریقت مذموم است. گوید من از کلام شیخ زیاده متنبه شدم و تغییر حالت از برای من پدید گردید. شیخ الاسلام که صاحب تاریخ عرفاست و قریب العهد بوده است با این عارف کامل گوید که من دو کس را دیدم که وی را دیده بودند و به صحبتش رسیده اول شیخ ابوعبداﷲ باکو، بعد شیخ ابی القاسم بن ابوسلمه باوردی و شیخ ابوعبداﷲ باکو گفته است که چون به صحبت وی رسیدم از او پرسیدم که تصوف چیست گفت : التصوف ترک التکلف و استعمال التظرف و حذف التشرف. یعنی تصوف گذاشتن تکلف و زحمت است و از خود انداختن نسبت شرف و بزرگی و کار فرمودن تظرف و مراد از تظرف نزاهت حقیقت و انائیت است از لوث اکوان همچنانکه شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته که ظریف شیخ لقمان سرخسی است با آنکه جامه ٔ وی را نظافت ظاهری نبود (؟) و هم از کلمات او است که گفته : حدیث نوشتن جهل را از مرد ببرد و درویشی کبر از مرد برگیرد فاذا اجتمعتا فناهیک به نبلاً. پس چون در تو مجتمع شود نگاشتن حدیث و درویشی همین فضل تو را بسنده است. در ترجمه ٔ وی آورده اند که وی همواره در شهر صور روزگار زندگانی را می گذرانید تا آنگاه که به روایت یافعی در ذوالحجه ٔ سنه ٔ سیصد و شصت و نه در زمان خلافت الطایع ﷲ روزگار را وداع گفت و در همان شهر مدفون گردید. و قبر وی گویند در آن شهر مشهور و معروف بوده است. رودبار به ضم راء، و سکون واو و دال معجمه و باء موحده و آخر آن راء، از قراء بغداد است که یاقوت حموی می نویسد ابوعبداﷲ احمدبن عطا خواهرزاده ٔ ابوعلی رودباری منسوب بدانجاست ولی در کتبی که تراجم این طبقه مسطور است نشو و نما تا وفات او را به شهر صور نوشته اند. دور نباشد که اصل وی از رودباربغداد بوده و از آنجا به صور نقل کرده باشد و ممکن است هر دو را با هم جمع کردن. واﷲ تعالی اعلم. رجوع به نامه ٔ دانشوران ج 3 ص 65 و روضات الجنات ص 60 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عطار. رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن عطار شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عطار دنیسری.مکنی به ابوالعباس. او راست : العهود العمریة فی الیهود و النصاری. وفات وی به سال 764 (هَ. ق ). بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عقبه. رجوع به احمد جمال الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عقده. رجوع به احمدبن محمدبن سعید الهمدانی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علویه ٔاصفهانی کرمانی. وی از اصحاب ابوعلی لغذه بود و در اول شغل تأدیب میورزید سپس بخدمت احمدبن عبدالعزیز و دلف بن ابی دلف عجلی پیوست و ندیمی آندو میکرد و او را رسائلی گزیده است و حمزه ٔ اصفهانی ذکر او آورده است و احمد را رسائلی نخبه است و ابوالحسن احمدبن سعد آن رسائل را در کتابی که در رسائل تدوین کرده است آورده است و احمد را هشت کتاب از انشاء خویش در دعاء هست و رساله ای در پیری و خضاب. و شعر بسیار و نیکو دارد. و از شعر اوست درباره ٔ احمدبن عبدالعزیز عجلی :
یری مآخیر ما یبدو اوائله
حتی کأن ّ علیه الوحی قد نزلا
رکن من العلم لایهفو المحفظة
ولا یحید و ان ابرمته جدلا
اذا مضی العزم لم ینکث عزیمته
ریب ولاخیف منه نقض ما قبلا
بل یخرج الحیة الصماء مطرقة
من جحرها و یحط الاعصم الوعلا.
و نیز او راست در حق احمد:
اذا ما جنی الجانی علیه جنایة
عفا کرما عن ذنبه لا تکرما
و یوسعه رفقا یکاد لبسطه
یود بری ٔ القوم لو کان مجرما.
و هم او در باب نای زنی موسوم بحمدان گوید:
حذار! یا قوم من حمدان و انتبهوا
حذار! یا سادتی من زامر زانی
فما یبالی اذا ما دب ّ مغتلما
بدا بصاحب دار او بضیفان
یلهی الرجال بمزمار فان سکروا
الهی النساء بمزمار له ثانی.
و باز احمد راست :
حکم الغناءتسمّع و مدام
ما للغناء مع الحدیث نظام
لو اننی قاض قضیت قضیة
ان الحدیث مع الغناء حرام.
و حمزه گوید به سال 310احمد این بیتها از شعر خویش مرا بخواند و درین وقت 98 سال داشت :
دنیا مغبة من اثری بها عدم
و لذة تنقضی من بعدها ندم
و فی المنون لاهل اللب ّ معتبر
و فی تزوّدهم منها التقی غنم
و المرء یسعی لفضل الرزق مجتهدا
و ما له غیر ما قد خطّه القلم
کم خاشع فی عیون الناس منظره
واﷲ یعلم منه غیرما علموا.
و باز گوید در سال صدم عمر خویش این ابیات گفت :
حنا الدهر من بعد استقامته ظهری
و افضی الی ضحضاح غیثاته عمری
و دب ّ البلا فی کل عضو و مفصل
و من ذا الذی یبقی سلیماً علی الدهر.
و هم حمزه گوید احمدبن علویه را قصیده ای است هزار بیتی و آنگاه که آن قصیده ابوحاتم سجستانی را عرضه کردند شگفتی نمود و گفت ای بصریان مردم اصفهان بر شما چیره شدند.و مطلع قصیده این است :
ما بال عینک ثرّة الانسان
عبری اللحاظسقیمة الاجفان.
و احمدبن علویه راست در هجاء الموفق آنگاه که اصبغ رسولی باحمدبن عبدالعزیز عجلی گسیل داشت و ارسال فوجی از جیش او را درخواست :
ادی رسالته و اوصل کتبه
و اتی بامر لا اباً لک معضل
قال اطرح ملک اصبهان و عزها
و ابعث بعسکرک الخمیس الجحفل
فعلمت ان جوابه و خطابه
عض الرسول ببظر اُم ّ المرسل.
(معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 3).
ابن الندیم گوید که او کاتب بود و بعربی شعر نیز می گفت و دیوان او پنجاه ورقه است و رجوع بروضات الجنات ص 58 شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن علی. رجوع به ابن ساعاتی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. رجوع به ابن مأمون شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. مکنی به ابوبکر میمونی برزندی. رجوع به احمد بن علی المیمونی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. رجوع به احمد بونی...شود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. رجوع به ظهیر بلخی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. رجوع به عروضی سمرقندی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. رجوع به قطب الدوله ابونصر احمد اول ابن علی و آل افراسیاب شود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. او راست : کتاب شرح العلل و بیرونی در کتاب الجماهر از او روایت کند. و محشی جماهر گوید: محتمل است که وی همان رمانی متوفی به سال 415 هَ. ق. باشد و بکتاب ارشاد یاقوت (ج 1 ص 241) ارجاع کرده است. رجوع به الجماهر چ حیدرآباد ص 106 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی ، ممدوح سوزنی :
ستوده شان و نکوسیرت احمدبن علی
که چون علی است بسیرت چو احمد است به سان.
سوزنی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. وزیر ابرقوهی مکنی به ابوالقاسم. در قدیمترین نسخه ٔ منوچهری کتابخانه ٔ مؤلف در قصیده ای مردف به «کند همی » این بیت آمده است :
بر هر کسی لطف کند و لطف بیشتر
بر احمد ابرقوهی احمد کند همی (؟)
و در نسخ دیگر: احمدبن قومی و احمدبن قوص آمده و ظاهراً همان احمد ابرقوهی صحیح است و یاقوت در معجم البلدان آرد: والی ابرقوه. هذه ینسب الوزیر ابوالقاسم علی بن احمد الابرقوهی وزیر بهأالدولةبن عضدالدولةبن بویه. و در تاج العروس ماده ٔ «ب ر ق ه » در ذکر منسوبین به ابرقوه آرد: منه ابوالقاسم علی بن احمد الابرقوهی الوزیر بهاءالدولةبن عضدالدولةبن بویه و در حاشیه نوشته شده : قوله علی بن احمد کذابخط الشارح موافقاً لما فی یاقوت والذی فی المتن المطبوع احمدبن علی. و بنابراین ظاهراً این قصیده از منوچهری نیست بلکه متعلق بشاعریست از دربار دیالمه. وقرینه ٔ دیگر هم سستی و عدم سلاست این قصیده است که بدیگر شعرهای منوچهری ماننده نیست. و رجوع به ابوالقاسم احمدبن علی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی معروف به ابن وحشیه و مکنی به ابوبکر. رجوع به ابن وحشیه شود. و کتاب الادوار للکسدانیین اخراج ابن وحشیه را موفق الدین بن المطران اختصار کرده و در رجب سال 581 هَ. ق. از آن فراغت یافته است و موفق الدین عبداللطیف بغدادی بکتب او توجه داشته است. رجوع به عیون الانباءابن ابی اصیبعه ج 2 ص 181 و 204 شود و نیز وی کتاب السموم باربوقای نبطی کسدانی را بعربی نقل کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی (امیر...) مکنی به ابوالعباس. ابوبکر محمدبن زکریای رازی کتاب منافع الاغذیة و دفع مضارها و نیز مقالة فیما سئل عنه فی انه لم صار من قل ّ جماعه من الانسان طال عمره ، را به نام او کرده است. رجوع به عیون الانباء ج 1 ص 320 و 321 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی مکنی به ابوبکر رازی. رجوع به رازی ابوبکر احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی الابار الخیوطی. محدث است و از مسدد روایت کند. (تاج العروس ماده ٔ خ ی ط).

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابراهیم بن الزبیر الغسانی الاسوانی المصری ، ملقب برشید و مکنی به ابوالحسین. اورا در سال 562 هَ. ق. بخبه بکشتند. و او کاتب ، شاعر، فقیه ، نحوی ، لغوی ناشئی ، عروضی مورخ ، منطقی ، مهندس و عارف بطب و موسیقی و متفنن در نجوم بود. سلفی گوید: قاضی ابوالحسن (؟) احمدبن علی ابراهیم غسانی اسوانی قطعه ٔ ذیل از گفته های خویش برای من انشاد کرد:
سمحنا لدنیانا بمابخلت به
علینا و لم نحفل بجل ّامورها
فیا لیتنا لما حرمنا سرورها
وقینا اذی آفاتها و شرورها.
و باز گوید این ابن الزبیر در فضل و آگاهی بفنون کثیره ٔ علوم یکی از افرادروزگار است ، و از خاندانی بزرگ و توانگر از صعید مصر است. و بی اختیار وی ، او را تولیت ثغر اسکندریه و دواوین سلطانیه داده بودند. و او را تآلیفی بنظم و نثر هست بجودت ناظمین و ناثرین اوائل و او را ظلماً وعدواناً بمحرم سال 562 هَ. ق. بکشتند. و از کتب اوست : کتاب منیةالالمعی وبلغة المدعی و آن مشتمل علوم کثیره است. کتاب المقامات. کتاب جنان الجنان و روضةالاذهان در چهار مجلد حاوی شعر شعراء مصر و آنان که بمصردرآمده اند. کتاب الهدایا و الطرف. کتاب شفاء الغلة فی سمت القبلة. کتاب رسائله نحو خمسین ورقة. کتاب دیوان شعره نحو مائة ورقة. مولد او ببلده ٔ اسوان بود وآن شهریست بصعید مصر و از آنجا بمصر هجرت کرد و در آنجا اقامت گزید و بخدمت ملوک مصر پیوست و وزراء وقت را مدح گفت و نزد آنان تقدم یافت و او را وقتی برسالت به یمن فرستادند سپس قضاء یمن دادند و بقاضی قضاةالیمن و داعی دعاةالزمن ملقب شد و چون کار بر او مستقرگردید وی را هوای خلافت خاست و گروهی ویرا اجابت کردند و بخلافت بر وی سلام کردند و سکه بنام وی زدند که بر یک روی آن قل هو اﷲ احد اﷲ الصمد بود بر روی دیگر الامام الامجدابوالحسین احمد. سپس او را دستگیر کردند و با بند به قوص بردند و کسی که هنگام دخول او بقوص وی را دیده بود حکایت کرده که در این وقت مردی در پیشاپیش ابوالحسین میرفت و ندا میداد هذا عدو السلطان احمدبن الزبیر. و روی احمد پوشیده بود تا به دارالاماره رسیدند و در این وقت امیر قوص طرخان سلیط بود و میان این امیر و ابن الزبیر کینه ٔ دیرینه بود پس گفت او را بمطبخ محل شغل قدیم او دارید. و یاقوت گوید احمدبن الزبیر از پیش وقتی تولیت مطبخ داشته است و شریف اخفش در ابیاتی که بصالح بن زریک خطاب کند، اشاره به این معنی کرده و گوید:
یولّی علی الشی ٔ اشکاله
فیصبح هذا لهذااخا
اقام علی المطبخ ابن الزبیر
فولی علی المطبخ المطبخا.
و یکی از حاضرین را گفت خوب است با این مرد بحسن رفتار عمل شود چه برادر او حسن المهذب بن الزبیررا نزد صالح بن رزیک قربت و مکانتی است و باشد که اواز برادرشفاعت کند و آنگاه تو را خجلت باشد و گوید بیش از یک یا دو شب نکشید که پیاده ٔ صالح دررسید با نامه ای بطرخان و در آن امر باطلاق و احسان ابن الزبیر کرده بود. و طرخان وی را از زندان مکرماً بیاورد و ناقل گوید دیدم که ابن الزبیر در مجلس برتر از امیر طرخان می نشست. و علت تقدم ابن الزبیر در دولت مصریه در اول چنانکه شریف ابوعبداﷲ محمدبن ابی محمد عبدالعزیزادریسی حسنی صعیدی از زهرالدوله مرا روایت کرد این بود که ابن الزبیر پس از مقتل ظافر و جلوس فائز بمصر درآمد با پیرهنی ژنده و طیلسانی پشمین و بماتم حاضر گردید و شعراء دولت نیز حاضر آمده بودند و هر یک مراثی خویش بخواندند و در آخر ابن الزبیر بپای ایستاد و قصیده ای را که اولش این بیت است :
ما للریاض تمیل سکرا
هل سقیت بالمزن خمرا.
خواندن گرفت و چون بدین بیت رسید:
افکربلاءُ بالعراق
و کربلاءُ بمصر اخری.
اشکها از دیده روان گردید و شور و غریو در قصر افتاد و ضجه و عویل برخاست و ازهر سو عطایا بجانب وی روان شد و او با مالی وافر که امراء و خدم و حظایای قصر وی را دادند بخانه بازگشت و از جانب وزیر نیز جمله ای از مال بمنزل او فرستادند و بدو گفتند اگر عزا و ماتم نمی بود خلع نیز بتو فرستاده شدی. و ابن الزبیر با جلالت و فضل و منزلت وی درعلم و نسب ، قبیح منظر و سیاه بشره و زشت روی و بدخلقت و کوتاه بالا بود و لبی سطبر و بینی پخ و خفته چون زنگیان داشت و شریف مذکور از پدر خود مرا حکایت کرد که وقتی من و رشیدبن الزبیر و فقیه سلیمان دیلمی در قاهره بیک خانه مسکن داشتیم و درین وقت ابن الزبیر در عنفوان شباب و ابان صبا و هبوب صفا بود و روزی بیرون شده بود و بازگشت وی دیر کشید تا معظم روز بگذشت و چون بیامد علت بطؤ وی پرسیدیم او تبسم کرد و گفت از ماجرای امروزین من مپرسید گفتیم ناگزیر باید سبب این دیری غیبت بازگوئی و او امتناع میورزید تا آخر از بس الحاح ما، گفت امروز از فلان موضع میگذشتم و درین وقت زنی جوان خوش قدوبالا و نیکوشمائل بر من گذر کرد و با نظر آزمندی در من نگریست من با خود گفتم که من بچشم وی خوش آمده ام و خویشتن را فراموش کردم و او بگوشه ٔ چشم اشارتی کرد و من دنبال وی گرفتم و او از کوچه ای به کوچه ای از برزنی به برزنی مرا با خود ببرد تا بخانه ای درآمد و بمن اشارت کرد و من بخانه داخل شدم نقاب از روئی چون بدر برگرفت و دست بر دست زد و بانگ کرد یا ست الدار دخترکی مانند پاره ای از قمر از خانه ٔ برین بزیر آمد و بدو گفت اگر بار دیگر در بستر شاشی ترا باین حضرت قاضی دهم تا بخوردت سپس روی با من کرد و گفت لا اعد منی اﷲ احسانه بفضل سیدنا القاضی ادام اﷲ عزه. و من خائب و خاسر خجل و سرافکنده بیرون شدم و از بس شرم زدگی راه خود گم کرده بودم.
و باز شریف گوید: شبی در مجلس صالح بن رزیک گروهی از فضلاء گرد آمده بودند و صالح مسئله ای در لغت طرح کرد و هیچیک جز ابن الزبیر جوابی بصواب نگفتند و صالح را خوش آمد و رشیدبن الزبیر بصالح گفت در هر مسئله که از من پرسی مرا شعله ای افروخته یابی و ابن قادوس که از حاضرین آنمجلس بود این قطعه بگفت :
ان قلت من نار خلقَ
َت وفقت کل ّ الناس فهما
قلنا صدقت فما الذی
اطفاک حتی صرت فحما.
و اما علت قتل وی میلی بود که او بأسد الدین شیرکوه کرد و مکاتبات که با وی درپیوست و این خبر بشاور وزیر عاضد رسید و ابن الزبیر را طلب کرد و او باسکندریه پنهان شد و آنگاه که صلاح الدین یوسف بن ایوب باسکندریه التجا جست ابن الزبیر سواره و مسلح بخدمت او پیوست ودر رکاب او بجنگ درآمد و تا زمانی که صلاح الدین باسکندریه بود با وی بود و آنگاه که صلاح الدین از اسکندریه برفت شاور وزیر که از پیش بر وی تافته تر گشته بود بشدت بجستجوی ابن الزبیر پرداخت تا او را بر صورتی که پیش ما بتحقیق نپیوسته است بیافتند و او امر به اشهار ابن الزبیر کرد و وی را بر شتری نشانیدند در حالی که بر سر وی کلاهی باریک و دراز نهاده بودند و پایکاری با وی همراه کرده که بوی دشنام میداد. و شریف ادریس مرا خبر داد از ابوالفضل بن ابی الفضل که وی ابن الزبیر را در این حال شنیع دیده بود که این بیت میخواند:
ان کان عندک یا زمان بقیة
مما تهین به الکرام فهاتها.
و سپس لبهای وی بهم میخورد و تلاوت قرآن میکرد و باز شاور امر داد تا پس از اشهار وی بمصر و قاهره بیاویزندش و چون او بآویختنگاه رسید بمتولی امر خویش گفت بشتاب و مرا بیاویز چه پس ازاین هیچ مرد کریمی رغبت در حیات نکند و او را بیاویختند. و باز شریف مذکور از ثقة حجاج بن المسبح الاسوانی نقل کند که جسد ابن الزبیر را در همانجا که آویخته بود بخاک سپردند و روزگاری بر این بگذشت تا شاور وزیر را بکشتند و جسد او را کشان بهمانجای که ابن الزبیررا بدار کرده بود بردند و چون گور او بکندند تن رشیدبن الزبیر در همان حفره بیافتند و شاور را با وی دریک گور کردند و چندی پس از آن استخوانهای آن دو را بمصر و قاهره نقل کردند. و از شعر رشید است در جواب قصیده ٔ برادر خود مهذب که مطلع آن این است :
یا ربع این تری الاحبة یمموا
رحلوا فلاخلت المنازل منهم.
و نأوا فلا سلت الجوانح عنهم.
و این ابیات :
و سروا وقد کتموا العداة مسیرهم
و ضیاء نور الشمس مالا یکتم
و تبدلوا ارض العقیق عن الحمی
روت جفونی ای ارض یمموا
نزلوا العذیب و انما فی مهجتی
نزلوا و فی قلب المتیم خیموا
ماضرهم لو ودعوا من اودعوا
نار الغرام و سلموا من اسلموا
هم فی الحشا ان اعرفوا او اشأموا
او ایمنوا او انجدوا او اتهموا
و هم مجال الفکر من قلبی وان
بعد المزار فصفو عیشی معهم
احبابنا ما کان اعظم هجرکم
عندی ولکن التفرق اعظم
غبتم فلا واﷲ ماطرق الکری
جفنی ولکن سح بعدکم الدم
و زعمتم انی صبور بعدکم
هیهات لا لقیتم ما قلتم
و اذا سئلت بمن اهیم صبابة
قلت : الذین هم الذین هم هم
النازلین بمهجتی و بمقلتی
وسط السوید او السواد الاکرم
لاذنب لی فی البعد اعرفه سوی
انی حفظت العهد لما خنتم
فاقمت حین ظعنتم وعدلت لمَ
َما جرتم و سهدت لما نمتم
یا محرقا قلبی بنار صدودهم
رفقاً ففیه نار شوق تضرم
اسعرتم فیه لهیب صبابة
لا تنطفی الابقرب منکم
یا ساکنی ارض العذیب سقیتم
دمعی اذا ضن الغمام المرزم
بعدت منازلکم و شط مزارکم
و عهودکم محفوظةمذ غبتم
لا لوم للاحباب فیما قد جنوا
حکمتهم فی مهجتی فتحکموا
احباب قلبی أعمروه بذکرکم
فلطالما حفظ الوداد المسلم
و استخبروا ریح الصبا تخبرکم
عن بعض ما یلقی الفؤاد المغرم
کم تظلمونا قادرین و مالنا
جرم و لا سبب بمن یتظلم
و رحلتم و بعدتم و ظلمتم
و نأیتم و قطعتم و هجرتم
هیهات لا اسلوکم ابداً و هل
یسلو عن البیت الحرام محرم
وانا الذی واصلت حین قطعتم
و حفظت اسباب الهوی اذ خنتم
جار الزمان علی ّ لما جرتم
ظلماً و مال الدهر لماملتم
و غدوت بعد فراقکم و کأننی
هدف یمر بجانبیه الأسهم
ونزلت مقهور الفؤاد ببلدة
قل ّ الصدیق بها و قل ّ الدرهم
فی معشر خلقوا شخوص بهائم
یصدی بها فکر اللبیب و یبهم
ان کورموا لم یکرموا او علموا
لم یعملوا او خوطبوا لم یفهموا
لاینفق الاَّداب عندهم و لاالَ
احسان یعرف فی کثیر منهم
صم ّ عن المعروف حتی یسمعوا
هجر الکلام فیقدموا و یقدموا
فاﷲ یغنی عنهم و یزید فی
زهدی لهم و یفک اسری منهم.
(معجم الادباء چ مارگلیوث ج 1 ص 416). او و پدر وجدش ملقب بقاضی الرشید بوده اند. و رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابراهیم قمی پسر صاحب تفسیر مشهور بتفسیر علی بن ابراهیم. و شیخ صدوق ابوجعفر محمدبن ابی الحسن مشهور به ابن بابویه کتاب الفقیه را از عده ای از افاضل منجمله صاحب ترجمه روایت دارد. (روضات الجنات ص 559).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابی اسامة مکنی به ابوالحسین. او راست : معرفة شرف الملوک.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابی اسحاق ابراهیم. رجوع به ابوالحسین احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابی بکر عبدری مکنی به ابوالعباس اندلسی ثم المیورقی او راست :بهجة المهج فی بعض فضائل الطائف و وج. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابی جعفر محمدبن ابی صالح بیهقی مقری لغوی. مکنی به ابوجعفر، معروف به بوجعفرک با کاف تصیغر فارسی. امام ابوالمظفر عبدالرحیم بن ابی سعدسمعانی از پدر خود روایت کند، که مولد بیهقی در حدود سنه ٔ 470 هَ. ق. است ، و وفات او به سلخ رمضان سنه ٔ 544 باشد. و وی در قرائت و تفسیر و نحو و لغت امام بود و تصانیف او در این فنون در بلاد منتشر است و گروهی از نجبا صحابت وی کردند و جماعتی نزد وی دانش فرا گرفتند و او ملازم خانه ٔ خویش بود و جز برای ادای فریضه در مسجد قدیم نیشابور از خانه بیرون نمیشد و بدیدن کس نمیرفت و مردم برای تعلم وتبرک بخانه ٔ او میشدند. او از ابونصر احمدبن محمدبن صاعد القاضی و ابوالحسن علی بن الحسن بن العباس الصندلی الواعظ و غیر آنان سماع داشت. تاج الدین محمودبن ابی المعالی حواری ، در مقدمه ٔ کتاب ضالة الادیب آرد که احمدبن علی بیهقی در ادب و قراآت امام بود و کتاب صحاح ، در لغت را، پس از قرائت بر ابوالفضل احمدبن محمد میدانی و کتابهای بسیار دیگر، حفظ کرد. و از جمله ٔ تألیفات اوست : کتاب المحیط بلغات القرآن. و کتاب ینابیع اللغة که در آن کتاب صحاح را، مجرد از شواهد، با بسیاری از فوائدو فرائد تهذیب اللغة و الشامل ابی منصور جبان ، و مقاییس ابن فارس جمع کرده است و آن کتابی بزرگ است و حجم آن نزدیک بحجم صحاح باشد. و نیز او راست : کتاب تاج المصادر (در لغت عرب مترجم بفارسی ). و کتاب المحیطبعلم القرآن و علی بن محمدبن علی جوینی در ستایش بوجعفرک گوید و در آن مدح کتاب تاج المصادر کرده است :
ابا جعفر یا من جعافر فضله
موارد منها قد صفت و مصادر
کتابک ذا غیل تأشب نبته
و انت به لیث بخفان خادر
لبست صدار الصبر یا خیر مصدر
مصادر لاتنهی الیها المصادر
فقل لرواة الفضل و الادب انتهوا
الیها و نحو الری منها فبادروا.
و رجوع به معجم الادباء ج 1 صص 414 - 416 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ابیطالب طبری ساروی معروف به شیخ طبرسی مکنی به ابومنصور. فقیهی از مردم ساریه ٔ مازندران. و او شیخ محمدبن علی بن شهرآشوب ساروی مازندرانیست. او راست : کتاب الاحتجاج. کتاب الکافی در فقه. و کتاب مفاخرالطالبیة. و کتاب تاریخ الائمة. و کتاب فضائل الزهراء و غیره. و کتاب احتجاج او شامل جمله ای از احتجاجات رسول صلوات اﷲ علیه و ائمه ٔ کبار و اصحاب آنان است با کفار و مخالفین و در آخر آن توقیعات بسیاری باشد که از ناحیه ٔ مقدسه بیرون آمده است خطاب به بعض اکابر شیعه. رجوع بروضات الجنات ص 18 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد. رجوع به ابن فصیح در ذیل این لغت نامه شود.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد. معروف به ابن افلح القیسی الخضراوی متوفی 542 هَ. ق. (روضات الجنات ص 78).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد. او راست : کنز البلاغة فی الانشاء بزبان فارسی و مختصر است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد. رجوع به احمدبن مهذب الدین ابی الحسن علی بن احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد. معروف به ابن سیمکة شروانی و او مردی فاضل و ادیب بود و صاحب تلخیص الاَّثار ذکر او آورده است. متوفی به سال 504 هَ. ق. (؟). (روضات الجنات ص 77).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمدبن خلف انصاری غرناطی معروف به ابن بادش نحوی ، صاحب روضات از بغیه روایت کند و او از البلغه ، که احمد بن علی امامی نحوی و مقری و نقاد است وابن زبیر گوید او عارف بآداب و اعراب و امام نحوی متقدم و راویه ای مکثر است و از پدر خویش اخذ روایت بسیار کرده است و در بسیاری از شیوخ با پدر خود شریک است و هم از ابوعلی غسانی و ابوعلی صدفی روایت کند و او عارف باسانید و نقاداسانید است. او راست : کتاب الاقناع در قراآت و ماننداین کتاب نوشته نشده است. مولد او در ربیعالاول سال 491 هَ. ق. و وفات در جمادی الاَّخره ٔ سال 540 بوده است. (روضات الجنات ص 71). و رجوع به ابن بادش... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمدبن داود بلوی. او راست : فرائد الفوائد فی فنون غیرواحد و شرح عروض الخزرجیة تألیف عبداﷲبن محمد مالکی اندلسی که به سال 908 هَ. ق. از آن فراغت یافت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمدبن العباس النجاشی الاسدی المعروف بابن الکوفی و المکنی بابی الحسین او ابی الخیر او ابی العباس. نسب او بهفت واسطه به عبداﷲ نجاشی والی اهواز منتهی شود. و عبداﷲ همان صاحب رساله ٔ مشهور صادق علیه السلام است. ابوالحسن سلیمان الحسن بن سلیمان صهرشتی فقیه از مشاهیر شاگردان شیخ طوسی در وصف او گوید:کان شیخاً بهیاً ثقة صدوق اللسان عندالمخالف و الموءالف. و شیخ عبدالنبی جزائری در حاوی آرد: لا یخفی جلالة هذا الرجل و عظم شانه و ضبطه للرجال و قد اعتمد علیه کل من تأخر عنه فی الجرح و التعدیل بل لایبعد ترجیح قوله علی قول الشیخ مع التعارض کما ینبی ٔ عنه تتبع الاحوال... و شهید ثانی در بحث میراث از کتاب مسالک گوید: و ظاهر حال النجاشی انه اضبط الجماعة و اعرفهم بحال الرجال. و سید مهدی نجفی در فوائد الرجالیه ٔ خویش گوید: شاید احمدبن عبیدبن احمد الرقاء که نجاشی در رجال خود ذکر او آورده است پسر عم و برادر مادری او باشد. و در کنیت او که ابوالحسین یا ابوالعباس یا ابوالخیر است اختلاف است و بعضی گویند که شاید بهر سه کنیه مکنی بوده است. و او شاگرد سید رضی و سید مرتضی است. و کتاب رجال خویش را بامر سید مرتضی کرد و هم جسد سید را پس از وفات او غسل داد. و او راست : کتاب رجال. کتاب اعمال الجمعة. کتاب فضل الکوفة. کتاب انساب نضربن غعین. کتاب مختصر الانواء و مواضع النجوم. کتاب الحدیثین المختلفین. کتاب التعقیب و غیر آن. و وفات او در هفتاد و هشت سالگی بقریه ٔ مطیرآباد در جمادی الاولی 450 هَ. ق. بود. رجوع به روضات الجنات و مجالس المؤمنین قاضی نوراﷲ و نجاشی احمد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد ابوالعباس معروف به ابن رفاعی رجوع به ابن رفاعی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد شناوی مصری متوفی به سال 1028 هَ.ق. او راست : تحلیة البصائر بالتمشیة علی الجواهر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد محلی معروف به ابن زنبل رمال. او راست : الذهب الابریز المحرر فی انتفاء [ کذا و لعله ؛ انتقاء ] علم الرمل و الاثر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد نجاشی. رجوع به احمدبن علی بن احمدبن العباس النجاشی. و رجوع به نجاشی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد نحوی معروف به ابن نور. متوفی به سال 737 هَ. ق. (روضات ص 78).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد همدانی او راست : نظم المنار. و الفرائض السراجیة. و قصیدة فی القراآت. متوفی به سال 755 هَ. ق. (روضات ص 78).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن الاخشید. رجوع به ابوالفوارس احمدبن علی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن اسماعیل میکالی. یکی از افراد خاندان آل میکال او پدر ابوالفضل عبیداﷲبن احمد صاحب کتاب المنتحل است و رجوع به احمد بن علی میکالی (امیر...) شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن بحرمکنی به ابوالقاسم که ابوعلی بن مندویه ٔ اصفهانی «رسالة الی ابی القاسم احمدبن علی بن بحر فی تدبیر المسافر» را به نام او کرده است. رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 21 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن بدران مکنی به ابوبکر صوانی. محدث است و از ابوالطیب طبری روایت دارد. وفات وی به سال 507 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن برهان مکنی به ابوالفتح معروف به ابن برهان فقیه. رجوع به ابن برهان ابوالفتح...شود. و او گفته است : عامی را تقید بمذهبی ضرور نباشد و نووی این قول را ترجیح داده است. و در تاج العروس ماده ٔ «ب ر ه ن » آمده است : و احمدبن علی بن برهان الفقیه صاحب الامام ابی حامد الغزالی له اقوال مختارة فی المذهب و هو الذی ذهب الی ان العامی لایلزمه التقید بمذهب و رجحه الامام النووی.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن علی بن بونة مکنی به ابوالعباس. از شیوخ طریقت است. مؤلف تاج العروس در ماده ٔ «ب و ن » آرد: ابوالعباس احمدبن علی البونی صاحب شمس المعارف واللمعة. شیخ الطریقة البونیة فی الاسماء و الحروف.

احمد. [ اَ م ِ ] (اِخ ) ابن علی بن تغلب بن ابی الضیاء البعلبکی البغدادی الاصل و المنشأ. مشهور به ابن ساعاتی حنفی و ملقب بامام مظفرالدین یکی از رؤساء و کبار فقهاء حنفیه و مدرس آنان بمستنصریه ٔ بغداد. او از اجلاء علم اصول و عربیت است و در ذکاء و فصاحت و حسن خط آیتی بود و شیخ شمس الدین اصفهانی ذکر اوآورده و بسی او را ستوده است و او را بر شیخ جمال الدین بن الحاجب تفضیل می دهد و میگوید و از ابن حاجب ذکی تر باشد و فیروزآبادی نیز در کتاب طبقات الحنفیه همین عقیدت دارد و از مصنفات اوست : کتاب مجمعالبحرین وملتقی النهرین در فروع فقه حنفیه ، و در این کتاب میان مختصر قدوری و منظومه ٔ او جمع کرده است و از خود نیز فوائدی لطیفه بر آن افزوده است و دو مجلد کبیر درشرح همین مجمعالبحرین دارد و نیز او راست : کتابی بدیع در اصول به نام نهایةالوصول الی علم الاصول ، در این کتاب جمع میان اصول فخرالاسلام بزوری و احکام امدی کرده است و چنانکه در کتاب تاریخ اخبارالبشر آمده است وفات او به سال 694 هَ. ق. بود. (روضات الجنات ص 89).و رجوع به ابن الساعاتی احمدبن علی ابن تغلب شود.

احمد. [ اَ م ِ ] (اِخ ) ابن علی بن تمات مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ جمال الدین. او راست : عمدةالرائض و عمدةالفارض در حساب.

احمد. [ اَ م ِ ] (اِخ ) ابن علی بن ثابت بن احمدبن مهدی الخطیب. مکنی به ابوبکر و معروف به خطیب بغدادی. او خطیبی حافظ و یکی از مشاهیر ائمه ٔ ادب و بسیار تصنیف و از متبرزین حفاظ است و دیوان محدثین بوی ختم شده است و او از شیوخ عصر خویش به بغداد و بصره و دینور و کوفه سماع داشت و آنگاه که به سال 415 هَ. ق. عزم زیارت خانه کرد در نیشابور حدیث شنید و پس از دفع فتنه ٔ بساسیری ، خطیب به سال 451 به بغداد بازگشت و در آنجا، اقامت گزید و تا ماه صفر سال 457 مجموع کتابها و مصنفات خود را در آنجا روایت کرد و از بغداد به صور رفت و مدتی در آن شهر ببود، و در آن مدت گاهی بزیارت بیت المقدس میشد و بصور بازمی گشت تا به سال 462 که بطرابلس و حلب شد و در هر یک از این دو شهر روزی چند بماند و در اواخر سال 462 به بغداد مراجعت کرد و در این هنگام تاریخ بغداد را روایت کرد و پس از یکسال در این شهر زندگی را بدرود گفت. از شیوخ وی ، ابوبکر برقانی و ازهری و غیر آنان باشند. غیث بن علی صوری گوید: ابوبکر خطیب مولد خویش را به سال 392 هَ. ق. می گفت احتمالا بروز پنجشنبه ٔ ماه جمادی الاخری ، و خطیب گوید: آنگاه که بزیارت خانه توفیق یافتم ، از آب زمزم ، سه کف بنوشیدم و بر طبق روایت از رسول (ص ) سه حاجت از خداوند بخواستم نخست این که تاریخ بغداد را در بغداد روایت کنم دوم این که در جامع منصور املاء حدیث کنم سوم این که مدفن من نزدیک گور بشر حافی باشد. و چون به بغداد بازگشت و تاریخ بغداد روایت کرد، جزئی از کتابی بدستش افتاد که خلیفه ، القائم بامراﷲ، آنرا سماع کرده بود و جزء مزبور را برگرفت و قصد خلیفه کرد و خواستار اجازه ٔ خواندن این جزء شد. خلیفه گفت این مردی بزرگ است و او را بسماع از من نیازی نباشد و باشد که او را حاجتی است که بدین وسیلت جسته است از وی پرسند تا چه حاجت دارد و پرسیدند. خطیب گفت : حاجت من آن است که در جامع منصور املاء حدیث کنم. خلیفه نقیب النقبا را گفت تا این اجازت بداد ابن عساکر از اسماعیل بن ابی سعید صوفی آرد که در پیش گور بشر، ابوبکر احمدبن علی طرثیثی خود را گوری کنده ودر آنجا سالها ختم قرآن کرده و دعاها خوانده بود و چون خطیب زندگی بدرود گفت و بوصیت وی خواستند جسد خطیب در پیش گور بشر بخاک سپارند طرثیثی ابا کرد و گفت این گور من است ، و من آنرا کنده و در آن چند ختم قرآن کرده ام ، و کسی را در آن جای دفن کردن اجازت ندهم.اسماعیل گوید: این خبر بپدر من برداشتند و او به طرثیثی گفت : ای شیخ اگر بشر زنده میبود، و تو و خطیب بر او درمی آمدید کدام یک پهلوی او می نشستید تو یا خطیب ؟ طرثیثی گفت خطیب. پدرم او را گفت هنگام مرگ نیز چنین شاید و او از تو شایسته تر است. طرثیثی بدین گفته دل خوش کرد و رضا داد. مؤتمن ساجی گوید: بعد از دارقطنی به بغداد، احفظ از خطیب نبود و در منتظم آمده است که : خطیب در مکه ابوعبداﷲبن سلامه ٔ قضاعی را دیدار کرد و از او حدیث شنید، و صحیح بخاری بر کریمه دختر احمد مروزی در پنج روز بخواند و به بغداد بازگشت وبه رئیس الرؤسا ابوالقاسم بن مسلمه وزیر القائم بامراﷲ پیوست ، در این هنگام ، برخی از جهودان نامه ای در باب اسقاط جزیه از اهل خیبر آورده بودند و مدعی بودندکه از پیغمبر است بخط علی بن ابی طالب و شهادت صحابه. رئیس الرؤسا نامه را به ابوبکر خطیب نمود. خطیب گفت این نامه مزور است. گفتند از کجا دریافتی ؟ گفت در این نامه شهادت معاویةبن ابی سفیان باشد و او در روزفتح اسلام آورده و فتح خیبر به سال هفتم هجرت بوده است. و شهادت سعدبن معاذ در این نامه است و وی در روزجنگ خندق ، به سال پنجم هجرت مرده است. و این استنباط او وزیر را پسندیده آمد. محمدبن عبدالملک همدانی آرد که رئیس الرؤسا قصه گویان و وعاظ را گفته بود حدیثهائی که از پیغمبر نقل میکنند نخست باید بر خطیب عرضه دارند و پس از اجازت او ایراد کنند و آنچه را رخصت ندهد فروگذارند. و در کتاب المنتظم آمده است که درفتنه ٔ بساسیری خطیب پنهان شد و از بغداد بیرون آمد وبشام رفت و در دمشق اقامت گزید و سپس بصور و از آنجا بطرابلس و حلب شتافت و پس از آن ، به سال 462 هَ. ق. به بغداد باز گشت و پس از یک سال در آن شهر درگذشت. او راست پنجاه و شش تصنیف قلیل النظیر که از آن جمله است : تاریخ بغداد. کتاب شرف اصحاب الحدیث. کتاب الجامع لاخلاق الراوی و آداب السامع. کتاب الکفایة فی معرفة علم الروایة. کتاب المتفق والمفترق. کتاب السابق و اللاحق. کتاب تلخیص المتشابه فی الرسم. کتاب فی التلخیص. کتاب الفصل والوصل. کتاب المکمل فی بیان المهمل. کتاب الفقیه و المتفقه. کتاب الدلائل و الشواهد علی صحة العمل بالیمین مع الشاهد. کتاب غنیةالمقتبس فی تمییزالملتبس. کتاب الاسماء المبهمة فی الانباءالمحکمة. کتاب الموضح و هو اوهام الجمع و التفریق. کتاب المؤتنف تکملةالمختلف و المؤتلف. کتاب نهج الصواب فی ان التسمیة من فاتحةالکتاب. کتاب الجهر بالبسملة. کتاب الخیل. کتاب رافعالارتیاب فی القلوب من الاسماء و الالقاب. کتاب القنوت.کتاب التبیین لاسماءالمدلسین. کتاب تمییزالمزید فی متصل الاسانید. کتاب من وافق کنیته اسم ابیه. کتاب من حدث فنسی. کتاب روایة الاَّباء عن الابناء. کتاب الرحلة فی طلب الحدیث. کتاب الرواة عن مالک بن انس. کتاب الاحتجاج للشافعی فیما اسند الیه و الرد علی الجاهلین بطعنهم علیه. کتاب التفصیل لمبهم المراسیل. کتاب اقتضاءالعلم العمل. کتاب تقییدالعلم. کتاب القول فی علم النجوم. کتاب روایات الصحابه عن التابعین. کتاب صلاةالتسبیح. کتاب مسند نعیم بن هماز، جزء. کتاب النهی عن صوم یوم الشک. کتاب الاجازة للمعلوم و المجهول. کتاب روایات السنة من التابعین. کتاب البخلاء. کتاب الطفیلیین. کتاب الدلائل و الشواهد. کتاب التنبیه و التوقیف علی فضائل الخریف. ابن الجوزی گوید تصانیف او این است که گفته شد و هر که در آنها نظر کند قدر و مرتبه ٔ او داند چه آنچه که برای وی فراهم شده است احفظ از او را، چون دارقطنی و غیر از او فراهم نبود. ابوسعد سمعانی گوید: بخط پدر خود، خواندم که از ابوالحسین بن الطیوری ، به بغداد، شنیدم که او میگفت بیشتر کتابهای خطیب ، جز تاریخ بغداد، از کتب صوری گرفته شده است و صوری آنها را شروع کرده بود و بپایان نرسانید. و این صوری را، در صور، خواهری بود که پس از مرگ وی ، دوازده عدل کتاب نزد آن خواهر، از وی بجای ماند، و آنگاه که خطیب به شام رفت از آن کتابها بدست آورد و کتابهای خود را از آنها تألیف کرد. و در باب مرگ صوری گوید: بطبیبی که او را رگ زد نیشتر زهر آلودی داده شده بود که دیگری را با آن رگ زند و پزشک باشتباه با آن صوری را فصد کرد و او بدان زهر بمرد و ابن الجوزی آنگاه که این حکایت بشنید گفت : بسا میشود که شخصی روشی را وضع و پیروی میکند و در هر حال خطیب را در کار خویش قصوری نیست و اوبر علم حدیث حریص بود و حتی هنگام راه رفتن جزئی بدست داشت و مطالعه میکرد و نیکو میگفت. و فصیح لهجه و ادیب بود و شعر نیکو میگفت. و باز ابن الجوزی گوید: شعر ویرا از خط خود از نقل کردم و از آن جمله است :
لعمرک ما شجانی رسم دار
وقفت بها و لا ذکر المغانی
ولا اثر الخیام اراق دمعی
لاجل تذکری عهد الغوانی
و لا ملک الهوی یوماً فنادی
ولا عاصیته فثنی عنانی
رایت ُ فعاله بذوی التصابی
و ما یلقون من ذل الهوان
فلم اطمعه فی و کم قتیل
له فی الناس لایحصی وعان
طلبت ُ اخاً صحیح الود محضاً
سلیم الغیب مأمون اللسان
فلم اعرف من الاخوان الا
نفاقاً فی التباعد و التدانی
و عالم دهرنا لاخیر فیه
تری صوراً تروق بلامعانی
و وصف جمیعهم هذا فما ان
اقول سوی فلان او فلان
و لما لم اجد حراً یؤاتی
علی ما ناب من صرف الزمان
صبرت تکرما لفراغ دهری
و لم اجزع لما منه دهانی
و لم اک فی الشدائد مستکینا
اقول لها الا کفی کفانی
و لکنی صلیب العود عود
ربیط الجاش مجتمع الحنان
ابی النفس لا اختار رزقا
یجی ٔ بغیر سیفی او سنانی
لعز فی لظی باغیه یشوی
الذ من المذلة فی الجنان
و من طلب المعالی و ابتغاها
ادار لها رحا الحرب العوان.
و نیز او راست :
لا تغبطن ّ اخا الدنیا لزخرفها
و لا للذة وقت عجلت فرحا
فالدهر اسرع شی ٔ فی تقلبه
و فعله بین للخلق قد وضحا
کم شارب عسلا فیه منیته
و کم تقلد سیفاً من به ذبحا.
ابوالفرج گوید: از پیش ، خطیب بر مذهب احمدبن حنبل بود و سپس بمذهب شافعی گرائید و در تصانیف خویش بر خلاف حنیفان برخاست و در این امر کار بحد تعصب و افراط برد. چنانکه احمد بن حنبل را سیدالمحدثین خواند و شافعی را تاج الفقهاء نامید یعنی جنبه ٔ فقاهت احمد را انکار کرد و آنگاه که بشرح حال حسین کرابیسی می پردازد گوید که کرابیسی گفت با این کودک چه توان کردن آنگاه که گوئیم قرآن مخلوق است گوید بدعت است و اگر گوئیم غیر مخلوق ، باز گویدبدعت است سپس روی با اصحاب احمد کرد و تا سر حد امکان بقدح آنان پرداخت. و او را در ذم حنبلیان دسائسی عجیب است و ابوالفرج پاره ای از قدحهای وی را از حنبلیان بیاورده و سپس تأویل کرده است و آنگاه گوید: ابوزرعه طاهربن محمدبن طاهر مقدسی از پدر خویش و او ازاسماعیل بن ابی الفضل قومسی ، که از دانشمندان محدثین بود، روایت کند که سه تن از حفاظ حدیث را برای شدت تعصب و کمی انصافشان دوست ندارم : الحاکم ابوعبداﷲ. و ابونعیم اصفهانی و ابوبکر خطیب. ابوالفرج گوید: اسماعیل راست گوید چه او از اهل معرفت باشد زیرا که حاکم شیعی مذهب بود و آن دو دیگر در امر متکلمین و اشاعره تعصب می ورزیدند و این طریقه اصحاب حدیث را نسزد چه در حدیث ذم کلام آمده و شافعی این حدیث تأکید کند وگوید رای من در اهل کلام این است که آنان را بر استرها نشانند و گرد شهر گردانند. و گوید خطیب را مالی بود و به القائم بامراﷲ نوشت که این مال را به بیت المال وصیت کرده ام. و اکنون اجازت خواهم تامیان عده ای بخش کنم و القائم اجازت داد و خطیب آن مال را که دویست دینار بود میان اصحاب حدیث قسمت کرد، و کتابهای خود را هم وقف مسلمین کرد و آنها را به ابوالفضل بن خیرون سپرد و ابن خیرون آنهارا عزیز میداشت و پس از وی پسر او فضل تولیت آن کتب می کرد و در آخر آن جمله در خانه ٔ فضل بسوخت. ابن طاهر گوید ابوالقاسم هبة اﷲبن عبدالوارث شیرازی را پرسیدم که آیا قوت حفظ خطیب بوسعت تصانیف او بود؟ گفت نه چه او سوءالات ما را پس از چند روز پاسخ میداد و اگر در تسریع آن اصرار میکردیم خشمگین میشد و تصانیف او هر چند مصنوع است لیکن مهذب است و حفظ او باندازه ٔآن تصانیف نیست. ابوسعد سمعانی در ترجمه ٔ عبدالرحمان بن محمدبن عبدالواحد قزاز آرد که وی همه ٔ کتاب تاریخ بغداد را، جز جزء ششم آن ، که مرگ مادرش و نماز گزاردن بر وی ، و کفن و دفن او مانع شد، از مؤلف آن ابوبکر خطیب بشنید و عبدالرحمان گوید اعاده ٔ جزء ششم میسر نشد چه خطیب شرط کرده بود که هر جزء کسی را از شاگردان فوت شود بر او اعاده نکند. سمعانی گوید آنگاه که بخراسان باز گشتم ، نسخه ای از تاریخ بغداد بخط شجاع بن فارس ذهلی الاصل بدست من افتاد که آن را برای ابوغالب محمدبن عبدالواحد قزاز نوشته بود، و بر روی هر یک از اجزاء آن عبارت «سماع ابوغالب و پسر او ابومنصور عبدالرحمان و برادر وی عبدالمحسن » نوشته شده بود و بر روی جزء ششم و جزء سی ام آن ، عبارت «اجازه ٔ ابوغالب و پسرش ابومنصور» دیده میشد. و این شجاع ، کاتب این کتاب ، از دانشمندان است. پس باید گفت سماع دو جزءاز او فوت شده است نه یک جزء. و از خط ابوسعد سمعانی و منتخب او از معجم شیوخ عبدالعزیزبن محمد نخشبی دیدم که گوید: و از آن جمله است احمدبن علی بن ثابت خطیب ، که در بعض قراء بغداد خطبه می کرد و او مردی فهیم و حافظ لیکن متهم به میگساری بود. و هر گاه او را میدیدم او بسلام سبقت میکرد لیکن در یکی از روزها او را متغیرگونه یافتم و سلام نکرد و آنگاه که از من بگذشت یکی از اصحاب بمن رسید و گفت خطیب را دیدی که مست بود. گفتم او را دیدم حالش دگرگون بود و از حال وی متعجب شدم و ندانم که او مست بود یا نه و شاید ان شاء اﷲ توبه کرده باشد. سمعانی گوید با اینکه جماعت کثیری از اصحاب خطیب را دریافته ام هیچیک جز نخشبی چنین چیزی از وی ذکر نکرده است. و در مذیل آرد که خطیب در درجه ٔ قدماء حفاظ و ائمه ٔ کبار چون یحیی بن معین و علی بن المدینی و احمدبن خیثمه و طبقه ٔ آنان است و علامه ٔ زمان خود است و علم حدیث ، باو غضارت و بهجت و نظارت یافت و او مردی مهیب و وقور و نبیل و خطیر و ثقه وصدوق بود. و در تصنیف و گفتار و جمع خود دقیق و حجت است. نقل و خط او نیکو است و در خط شکل و ضبط را بسیار مراعات میکند و مردی حدیث خوان و فصیح است و در خلق و خلق درجه و رتبت عالی دارد. و معرفت علم حدیث وحفظ آن بوی منتهی شده است و حفاظ باو ختم شده اند و این مرد سماع را، به سال 403 هَ. ق. در یازده سالگی آغاز کرد. و نیز گوید که از بعض مشایخ خود شنودم که یکی از اکابر به جامع دمشق یا صور، درآمد و حلقه ٔ درسی عظیم دید و مدرس آن جمع خطیب بود و از او حدیث می شنیدند. آن بزرگ ، تا پیش خطیب بالا رفت و چنین مینمود که از انبوهی مردم بشگفت اندر است. خطیب او را گفت نشستن در گوشه ٔ جامع منصور با تنی چند مرا دوستر آید از این انبوهی. و نیز گوید بمرو از ابوالفتح مسعودبن محمدبن احمد ابی نصر خطیب شنیدم که او از عمر نسوی معروف به ابن لیلی روایت میکرد که در جامع صور نزدخطیب بودم یکی از علویان درآمد، و دیناری چند در آستین داشت و خطیب را گفت فلان ، و نام یکی از محتشمان برد، ترا سلام رساند و گوید این را در بعض مهمات خود بکار بر. خطیب گفت مرا حاجتی بدان نباشد و روی در هم کشید. علوی گفت آن را در کار بعض از یاران خود کن خطیب گفت او را بگوی که خود در کار هر کس که خواهد کند. علوی گفت چنین مینماید که آن را اندک پنداری و دینارها بر زمین ریخت و گفت این سیصد دینار است و خطیب بر پای خاست گونه سرخ کرد و سجاده خود بگرفت و دینارها از آن بیفشاند و از مسجد بیرون شد. فضل بن لیلی گوید عزت خروج خطیب و ذلت آن علوی را، که نشسته و دینارها را از زمین و خلال حصیرها برمیچید، هرگز فراموش نکنم. و نیز، باسنادی از خطیب روایت کنند که گفت : به بیست سالگی روایت حدیث میکردم. و شیخ ما ابوالقاسم ازهری ببصره از من چیزها فرا گرفت وآنها را در تصانیف خود درآورد و این به سال 412 (هَ. ق ). بود. و نیزروایت کند که ابوالفضل ناصر سلامی گفت ابوبکر خطیب از صاحبان مروت بود و نیز گوید ابوزکریا یحیی ابن علی خطیب لغوی مرا روایت کرد که به سال 456 به دمشق شدم و امام ابوبکر حافظ بدآنجا بود و درس او حلقه ای بزرگ بود که بامداد هر روز گرد می آمدند و او برای آنان میخواند و من کتابهای ادبی مسموعه ٔ او را بر وی میخواندم و هر گاه در کتابی ، چیزی پیش می آمد که اصلاح میخواست اصلاح میکرد و میگفت : تو از من روایت خواهی و من از تو درایت طلبم و گوید: در مناره ٔ جامع سکنی داشتم نیمروزی ابوبکر نزد من آمد و گفت دوست داشتم ترا در منزل تو بینم پس بنشست و ساعتی سخن گفتیم سپس کاغذی بیرون کرد در آن چیزی پیچیده ، و مرا گفت هدیه مستحب است و از تو خواهم تا بدین قلم خری و برخاست و بشدو من کاغذ بگشودم در آن پنج دینار صحیح مصری بود. کرتی دیگر نیز نزد من آمد و هم باندازه ٔ بار پیشین یابیشتر، مرا نقدی بداد و گفت باین کاغذ بستان و نیز گوید هر گاه خطیب در جامع دمشق حدیث میخواند آواز اودر آخر جامع شنیده میشد و قرائت او معرب و صحیح بود. و ابوطاهر احمدبن محمدبن احمد السلفی حافظ اصفهانی در مدح مؤلفات خطیب گوید:
تصانیف ابن ثابت الخطیب
الذ من الصبی الغض الرطیب
تراها اذا حواها من رواها
ریاضاً ترکها رأس الذنوب
و یأخذ حسن ما قد صاغ منها
بقلب الحافظ الفطن الاریب
فأیة راحة و نعیم عیش
یوازی کتبه ام ای ّ طیب.
و محمدبن طاهر مقدسی گوید ابوالقاسم مکی بن عبدالسلام رمیلی را شنیدم که میگفت : سبب رفتن خطیب ازدمشق بصور این بود که پسری نیکوروی پیش وی آمدورفت داشت ، و مکی نام او را برده و من از ذکر آن خودداری می کنم. و مردم در این باب سخنها می گفتند، و امیر شهرمردی رافضی و متعصب بود. این قصه بدو رسید و آنرا وسیله ٔ حمله ٔ بخطیب قرار داد. و صاحب شرطه ٔ خود را امر کرد که شبانه او را بگیرد و بقتل رساند. و این صاحب شرطه از اهل سنت بود، در آن شب ، با جمعی از کسان خود قصد وی کرد، و مخالفت امیر نمیتوانست و او را گفت مرا بچنین و چنان فرمان داده اند، و ترا چاره ای نبینم جز این که از برابر خانه ٔ شریف ابن ابی الحسن علوی عبور کنیم و چون مقابل در رسی بدرون خانه شوی ، و خطیب چنان کرد و بدرون خانه ٔ شریف شد و صاحب شرطه نزد امیر رفت و صورت ماجری بگفت. امیر، کس پیش شریف فرستاد تا خطیب را بوی فرستد، شریف گفت امیر اعتقاد من در باب امثال او داند، اما کشتن وی مصلحت نباشد. این مرد در عراق ، مشهور است و هر گاه او را بکشی بکشتن او، در عراق ، جمعی از شیعه کشته شوند و مشاهد مقدسه خراب گردد. امیر گفت : پس چه مصلحت بینی. گفت چنان بینم که از این شهر بیرون رود. پس خطیب بصور رفت و مدتی در آنجا ببود تا این که به بغداد باز گشت و تا گاه مرگ در این شهر اقامت داشت. و نیز از شعر خطیب است :
قدشاب رأسی و قلبی مایغیره
کر الدهور عن الاسهاب فی الغزل
و کم زمانا طویلاً ظلت اعزله
فقال قولا صحیحاً صادق المثل
حکم الهوی یترک الالباب حائرة
و یورث الصب طول السقم و العلل
و حبک الشی ٔ یعمی عن مقابحه
و یمنع الاذن ان تصغی الی العذل
لا اسمعالعذل فی ترک الصبی ابدا
جهدی فماذاک من همی و لا شغلی
من ادعی الحب لم تظهر دلائله
فحبه کذب قول بلاعمل.
و نیز او راست :
تغیب الخلق عن عینی سوی قمر
حسبی من الخلق طراً ذلک القمر
محله فی فؤادی قدتملکه
و حاز روحی و مالی عنه مصطبر
فالشمس اقرب منه فی تناولها
و غایة الحظ منها للوری النظر
اردت تقبیله یوما مخالسة
فصار من خاطری فی خده اثر
و کم حلیما رآه ظنه ملکا
و راجع الفکر فیه انه بشر.
عبدالخالق بن یوسف گوید که شیخ ابوالعز احمدبن عبداﷲبن کادش مرا این شعرها از خطیب انشاد کرد و گفت درباره ٔ منصوربن النفور است :
الشمس تشبهه و البدر یحکیه
و الدر یضحک و المرجان من فیه
و من سری و ظلام اللیل معتکر
فوجهه عن ضیاء البدر یغنیه
روی له الحسن حتی حاز احسنه
لنفسه و بقی للخلق باقیه
فالعقل یعجز عن تحدید غایته
و الوحی یقصر عن فحوی معانیه
یدعو القلوب فتأتیه مسارعة
مطیعة الامر منه لیس تعصیه
سألته زورة یوماً فاعجزنی
واظهر الغضب المقرون بالتیه
و قال لی دون ما تبغی و تطلبه
تناول الفلک الاعلی و مافیه
رضیت یا معشر العشاق منه بان
اصبحت تعلم انی من محبیه
و ان یکون فؤادی فی یدیه لکی
یمیته بالهوی منه و یحییه
و نیز او راست :
بنفسی عاتب فی کل حال
و ما لمحبه ذنب جناه
حفظت عهوده و رعیت منه
ذماما مثله لی من رعاه
جری لی خاطر یهوی سواه
و لو تلفی رضاه لهان عندی
خروج الروح فی طلبی رضاه.
و نیز او راست :
خمار الهوی یر بی علی نشوة الخمر
و ذوالحزم فیه لیس یصحو من السکر
و للحب فی الاحشاء حراقله
وابرده یوفی علی لهب الجمر
اخبر کم یا ایهاالناس اننی
علیم باحوال المحبین ذوخبر
سبیل الهوی سهل یسیر سلو که
ولکنه یفضی الی مسلک وعر
و یجمع اوصاف الهوی و نعوته
لحرفین سعد الوصل اوشقوة الهجر.
و نیز او راست :
الی اﷲ اشکو من زمانی حوادثا
رمت بسهام البین فی غرض الوصل
اصابت بها قلبی و لم اقض منیتی
و لو قتلتنی کان اجمل بالفعل
متی تتمایل بین قتل و فرقة
تجد فرقة الاحباب شراً من القتل.
خطیب گوید: ابوبکر برقانی نامه ای با من ، به حافظ ابونعیم اصفهانی فرستاد و در قسمتی از آن چنین آورد: و قد نفذ الی ماعندک عمداً متعمداً اخونا ابوبکر احمدبن علی بن ثابت ایده اﷲ و سلمه لیقتبس من علومک و یستفید من حدیثک و هو بحمداﷲ ممن له فی هذا الشأن سابقة حسنةو قدم ثابت و فهم به حسن و قدر حل فیه و فی طلبه و حصل له منه مالم یحصل لکثیر من امثاله الطالبین له وسیظهر لک منه عند الاجتماع من ذلک مع التورع و التحفظ و صحة التحصیل ما یحسن لدیک موقعه و یجمل عندک منزلته و انا ارجو اذا صحت منه لدیک هذه الصفة ان یلین له جانبک و ان تتوفر له و تحتمل منه ما عساه یورده من تثقیل فی الاستکثار او زیادة فی الاصطبار فقدیما حمل السلف عن الخلف ما ربما ثقل و توفروا علی المستحق منهم بالتخصیص و التقدیم و التفضیل مالم ینله الکل منهم.
و رئیس ابوالخطاب بن الجراح در مدح خطیب گوید:
فان الخطیب الوری صدقا و معرفة
واعجز الناس فی تصنیفه الکتبا
حمی الشریعة من غاو یدنّسها
بوضعه و نفی التدلیس و الکذبا
جلا محاسن بغداد فاودعها
تاریخه مخلص اﷲ محتسبا
و قام فی الناس بالقسطاس منزویا
عن الهوی و ازال الشک و الریبا
سقی ثراک ابی بکر علی ظماء
جون رکام یسح الواکف السربا
و نلت فوزاً و رضواناً و مغفرةً
اذا تحقق وعد اﷲ و اقتربا
یا احمدبن علی طبت مضطجعا
و باء شانیک بالاوزار محتقبا.
ابوالقاسم گوید: ابومحمدبن الاکفانی بنقل از ابوالقاسم مکی بن عبدالسلام مقدسی مرا روایت کرد که در نیمه ٔ رمضان شیخ ابوبکر خطیب ، در بغداد، بیمار شد و تا غره ٔ ذی الحجه بیماری وی سخت شد و از او ناامید شدند و وصیت کرد و کتابهای خود را بتولیت ابن خیرون وقف کرد و هر آنچه داشت در راههای خیر صرف کرد و میان علما و محدثین بخش فرمود. و تخت وی را از حجره ای که از سمت نهر معلی بمدرسه ٔ نظامیه می پیوست بیرون بردند، و فقها و مردم بسیاری بر جنازه ٔ او تشییع کردند و از روی جسر عبور دادند و بجامع منصور آوردند. در پیش جنازه گروهی فریاد میکردند، این است کسی که از پیغمبر دفاع کرد. این است کسی که دروغ را از رسول نفی کرد. این است کسی که حدیث رسول را حفظ کرد. و جنازه از محله ٔ کرخ نقل شد و خلق عظیمی با آن بودند. رجوع بمعجم الادبا چ مارگلیوث ج 1 صص 261 - 266 شود. و در نامه ٔ دانشوران آمده است :صاحب تاریخ بغداد از علماء متبحرین و حفاظ محدثین است در نقل اخبار و روایت آثار و ضبط احادیث اعجوبه ٔ عصر و اطروفه ٔ روزگار بود و در معرفت رجال و انتقاد اسناد و حفظ اصول از جمله ٔ فحول بشمار میرفت. از صدق لسان و سعه ٔ خلق و نبالت شأن نصیبی کامل داشت چنانکه ابن سمعانی وی را بدین معانی وصف نموده گوید: ابوبکر الخطیب فی درجة القدماء من الحفاظ و الائمة الکبار و کان علامة هذا العصر اکتسی به هذا الشأن غضارة وبهجة و نضارة و کان مهیباً وقوراً نبیلا ثقة صدوقا متحریا حجة فیما یصنفه و یقوله و ینقله و یجمعه حسن النقل والخط کثیرالضبط قاریا للحدیث فصیحا و کان فی درجة الکمال المرتبة العلیا خلقاً و هیئة و منظراً انتهی الیه معرفةالحدیث و حفظه و ختم به الحفاظ. یعنی ابوبکر خطیب در وفور محفوظات و کثرت روایات بدرجه ٔ قدمای حفاظ منتهی گشت و درفن حدیث علامه ٔ عهد خویش گردید. بوستان سنن رسول (ص ) را بوجود وی خضرتی تازه و طراوتی بی اندازه حاصل آمد بنظاره ٔ آن عالم جلیل هیبتی عظیم در دل پدید می گشت. در رفتار بسی بوقار میرفت و در قدر بسی خطیر میزیست و در مراتب وثاقت و راستگوئی و مقامات تحقیق و صوابجوئی چندان مسلم بود که بقول و نقل و تصنیف او بی تأمل احتجاج می جستند محدثی خوش نقل و زیباخط و نیکوضبط بود عبارات روایات بلسانی فصیح قرائت میکرد و در طیب معاشرت و حسن هیئت و یمن منظر بهری تمام داشت. علم حدیث بوی منتهی گشت و سلسله ٔ حفاظ بدو ختم شد ولادتش در یوم پنجشنبه بیست و چهارم جمادی الثانیه از سال سیصد و نود و دو هجری اتفاق افتاد و در دارالسلام بغداد نشو و نمایافت چون مراحل طفولیت و صبی بپای بطالت و لعب درنوردید و بسر منزل تمیز و رشد قدم نهاد در مکتب آداب درآمد و بتعلم قرآن مجید شروع نمود در زمانی اندک این مرحله را که در مسافت کمالات اول منزل است با وجوه قراآت طی کرد و از پی تحصیل قوانین اعراب و اشتقاق دامن عزیمت برزد و درحوزه ٔ شیخ ابواسحاق ابراهیم بن عقیل بن خنیس بن محمد القرشی که وی را مکبّر نحوی گفتندی درآمد و اساس عربیت بنزد او محکم ساخت و قواعد اصول فقه در خدمت قاضی ابوالطیب طبری و شیخ ابوالحسین محاملی و جمعی دیگر استوار نمود و در سنه ٔ چهار صد و سه که از مدت عمرش یازده سال بیش نگذشته بود باکتساب فن حدیث و خبر و اقتباس انوار سنت و اثر همت گماشت حلاوت آن صناعت شریف چنان با مذاق طبعش موافق آمد که در تحصیل آن لذت هر آسایش از یاد ببرد و تمام وقت خود در استملاء احادیث و آثار و حفظ اسانید و متون مستغرق ساخت چنانکه اگر برای انجام حاجتی و اصلاح امری از مجلس علم بیرون شدی از کثرت شوق و فرط ولع جزوی از احادیث با خود حمل داده در اثناء طریق بمطالعت و حفظ آن اشتغال نمودی شیخ جمال الدین ابوالفرج بن جوزی در کتاب منتظم گوید پس از آنکه ابوبکر خطیب مدتی از حفاظ و محدثین بغداد فنون آثار و انواع سنن فرا گرفت و از فوائد و افاضات علماء دارالخلافه مستغنی گشت برای تکمیل مقصود از بغداد مسافرت نمود و در هر دیار محدثی نشان جست در عزم حضورش درنگ نیاورد و در هر شهر نام شیخی شنید بمدرس افادتش تند بشتافت و مدتی در بصره بسر برد و روزگاری در نیشابور مقام گزید و چندی در اصفهان توقف نمود تااز طرق اجازات مشایخ و سلسله ٔ اسانید اساتید قواعد روایات خود سخت محکم ساخت آنگاه به بغداد معاودت کردو با دوستان دیرین تأکید مودت و تجدید عهد نمود و با اقارب و خویشاوندان وظائف صله ٔ ارحام انجام داد ودیگر باره بار ارتحال بربست و براحله ٔ سفر برنشست وراه شامات پیش گرفت زمانی در قصبه ٔ دمشق و اوانی دربلده ٔ صور مقیم گشت. از عمر نسوی نقل است که گفت درجامع صور بنزدیک ابوبکر خطیب حاضر بودم مردی علوی بر او داخل شد که مقداری از دینار در آستین جامه ٔ خودفراهم داشت و گفت یا ابوبکر فلان مرد محتشم از اعیان بلد تو را سلام رساند و گوید که این وجه محقر در اصلاح پریشانی خویش مصروف دار. ابوبکر گفت مرا با این دنانیر حاجت نیست. علوی گفت شاید این مال قلیل پنداشتی آنگاه برخاسته آستین بجانب سجاده ٔ ابوبکر بیفشاند ودینارها در سجاده ٔ وی بریخت و گفت این سیصد دینار است بردار و در مهمات خود بکار بر. ابوبکر از مشاهدت آن عمل سخت برآشفت و از شدت غضب آثار حمرت بر گونه اش نمودار شد و از جای برجسته گوشه ٔ سجاده بگرفت و حرکت داد تمام آن سیصد دینار پراکنده ساخت و از مسجد بیرون شتافت. نسوی گوید علوی را از این حال انفعال بهم رسید دانه های دنانیر از شکافهای حصیر برچید و مراجعت کرد. آنروز در ابوبکر چنان استغناء طبع و عزت نفسی مشاهدت کردم که تا حال در احدی نیافته ام و در مرد علوی باندازه ای خذلان و خجلت نگریستم که تا کنون در هیچکس ندیده ام. مع القصه ابوبکر در مدت اقامت صور گاه گاه بزیارت بیت المقدس میرفت و بر وظائف عبادات و آداب ادعیه قیام مینمود و پس از انجام اعمال ببلده ٔ صور معاودت میجست زمانی که در آن ملکت توقف میداشت قافله ٔ حاج بدانجا عبور نمود ابوبکر را هوای زیارت بیت اﷲ در سر افتاده احرام حرم بربست و بسعادت آن موهبت عظمی مرزوق گشت چون از تکالیف مقرر و مناسک معهود فراغت یافت روزی بکنار چاه زمزم گذر کرد و از حدیث مبارک نبوی بیاد آورد ماء زمزم لما شرب له یعنی آب زمزم برای هر حاجتی است که بنیت آن آشامیده گردد پس یک دو کف از آن آب بیاشامید و سه حاجت از درگاه رب العزة مسئلت نمود نخست آنکه تاریخ بغداد جمع کرده آن را در دارالسلام رواج دهد دوم آنکه در جامع منصور املاء احادیث کند و درس اخبار گوید سیم آنکه پس از وفات در تربت بشر حافی مدفون گردد و سعادت جوار آن مزار وی را مرزوق افتد قضا را هر یک از این سه حاجت به اجابت مقرون گشت چنانکه بهر یک در مقام خود اشارت رود در آن سال ابوعبداﷲ محمدبن سلامه ٔ محدث بزیارت آمده بود ابوبکراز آن خبر آگاه شده وجود آن استاد مغتنم شمرد و بحضورش فائز گشته خواستار املاء حدیث شد ابوعبداﷲ برخی از اخبار شرع و آثار رسول (ص ) برای او قرائت کرد و درروایت آنها وی را اجازت بخشید هم در مکه ٔ معظمه بر ام الکرام کریمه بنت احمدبن محمدبن ابی حاتم مروزی که مجاورت حریم الهی اختیار نموده بود صحیح محمدبن اسماعیل بخاری قرائت کرد چون مراتب تحصیل تکمیل نمود بموطن مألوف که دارالخلافه ٔ بغداد بود مراجعت کرد و در آن وقت خاطرش از علم حدیث موج میزد و در میان جماعت محدثین کس هماورد او نمیشد چنانکه از ابن ماکولا منقول است که بغدادیین را پس از دارقطنی مانند ابوبکر خطیب محدثی نیامد از قبیل ابن ماکولا بسیاری از علمای جمهور ابوبکر را مدح کرده اند ولی از محدثین و فقهاء خاصه و از برخی از مورخین عامه در حق او کلمات قدح و تعریض بنظر رسیده چنانکه سیدنا رضی الدین محمدبن طاوس که از موثقین امامیه است گفته ابوبکر خطیب از موالات اولاد و رسول (ص ) هیچ نصیب نداشت بلکه بغض و عداوت اولی القربی در خاطرش نهفته بود. و جمال الدین ابوالفرج بن جوزی در تاریخ منتظم گوید ابوبکر در بدایت حال طریقه ٔ احمدبن حنبل اختیار کرد ولی از آنجایی که به ارباب بدعت میلی در باطن بظهور میرسانید و از اصحاب ما صدمات بسیار و زحمات فراوان میدید روی عقیدت از آن طریقت بتافت و مذهب شافعیه گرفت و در طی تصانیف خوددر حق حنبلیان داد تعصب داد و شعار انصاف از دست بگذاشت چنانکه در ترجمه ٔ احمدبن حنبل ویرا بسیدالمحدثین وصف کرده ولی از محمدبن ادریس شافعی به تاج الفقهاءعبارت آورده درباره ٔ احمد از القاب فقهیه هیچ یاد ننموده و هر یک از مشاهیر اصحاب و معارف اتباع ویرا مانند مهنابن یحیی و ابوالحسن تمیمی و ابوعبداﷲبن بطه و ابوعلی بن المذاهب بموجبات طعن و تشنیعی متهم ساخته همانا او را دو عیب بود فاحش که هر دو از اهل علم و رواة حدیث بس ناپسند است یکی آنکه بر عادت عوام محدثین در جرح و تعدیل رجال بتقریبات موهون و اعتبارات ضعیف تمسک جستی و دیگر آنکه رونق بازار احمدبن حنبل و رواج مذهب او زیاده مکروه داشتی و در جرح عدول اصحاب و قدح ثقات تلامیذ وی از حد اعتدال تعدی نمودی. از اسماعیل بن ابوالفضل قومسی که محدثی صدوق و ثقة بودشنیدم که گفتی در سلسله ٔ حفاظ حدیث من سه کس را زیاده دشمن دارم که مردمی بس شدیدالتعصب و قلیل الانصاف بودند یکی ابوعبداﷲ الحاکم و دیگر ابونعیم اصفهانی و سیمین ابوبکر خطیب است حقا اسماعیل در این سخن حق بصیرت ادا نموده چه ابوعبداﷲ الحاکم مردی شیعی ظاهرالتشیع بود و ابونعیم و ابوبکر متکلمین و اشاعره را همی مبغوض داشتندی. -انتهی. خطیب در زمان اقامت دارالخلافه کتاب تاریخ بغداد که تصنیفی است نامدار در ده مجلد بپرداخت آنگاه لاَّلی آبدار آن صدف گرانبار در طبق افادت نهاده بمسامع ساکنان آن ملک تقدیم نمود تا آنکه جمیع مطویات آن مجموع سودمند مانند مرویات آن محدث بیمانند در آن بلد انتشار یافت و آنچه مأمول دیرین و آرزوی قدیم وی بود از رواج و اشتهار آن کتاب بحصول پیوست. آن تاریخ مشتمل است بر ترجمه ٔ احوال علماء بغداد تمام طبقات فقها و سلسله ٔ رجال حدیث و خداوندان فنون ادب و ارباب انواع کمال که در آن خاک نمایش یافته اند و یا از مردم دیگر بلاد در آنجا بخاک رفته اند نام و نسب و نوادر و کتب و اساتید و تلامیذ جمیع را من زمان بدوالاسلام الی اوان ختم آن کتاب بسلک بیان کشیده آن تصنیف بدیع چنان در قلوب افاضل مکانت قبول یافت که مانند ابوسعید سمعانی و محب الدین بن نجار و دیگران بر آن ذیلها نگاشتند و مجلدات افزودند و تراجم علماء دیگر سنوات بر اسلوب خطیب ترتیب داده بدان تاریخ ملحق ساختند. یاقوت حموی گوید وقتی خطیب را جزوی از مسموعات و مرویات القائم بامراﷲ عباسی که خلیفه ٔ عهد بود بدست افتاد پس از مطالعت آن را برداشته بدرب خلافت شتافت و دخول بار خواست و گفت در حضرت خلیفه معروض آرید که ابوبکر بآستان معلی حاضر آمده خواهد تا جزوی از علم حدیث بر امیرالمؤمنین قرائت کند چون این بسمع قائم رسید گفت ابوبکر در نقل حدیث و روایت اخبار الیوم در عراق و شام بلکه تمامت بلاد اسلام نظیر ندارد هرگز وی را بسماع مفردات و قرائت مسموعات من حاجت نیست همانا حاجتی دارد جداگانه که بیرون این گونه اندیشه ها است بگوئید خلیفه ترا پیغام رساند و گوید آنچه در مکنون سینه مستور نموده مکشوف دارد که مأمولست بی توسط وسائل قرین قبول است ابوبکر همین که این سخن شنید گفت آری مرا از ترتیب این مقدمات نتیجه ٔ دیگر منظور بود عمری دراز در اکتساب فنون احادیث به سر برده ام و از آن صناعت شریف بسی قوائد غیر معدود و شوارد غیر مجموع از السنه ٔ مشایخ وافواه اساتید فراهم نموده ام از تربیت نظر و توجه خاطر امیرالمؤمنین استمداد می کنم تا این همه رنج بیهوده نگذارد و در ترویج و تأئید من عنایتی مبذول دارد و رخصت دهد که در جامع منصور مجلس علمی منعقد سازم و بنشر اخبار بپردازم چون مراتب بموقف عرض برداشتند مسئول آن محدث بیعدیل بعز اجابت مقرون افتاد پس ابوبکر در آن جامع عظیم محفل علم بیاراست و بساط تدریس بگسترد و منبر افادت بنهاد و بر عرشه ٔ افاضت قرار گرفت هم استجابت این حاجت که یکی از مأمولات سه گانه ٔ او بود بظهور رسید. ابوبکر در دارالخلافه منصب خطابت یافت در اعیاد و جمعات قرائت خطب بر عهده ٔ او حوالت رفت گویند تفویض این منصب را سبب آن شد که او را با وزیر رئیس الرؤسا علی بن حسین بن محمد که به ابن مسلمه معروف است ابواب مخالطت مفتوح گشت و در حضرت رئیس الرؤسا مکانت و تقربی تمام یافت و چندان محل اعتماد و وثوق آمد که وزیر بر وعاظ و قصاصین مقرر داشت که احادیث نبویه را بر نظر ابوبکر عرضه دارند هر حدیث که او اسناد روایتش تصحیح نماید بر ملا حکایت کنند و آنچه را مردود و مجروح شمارد از نقل و قصه ٔ آن خاموش نشینند اتفاق را در آن ایام مردی از یهود بحضور وزیر درآمد و مکتوبی ابرازنمود که در خصوص اسقاط جزیه از جهودان خیبر شرحی ازحضرت رسول و صنادید اصحاب در آن مسطور بود و دعوی نمود که این عهدی است از رسول اﷲ که پس از انجام غزوه ٔ خیبر بر ساکنان آن قلاع و یهودان آن حصون رحمت آورده و ایشان را بدین موهبت خاص امتیاز بخشیده و از مقربان بارگاه رسالت و حاضران رکاب همایون جمعی را بدین معنی گواه گرفته که هریک شهادت خویش بدست خود ثبت نموده اند و خاتم نهاده اند اینک این ارقام عالیه از رشحات اقلام علی بن ابیطالب است و این خطوط دیگر از دیگریاران رسول (ص ) باشد وزیر از شنیدن آن دعوی و دیدن آن وثیقه عظیم در حیرت شد و حل آن عقده بر رای ابوبکر باز گذارد و در اعتبار ورقه و صحت واقعه از او استفتاء کرد ابوبکر لختی در خطوط و خواتم آن مکتوب غور نمود و زمانی در فکر و تأمل فروشد آنگاه سر برداشت و گفت روزگار اقبال رئیس الرؤسا مستدام باد این مرد بدگوهر در جعل این قرطاس طریق تدلیس و التباس پیموده بر رسول و اصحاب از در تزویر و مکر بهتان آورده از همین شهود که نام گرامیشان در این مکتوب ثبت افتاده دو گواه عادل بر وضع و جعل آن شهادت دهند نخست معاویةبن ابی سفیان و دیگر سعدبن معاذ اما شهادت معاویه از آن راه است که غزای خیبر در سال هفتم هجرت واقع شدو او در تاریخ آن جهاد هنوز بر آئین شرک باقی بود ودر عام فتح مکه که سال هشتم هجری است بسعادت اسلام فائز گشت و اما شهادت سعد از آن روی باشد که او در ایام احزاب که آن را غزوةالخندق گویند وفات یافت و آنواقعه در سال پنجم هجری اتفاق افتاد پس در سال فتح خیبر این دو کس هیچ یک ملازم موکب نبوی نبودند و اینک نام هر دو در سلک شهود این ورقه منظوم است. وزیر همین که این تقریر بشنید خاطر گرفته اش مانند غنچه بشکفت و گفت آفرینها بر تو باد ای ابوبکر و علیک عین اﷲ مرا ازین هم ّ ناگهانی خلاص دادی و حیلت این مخذول بدنهاد از من کفایت کردی. رئیس الرؤسا از آن پس بر مراتب قرب و مقامات انس وی بیفزود تا رفته رفته منشور خطابت دارالسلام به نام او صادر نموده و از اینجا بلقب خطیبی اشتهار یافت. آورده اند که او از مستفیدین و شاگردان خویش زیاده رعایت میکرد و هر یک را مدد معاش و تدارکات تحصیل در خفا میرسانید. از ابوزکریا لغوی تبریزی نقل است که در زمان انتشار فضل و اشتهار علم ابوبکر بدارالسلام داخل شدم و بمدرس وی درآمدم چون حضور آن مجلس را باندیشه ٔ تکمیل و رأی استفادت که مرا درخاطر بود موافق یافتم دامن خطیب از دست نگذاشتم و از مدرسش پا نکشیدم هر بامداد در جمع گروهی از ارباب اشتغال و طالبان کمال ملازم باب و مجاور بیت او شدم واز تربیت وی بهره ها یافتم و نکته ها اندوختم. مرا بدانوقت در مناره ٔ جامع بغداد منزل بود روزی در گوشه ٔ وثاق خود خزیده بودم و روی مطالعت بر کتاب داشتم که ناگاه دیدم حضرت استاد بمنزل من قدم نهاد برجستم و تکریم کردم و شرط پذیرائی بجای آوردم همین که قرار گرفت گفت من زیارت ترا همواره مشتاق بودم و بر ملاقاتت پیوسته عزیمت میگماشتم ولی انواع عوائق پیش می آمد و از این فیض واپس میماندم آنگاه از هر جا سخن راندیم تا رشته ٔ کلام بدین مقام کشید که خطیب گفت تحفه ٔ برادران و هدیه ٔ دوستان در لسان شارع مقدس بسی ممدوح و مندوب آمده روایات نبویه و کلمات حکیمانه در آن باب بر سبیل تواتر و استفاضت وارد شده من امتثال آن احادیث و آثار را قلیل تحفه ای برای تو هدیه آورده ام تا آن را در بهای قلم مصروف داری این بگفت و کاغذی پیچیده بنزدیک من نهاد و از مجلس بیرون شد چون کاغذ بگشودم پانصد درهم در میان آن موجود یافتم. ابوزکریا گوید هم ابوبکر وقتی بر سیاق سابق بوثاق من درآمد و بگاه خروج دنانیر چند معادل آن دراهم بر بساط من نهاد گفت بدین وجه محقر کاغذی برای ثبت احادیث و ضبط اخبار فراهم کن خطیب را از صناعت نظم و استقامت طبع نصیبی وافر بود و در ترکیب الفاظ و تلفیق معانی قدرتی کامل داشت. این اشعار نغز و ابیات عذب از نتایج خاطر اوست :
لعمرک ما شجانی رسم دار
وقفت به ولاذکر المغانی
و لا اثر الخیام اراق دمعی
لاجل تذکری عهد الغوانی
و لا ملک الهوی یوماً قیادی
و لا عاصیته فثنی عنانی
عرفت فعاله بذوی التصابی
و ما یلقون من ذل الهوان
فلم اطمعه فی ّ فکم قتیل
له فی الناس ما یحصی وعان
طلبت اخا صحیح الود محضاً
سلیم العیب مأمون اللسان
فلم اعرف من الاخوان الا
نفاقاً فی التباعد و التدانی
و عالم دهرنا لاخیر فیه
یری صوراً تروق بلا معان
و وصف جمیعهم هذا فما ان
اقول سوی فلان او فلان.
یعنی بجان تو سوگند که من تاکنون دل بدام عشق نیفکنده ام و ازدیدن آثار دیاری و یاد آوردن کوی یاری اندوهگین نگشته ام و بیاد روزگار وصالی برنشانه ٔ خیام دوستی نگریسته ام و هیچگاه فرمانگذار ملک عشق زمام اختیار مرا مالک نیامد و هر دم از راه عصیان با من درانداخت عنان ثبات خاطرم تافتن نتوانست چون کردار و رفتار آن ورطه ٔ شیفتگی نگریستم و از آن جماعت بر کشتگان بسیار و خستگان بیشمار گذر کردم اندیشه ٔ هوا بخویشتن راه ندادم و عشق را طمع از خود بریدم و در میان طبقات مردمان دوستی خالص طلب کردم که او را محبتی از نقش دواعی وعیوب پیراسته و لسانی بطراز امانت و صدق آراسته باشد بسیار جستم و کم یافتم چه هر کس دعوی اخوت نمود همین که با دیده ٔ اعتبار درو تأمل کردم در دور و نزدیکش منافق یافتم علماء عصر و پیشوایان مردم را بچشم حقیقت نگریستم نشان خوبی و روزبهی در هیچکدام ندیدم هر یک صورتی بدون معنی و ظاهری بر خلاف باطن بنظر رسیدند جمله را بدین منوال وصف حال کنم و بر هیچیک ابقا نیارم و کسی راشایسته ٔ استثنا ندانم. هم از اشعار اوست که در انقلابات دهر و تلونات زمانه گفته :
لاتغبطن اخا الدنیا و زخرفها
و لا للذة وقت عجلت فرحاً
فالدهر اسرع شی ٔ فی تقلبه
و فعله بین للخلق قد وضحا
کم شارب عسلا فیه منیته
و کم مقلّد سیف من به ذبحا.
یعنی زینهار بر اهل دنیا و خداوندان ثروت بدین زینت عاریت و زخارف چند روز غبطه میاور و باین لذت اندک و سرور عاجل رشک مبر که گردون را شعبده های گوناگون و نیرنگهای رنگارنگ بسیار است و تقلبات سرای سپنجی در دیده ٔ ارباب نظر پوشیده و مستور نیست چه بسیار کس را شربت انگبینی نوشانید که زهر هلاکش در اوآمیخته بوده و چه بسیار بهادران را علاقه ٔ شمشیری حمایل ساخت که هم سرش بدان بریده گشت.
مع الجمله زمانی که نیران فتنه ٔ ابوالحارث بساسیری در دارالسلام بغدادآغاز اشتعال و اشتداد نهاد ابوبکر خطیب از دود آن آتش جهانسوز در بغداد زیستن نتوانست و خود را برأی العین اسیر دست هلاک نگریست لاجرم آهنگ فرار اختیار نمودو از دیار کهن و موطن دیرین دست بکشید و پای در بیغوله ٔ گمنامی نهاده خود را در زوایا و خفایای دیگر بلاد متواری ساخت و از آن گیرودار و سیاسات ناهنجار که بسیاری علماء و همکیشان او بدانها گرفتار گشتند نجات یافت توضیح این اجمال را رمزی از آن آشوب عظیم که از اعاجیب وقایع روزگار است شرح دهیم و خلاصه ٔ آن واقعه را بین الاختصار و الاطناب ضمیمت این کتاب متسطاب داریم که در تراجم دیگر علما نیز مانند شیخ ابوجعفر طوسی و ابوعبداﷲبن جلاب و قاضی القضات دامغانی و غیرهم از دانستن آن داستان گزیر نیست همانا ابوالحارث ارسلان بساسیری مملوک سوداگری بود از بازرگانان فسای فارس او را بهاءالدولةبن عضدالدوله ٔ دیلمی ابتیاع نموده ودر سلک غلامان زرخریدش منظوم داشت چون آثار بسالت و علائم جلادت از وجنات احوال او هویدا بود ملوک بنی بویه در تربیت و تکمیل وی هرگونه عنایت و اهتمام مبذول داشتند تا آنکه بر حسب قابلیت سرشت و استعداد نهاد درسیاسات ملکی و تدابیر لشکرکشی بمقامی رسید که یکی از اکابر امراء و سرهنگان دارالخلافه محسوب گشت و از علو همت و فرط احتشام محسود اشراف گردید. علی بن حسین بن محمد که او را ابن المسلمة گفتندی و از دیوان خلافت لقب رئیس الرؤسائی داشت و منصب وزارت القایم بامراﷲ چنانکه در خلال این شرح احوال اشارت رفت بدو مخصوص بود بر ابهت و شوکت بساسیری رشک برد و درمیان وزیر و امیر غبار وحشت و نفور بالا گرفت تا رفته رفته کاربجائی کشید که بساسیری سر خودسری برداشت و پیمان طاعت خلیفه بشکست و از بغداد بسواد گریخت و بر آئین خارجیان آتش فساد بیفروخت و بسیار قریه ها بسوخت و فراوان دشتها برید هر چند قائم بامراﷲ استمالت کرد و تسکین نمود مفید نیفتاده همی در طغیان و عصیان مبالغت کرد تاآنکه لشکرها بیفزود و کشورها بگشود و رایت امارت چنان برافراشت که بر رؤوس منابر عراق و غیر آن پس از القاب خلیفه نام او مذکور میگشت خلیفه در قلع و قمع وی یکباره از عساکر عرب مأیوس گردیده و بناچار دفع او را از سلطان طغرل بیک سلجوقی خواستار شد سلطان بموجب فرمان روی به بغداد نهاد چون این خبر بسمع بساسیری رسید سخت بر خود بترسید و چنان اندیشید که مهم اوبی توسل پادشاهی ذی شوکت و سلطانی قوی دست متمشی نگردد لاجرم بقصد ملازمت مستنصر باﷲ علوی از ملک عراق متوجه دیار مصر شد و در ارض زحبه اقامت گزید و مکنون ضمیر در مکتوبی درج نموده بجانب مستنصر ارسال کرد مستنصر از این معنی خوشوقت شده منشور ایالت رحبه و طغراء نیابت خویش با خلعتی فاخر بر او فرستاد او را بنوید امداد دلخوش ساخت و باستیصال عباسیان تحریض نمود از آن سوی طغرل بک با عدت و عددی وافر بدارالخلافه درآمده جانب شرقی را مضرب خیام ساخت و خطیب در جمعه ٔ اول بعد از ستایش خلیفه طغرل بک را ثنا گفت و بعد از وی ملک رحیم را که واپسین حکمرانی از بویهیان بود نام برد قضا را در آن ایام مابین اوباش بغداد و ترکمانان سلجوقیه بموجبی که در کتب تواریخ مشروح است جنگی عظیم درپیوست و از لشکریان سلطان جماعتی مقتول و کثیری منهوب گشت و بسیاری از اردوی وی بتاراج رفت و او خود چنان گمان کرد که این همه شورش و فساد بتحریک و اشاره ٔملک رحیم است و از این رو بر قتل و غارت دیالمه فرمان داد و ملک رحیم را از خلیفه طلب کرد خلیفه هر چند رسل و رسائل در میان انداخت و بیگناهی و برائت ذمت ملک رحیم اظهار داشت مفید نیافتاد لاجرم ملک رحیم را با کسان خود همراه ساخته نزد طغرل بک فرستاد. همین که چشم ترکمانان بایشان افتاد دست غارت و نهب دراز کرده رسول خلیفه و ملک رحیم و همراهان او را یکباره تاراج کردند و طغرل بک حکم نمود تا ملک رحیم را در حبس نگاهداشتند و کوکب دولت دیالمه بدین معنی در غروب رفت و دست تعدی باموال و اثقال اتراک بگشودند. رئیس الرؤسا که در مذهب تسنن بسیار تعصب مینمود و در این باب بر خلاف عمیدالملک کندری وزیر طغرل بک میرفت همین که رایت دولت دیالمه را که شیعه ٔ آل رسول بودند سرنگون دید ودولت سلجوقیه را بس قوی حال یافت فرصت غنیمت شمرده عوام و اراذل اهل سنت را بر تاراج مردم کرخ که تماماً بر مذهب امامیه میرفتند ترغیب نمود و علمهای سبز که شعار دیالمه بود از محله ٔ کرخ برکند و بنصب رایات سیاه فرمان داد و کلمه ٔ حی علی خیرالعمل را که شیعیان در نماز صبح میگفتند به الصلوة خیرٌ من النوم بدل ساخت و در جمیع مساجد و مشاهد آن جماعت که بطراز محمد و علی خیرالبشر من رضی فقد شکر و من ابی فقد کفر مطرز بود این سطور بسترد و جماعتی از قصه خوانان و مداحان را امر کرد که بسر کوچهای کرخ فضائل خلفاء ثلاثه بآواز بلند بخوانند و این معنی تا بدان وقت در آن محل بوقوع نه پیوسته بود معالقصه در قلع و قمع فرقه ٔ اثناعشریه که از ابتداء سلطنت بنی بویه در دیار عرب و سایر بلاد استیلا داشتند عزیمت گماشت خصوصاً درباره ٔ متوطنان کرخ اهتمامی شدید آورد که همواره بر وی تسلط داشتند و در دیگر وقایع و فتن که در میان شیعه و سنی می افتاد او را آزار بسیار میرسانیدند چنانکه ابوعبداﷲبن جلاب را که از کبار علماء امامیه بود و در محله ٔ کرخ در باب الطاق می نشست مقتول ساخت و در خانه ٔ شیخ ابوجعفر طوسی صاحب تهذیب و استبصار که در آن فتنه ٔ عظمی راه فرار پیش گرفت و بجانب جزائر رفت آتش درانداخت و تمامی کتب وی بسوخت و کرسی تدریس آن فقیه را که بوقت تعلیم و افاضت بر آن قرار میگرفت بسوزانید و بر این جمله قناعت نکرده پای تجسر و تجری بدان پایه رسانید که دست نهب و غارت بمشهد امام موسی و محمد جواد علیهما السلام گشود و پس از تاراج ، آتش در آن روضه ٔمقدسه بیفروخت و قبور جمعی از بنی بویه و وزراء آن سلسله و قبور چند کس از آل عباس مانند جعفربن منصور ومحمد امین و مادرش زبیده بسوخت و در مقابل این حرکات عوام شیعه نیز در هر جا بر مدفنی از قبور ائمه و مقتدایان ایشان دست یافتند بسوزانیدند وزیر بدگوهر رابر این همه افعال شنیع و اعمال قبیح شعله ٔ کین افسرده نگشت و چنان سگالید که تربت مبارک کاظمین سلام اﷲ علیهما نبش کرده بدن مطهر آن دو امام را بیرون آورده آنچه مقتضای رای سقیم و عقل ناقص خود داند رفتار کند ولی خداوند قهار چنان خصم دیرینش بساسیری را بدو مسلط ساخت که سزای آن اندیشه ٔ زشت و کیفر دیگر کردارهای شنیعش هم بدین سرای دریافت چه در این میانه ابراهیم ینال برادر سلطان طغرل بک راه طغیان گرفت و سلطان از پی دفع وی ملک عراق را بگذاشته جانب همدان رفت بساسیری بناگاه در بغداد درآمد و خلیفه بقریش بن بدران که در دولتخواهی مستنصر علوی با بساسیری همداستان بود پناه برد و رئیس الروسا به اقبح وجوه اسیر و گرفتارگشت همین که چشم بساسیری بدو افتاد گفت مرحبا بمدمرالدولة و مهلک الامم و مخرب البلاد و مبیدالعباد. رئیس الرؤسا گفت ایها الامیر اذا ملکت فاسجح و این سخن از امثال عرب است یعنی چون بر خصم چیره شدی او را ببخشای و از عصیانش در گذر. بساسیری گفت چرا خود بموجب این کلام رفتار نکردی و بروزی که بر من غالب و قاهر بودی خانه های من بسوختی و اموالم غارت کردی و حریمم از پرده درکشیدی با آنکه تو یکی از ارباب قلم و اهل دین و عدالت بشمار میرفتی من که مردی از خداوندان شمشیر و ترکی خون آشام باشم چگونه عفو کنم واز آنچه کردی چشم پوشم پس فرمان داد تا او را تازیانه بسیار بکوفتند و بعذابهای گوناگون آزار دادند آنگاه اهالی کرخ رااحضار داشته گفت از این که شما همواره از این دشمن اهل بیت رسول و خصم خاندان عصمت انواع اذیت و اهانت مییافتید او را به شما میسپارم تا آنگاه که یرلیغ خلیفه ٔ علوی در باب وی دررسد پس حکم داد تا دارالخلافه را تاراج کردند و چندان نفایس از جواهر آبدار و اثواب فاخر و اوانی زرین و ظروف سیمین بیرون آوردند که محاسب وهم از احصاء آن بعجز معترف بود چون روزی چند بگذشت بر حسب حکم بساسیری رئیس الرؤسا را از حبس بیرون آورده بر زی ّ مسخرگان جبه ٔ پشمینی بر قامتش راست کردند و کلاه نمد سرخی بر سرش نهاده واژگونه بر شتری بنشانیدند و در جمیع کوی و برزن بغداد بگردانیدند همین که بمحله ٔ کرخش عبور دادند مردم آنجا بیاد آن آزاروایذا که از وی کشیده بودند خیو در رویش می افکندند و به هرگونه فحش و دشنام لب میگشودند و او در خلال این احوال آیه ٔ قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء الی آخر آیه همی تلاوت می کرد چون از گردانیدنش فارغ شدند بساسیری حکم نمود تا پوست گاوی برو بپوشانیدندبنحوی که شاخهای گاو بر دو طرف سر وی نمودار بود بدانحالش بدار کشیدند مدتی معتدبه ببالای دار زنده بود و حرکات مضطربانه میکرد تا روحش مفارقت نمود و آن آرزوهای زشت بگور برد آنگاه بساسیری هر گونه شکنج و رنج و هر قسم عقاب و عذاب درباره ٔ علماء و قضاة دارالسلام بکار برد. قاضی القضاة ابوعبداﷲ دامغانی را به سه هزار دینار زر مصادره و از او برای مستنصر باﷲ علوی بیعت گرفت و هم با جمعی دیگر از اعیان فقهاء وارکان اشراف مانند ابومنصوربن یوسف و ابوالحسین بن الغریق وگروهی از وجوه علویین و صنادید عباسیین عقد بیعت مستنصر استوار ساخت چون ابوبکر خطیب از بیم شمشیر فرارنموده بود بدو دست نیافت و او در آن فتنه ٔ عظیم از بغداد بشام گریخت و چندی در دمشق اقامت جسته و از آن پس ببلده ٔ صور انتقال کرد و از آنجا بطرابلس رفت و از طرابلس جانب حلب گرفت و از آنجا دیگر باره به بغداد مراجعت نمود و از تاریخ خروج بساسیری از بغداد و ورود خطیب بدانجا دوازده سال گذاشته بود از آنکه بساسیری چنانکه شیخ عزالدین بن اثیر الجزری در کامل التواریخ آورده در چهار صد و پنجاه وارد بغداد شد و هم در آن سال از بغداد بیرون رفته بجانب شام شتافت در اثناء راه ناگاه خمارتگین طغرائی و سرایابن منیع خفاجی با قومی از اهل بخدمت دررسیدند و بساسیری را بعد ازحملات عظیم بگرفته سرش برداشتند و بسلطان فرستادند وابوالفتح بن ورام را با سه فرزند نورالدوله که از امراء وی بودند اسیر نمودند و ورود ابوبکر خطیب بدار السلام چنانکه شیخ جمال الدین بن جوزی در تاریخ منتظم آورده در چهار صد و شصت و دو بود و در این دوازده سال از همان قرار در اکناف مدن و اطراف بلدان بگذرانید وپس از مراجعت به بغداد یکسال بیش زنده نماند در منتصف شهر رمضان از سال چهار صد و شصت و سه رنجور گشت وزیاده بر یکصد روز همی بیمار ماند چون مایملک بسیارو ثروت فراوان داشت و او را هیچ عقب و نسلی نبود که پس از وی آن متروکات بارث برد لاجرم در مرض موت بموقف خلافت عریضه کرد که یا امیرالمؤمنین ترا دولت زندگانی پاینده باد همانا ساعت رفتن من نزدیک شده و منشور عزل عمر از صفحه ٔ حال خویش همیخوانم در مدت حیات بسیار تلاش کردم و زیاد تکاپوی نمودم و مشتی از حطام مزخرف بیندوختم اینک نام خود را در دایره ٔ گذشتگان می بینم حالی دارم بس مشوش و حالتی زیاده پریشان از آنکه بوقت رحیل نه مرا فرزندی بدودمان باقی ماند و نه تباری بر بالین حاضر باشد و از این راه جمیع میراث و ترکه ٔ من به چنگ گماشتگان خلافت رود و در جزو بیت المال مسلمین درآید از گوهر پاک خلیفه تمنی رود که این خادم احادیث نبوی را رخصت بخشد تا تمام اموال را در حیات خود بطور دلخواه در ممر وجوه برّ و رهگذر مصارف خیر تقسیم کند و بدان طرق که وی را منظور است تسهیم نماید خلیفه مکتوب او قرائت نمود و بر طبق مقصودش توقیع کرد که میراث خود در هر راه که خواهی پراکنده کن پس ابوبکر تمام اموال و اثقال بر فقهاء و اصحاب حدیث متفرق ساخت و جمعی کتب خود بر مسلمین وقف نمود و تولیت آنها با ابوالفضل بن خیرون تفویض کرد و وصیت نمود که وی را در جوار مزار بشر حافی بخاک بسپارند پس در روز دوشنبه بیست و هفتم شهر ذی الحجه ٔ آن سال وفات یافت. ابن خلکان گوید زیاده محل شگفت و حیرتست که ابوبکر خطیب صاحب تاریخ در زمان خود حافظ مشرق بود و ابن عبدالبرصاحب کتاب استیعاب حافظ مغرب اتفاقاً هر دوحافظ در یکسال وفات نمودند بالجمله جنازه ٔ خطیب از منزلی که در قرب مدرسه ٔ نظامیه داشت حمل دادند در حالتی که از فقها و اصحاب حدیث و عامه ٔ خلق انبوهی عظیم در تشییعش ازدحام نموده بودند و از کسانی که جنازه ٔ او بر دوش میکشیدند یکی ابواسحاق شیرازی بود و در پیشاپیش جماعتی آواز برداشته بدین عبارت ندا میدادندکه هذا الذی کان یذب عن حدیث رسول اﷲ هذا الذی کان ینتفی الکذب عن حدیث رسول اﷲ یعنی این است آنکس که حادثه وضع و جعل از احادیث رسول دفع میداد و صافی آثار نبوی از درد اکاذیب و اختلاط حفظ می کرد مع القصه جنازه را از کرخ عبور داده در جامع منصور بر زمین نهادند قاضی ابوالحسن مهتدی بر وی نماز گذارد و از آنجا بباب الحرب نقل دادند اتفاق را احمدبن علی طریثیثی بقرب مدفن بشر قبری برای خود حفر نموده بود و علی الدوام روزی یکبار در کنار آن مزار شده تلاوت قرآن می نمود خواستند نعش خطیب را در آن قبر پرداخته دفن نمایند احمد زیاده امتناع جست و گفت این موضع را از روزگاری دیر باز برای خود مهیا ساخته ام وسالهای دراز کلام اﷲ مجید در آن ختم نموده ام هرگز بدفن کسی در آن رضا ندهم ابوالبرکات اسماعیل بن ابوسعید صوفی گوید چون این خبر بسمع پدرم ابوسعید رسید احمد را بخواند و با وی گفت این شیخ اگر علی الفرض بشر خود در حیات بودی تو باابوبکر خطیب بر او داخل میشدید آیا کدام یک از شما تقدم جسته با بشر همدوش نشستی احمد گفت حاشا که من در مجلس بشر بالاتر از ابوبکر نشستمی و بمقام بشر از خطیب نزدیکتر جای گزیدمی ابوسعید گفت ای احمد مگر ندانی که اولیاء را عهد حیات با حال ممات یکسانست همان شرط حرمت و پاس ادب که بوقت حیات آن دو شیخ بر خود لازم دانی هم اکنون باید بر حسب عقیدت منظور داری اسماعیل گفت این سخن در خاطر احمد زیاده مؤثر افتاد و مسئول آن قوم اجابت نمود پس خطیب را در آن تربت آماده ٔ دفن کردند و استجابت دعای دیگر از حاجات سه گانه او بظهور آمد. بعضی از شعرا در وفات ابوبکر این شعر انشاد کرد:
لا زلت تدأب فی التاریخ مجتهدا
حتی رأیتک فی التاریخ مکتوباً.
یعنی در فن تاریخ همی رنج بردی و پیوسته کوشش نمودی تا آنکه فوت خود درتاریخ مکتوب گشت و نامت در سلک وفیات منظوم آمد. او را بر قول ابن جوزی پنجاه و شش مصنف است که اسامی بسیاری از آنها بشرح میرود: کتاب تاریخ بغداد. کتاب شرف اصحاب الحدیث. کتاب جامعالاخلاق الراوی و آداب السامع. کتاب الکفایة فی معرفة اصول علم الروایة. کتاب المتفق و المفترق. کتاب السابق و اللاحق. کتاب تلخیص المتشابه فی الرسم. کتاب فی التلخیص. کتاب فی الفصل و الوصل. کتاب المکمل فی بیان المهمل. کتاب الفقیه و المتفقه. کتاب الدلائل و الشواهد علی صحة العمل بالیمین و الشاهد. کتاب غنة المقتبس فی تمییز الملتبس. کتاب الاسماء المبهمه. کتاب الموضح اوهام الجمع و التفریق. کتاب المؤلف بکلمة المختلف. کتاب نهج الصواب فی ان التسمیة من خاتمة الکتاب. الجهر بالبسمله. کتاب رافعالارتیاب فی القلوب من الاسماء و الالقاب. کتاب القنوت. کتاب التبیین لاسماء المدلسین. کتاب من وافق کنیته اسم ابیه. کتاب من حدث فنسی. کتاب روایةالاَّباء عن الابناء. کتاب الرحلة. کتاب الرواة عن مالک بن انس. کتاب الاحتجاج للشافعی فیمن اسندالیه و الرد علی الطاعنین لجهلهم علیه. کتاب التفصیل لمبهم المراسیل. کتاب اقتضاء العلم العمل. کتاب القول فی علم النجوم. کتاب روایات الصحابة و التابعین. کتاب صلوة التسبح. کتاب مسند نعیم بن همام. کتاب النهی عن صوم یوم الشک. کتاب الاجارة للمعدوم و المجهول. کتاب البخلاء. کتاب روایات السنة من التابعین. کتاب الطفیلین. کتاب التنبیه و التوقیف علی فضایل الخریف. یاقوت حموی در ترجمه ٔ صور در ذیل احوال ابوعبداﷲ صوری که از شیوخ ابوبکر است گوید بعض از علماء را عقیدت آن است که چون صوری وفات یافت تمام کتب و مؤلفات او در نزد دخترش بود ابوبکر خطیب آن کتب را از دختر صوری بخرید و تمام مصنفات خود را از کتب صوری اخذ نمود الا کتاب تاریخ بغداد که مطاوی و مضامین آن بجمله از ابوبکر است وکس را بهیچ وجه در آن شرکت حاصل نیست. (نامه ٔ دانشوران ج 1 ص 251). و رجوع به روضات الجنات ص 188 و به عیون الانباء ج 1 ص 182 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن حجر الهیثمی المکی العسقلانی مکنی به ابوالفضل. از کبار مجتهدین بر مذهب شافعی و از اعاظم فقهاء و محدثین متأخرشافعیه. او از پدر خود و پدر وی از بعض تلامذه ٔ تفتازانی روایت دارد و نیز از شیخ ابوالخیر احمدبن ابی سعید علائی و از شیخ الاسلام و شیخ ابویحیی زکریای انصاری شافعی روایت کند و او شیخ اصحاب حدیث و قاضی قضاة دیار مصریه بود و از طبقه ٔ جلال بلقینی و ولی بن عراقی و علم الدین بلقینی و هروی است و صاحب مصنفاتی در اصول حدیث و فروع آن و اسماء رجال و تخریج آثار و علوم ادب و غیر آن است و از جمله ٔ کتب اوست : کتاب التقریب و آن تقریب تهذیب التهذیب است که در رجال شیعه ازآن کتاب بسیار روایت کنند و کتاب الدرر الکامنة فی اعیان مائة الثامنة و کتاب المذاهب اللدنیة و کتاب نزهة الالباب و کتاب الفتح الباری بالسیح الفسیح الجاری فی شرح صحیح البخاری و کتاب التبصرة و کتاب شرح قصیدة البردة و شرح قصیده ٔ همزیه ٔ مسماة بأم القری ازشرف الدین ابی عبداﷲ محمدبن سعید الدولاصی صاحب قصیده ٔ برده که آن را به نام المنح المکیة موسوم کرده است و صاحب روضات گوید: که محتمل است این دو شرح از ابن حجر متأخر باشد. و نیز او راست : کتاب لسان المیزان و کتاب شرح رسالة نخبة الفکر فی بیان مصطلح اهل الاثر و رساله ای دیگر در درایة الحدیث و گویند او اول کس است از شافعیه که در علم درایه کتاب کرده است و کتاب الاصابة فی معرفة الصحابة و حاشیة الایضاح و غیر آن.و نیز صاحب روضات گوید: اما کتاب صواعق المحرقه ای که صاحب مجالس المؤمنین یعنی قاضی نوراﷲ شوشتری را براو ردی است الصوارم المحرقه از ابن حجر مکی متأخر است و دلیل تعدد ابن حجرها این است که افضل از آن دو، ابن حجر متقدم است و دیگری که اشد عداوة است نسبت بشیعه ، او ابن حجر متأخر باشد چنانکه حافظ سیوطی صاحب طبقات النحاة غالباً از اولی بعنوان حافظالعصر شیخ الاسلام بن حجر نام میبرد و دو کتاب را در تواریخ علما یکی موسوم به الدرر الکامنة و دیگری کتاب انباءالغمر بابناءالعمر را باولی نسبت کند و از تراجمی که در آن کتاب آمده است پیداست که صاحب تألیف در عشر پنجم بعد از سنه ٔ 800 هَ. ق. حیات داشته است و اما ابن حجرمتأخر آن کس است که بواسطه ٔ پدر خود و غیر پدر خویش از حافظ سیوطی روایت کند چنانکه دربعض مواضع معتبرآمده است و ظاهرا کسی که بواسطه ٔ پدر خود و غیر او از حافظ سیوطی نقل کرده عادتاً ممکن نیست که سیوطی خود از او بیکی واسطه روایت کند یا آنکه از تفتازانی بدو واسطه مثلا روایت کند و تأیید میکند این دعوی راروایت صاحب کتاب نواقض الروافض یعنی حسن بن معین الدین الحسینی الجرجانی معروف بمیرزا مخدوم شریفی که بدون شبهه از علمای بعد از قرن نهم است ، چه فرار او از شاه اسماعیل صفوی موسوی و التجاء بسلطان مرادخان عثمانی مؤید امر است در این صورت مشهود است که این راوی از بعض تلامذه ٔ تفتازانی بواسطه ٔ پدر خویش ، همان ابن حجر اول صاحب ترجمه است و کتاب التاریخ بدو منسوبست و شرح الصحیح نیز از همین ابن حجر متقدم برسیوطی است وآشکار است که نسبت دیگر مصنفات مفصله ٔ در ذیل عنوان بجز صواعق المحرقه نیز از همین ابن حجرمتقدم است که نصب و عداوت او ظاهر نیست بلکه نزد ما باستناد شرح قصیده ٔ او که بعداً نقل میشود خلاف این امر مستفاد است و اما صواعق ظاهراً مانند دیگر اشعار ناصبیه از جمله ٔ اباطیل ابن حجرمتأخر ناصب است که در طبقه ٔ شیخ بهائی و پدر وی بود و او از حافظ سیوطی بیک واسطه روایت کرده است و مؤید این قول آن است که صاحب مجالس المؤمنین از صاحب صواعق بعنوان ابن حجرالمتأخر تعبیر آرد نه بعنوان ابن حجر مطلق ، و این ابن حجر متأخر چنانکه در مواضع معتبره مسطور است در رجب سال 994 هَ. ق.وفات کرده است و در اواخر تاریخ اخبارالبشر آمده که وفات شیخ شهاب الدین احمدبن حجرالمکی از وقایع سال 974 هَ. ق. است ونیز ممکن است که بین این دو مرد اصلاً قرابت و نسب و خویشاوندی وجود نداشته باشد و شاید اولی عسقلانی و دوم مکی بوده است تا حقیقت امر بر ما بیش از آنچه نوشته شد، آشکار گردد. و از کتاب صواعق مستفاد میشود که مصنف او را کتب دیگری به نام کتاب الدرالمنثور فی الحدیث و شرح علی شمایل الترمذی و کتاب شرح العباب فی الفقه و شرح الارشاد و کتاب الاحکام فی قواطعالاسلام بوده است و او نیز شافعی و مجاور مکه ٔ معظمه و از جمله ٔ اشاعره بود چه در ذیل مسئله وجوب نصب امام بر امت گوید: ثم ذلک الوجوب عندنا معشر اهل السنةو عند اکثر المعتزلة من السمع ای من جهة التواتر و الاجماع المذکور. (روضات الجنات ص 94). در کشف الظنون کتب ذیل به احمدبن علی بن حجر عسقلانی نسبت داده شده است : اتحاف المهره باطراف العشرة. اطراف المسند المعتلی. توضیح المشتبه. الشمس المنیرة فی تعریف الکبیرة. تخریج الاربعین النویة بالاسانید العالیة و آن شرح اربعین نویه است. مزید النفع بما رجح فیه الوقف علی الدفع. الاجوبة المشرقة عن الاسئلة المفرقة. المرجة الغیثیة عن ترجمة اللیثیة. فوائدالاحتفال فی احوال الرجال. الاتقان فی فضائل القرآن. القول المسدد فی الذب عن المسندالامام احمد. قرة العین من نظم غریب البین. تسدیس القوس فی مختصر فردوس. المجمع المؤسس للمعجم الفهرس.القصةالاحمد فیمن کنیته ابوالفضل و اسمه احمد. الکافی الشاف فی تحریر احادیث الکشاف. عشرة العاشر. نکت علی علوم الحدیث تألیف ابن صلاح. و صاحب کشف الظنون درذیل اتحاف المهره و اطراف المسند وفات او را 852 هَ.ق. و در ذیل الشمس المنیرة 952 هَ. ق. آورده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن الحسن بن محمدبن صالح العاملی. برادر تقی الدین ابراهیم بن علی کفعمی صاحب مصباح و جز آن.و احمد راست : کتاب زبیدةالبیان فی عمل شهر رمضان.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن الحسن المادرانی ، الکاتب. مکنی به ابوعلی بعربی شعر نیز می گفته. دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن حسین بن محمدبن صالح اللوزائی. رجوع به روضات الجنات ص 193 س 7 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن الحسین الحسینی. تلمیذ ابوعبداﷲ محمدبن السید ابی جعفرالقاسم بن الحسین بن معیة الحلی الحسنی الدیباجی. رجوع به روضات الجنات ص 612 چهار سطر بآخرمانده شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن حسین رازی نیشابوری. محدث و صاحب تصانیف است. وفات او به سال 315 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ختاش مکنی به ابونصر. از مردم بخارا و محدث است.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن خیار کاتب. بعربی شعر نیز می گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن علی بن خیران الکاتب المصری. مکنی به ابومحمد و ملقب بولی الدوله. یاقوت گوید: او پس از وفات پدرش علی بجای او بمصر صاحب دیوان انشاء شد و پدر وی نیز فاضلی بلیغ بود. لکن احمد در علم و قدر از او درگذشت. احمد متقلد دیوان انشاء الظاهر بود و بروزگار المستنصر نیز همین مقام داشت و اجری او سالی سه هزار دینار بود و علاوه بر آن او را از همه ٔ سجلات و عهودات و کتب تقلید یعنی فرامین انتصاب عمال و حکام و امثال آن رسومی بود. وی جوانی نیکوروی و جوانمرد و فراخ کندوری و زبان آور و جلد بود و آنگاه که ابومنصور ابن الشیرازی رسول النجار بمصر بود دو جزء از شعر خویش و جمله ای از رسائل خود با او به بغداد فرستاد تا بر الشریف المرتضی ابوالقاسم و غیر او از رؤسا عرضه دارد تا اگر پسندیده آید او بقیه ٔ دیوان و رسائل خویش به بغداد ارسال کند تا در دارالعلم تخلید شود و تا وقتی که ابومنصور بمصر بود احمد حیات داشت سپس خبر آمد که وی به ماه رمضان سال 431 هَ. ق. در ایام المستنصر درگذشته است. ابن عبدالرحیم گوید دو جزء شعر فرستاده ٔ احمد را بتأمل دیدم و با اینکه شعر و براعت خویش را بسیار می ستاید بنظرمن فرومایه و لاطائل آمد و رئیس ابوالحسن هلال بن الحسن مرا گفت رسائل او نیکو و صالح است و این است نمونه ای از شعر او که گزیده ام و باقی مدایح مستنصر و مراثی اهل البیت علیهم السلام است و اگر شعری دیگر لایق انتخاب داشت انتخاب میکردم :
عشق الزمان بنوه جهلا منهم
و علمت سوء صنیعه فشنئته
نظروه نظرة جاهلین فغرهم
و نظرته نظر الخبیر فخفته
و لقد اتانی طائعاً فعصیته
و اباحنی احلا جناه فعفته.
و او راست :
و لی لسان صارم حده
یدمی اذا شئت ولا یدمی
و منطق ینظم شمل العلی
و یستمیل العرب و العجما
ولو دجا اللیل علی اهله
فاظلموا کنت له نجما.
و نیز او راست :
اخذ المجد یمنی لیفیضن ّیمینی
ثم لا ارجی احساناً الی بریجینی.
و هم او راست :
و لقد سموت علی الامام بخاطر
اﷲاجری منه بحراً زاخرا
فاذا نظمت نظمت روضا حالیا
و اذانثرت نثرت دُرّاً فاخرا.
واز زبان بعض علویان خطاب به بنی العباس گوید:
و ینطقنا فضل البدار الی الهدی
و یخرسکم عن ذکر فضل بدر
و قد کانت الشوری علینا غضاضة
و لو کنتم فیها استطارکم الکبر.
و باز از شعر اوست :
یا من اذا ابصرت طلعته
سدّت علی مطالع الحزم
قد کف لحظی عنک مذ کثرت
فینا الظنون فکف عن ظلمی.
و هم گوید:
حیوا الدیار التی اقوت مغانیها
واقضوا حقوق هواها بالبکا فیها
دیار فاترة الالحاظ فانیة
جنت علیک و لجت فی تجنیها
ظلت تسح دموعی فی معاهدها
سح السحاب اذا جادت عزالیها.
و از وی است :
ایها المغتاب لی حسدا
مت بداء البغی و الحسد
حافظی من کل معتقد
فی سوء احسن معتقدی.
و هم او گوید:
اما تری اللیل قد ولت کواکبه
والصبح قد لاح و انبثت مواکبه
و منهل العیش قد طابت موارده
والدهر و سنان قد اغفت نوائبه
فقم بنا نغتنم صفو الزمان فما
صفا الزمان لمخلوق یصاحبه.
و باز او گوید:
خلقت یدی للمکرمات و منطقی
للمعجزات و مفرقی للتاج
و سموت للعلیاء اطلب غایة
یشقی بها الغاوی و یحظی الراجی.
و از شعر اوست :
انا شیعی لاَّل المصطفی
غیر انی لااری سب ّ السلف
اقصد الاجماع فی الدین و من
قصد الاجماع لم یخش التلف
لی بنفسی شغل عن کل ّ من
للهوی قرظ قوماً اوقذف.
فقام ینادی غرة الشمس نوره
وینصف من ظلم الزمان عزائمه
اعزّله فی العدل شرع یقیمه
و لیس له فی الفضل ند یقاومه.
و آنگاه که مال وی بمصادره بگرفته بودند این دو بیت به الظاهرلاعزازدین اﷲ نوشت و همان سبب رضاء خلیفه فاطمی و بازگشت اموال او شد:
من شیم المولی الشریف العلی
الایری مطرحا عبده
وما جزا من جن من حکم
ان تسلبوه فضلکم عنده.
و هم او راست :
و مخاضة یلقی الردی من خاضها
کنت الغداة الی العدا خواضها
وبذلت نفسی فی مهاول خوضها
حتی تنال من العلی اغراضها.
من کان بالسیف یسطو عند قدرته
علی الاعادی و لا یبغی علی احد
فأن ّ سیفی الذی اسطو به ابداً
فعل الجمیل و ترک البغی و الحسد.
قد علم السیف و حد القنا
ان ّ لسانی منهما اقطع
و القلم الاشرف لی شاهد
بأننی فارسه المصقع.
(معجم الادباء چ مارگلیوث ج 1 ص 242).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن رازح. جاهلیست. رجوع به تاج العروس ج 2 ص 143 و منتهی الارب چ ایران ج 1 ص 425 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی رزقون المرسی مکنی به ابوالعباس و جد او احمدبن رزقون است محدث است و از ابوعلی بن سکرة روایت کند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن سعید. او راست : طل الغمامة فی مولد سید تهامه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن سعید غرناطی. او راست : تاریخ یمن. وفات او به سال 673 هَ. ق. بود. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن سعید قیسی. او راست : المشرق فی محاسن اهل المشرق و آن شامل شصت مجلد است و علی قاری ذکر او را در طبقات خویش آورده است. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن سوار مقری مکنی به ابوطاهر. بنا به روایت سمعانی وی در چهارم ماه شعبان سنه ٔ 496 هَ. ق. وفات کرده است و در پیش گور معروف کرخی بخاک سپرده شده. سمعانی آرد: ابوالفضل ناصر گوید گمان کنم مولد ابن سوار در سنه ٔ 416 بوده است و نیز گوید ابوالمعمر مبارک ابن احمد انصاری را شنیدم که گفت : مولد ابن سوار را از خود او پرسیدم گفت : سنه ٔ 412 است و نیز گوید: وی پدرشیخ ما ابوالفوارس هبةاﷲ و محمد است. و او مردی ثقه و امین و مقرئی فاضل بود. قرآن را خوب درمییافت و جماعتی بر او ختم قرآن کردند وی حدیث بسیاری بخط خویش بنوشت و کتاب المستنیر را در باب قرآن ، و غیر آن تألیف کرد. و از عبدالواحدبن رزمة، صاحب ابوسعید سیرافی نحوی ، و ابوالقاسم علی ابوسعید سیرافی نحوی ، و ابوالقاسم علی بن محسن تنوخی ، و ابوطالب محمد بن محمدبن ابراهیم بن غیلان بزاز، و غیر آنان سماع دارد و حافظ عبدالوهاب انماطی و حافظ محمدبن ناصر و جز ایشان از او روایت کنند و نیز گوید انماطی را درباره ٔ احمدبن علی ، پرسیدم گفت : «ثقة مأمون فیه خیر و دین ». و نیزاز حافظ ابن ناصر از حال او سؤال کردم وی او را بستود و گفت : شیخ نبیل عالم ثبت متقن رحمه اﷲ، سمعانی ، باسناد به ابن سوار، و او بانشاد ابوالحسن علی بن محمدالسمار، و او بانشاد ابونصر عبدالعزیزبن نباته ٔ سعدی ، این اشعار را از گفته های صاحب ترجمه روایت کند:
نعلل بالدواء اذا مرضنا
و هل یشفی من الموت الدواء
و نختار الطبیب و هل طبیب
یؤخر ما یقدمه القضاء
و ما انفاسنا الاحساب
و لا حرکاتنا الافناء.
و ابوعلی حسین بن محمدبن فیرو الصدفی او را در زمره ٔ شیوخ خودآرد و پس از ذکر نسب او در باب وی گوید: البغدادی الضریر المغربی الادیب و لعله اضر علی کبرفان المحب بن النجار اخبرنی انه رای خطه تحت الطباق متغیراً. و این صدفی کتاب المستنیر و کتاب مفردات او را از او سماع دارد و گوید او شیخی است فاضل و ماهر در حنفیه ، و سماع بسیار دارد و عمر خویش وقف اقراء قرآن کرد و ابوبکربن العربی نیز او را در شمار شیوخ خویش آرد و در باب وی گوید: واقف علی اللغة مذاکر ثقة فاضل قراء علی ابوی علی الشرمقانی و العطار، و ابی الحسن بن فارس الخیاط و ابی الفتح ابن المقدر و ابی الفتح بن شیطا و غیرهم. رجوع به معجم الادبا ج 1 صص 413 - 414 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن شعیب بن علی بن سنان بن بحرنسائی. صاحب کتاب سنن یکی از صحاح سته ٔ اهل سنت. مولد او به سال 214یا 215 هَ. ق.بنساست و پس از فراگرفتن فقه و حدیث از احمدبن حنبل و غیر او در مصر سکونت گزید و در سال 302 از آنجا به دمشق شد و بدان شهر کتاب خصائص را در فضائل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب تألیف کرد و بتشیع مایل بود و مردم دمشق او را آزار کردند و با ضرب و شتم از مسجد براندند چنانکه رنجور گردید و درگذشت در سال 303 وجسد او را بنا بوصیت او بمکه برده و بخاک سپردند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن طاهر جوبقی ادیب. از مردم جوبق ، دهی به نسف.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عبدالجبارالطبرسی القاضی که از او ولد علامه بواسطه ٔ حسین بن ردّه روایت کند. رجوع به روضات الجنات ص 302 س 1 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عبدالقادربن محمد الحسینی العبیدی سبط ابن الصائغ البعلی الاصل القاهری مکنی به ابوالعباس و ملقب بتقی الدین و معروف به المقریزی. مولد766 و وفات 845 هَ. ق. و سخاوی گوید مقریزی نسبت است بحاره ای به بعلبک و آن حاره معروف به حارة المقارزه است و ابوالمحاسن در المنهل الصافی آرد که او احمدبن عبدالصمد الشیخ الامام العالم البارع عمدة المورخین و عین المحدثین تقی الدین المقریزی البعلبکی الاصل المصری الدار و الوفاة. منشاء او بقاهره بود و بمذهب حنفیه فقه آموخت و پس از مدتی طویل مذهب شافعی اختیار کرد و در فقه شافعی براعت یافت و او را تصانیف سودمند و جامع هر عمل هست. وی مصنفی ضابط و مورخی مفنن و محدثی بزرگوار است. او در اول از دست الملک الظاهربرقوق بجای شمس الدین محمد نجاشی حسبه ٔ قاهره داشت سپس معزول شد و قاضی بدرالدین عینتابی را بجای او نصب کردند و بار دیگر او را معزول کرده و مقریزی را متولی قضاء ساختند و همچنین تولیت وظائف دینی دیگری بدومحول بود و وقتی قضاء دمشق باو دادن خواستند در اوایل دولت ناصریه و او اِباء کرد و نام او در حیات وی و پس از مرگ او در فن تاریخ و غیر تاریخ مشهور گشت چنانکه زبانزد و معروف همه بود و او منقطع و منزوی خانه بود و بعبادت می پرداخت و با کسی جز بر حسب ضرورت مراوده نداشت و در قاهره درگذشت و جسد وی هم بدانجا بخاک سپردند. سخاوی گوید که تصنیفات او بیش از دویست جلد بزرگست و شیوخ او افزون از ششصد تن باشند لکن او در تاریخ متقدمین قلیل المعرفه است و از این رو در این قسمت تاریخ مرتکب تحریفات و سقطات شده است و امادر تاریخ متأخرین و تراجم آنان صاحب ید طولی است ودر تبر المسبوک آمده است که او عاکف موطن خویش بود تا آنگاه که ذکر او در همه ٔ بلاد مشهور گشت و او را تصانیفی است از جمله کتاب خطوط قاهره و گویند که او بمسوده ٔ اوحدی دست یافته و کتاب خطط او همان مسودّات اوحدی است با زوائدی بی جدوی و لاطائل و اسدی صاحب طبقات الشافعیه را نیز راجع بکتاب خطط همین اعتقاد است. و او راست : 1 - اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة و الخلفاء در اخبار دولت فاطمیه ، و اخبار قرامطه را نیز درآنجا آورده است. و این نسخه در مطبعه ٔ دارالایتام سوریه ٔ قدس شریف بطبع رسیده است. 2 - کتاب الالمام باخبار من بارض الحبشة من ملوک الاسلام و آن در مطبعة التالیف مصر به سال 1895 م. طبع شده است. 3- الاوزان و المکائیل (الاکیال ) الشرعیة. 4 - البیان و الاعراب عما فی ارض مصر من الاعراب و از تألیف این کتاب در سال 841 هَ. ق. فارغ گردیده است. 5 - تاریخ الاقباط یا اخبار قبط مصر مستخرج از کتاب المواعظ والاعتبار. 6 - السلوک لمعرفة دول الملوک. مشتمل ذکر وقایع و حوادث تاگاه وفات مؤلف است. 7 - الطرفة الغریبة فی اخبار دار حضرموت العجیبة. 8 - کتاب التنازع و التخاصم فیمابین بنی امیة و بنی هاشم و آن کتاب در 1888 م. در لیدن بطبع رسیده است. 9 - المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاَّثار و آن مختص باخبار مصر و نیل و ذکر قاهره و مایتعلق بهاست و معروف به الخطط المقریزیه است در اخبار مصر و احوال سکان آن. 10 - نبذةالعقود فی امورالنقود یا کتاب النقود القدیمة و الاسلامیة رجوع به معجم المطبوعات ج 2 صص 1778 - 1782 شود و مؤلف کشف الظنون ذیل خطط مصر نام و نسب او را شیخ تقی الدین احمدبن عبدالقادر المقریزی متوفی به سال 845 هَ. ق. آرد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عبدالکافی بن علی بن تمام السبکی مکنی به ابوحامد. (روضات الجنات ص 61 س 13).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عبداﷲ مقری بغدادی مکنی به ابوالخطاب : او راست : قصیدة فی السنة و قصیدة فی آی القرآن. وفات به سال 446 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن علی بن علاء الدین صفوری حسینی شاعر و ادیب از مردم دمشق 977 - 1043 هَ. ق. وی عوارض بمعنی حق دیوانی را در شعر استعمال کرده و گوید اعتذارا:
ایا من فضله و الجود سارا
مسیر النیرین بلامعارض
وعدتک سیدی و الوعد دین
ولکن ماسلمت من العوارض.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن علی بن عبداﷲ الفارسی. از رواة اخبار است. (سمعانی ص 3).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن علی مرتفع معروف به ابن الرّفعة و ملقب به نجم الدین. او راست : المطلب در 60 جلد و آن شرح ناتمام وسائل امام غزالی است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عمربن سوار مقری. مکنی به ابوطاهر. رجوع به احمدبن علی بن سوار... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عیسی یکی از صناع آلات فلکیه و او با ابن الندیم صاحب الفهرست قریب العهد بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن فصیح همدانی ملقب به فخرالدین. وی متن فرائض السراجیه را نظم کرده است. و نیز او راست : قصیدة فی القرائة و هم کنز الدقائق را به نام مستحسن الطریق نظم کرده است. و وفات وی به سال 755 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن قاسم ابوالعباس زقاق محدث و فقیه مغربی. ولادت او در فاس بود و تألیف بسیار دارد وفات او به سال 1032 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن علی بن قدامه. مکنی به ابوالمعالی ، قاضی انبار. یکی از علماء معروف در ادب : او راست : کتاب فی علم القوافی. کتاب فی النحو. و فات وی به سال 486 هَ. ق. بوده است. (معجم الادبا چ مارگلیوث ج 1 ص 260).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن قیس المختاربن عبدالکریم. رجوع بابن ِ وحشیه ٔ کلدانی... شود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن لال. رجوع به ابن لال شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن المأمون النحوی اللغوی القاضی. یاقوت گوید: او دارای خطی ملیح و عقلی صحیح بود. مولد وی ذی القعده ٔ سال 509 هَ. ق. ووفات به شعبان 586 است. و من از پسر او ابومحمد عبداﷲبن احمد شرح حال احمد خواستم و او جزئی بخط پدر خویش مرا داد که حالات فرزندان خویش نیز بر آن مزید کرده بود و آنچه من در ذیل آورده ام عین آن جزء است باستثنای مواضعی که من شرح و تبیین کرده ام : نام من احمد است ابن علی بن هبة اﷲبن علی الزوال (اصل این کلمه زول است و در محاورات الفی بر آن افزوده اند و زول چنانکه ابن السکیت در کتاب الالفاظ آورده به معنی مرد شجاع است ) بن محمدبن یعقوب بن الحسین بن عبداﷲ المأمون باﷲ الخلیفةبن هارون الرشید الخلیفةبن محمد المهدی باﷲ الخلیفةبن عبداﷲ المنصور باﷲ الخلیفةبن محمد الکامل بن علی السجاد ابن عبداﷲ خیر الأمةبن العباس سید العمومة ابن عبدالمطلب [ و باقی نسب را چنانکه در انساب آورده اند تا آدم ابوالبشر بیاورده است و ما بقصد اختصار حذف کردیم ]. مولد من بچاشتگاه روز سه شبنه ٔ سیزدهم ذی القعده ٔ سال 509 هَ. ق. بدرب فیروز در خانه ای که امروز معروف بورثه ٔ ابن الثقفی قاضی عزالدین قاضی القضاة رحمه اﷲ است بود. و پدر من بدان وقت بروزگار مستظهر کاتب زمام بود و تا مدتی از عصر خلافت مسترشد نیز همین شغل داشت. در خردسالی نزد مرزقی امین ابی بکر قرآن آموختم و با حجةالاسلام ابومحمد اسماعیل بن جوالیقی و فقه اﷲ برای قرائت نزد شیوخ می رفتم. و خط از ابوسعید حسن بن منصور ابوالحسن جزری رحمه اﷲ فراگرفتم و او مردی صالح و ادیب و صائم الدهر و عالم بفنونی از علم ، و فقیه بود و پدرم از اینکه مرا مشغول بعلم میدید بر دیگر برادران تقدم میداد چه من همین که ازمکتب بیرون شدم بخواندن نحو و لغت نزد شیخ ما اوحدالزمان ابومنصوربن الجوالیقی رحمه اﷲ رفتم و یازده سال مصاحبت وی کردم و کتب بسیاری از حفظ خود و جز آن نزد وی بخواندم. تا آنکه به سال 534 مرا تولیت قضا دادند. و در این وقت حکم و قضاء دجیل باضافه ٔ خطابة پدر مرا بود و آنگاه که وی را دیوان زمام بغداد دادند او قضا به پسر خویش هبة اﷲ ملقب بتاج العلی داد و او را از دیوان عزیز مجده اﷲ خطاب ، الاجل الاوحد زین الاسلام نجم الکفاة تاج العلی جمال الشرف مجدالقضاة عین الکفاة بود. و سپس نظر دجیل تاماً با مخزنیات بر آن بیفزودند. و او صاحب سطوت و شجاعت و ثروتی بزرگ و ممالیک از اتراک و اماء و عبید و قرایا و املاک و ریاست تامه و صیت و آوازه و ذکر جمیل میان عرب و عجم بود و او را جوانمردی و سخاوت بود و مضیفی در بلیده ٔ حربی داشت که طبقات امرای عجم و غیر آنان را بدانجا دعوت میکرد و او را در قضا نوابی بحربی و حظیره و غیر آن دو جا بود و ولایت وی از دست قاضی القضاة دامغانی بود و تا گاه وفات این منصب بداشت تا آنکه در موصل در اواخر سال 533 مسموماً وفات یافت و بحربی جسد وی بخاک سپردندو سبب مسموم کردن او ترسی بود که از وی داشتند چه او را ریاستی بزرگ دست داده بود و عرب و ترکمان و سپاهیان بسیار با حمل سلاح تبعیت وی میکردند و دست او درامور ملک گشاده بود و جثه ٔ وی در شفاره ٔ یافتند و پسر وی علی بن هبة اﷲبن علی ، مالی بسیار صرف کرد تا منصب پدر بدو گذارند و در این وقت شرف الدین علی بن طرادالزینبی وزیر مقتفی بود واو امتناع ورزید و این شغل مرا دادند و بمن گفته شدکه به علت تمیز تو در علم بی گرفتن مالی این شغل بتو دادیم و در این زمان از عمر من بیست وچهار سال میگذشت و پسر برادر من بدیوان سلطنت شکایت برد و نسبت خویش بگفت و اجابت نیافت و جماعتی از اکابر و ولات امر توسط کردند تا پسر او را مجلس وساطتی و حکمی بحربی در مداینات دهند و ماعدای آن را از او امور قضا با خطابه بمن محول کنند و نزدیک بود که این امر بدین صورت بانجام رسد و من نامه ای بمواقف مقدسه ٔ نبویه ٔ مقتفویه قدسها اﷲ بنوشتم که از جمله این بود: و معاذاﷲ ان یقارن هذا الفتی بالعبد و لا یعرف فتیلا من وثیر و لا یؤلف بین کلمتین فی تعبیر لوسیم قراءة الفاتحة اخجلته أوریم منه التماس حاجة فی التطهر اخفرته و عدّ عن اسباب لایمکن بسطها و لایروق خطها و اما العبد فطرائقه معلومة و مآخذه مفهومة و محل الشی ٔ عنده قابل و الجمهور الیه مائل و سحاب الاستحقاق لما اهل له فی أرضه هاطل و معاذ اﷲ ان یتغیر من کریم الاَّراء الشریفة فی حقه رأی او ینفصم من تلک الوعود فیما اهل له وأی و الوعود کالعهود و مواقع الکلم الشریفة کالترتق فی الجلمود و هو واثق من الانعام بما ساربین الانام لیغدو مستحکم الثقة بالاکرام و الامر اعلی و السلام. و توقیعی از جانب خلیفه صادر شد که کار کماکان با من باشدو من مدتی آن شغل می ورزیدم تا آنگاه که در مدینةالسلام وفأبن الرخم متولی قضا شد و مرتبت و اختصاصی بلند یافت و استخدام قضاة اطراف بوی دادند و من از قبول [ تابعیت وی ] سرباز زدم و از ولاة امر درخواستم که از حوزه ٔ وی بیرون باشم و باقی دجیل با اعمال آن از تکریت تا انبار و تا جبل و آنچه بدان پیوندد از خانقین و روشن قبادوا را تا حربیه از جانب غربی بغداد بمن واگذارند و چنین کردند و من بدین مقام ببودم تا آنگاه که خلافت بالمستنجد باﷲ رضی اﷲ عنه رسید و قضات وغیر آنان را امر بحبس داد و از جمله ٔ محبوسین من بودم و یازده سال در بند بماندم تا آنگاه که مستنجد برحمت ایزدی پیوست و تمام املاک و دارائی من بمصادره بگرفته بودند لکن من در حبس وقت خویش ضایع نکردم چه دویست مجلد کتاب با خود داشتم از جمله کتاب الجمهره ٔ ابوبکربن درید در دو مجلد و شرح الکتاب سیبویه در سه جلد و اصلاح المنطق محشی در یک جلد و الغریبین هروی در یک جلد و اشعار هذلیین در سه جلد و شعر متنبی در یک جلد و غریب الحدیث ابوعبید در دو جلد و کتب بزرگ دیگر که شرح آن بطول انجامد و فرزندان خویش را در حبس قرآن آموختم و کتب بسیاری را در علم عربیت و تفاسیر و خطب و اشعار بیاد آنان دادم و کتاب الفصیح را برایشان شرح کردم و کتاب دیگری نیز آنان را گرد کردم به نام اسرارالحروف که در آن مخارج و مواقع حروف را از زوائد و منقلب و مبدل و متشابه و مضاعف و تصریف آنهادر معانی موجوده ٔ در کلمات و معانی داخله ٔ بر آن ، بیان کرده ام و همچنین اشتقاق اسماء را بمذهب بصریین وکوفیین و غیر آنان از اهل لغت بر آن مزید کردم و آن مجلدی سطبر است محتوی بیست کراسه و در هر وجهه ای بیست سطر و آنگاه که مستنجد وفات کرد و امام عادل رحیم امیرالمؤمنین المستضی ٔ باﷲ خلافت یافت و من از آن تنگنا نجات یافتم و رحمت خلیفه شامل حال همه بندیان امت شد که یک تن نیز در حبس بنماند و آنچه در خزانه ٔ معموره از اموال ایشان باقی بود رد کردند و املاک ایشان نیز باز دادند، در خزانه خرقه ای یافت شد که مهرمن بر آن بود و در آن خرقه سیصد دینار امامیه صحاح بودو این از جمله ٔ اموالی بود که از من ببرده بودند و همچنین سهامی از ثلث قرایای راذان و مزرعه ای ببلده ٔ حظیره بمن بازگشت و آنچه که فروخته شده یا از میان بشد بود باز ندادند و ولایت قضاء بمن اعاده کردند و هم بعده ای از مهام گماشته و واسطه ٔ همه ٔ این احسانها وزیر عضدالدوله ابوالفرج بن رئیس الرؤسا بود و این مرد دوستدار احسان و اصطناع و مکارم بود و دری باز داشت و کمتر کس از در خانه ٔ او محروم بازگشت. یاقوت گوید این آخر آن جزء است که من از خط احمدبن علی بن مأمون نحوی که پسر او ابومحمد عبداﷲبن احمد مرا داد نقل کردم و برای شرح حال ابومحمد عبداﷲبن احمد ترجمه ٔ جدائی درمعجم الأدباء عقد کرده ام و عبداﷲبن احمد قطعه ٔ زیرین را از حفظ خویش از پدر برای من انشاد کرد:
فؤاد المشوق کثیر العنا
و من کتم الوجد ابدی الضنا
و کم مدنف فی الهوی بعدهم
و کانواالامانی له والمنا
لقد خلفوه اخا لوعة
موله شوق یعانی المنا
ینادی من الشوق فی اثرهم
اذا آده ما به قدمنا
بیا جسدا ناحلا بالعراق
مقیما و قلباً بوادی منا
تحرقه زفرات الحنین
و یغدو بهن الشجا دیدنا.
و این قصیده ای دراز است و در مدیح زعیم الدین بن جعفرآنگاه که وی از مکه باز گشته گفته است. (معجم الادباء ج 2 ص 51).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن مثنی تمیمی واعظ مکنی به ابویعلی. او راست جزئی در حدیث وکتاب معجم الصحابة. رجوع به ابویعلی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد. رجوع به ابن منجویه... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد. مکنی به ابوعبداﷲ الرّمانی النحوی ، معروف بأبن شرابی. ابوالقاسم ذکر او آورده و گوید او از عبدالوهاب بن حسن الکلابی و ابوالفرج الهیثم بن احمد الفقیه و ابوالقاسم عبدالرحمن بن الحسین بن الحسن بن علی بن یعقوب بن ابی العقب سماع دارد. و کتاب اصلاح المنطق یعقوب بن سکیت را از ابوجعفر محمدبن احمد جرجانی و از ابوعلی حسن بن ابراهیم آمدی و او از ابوالحسن علی بن سلیمان اخفش و او از ثعلب و او از ابن السکیت روایت کند. و از وی نصربن طلاب الخطیب روایت آرد. ابن الاکفانی از عبدالعزیزبن احمد الکنانی روایت کند که وفات ابوعبداﷲ احمد بن علی رمانی شرابی نحوی بروز جمعه دوم ربیع الاَّخر سال 415 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمدبن جییرة. شیخ ابن عساکر است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمدبن عبدالملک بن سلیمان بن سیدة الکنانی الاشبیلی معروف به لص ّ. وی مقری و محدث و محقق در علوم عربیت و تاریخ و شاعری مفلق و نیکو معاشرت بود و دیری درس لغت و عربیت میکرد او از شریح و ابوبحر اسدی و از وی شلوبین روایت کند. و اشعار او مدون است و شهرت او به لص ّ [ دزد ] این است که خوداو حکایت کند و گوید وقتی والیی باشبیلیه می آمد شعراء وقت هر یک در مدح او قصیده ای گفته بودند و من نیزخواستم چیزی بگویم و فردا با دیگر شاعران بمحضر والی انشاد کنم لکن با همه رنجی که بردم مصراعی میسر نشد. در این وقت بیادداشتهای خود رجوع کردم و قصیده ای از ابوالعباس یافتم که بر آن نوشته بود این قصیده راشاعر انشاد نکرده یعنی بر کسی نخوانده است آن را بنوشتم و نام والی در آن گنجانیدم و صباح که دیگران مدائح خود خواندند من نیز آن قصیده انشاد کردم و در این وقت مردی برخاست و همان مدیحه از آستین بیرون کرد و با همان تغییر که من در ممدوح کرده بودم تماماً بخواند و والی بخندید و از این توارد سرقت اعجاب و شگفتی نمود. وفات احمدبن علی به سال 577 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمدبن عبیدبن زبیر الاسدی. مکنی به ابوالحسن معروف به ابن الکوفی. او یکی از خوشنویسانست که بصحت و ضبطمشهور است و او کتب بسیار گرد کرد و در روایت صادق بود. او راست : کتاب الهمز و کتاب معانی الشعر و کتاب الفوائد و القلائد در لغت. (روضات الجنات ص 57 س 1).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمدبن علی المالقی الانصاری اللغوی النحوی المقری معروف بفخام. او راویه ٔ حدیث و غیر حدیث است و از ابن ابی الاحوص و ابن الطباع و جماعتی و از او مسنداً صاحب بغیة در کتاب طبقات کبرای خود روایت کند. و او645 هَ. ق. چنانکه خود دعا کرده بود بموت فجاءة درگذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد اصولی. رجوع به ابن برهان و رجوع به احمدبن علی بن برهان شود.
احمد. [ اَ م َ ] ابن علی بن محمد باقر الحسینی (امامزاده...) قبر او باصفهان در محله ٔ باغات بر جاده ٔ محله ٔ خواجو و مزار است. (روضات الجنات ص 357 سه سطر به آخر مانده ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد بیهقی سبزواری معروف به بوجعفرک. رجوع به احمدبن علی بن ابی جعفر محمدبن ابی صالح... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد المرباطری مکنی به ابوالعباس. او یکی از شاگردان بدیع الزمان همدانی است واو راست : شرح الشاطبیه و غیر آن و وفات او در حدود سال 640 هَ. ق. بوده است. (روضات الجنات ص 72 س 10).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد الوکیل المعروف به ابن برهان [ ب َ ] و مکنی به ابوالفتح فقیه شافعی. او متبحر در اصول و فروع و متفق و مختلف بود و فقه از ابوحامد غزالی و ابوبکر شاشی و کیا ابوالحسن الهراسی فرا گرفت و در فنون علوم مهارت یافت و متولی تدریس مدرسه ٔ نظامیه ٔ بغداد بود و به سال 520 هَ. ق. در بغداد درگذشت. او راست : کتاب الوجیز فی اصول الفقة. (روضات الجنات ص 71). و کتاب وصول الی الاصول و رجوع به ابن برهان ابوالفتح... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمود غجدوانی ملقب بجلال الدّین. او راست : شرح کافیه فی النحو تألیف ابن حاجب.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن مخلد البیادی الادیب. مکنی به ابوالعباس. عبدالغافر ذکر او آورده و گوید: او یکی از افاضل مشاهیر و وجوه نواحی است با لهجه ٔ فصیح در نظم و نثر. و استماع احادیث کرده و در جمع حدیث اهتمام ورزیده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن مسعود. او راست : کتاب المراح در تصریف و آن کتابی مختصر و میان مردم متداول است و صاحب روضات گوید از شرح حال او چیزی بدست نیامد. (روضات الجنات ص 50، س 5 به آخر مانده ). و در معجم المطبوعات آمده است که : قال السیوطی فی بغیة الوعاة (ص 151): انه مصنف المراح لکنه لم یقف علی ترجمته مراح الارواح ، أو؛ المراح فی الصرف. أوله : قال المفتقر الی اﷲ الودود احمدبن علی بن مسعود: اعلم أن الصرف ام العلوم و النحو ابوها - آستانه 1233 و 1286 بولاق 1244 و 1257 و 1264 و 1284 و ضمن مجموعة رقم 46 و 47.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن معجور الاحشاد. رجوع به ابن الاخشید ابوبکر... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن معقل حمصی مکنی به ابوالعباس. او راست : نظم ایضاح و تکلمة. وفات او به سال 644 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن المعمربن محمدبن المعمر بن احمدبن محمدبن محمدبن عبیداﷲبن علی بن عبیداﷲبن الحسین بن علی بن الحسین ابن علی بن ابی طالب. مکنی بأبی عبداﷲ النقیب الطاهر نقیب نقباء الطالبیین ابن النقیب الطاهر ابی الغنائم. او ادیبی فاضل و شاعر و منشی و از ذوی الهیئات وصاحب منزلتی خطیر است که کس را بر آن انکاری نیست واو را باهل علم محبت و عنایت و اعانت بود و ویرا رسائل مدونه ای است نیکو و مرغوب فیها در دو مجلد ویاقوت گوید میان او و محمد ابن الحسن بن حمدون مکاتباتی است که من در ترجمه ٔ محمدبن الحسن بیاورده ام. و احمد مردی وقور و عاقل و جد بود و پس از پدر در سال 530 هَ. ق. تولیت نقابت بدو مفوض گشت و او تا گاه مرگ یعنی نوزدهم جمادی الاخره 569 هَ. ق. همین مقام داشت وبر طبق وصیت او بامامت شیخ الشیوخ ابوالقاسم عبدالرحیم بن اسماعیل نیشابوری مردمی کثیر بر جنازه ٔ او نماز گزاردند. و این پس از مشاجره ٔ میان شیخ الشیوخ و قثم بن طلحة نقیب هاشمیین بود. و جسد او در خانه ٔ او بخاک سپردند و سپس بمدائن نقل و در مشهد اولاد حسین بن علی علیه السلام دفن کردند. و او حدیث از ابوالحسین بن المبارک بن عبدالجبار الصیرفی و ابوالحسن علی بن محمدبن العلاف و ابوالغنائم محمدبن علی الزینبی و غیر آنان شنیده و از ایشان روایت کند. و ابوالفضل احمد ابن صالح بن شافع و ابواسحاق ابراهیم بن محمودبن الشعار وشریف ابوالحسن علی بن احمد یزیدی و غیر آنان از او روایت کنند. او را کتابیست که آن را بر منثور المنظوم ابن خلف ثیرمانی ذیل کرده است و کتاب دیگری مانند آن در انشاء او دارد. و امر و حرمت وی بروزگار خلافت مقتفی بدان پایه بود که هیچیک از نقباء را آن بسطت و مقدرت نبوده است و او را بیماری افتاد که مشرف بهلاک بود واز این رو بزرگترین فرزندان خود را نقابت داد و سپس صحت یافت و پسر او همچنان در منصب نقابت بماند تا او را عزل کردند و این پسر در 53 [ کذا ] وفات کرد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن منصور الحمیدی معروف به بجائی و ملقب بشهاب الدین. او راست : شرح اجرومیه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن موسی بن ارفع مکنی به ابوالعباس ملقب به رأس الانصار اندلسی غرناطی شذوری. او راست : ریاض العقول المنیفه فی غیاض الصناعة الشریفة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن ناصرمکی معاصر سلطان سلیمان عثمانی. او راست : المعالم الشریفة فی فضائل الامام ابی حنیفة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن نصر کبشی. مکنی با بونصر. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن وصیف معروف به ابن خشکنانچه مکنی به ابوالحسین و لقب پدر او خشکنانچه است و او نیز یکی از فضلاست و در باب خود ترجمه ٔ او را آورده ایم. و وفات احمد به بغداد بود. یاقوت گوید: محمد ابن اسحاق الندیم ذکر او آورده و گوید: احمد کاتبی بلیغ و شاعری فصیح بود و او راست : کتاب النثر الموصول بالنظم. کتاب صناعة. کتاب الفوائد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن هارون بن علی بن یحیی بن ابی منصور المنجم. مکنی به ابوالفتح منجم. یاقوت گوید: او یکی از کسانی است که در طرق آداب ، راه و رسم پدران خویش سپرد و براهنمائی روش و سیرت آنان بفضائل هر فنی راه یافت. ابوعلی تنوخی در نشوار از وی روایت بسیار کرده و از فضل وی وصفی بسزا آورده است و گوید: ابوالفتح احمدبن علی بن هارون یحیی المنجم قطعه ٔ ذیل را از شعر خود خطاب بوزیر ابوالفرج محمدبن عباس ابن فسانجس مرا بخواند و این شعر بدانگاه که وزیر او را عمل اهواز داده گفته است.
قل للوزیر سلیل المجد و الکرم
و من له قامت الدنیا علی قدم
و من یداه معا تجدی ندی وردی
یجریهما عدل حکم السیف والقلم
و من اذا هم ّ ان تمضی عزائمه
رایت ما تفعل الاقدار فی الامم
و من عوارفه تهمی و عادته
فی رب بداته تنمی علی القدم
لانت اشهر فی رعی الذمام و فی
حکم التکرم من نارعلی علم
و العبد عبدک فی قرب و فی بعد
وانت مولاء ان تظعن و ان تقم
فمره یتبعک اولا فاعتمده بما
تجری به عادة الملاک فی الخدم.
و هم تنوخی گوید: احمدبن علی بن هارون سه بیت زیرین را از شعر خویش مرا انشاد کرد و گفت قافیه ٔ چهارمین که در حلاوت از جنس این سه قافیه باشد یافت نشود:
سیدی انت و من عادته
باعتداء و بجور جاریة
انصف المظلوم و ارحم عبرة
بدموع و دماء جاریة
ربما اکنی بقولی سیدی
عند شکوای الهوا عن جاریة.
و هم این شعر خود که همه قافیت عود دارد مرا قرائت کرد:
العیش عافیة و الریح و العود
فکل من حاز هذا فهو مسعود
هذا الذی لکم فی مجلس انق
شجارة العنبر الهندی و العود
وقینة و عدها بالخلف مقترن
بما یؤمله راج و موعود
و فتیة کنجوم اللیل دأبهم
اعمال کاس حذاها النار و العود
فاعدوا علی ّ بکأس الراح مترعة
عوداً و بدءًافان احمدتم عودوا.
(معجم الادباء ج 1 ص 232).

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن علی بن هبةاﷲبن الحسن بن علی الزوال بن محمدبن یعقوب بن حسین بن عبداﷲ المأمون بن الرشید، معروف به ابن المأمون و اصل زوال در نسبت او زول بوده است بمعنی مرد شجاع و آن در السنه تغییر یافته و زوال شده است. یاقوت گوید: او درنحو شاگرد علی بن منصورالجوالیقی بود و خطی نیکو داشت و آنگاه که بحبس مستنجد بود 80 مجلد کتاب تألیف کرد و بر فصیح فی اللغةثعلب شرح نوشت و نیز کتابی جمع کرد بنام اسرار الحروف و آنگاه که مستضی ٔ بخلافت رسید احمد را رها کردند و مرتبت قضاوت پیشین او بدو محول داشتند مولد او 509هَ. ق. و وفات 586 بود. (روضات الجنات ص 82). رجوع به احمدبن علی بن مأمون و رجوع به ابن مأمون شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن هشیم ملقب به تاج الائمة و مکنی به ابوالعباس مقری مصری. وفات او به سال 445 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن یحیی بن ابی منصور المنجم ابان حسیس بن وریدبن کادبن مهابنداد حساس بن فروخدادبن استادبن مهرحسیس بن یزدجرد مکنی به ابوعیسی. یکی از افاضل خاندان بنومنجم. یاقوت گوید هر یک از پدران و عمان و اهل بیت او را درباب خویش یاد کنیم ان شاء اﷲ تعالی وحده. و اما نسب و ولاء و اولیت این خاندان را اگر خدای خواهد در باب جد این خاندان یحیی بن ابی منصور منجم بیاوریم. و این احمد فاضلی نبیل است و محمدبن اسحاق الندیم ذکر او در فهرست آورده و گوید او راست : کتاب تاریخ سنی العالم. و رجوع به احمد بن علی بن هارون بن علی بن یحیی... و به فهرست ابن ندیم و بنومنجم شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی ابوالحسن بن یوسف. رجوع به احمدبن ابی الحسن علی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی اخشیدی. مکنی به ابوالفوارس پنجمین و آخرین آل اخشید از357 هَ. ق. تا 358 هَ. ق. و او پس از ابوالمسک کافور بحکومت مصر نامزد شد. و رجوع به آل اخشید شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن علی اسکافی یکی از ممدوحین بحتری و از دوده ٔ سلاطین ایران. رجوع به امثال و حکم ج 3 ص 1682 س 10 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی اصفهانی مکنی به ابوبکر. او راست : اسماء رجال مسلم. وفات وی به سال 428 هَ. ق. بود. و مؤلف قاموس الاعلام ذیل ترجمه ٔ احمدبن علی اصفهانی مکنی به ابوبکر و ملقب به ابن فنجویه از مشاهیر محدثین گوید او علامه ٔ زمان خویش و امام محدثین نشابور بود و دارای تألیفات بسیار است از جمله کتاب مشهور او: شیوخ مسلمه. و وفات او را در 428 (هَ. ق ). آورده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی اندلسی مکنی به ابوالعباس. او راست : شرح قصیدة حرز الامانی در قراآت سبع. وفات او تقریباً در 640 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بادی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی البتی الکاتب. مکنی به ابوالحسن. هنگامی که القادر باﷲدر بطیحه اقامت داشت احمدبن علی کاتبی وی میکرد و آنگاه که بخلافت رسید ازجانب خلیفه قادرباﷲ نامه به بهاء الدوله نوشت وی حافظ و قرآن خوان و خوش محاوره و خوش طبع و صاحب نوادر عجیبه بود. ابن عبدالرحیم گوید: احمد بتی قرآن را نزد شیوخ عصر خود و بالخاصه زیدبن هلال درست کرد و در همه ٔ فنون علم و ادب دست داشت و صاحب خط و ترسلی نیکو بود لیکن شعر وی بپایه ٔ علم او نمیرسد. و نیز گوید که بتی در آغاز طیلسان داشت و سپس بزی کتاب قدیم دراعه بر تن کرد و خفین و مبطنه پوشید و دستار ثغریه نهاد و لالکای مربدیه بر پای کرد. و بسنت گذشتگان موی سر نمی سترد و سپس در دیوان خلافت سمت کاتبی یافت و او را نزد القادر باﷲ حرمتی تمام بود. و سپس هزل بر اخلاق وی غالب آمد و هیأت و گفتار و نوادر وی بزرگان رجال را بمعاشرت و مخالطت وی برانگیخت و در سلک ندمای بهاءالدوله درآمد و بهاءالدوله اورا نفقات فراوان می داد. و رؤسای عصر را هیچ مجلسی از مجالس انس جز با حضور او کامل نمیبود و در آخر منادمت فخر الملک داشت و فخر الملک را معاشرت وی سخت نیکو و خوش می آمد و در حق وی احسان و اکرام بسیار کردو هم بروزگار فخرالملک درگذشت و او را نوادری مضحک و حاضرجوابیهاست که هیچکس را آن دست نداده است و او در مذهب معتزلی بود و در فقه پیروی ابوحنیفه میکرد ودر ادب نسبت بطائی تعصبی سخت داشت و بحتری را بر ابوتمام تفضیل می نهاد و در این معنی بسیار غلو می کرد. و از نوادر مشهوره ٔ او یکی این است که وقتی او با رضی و مرتضی و ابن ابی الریان وزیر و جماعتی از اکابر با کشتی باستقبال یکی از ملوک میرفتند و دچار دزدان شدند و دزدان از حراقه ها بدیشان نفطاندازی می کردند و می گفتند ای زن بمزدان درآئید! در این وقت احمد بتی گفت بی شک اینان را بر ما جواسیس بوده است. پرسیدند این از کجا گوئی ؟ گفت اگر آنانرا برما جواسیس نمی بود از کجا زن بمزدی ما میدانستند. و بتی در دیوان قادرباﷲ صاحب خبر و برید بود و بشعبان سال 403 هَ. ق. در گذشت. او راست : کتاب القادری. کتاب العمیدی. و کتاب الفخری. و وزیر ابوالقاسم مغربی گوید ابوالحسن بتّی یکی از متفنین علوم است و در مناظره ٔ هیچ علم و فنی عجز نداشت و ملیح المحاضره وطیب النادره و خوش منظر وبسیارسخن بود و من او را وقتی بر در یکی از رؤسای عمال دیدم حاجب وی را راه نمی داد و او برئیس نوشت :
علی ای ّ باب اطلب الاذن بعدما
حجبت عن الباب الذی انا حاجبه.
و در حال او را اجازه ٔ دخول دادند. و ابوالحسین هلال بن محسن رئیس روایت کند: که وقتی من با فخرالملک ابوغالب بن خلف باهواز بودم و فخرالملک به ابویاسر عمادبن احمد صیرفی نوشت که دویست دینار بتوسط زنی ناشناس باحمد فرست با نامه ای بی امضا بدین مضمون : قد دعانی ما آثرته من مخالطتک و رغبت فیه من مودتک الی استدعاء المواصلة منک و افتتاح باب الملاطفة بینی و بینک و قد انفذت مع الرسول مأتی دینار. و احمد آن زر بستد و بر پشت نامه نوشت : ما لااعرف مهدیه فأشکرله مایولّیه الاّانّه صادف اضاقة دعت الی اخذه و الاستعانة فی بعض الأمور به وقلت :
و لم ادر من القی علیه ردائه
سوی انه قد سل ّ عن ماجد محض.
و اذا سهل اﷲ لی اتّشاعاً رددت العوض موفوراً و کان المبتدی بالبِرِّ مشکوراً. و ابوالحسن بتّی مطلب را دریافته و جواب را از روی بصیرت نوشته بود. و چون ابویاسر جواب احمد را بفخرالملک فرستاد فخرالملک نامه را بر من بخواند و مرااز تمثل بشعر مزبور عجب آمد. و سید رضی وقتی ابیات ذیل را به احمد نوشت :
ابا حسن اتحسب ان شوقی
یقل علی مکاثرة الخطوب
یهش لکم علی العرفان قلبی
هشاشته الی الزور الغریب
و الفظ غیرکم و یسوغ عندی
ودادکم مع الماء الشروب.
و سید رضی در رثاء وی گوید:
ماللهموم کانها
نار علی قلبی تشب
و الدمع لایرقی له
غرب کان العین غرب
ما کنت احسب اننی
جلد علی الارزاء صعب.
ما اخطأتک النائبا
ت اذا اصابت من تحب.
و سید مرتضی ، برادر سیدرضی ، در رثاء او گوید:
عرج علی الدار مغبراً جوانبها
فاسأل بها عجلا عن ساکن الدار
و قل لها این ما کنا نراه علی
مر المدی بک من نقض و امرار
و این اوعیة الاَّداب فاهقة
تجری خلالک جری الجدول الجاری
یا احمدبن علی و الردی عرض
یزور بالرغم مناکل زوار
علقت بالحبل منک غیر منتکث
عند الحفاظ و عود غیر خوار
و قد بلوتک فی سخط و عند رضی
و بین طی لانباء و اظهار
فلم تفدنی الا ما اضن به
و لم تزدنی الاطیب اخبار
لا عار فیما شربت الیوم غصته
من المنون و هل بالموت من عار
و لم ینلک سوی ما نال کل فتی
عالی المکان ولاقی کل جبار.
و او راست ، در وصف کوزه ٔ فقاع :
یا رب ثدی مصصته بکراً
و قد عرانی خمار مغبوق
له هدیر اذاشربت به
مثل هدیر الفحول فی النوق
کان ترجیعه اذا رشف الَ
-راشف فیه صیاح مخنوق.
و نیز او راست :
ما احمرت العین من دمع اضربها
فی عرصتی طلل او اثر مرتحل
لکن راها الذی یهوی و قد نظرت
فی وجه آخر فاحمرت من الخجل.
ابن عبدالرحیم گوید. آنگاه که طائع خلیفه قادر را گرفتن میخواست او در خانه بتی پنهان شد و سپس که قادر بخلافت رسید ابن حاجب النعمان را عزل کرد وبجای وی بتی را سمت کاتبی داد و این بروز گوسفند کشان بود و خادمی بعادت بیرون آمد و احمد را گفت بر حسب رسم ترا باید که حساب کله و پاچه ٔ قربانیها بداری و احمد بغلام خود گفت دوات برگیر تابخانه شویم اینان کیپاپز خواهند نه کاتب. و با این مزاح از خدمت انصراف جست و وقتی در مجلسی میان جماعت نشسته بود و غلام وی از در درآمد و گفت پسر تو از سه زینه ٔ نردبان فروافتاد گفت از سه زینه ٔ برسو یا فرود سو اگر از فرود سو افتاده باشد بچیزی نیست و اگر از برسو فروافتاده است نوحه سرایان را آگاهی دادن باید نه مرا. و او راست از قصیده ای درباره ٔ ابن صالحان :
سل الربع بالخبتین کیف معاهده
و انی ترجع القول منه هوامده
عفت حقبا بعد الانیس رسومه
فلم یبق الانوؤه و خوالده
دیار نزفت الدمع فی عرصاتها
توأما الی ان اقرح الجفن فارده
ارقت دما بعد الدموع نزحته
من القلب حتی غیضته شوارده
ساستعتب الدهر الخؤن بسید
یرد جماح الدهر اذ هو قائده
سواء علیه طارف المال فی الندی
اذا ما انتحاه السائلون و تالده.
و نیز او راست درباره ٔابن صالحان :
قوم اذا عتذرت نوافل بره
لم یلف دافع حقها بمعاذر
من معشر ورثوا المکارم و العلی
و تقسموها کابراً من کابر
قرم یقوم حدیثهم بقدیمهم
ویسیر اولهم بمجد الاخر.
و برای دیگر اخبار و نوادر وی رجوع به معجم الادبا چ مارگلیوث ج 1 صص 233 - 241 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بقاعی. او راست شرح الدرةالسنیه ٔ تألیف علی بن محمدبن ابی بکربن شرف ماردینی.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن علی بونی قرشی. مکنی به ابوالعباس وملقب به تقی الدین و شرف الدین ؛ شیخ طریقت از مردم بونه شهری بافریقیه. وفات 622 هَ. ق. و بقولی 630 هَ. ق. او راست : کتاب اسرار الحروف و الکمات. کتاب فصول شمس المعارف الکبری فی خواص و اسرار الحروف . کتاب مواقیت البصائر و لطائف السرائر. کتاب اظهار الرموز و ابداء الکنوز. کتاب لطائف الاشارات فی اسرار حروف العلویات. کتاب شرح اسماء اﷲ الحسنی و آن کتابی بزرگ است موسوم بموضع الطریق وقسطاس التحقیق من مشکاة اسماء اﷲ الحسنی و التقرب بها الی المقام الاسنی. کتاب اللطائف العشرة. کتاب شمس المعارف و لطائف العوارف. کتاب المشهد الاسنی فی شرح اسماء اﷲ الحسنی. کتاب شمس الواصلین وانس السائرین فی سرّ السیر علی براق الفکر و الطیر. کتاب اللمعه النورانیة فی الأوراد الربانیه. کتاب کنز اللطائف الروحانیة فی اسرار اللمعة النورانیة . قبس الاقتداء الی وفق السعادة و نجم الاهتداء الی شرف السیاسة علم الهدی و اسرار الاهتداء. و التعلیقة الکبری والصغری. ضمات سور القرآنیة. الواح الذهب. مؤلف روضات گوید: ما در کتاب خود از او بسیار نقل کرده ایم. رجوع به روضات ص 258 و کشف الظنون شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن علی بیهقی مکنی به ابوجعفر معروف به بوجعفرک مقری. رجوع به احمدبن علی بن ابی جعفر محمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی توزی. محدث از مردم تَوز، دهی بفارس.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن علی بن حسن بن محمدبن صالح العاملی الکفعمی. برادر تقی الدین ابراهیم بن علی. او راست : کتاب زبدةالبیان فی عمل شهر رمضان. (روضات الجنات ص 6 س 18).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی جصاص رازی حنفی. مکنی به ابوبکر. متوفی به سال 370 هَ. ق. او راست : اختصار اختلاف العلماء طحاوی. شرح الجامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی. شرح مختصر طحاوی در فروع حنیفة. شرح ادب القاضی خصاف. شرح الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. کتاب جوابات المسائل. و رجوع به جصاص احمد... و احمدبن علی رازی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی حلوانی مکنی به ابوبکر. او راست : لطائف المعارف.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی معروف به خصافی حنفی و مکنی به ابوبکر. وی یکی از مؤلفین در علم شروط است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. خطیب بغدادی مکنی به ابوبکر. و ملقب بامام السابق و اللاحق و حافظ. رجوع به احمدبن علی بن ثابت بن احمد و به خطیب بغدادی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی دمشقی مکنی به ابوالعباس او راست : التحریر (؟). وفات به سال 782 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی رازی حنفی. مکنی به ابوبکر و معروف به جصاص او راست : شرح اسماء الحسنی. رجوع به کشف الظنون چ استانبول ج 1 ص 382 و ج 2 ص 50 و عیون الانباء ص 312 و رجوع به احمدبن علی جصاص... و جصاص احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی رحال. ملقب به حرارة. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی زبیری مکنی به ابوالحسین. او راست : جنان الجنان و ریاض الاذهان فی شعراء مصر. وفات وی به سال 563 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی سبکی شافعی ملقب به بهاءالدین. او راست : شرح الحاوی الصغیر عبدالغفار قزوینی. وفات وی به سال 773 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی شبلی مکنی به ابوحامد. او راست : شرح تلخیص المحصل محقق طوسی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی شرغی مکنی به ابوالفضل. از مردم شرغ ، قریه ای به بخارا.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی صحاف الاسمهانی سامانی. از مردم سامان محله ای باصفهان. محدث است و از ابوالشیخ روایت کند. (تاج العروس ماده ٔ س م ن ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی الصفاری الخوارزمی. مکنی به ابوالفضل. محمدبن ارسلان گوید: وی از فضلاء خوارزم و بلغاء کتّاب آن ناحیت بود و او را اشعاری انیق و لطیف و رسائلی استادانه و خفیف است و رسائل وی را، ابوحفص عمربن الحسن بن المظفر الادیبی در پانزده باب گرد کرده است و در اول آن گوید: من به مطالعه ٔرسائلی که وسیله ٔ تخریج ببراعت باشد رغبت کردم و درطلب و جستجو و تفحص و تصفح و برآمدم و خوش آهنگتر ودلکشتر وروانتر از غرر ابوالفضل صفاری نیافتم و سپس مرا از محبت صافی و اخوت بی کدورت میان او و پدرم رحمه اﷲ بیاد آمد و در وقت از وی درخواستم تا رقاع صادره ٔ خود را هر مقدار که از میان نشده است بمن فرستدو او ملتمس من اجابت کرد و من آن رسائل مدون ساختم و آنچه را که نزد دیگر دوستان او از انشاء او یافتم بر آن مزید کردم. - انتهی. و یاقوت نمونه ٔ ذیل را ازرسائل ابوالفضل خوارزمی در معجم خویش آورده است. و این نامه ای است که ابوالفضل از جانب ابوسعید سهل بن احمد السهلی به ابونصر عمیدالملک کندری نوشته آنگاه که سهل فرزند خویش بحضرت عمیدالملک فرستاده است : کتابی اطال اﷲ بقاء الشیخ السید و انا معترف برق ولائه متصرف فی شکر سوابق آلائه حامد اﷲ تعالی علی تظاهر اسباب عزه و علائه و لم ازل منذ حرمت التشرف بخدمته انطوی علی مبایعته و اتلظی شوقاً الی التسعد بخدمة حضرته التی هی مجمع الوفود و مطلع الجود و عصره المنجود و اتمنی علی اﷲ تعالی حالا تدنینی من جنابه الرحب و مشرعه العذب و متی تذکرت تلک الایام التی کانت تسعفنی بالتمکن من خدمته التی هی مادة الجمال و غایة الاَّمال انثنیت بحسرة مرة و انطویت علی غصة مستمرة و کم کاتبت شریف حضرته لازالت محسودة مأنوسة فلم اوهل لجواب و لم اشرف بخطاب فامسکت عن العادة فی المعاودة جریا علی طریقة الاصاغر فی مراعاة حشمة الاکابر و لو جریت فی مکاتبة حضرته علی حکم الاعتقاد و النیة الخالصة فی الوداد لاکثرت حتی اضجرت و هو بحمد اﷲ احسن اخلاقا و اوفر فی الکرم و المجد خلاقا من ان یری عن قدماء خدمه و متجافیا و خواص اصاغره جافیا و لو کان رحیلی ممکنا لاستعملت فی الخدمة قدمی دون قلمی و حین عجزت عن ذلک لما انا مدفوع الیه من اختلال الحال و تضاعف الاعتلال انهضت ولدی أباالحسین خادمه و ابن خادمه نائباً عنی فی اقامة رسم حضرته التی من فاز بها فقد فاز و سعد و علا نجمه و سعد فلا زال مولانا منیع الارکان رفیع القدر و المکان سابغ القدرة و الامکان محروس العز و السلطان تدین المقادیر لاحکامه و تجری السعود تحت رایاته و اعلامه. آمین ان شأاﷲ. (معجم الادباء یاقوت ج 1 ص 422).

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی صوفی. یکی از مشایخ تصوف. منشاء وی بغداد است و در 497 هَ. ق. درگذشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی عدوی دمشقی منبتی مکنی به ابوالنجاح. او راست : ارجوزه ٔ مواهب المجیب فی نظم ما یختص بالحبیب و نیز فتح القریب به شرح مواهب الحبیب.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی العلبی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی غسانی مکنی به ابوالحسین. او راست : شفاء العلة فی سمت القبله. وفات او به سال 563 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی فارسی. از جمله ٔ امرای میرزایادگار محمد وی در جنگی که بین سلطان حسین میرزا با میرزا یادگار محمد در منزل چناران روی داد اسیر شد ولی بشفاعت خواص آستان سلطنت نجات یافت و در محاربه ٔ میان حسین میرزا و میرزا سلطان محمود از امرای حسین میرزا بود. رجوع به حبط ج 2 صص 252 - 257 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی (امیر...) فارسی برلاس. ملقب بامیر نظام الدین از امرای آخرین سلاطین تیموری که بمکارم اخلاق اتصاف داشت. رجوع به حبط ج 2 ص 233 و 236 و 239 و 251 و 274 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی فقیه حنفی صاحب ابوالحسن کرخی. ریاست مذهب در زمان خویش بدو منتهی گردید و او در بغداد میزیست و او را مصنفات بوده است. وفات وی به سال 370 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی قاسانی لغوی . مکنی به ابوالعباس.و معروف بلوه یا ابن لوه . یاقوت گوید: آگاهی من به حال وی تنها همان است که ابوالحسین احمدبن فارس لغوی نوشته است و گوید: احمدبن علی بن القاسانی اللغوی قطعه ٔ ذیل مرا انشاد کرد:
اغسل یدیک من الثقات
فاصرمهم صرم البتات
و اصحب اخاک علی هوا
ه و داره بالترّهات
ما الود الاّ باللسا
ن فکن لسانی للصفات.
و در جای دیگر گوید: از ابوالعباس احمدبن علی القاسانی شنیدم که می گفت در بادیه از اعرابی این بیت شنیدم :
قل لدنیا اصبحت تلعب بی
سلط اﷲ علیک الاَّخرة.
ویاقوت گوید: این بیت به نام حسین بن الضحاک معروف است و متممی نیز دارد و آن این است :
ان اکن ابرد من قنینة
اومن الریش فأمی فاجرة.
و باز ابن فارس در موضع دیگر گوید: مرا خبر داد ابوالعباس احمدبن علی القاسانی المعروف بلوه و در جای دیگر به ابن لوه ، در قزوین و گفت ببصره بود و ابوبکربن درید نیز بدانجا بود روزی که بمجلس ابن درید بودیم مردی از اهل کوفه بدانجا درآمد و از ابن درید مسائلی پرسیدن گرفت و پیدا بود که مرد قصد تعنت و عیب جوئی وی دارد، پس ابن درید بدو گفت ای مرد قصد و غرض تو دریافتم هر چه از من پرسیدن خواهی بر کاغذی نویس و بمن آر و ببدیهه و یا اگر خواهی برویة و اندیشه پاسخ گیرو مرد برفت و پس از سه روز بازآمد و سؤال بسیار گرد کرده بود و هیچ مسئلتی نکرد مگر این که ابوبکر بجواب مبادرت جست و مرد جوابها می نوشت ، سپس ما از آن مرد خواهش کردیم تا اسئله و اجوبه را بما داد و من بنوشتم و این سماع من است از ابن درید لفظاً: القهوسة، رفتار بشتاب ، القعسرة، شدت وصلابت. القعسنة، الانتصاب فی الجلسة و یقال الفقعسة ان یرفع الرّجل رأسه و صدره. القعوسه. فروتنی. الفقعسة، استرخاء وبلادت در انسان. البحدلة، القصر. بهدل ، مرغی است. الکهدل ، الشابة الناعمة. غطمش ، من قولناتغطمش علینا، اذا ظلمنا. هجعم ، من الهجعمة و هی الجرءة. خضارع ، من الخضرعة و هی التسمح باکثر ماعند الانسان. التخثعم ، الانقباض. الخثعمة، التلطخ بالدّم. الشعفر، المراءة الحسناء. الکلحبة، العبوس و یقال کلحبت النار اذا مدّت لسانها. سنبس ، من الصلابة و الیبس. البلندی ، الغلیظ الصلب. القرثعة، تفرد الصوف. فی حروف نحو هذه. و ابن فارس در موضعی دیگر آورده است که ابوالعباس احمدبن علی قاسانی معروف به ابن لوه مرا گفت که ابوعبداﷲ نفطویه این قطعه را که یکی از اعراب گفته است برای من انشاد کرد:
اذا واله حنت من اللیل حنة
الی الفها جاوبتها بحنین
هنالک لاروادهم یبلغوننا
و لا خبز یجلو العمی بیقین.
و باز گوید ابوالعباس احمد قاسانی گفت : بزیارت خانه شدم و اعرابیه ای براه دیدم و پرسیدم کیف حالک ؟ گفت :
بخیر علی ان ّ النوی مطمئنة
بلیلی و ان ّ العین باد معینها
و انی لباک من تفرق شملهم
فمن مسعد للعین ام من یعینها
و باز گفت :
الا لیت شعری هل ابیتن لیلة
بواد به الجثجاث و السلم و النضر.
و ابن فارس گوید: احمدبن علی قاسانی مرا انشاد کرد:
و امست احب الناس قرباً و رویة
الی قلبه سلمی و ان لم تحبب
حببت الیه کل واد تحله
سلیمی خصیباً کان او غیر مخصب.
و نیز انشاد کرد:
و اذا دعا داع بها فدیتها
و عضضت من جزع لفرقتها یدی
لایبعدن تلک الشمائل و الحلی
منها و ان سکنت محل الابد.
(معجم الادباء یاقوت ج 1 ص 230).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی ملقب بقاضی رشید. او راست : کتاب الجنان و ریاض الاذهان.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی قاضی قالی. رجوع به رشید احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی قرشی بونی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ تقی الدین و شرف الدین. رجوع به احمدبن علی بونی قرشی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی قسطلانی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شهاب الدین فقیه مالکی زاهد مصر، شاگرد ابوعبداﷲ قرشی. وی در مصر مدرس و مفتی بود. وفات وی در رمله به سال 636 هَ. ق. است. او راست : کتاب الأَلهام الصادر عن الأنعام الوافر که در سنه ٔ 608 تألیف کرده است.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن علی ملقب بقطب الدوله و مکنی به ابونصر و او احمد اول از سلاطین ایلک خانیه ٔ ترکستان است [ پس از سال 400 هَ. ق. ]. رجوع به آل افراسیاب شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی قلقشندی مصری مکنی به ابوالعباس. او راست : صبح الاعشی فی صناعة الانشاء و آن کتاب جامع بزرگیست در هفت مجلد. و وفات وی به سال 821 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی کاتب بتی. مکنی به ابوالحسن و رجوع به احمدبن علی البتی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی المادرائی الکاتب.ابوعبیداﷲ محمدبن عمران مرزبانی در موشح (ص 350) آردکه احمدبن محمد کاتب مرا حدیث کرد که علی بن عبداﷲبن المسیب او را حدیث کرد که چون احمد بن علی مادرانی ،ابوالعباس بن ثوابه را در قصیده ٔ خود این هجا گفت :
اما الکبیر فمن جلا
لته یقال له لبابه
و اذا خلا فممدّدُ
فی البیت قد رفعوا کعابه
و ارفض عنه زهوه
و تقشعت تلک المهابه.
علی بن عباس رومی او را بقصیده ای جواب داد که این ابیات از آن است :
و أحلت فی بیت و ما
زلت البعید من الاصابه
انی یکون ممدّداً
رجل و قد رفعوا کعابه
لکنه بیت عرا
ک لذکر معناه صبابه
فعمیت عن سنن الطر
یق و ظلت ترکب کل لابه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی مافروخی مکنی به ابوالفتح. مؤلف کتاب محاسن اصفهان او را در زمره ٔ متقدمین اهل ادب اصفهان یاد کند و گوید: استاد ابوالفتح احمدبن علی مافروخی شوق خویش رانسبت به اصفهان و مردم آن در این اشعار بیان کند:
وانی و ان فارقت جیاً واصبحت
مساکنها الغناء منی خالیة
و لازمت بغد اذ لعجب رواؤها
و کانت بانواع المحاسن حالیة
فلی نفس شوقاً الی جی ّ صاعداً
و نفس بنیران الصبابة صالیة
تَجن ّ الی اهلی بها و احبتی
و لیست الی یوم القیامة سالیة
اذا ما علا شوقی و جن ّ جنونه
شفتنی منه الادمع المتوالیة
فیالیت شعری هل اراها کعهدها
تحقق آمالی و تنعم بالیة
ولی ثقة باﷲ سوف تغیثنی
و بعدی علی اعدائی المتمالیة
تردّ الیها غربتی و تخصنی
بنعمائه الحسنی و تصلح حالیة.
و هم این اشعار را از او در وصف متنزهات اصفهان نقل کند:
سقیاً للیل شبیبتی ما اشرقه
و لمشربی فی ظله ما اغدقه
و لارض جی لاعدت عرصاتها
انواءُ مرعدة علیها مبرقة
سقیت و لابرح الربیع ربوعها
لیسوق سیقة لهن ّ و ریقة
صقع عهدت الرّوض فیه مروّضاً
والجو ابلج و الحدائق محدقة
تجری نسائمه و هن علائل
مسکیة انفاسها المستنشقة
فاذا سرحت الطرف فیه رایته
احداق نرجسة الیه محدقه
و تلوح فی حافاتها تفاحة
کحقاق تبر بالزبرجد مطبقة
و اذا البنفسج راقنی شبهته
بالقرض فی وجنات ذات المخنقة
تهدی لنا غدرانها نیلوفراً
حبهاتها (؟) لاللنزاهة مطرقة
فاذا فضضت ختامها صادفتها
کنوافج المسک الذبیح مفتقة
و کان منفتح الشقائق مطرد
علق النجیع بطرتیه فطبقه.
و نیز از ابیات او در وصف بهار آرد:
وافی الربیع فوفاها معانی ما
قد کان یملی علیها الثلج و المطر
رق الهواء و لذّالماء و ازدوجت
کرائم الطیر لما نسّم السحر
و افتر مبتسم الروض الانیق عن الَ
ازهار رامقةً و استضحک الشجر
و الطیر صناجة فیها فبلبلها
یشکو و قمریها فی الصبح یعتذر
عصر رفیق الحواشی جوّه عطر
معنبر النشر فیه المسک و القطر.
و نیز او راست :
تخال علی اعطاف کل حدیقة
تمدّ لوائیها طیالسة خضر.
و نیز:
و عبرن بالبان الرطیب فعلمت
قضبانها قاماتها کیف المید.
و نیز:
و مناظر تحکی الشموس صحائح
و نواظر تفضی النفوس علائل
و خواصر ظمای الوشاح دقائق
و روادف ملئی القمیص جلائل
رقیت محاسنهن بین قلائد
و معاضد و اساور و خلاخل.
و نیز:
لمیاء صاحبة فی قتل عاشقها
فطرفها ابداً فی زی مخمور
ترخی علی صبح عطفیها عقائصها
کاللیل من بین منشور و مضفور.
و نیز:
رشاء قاسیت من حبی له
کل خطب و رکبت الغرراً
ان مشی رجرج ردفا مائجا
یتهادی اوحشا مختصراً
بقوام کقضیب البان قد
ضربته الریح حتی اهتصرا.
و نیز او راست در وصف شراب :
وافی بضرة و جنتیه قهوة
حمراء طوق کاسها بشذور
دقت زجاجتها ورق سلافها
و کان ناراً قیدت فی نور.
و نیز:
و اعدت جیاً غضة ترتاح فی
رغد و وجه بالربیع طلیق
و شحتها امنا و عدلا فائضا
فی ضم منشور و قتق رتوق
و شحنتها کرماً ترف ّ ریاضه
اسداء احسان و رعی حقوق
جو المقیم بها منیف عضارة
و ندی و غصن العیش جد و ریق.
رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص 14 و 32 و 60 و 66 و 67 و 72 و 74 و 75 و 78 و 113 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی المثنی الموصلی. رجوع به ابوالعلاء احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی مجلدی جرجانی مکنی به ابوشریف. از او در تذکره ها و کتب ذکر کاملی نیست ، تنها محمد عوفی در لباب الالباب (ج 1 ص 13 و 14) در باب اول در فضیلت شعر و شاعری ، جائی که میگوید ذکر پادشاهان گذشته بسخن شاعران زنده می ماند گوید: و ابوشریف احمد علی مجلدی جرجانی عروس این معنی را بر منصه ٔ نمودار جلوه داده است و می گوید:
از آن چندان نعیم این جهانی
که ماند از آل ساسان و آل سامان
ثنای رودکی ماندست و مدحت
نوای باربد ماندست و دستان.
جای دیگری که ذکری ازو رفته ، در نسخه ٔ خطی فرهنگ اسدیست که در سال 877 هَ. ق. استنساخ شده است که در لغت شست گوید: شست دیگر بمعنی نیش رگ زنان باشد و آن را مبضع نیز خوانند، چنانک مجلدی گوید:
آمد آن راهب مسیح پرست
شست الماسگون گرفته بدست
کرکس افکند و برنشست بروی
بازوی خواجه ٔ عمید ببست
شست چون دید گفت عز علا
این چنین دست را نشاید خست.
این ابیات که بیت چهارمی هم دارد با اندک اختلافی بعنصری نیز منسوبست و در نسخه های دیوان عنصری بدین گونه آمده است :
آمد آن رگ زن مسیح پرست
نیش الماسگون گرفته بدست
طشت زرین و آبدستان خواست
بازوی شهریار را بربست
نیش بگرفت و گفت عزعلیک
این چنین دست را که یاردخست
سر فرو برد و بوسه ای بربود
وز سمن شاخ ارغوان برجست.
البته پیداست که در نسخه ٔ فرهنگ اسدی در بیت دوم کلمه ٔ کرکس خطای کاتبست و می بایست کرسی باشد و چون این دو نسخه را روی هم بریزیم نسخه ٔ درست این قطعه چنین فراهم میشود:
آمد آن رگ زن مسیح پرست
شست الماسگون گرفته بدست
کرسی افکند و برنشست بروی
بازوی خواجه ٔ عمید ببست
دست چون دید گفت عزعلیک
این چنین دست را نشاید خست
سر فرو برد و بوسه ای بربود
وز سمن شاخ ارغوان برجست.
و چون فرهنگ اسدی معتبرتر از نسخه های دیوان عنصریست ، شکی نیست که این قطعه هم از اشعار همان ابوشریف احمدبن علی مجلدی گرگانیست که درباره ٔ رگ زدن وزیری یا خواجه ٔ محتشمی گفته است و چون اسدی در نیمه ٔ قرن پنجم می زیسته و گویا در 465 هَ. ق. درگذشته است و آن دو بیت که مجلدی درباره ٔ آل سامان و رودکی گفته پیدا است که پس از برچیده شدن سلطنت سامانیان سروده است مسلم میشود که ابوشریف احمدبن علی مجلدی گرگانی شاعر در اوایل و اواسط قرن پنجم می زیسته و شاعر نیکوسخنی بوده است. همان دو بیت لباب الالباب را نظامی عروضی در چهار مقاله چ اوقاف گیب ص 27 آورده و آنجا نام او را شریف مجلدی گرگانی ضبط کرده وشاید تخلص یا نسب وی در اصل مخلدی بوده است که مجلدی نوشته اند. (احوال و اشعار رودکی سعید نفیسی ج 3 صص 1133-1135). و رجوع به ابوشریف و رجوع به مجلدی...شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی محیرثی. از مردم یمن و ازبزرگان علمای زیدیه بود و از دست سلاطین عثمانی قضای صنعا داشت و فارسی و ترکی نیکو میدانست و در آخر عمر اختلاطی در او راه یافت و خود را مهدی و دابة الارض می پنداشت. وفات او بمکه در 1050 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی مقری. مکنی به ابوطاهر. مقری عراق. او راست : کتاب مستنیر. وفات وی به سال 496 هَ. ق. بود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی مقریزی و او احمدبن علی بن عبدالقادر الحسینی البعلبکی المقریزی مکنی به ابوالعباس و ملقب بتقی الدین است. مولد او بقاهره ٔ مصر به سال 766 هَ. ق. بود و در اول مذهب حنفی داشت سپس بطریقه ٔ شافعیان حتی با تمایلی بظاهریه گرائید. در اول متولی قضاء قاهره بود سپس او را امامت مسجد الحاکم دادند و در مدرسه ٔ مؤیدیه حدیث میگفت و در 811 هَ. ق. تولیت قلانسیه و بیمارستان نور دمشق و مدرسی مدرسه ٔ اشرفیه و اقبالیه باو واگذاشتند و ده سال در دمشق ببود سپس بقاهره بازگشت و انزوا گزید و وقت خویش وقف تآلیف خود کرد و به سال 834 هَ. ق. به زیارت خانه شد و پنج سال معتکف مکه ٔ مکرمه بود و هم بقاهره عودت کرد و پس از بیماری طویل به 27 رمضان 845 درگذشت. وهم وی در مؤلفات خود بیشتر مصروف تاریخ و جغرافیای مصر و بالتبع تاریخ و جغرافیای ممالک مجاور آن تا سودان و حبشه است و ظاهراً بزرگترین کتب وی موسوم به المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاَّثار باشد در چهارمجلد و چنین مینماید که او را در این منظور سلفی بوده است که همین طریق پیموده و یا چنانکه سخاوی میگوید این کتاب تألیف اوحدی است و مقریزی بالتمام آن رابی ذکر نام مؤلف اصلی سرقت کرده است. او راست : الاشارة و الاعلام ببناء الکعبة البیت الحرام. شذور العقودفی ذکر النقود. المقاصد السنیة فی معرفة الاجسام المعدنیة. اعانة الامة بکشف الغمه. ازالة التعب والعنی فی معرفة حال الغنی. اتعاظ الحنفاء فی اخبار الائمة و الخلفاء [ اتعاذ الحنقاء باخبار الفاطمیین الخلفاء. (کشف الظنون ) و گوید: الخلقاء بالقاف من خلق الافک ] ذهب المسبوک فی ذکر من حج من الملوک. شارع النجاة فی حجة الوداع. کتاب السلوک فی معرفة دول الملوک که درآن وقایع سالهای 577 - 844 را بترتیب سنوات آورده است و آن تاریخی است بزرگ در چندین مجلد. و یوسف ابن تغری بردی را بر آن ذیلی است. کتاب الاَّل. عقود فی تاریخ العهود. البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب.التبر المسبوک فی ذیل السلوک. التنازع و التخاصم فیما بین بنی امیة و بنی هاشم. تاریخ الحبش. رسالة فی النقود الاسلامیة. الاوزان و الاکیال. الخبر عن البشر. عقدجواهرالاسفاط فی ملوک مصر و الفسطاط. درر العقود الفریدة فی تراجم الاعیان المفیدة. الالمام فی تأخر من بارض الحبشة من ملوک الاسلام. الطرفه الغریبة فی اخبار حضرموت العجیبة. تاریخ الاقباط. تراجم ملوک الغرب [ شاید قسمتی از درر العقود باشد ] الالمام باخبار من بأرض الحضرموت من ملوک الاسلام. نزهة العقود فی امور النقود. جنی الازهار من الروض المعطار. دواء الساری فی معرفة اخبار تمیم الداری. البیان المفید فی الفرق بین التوحید و التلحید. روضة المعطار فی خبر الاقطار. ذکرما ورد فی بنی امیة و بنی العباس. الدرر المضیئة فی تاریخ الدول الاسلامیة. رسالة المواکیل و الموازین الشرعیة. امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء و الاموال و الحفدة والمتاع. پس از وفات مؤلفات وی را شمرده اند بدویست مجلد برآمده است. مقریز بفتح میم محله ای است ببعلبک. رجوع به دائرة المعارف اسلام (ماده ٔ مقریزی ) و اعلام زرکلی (ماده ٔ احمدبن علی )، و رجوع به مقریزی... و احمدبن علی بن عبدالقادر شود. صاحب کشف الظنون در ذیل نام کتاب الغایة فی القرائة علی طریقة ابن مهران لابی جعفر احمدبن علی المقریزی المعروف به ابن الباذش المتوفی سنة اربعین و خمسمائة (540 هَ. ق.) بغلط او را مقریزی خوانده است درصورتی که غرناطی است و چون ممکن بود که این دو احمدبن علی بهم مشتبه شوند در این جا تذکر داده شد و رجوع به ابن بادش ابوجعفر.... و احمدبن علی بن احمدبن خلف انصاری غرناطی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی مقری همدانی مکنی به ابوالفرج. او راست : ماآت القرآن علی ترتیب السور و او در حدود 400 هَ. ق. حیات داشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی منجم مکنی به ابوعیسی. او راست : البیان عن تاریخ سنی زمان العالم علی سبیل الحجة و البرهان.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی منینی و او احمدبن علی بن عمربن صالح بن احمدبن سلیمان منینی دمشقی عالم مشهور حنفی ملقب بشهاب الدین است ولادت اودر قریه ٔ منین [ از قراء دمشق ] بسال 1089 هَ. ق. بوده است وی در دمشق علوم وقت خویش بیاموخت و شاگردان بسیار تربیت کرد و تصانیف کثیره دارد از جمله : ارجوزه ای مسمی به انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب 1200 بیت. شرح رساله ٔ ابن قطلوبقا در اصول. شرح تاریخ عتبی در دو مجلد. نسمات السحریه و آن 29 قصیده است مرتب بر حروف معجم در مدح رسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم. القول المرغوب. العقد المنظم. فتح المنان فی شرح قصیدة وسیلة الفوز و الامان فی مدح صاحب الزمان. القول الموجز فی حل اللغز. الاعلام فی فضائل الشام. الفرائد السنیة فی الفوائد النحویة. اضاءة الدراری شرح صحیح البخاری و کتاب سبعة ابحر امیر علی شیرنوائی را در لغت جمع و تدوین کرده است چه امیر مزبور آن را از مسوده بیرون نیاورده بود وفات او به سال 1172 هَ. ق. به دمشق بوده است و پدر او را دعوی عجیبی بود و آن این که از قاضی جن عبدالرحمان ملقب بشمهورش که از صحابه ٔ رسول بوده حدیث شنوده است و شیخ عبدالغنی نابلسی وفات این جنی را به سال 1129 هَ. ق. خبرداد موافق فقدالجنی شمهورش. و رجوع به الاعلام زرکلی ج 1 ص 56 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی المهرجانی المقری. او راست : کتاب فی جوابات القرآن. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی میکالی (امیر...) مکنی به ابونصر و نام جد او اسماعیل بود. وی از افراد خاندان آل میکال است. مترجم تاریخ یمینی آرد (ص 435 ببعد): [ سلطان محمود ] ریاست نیشابور به ابوعلی الحسن بن محمدبن العباس تفویض فرمود و او مردی بود بزرگ زاده و اسلاف او در ایام آل سامان بثروت تمام و حرمت موفور مشهور بودند و پدر او در بدو کار سلطان و ایام امارت جیوش بخدمت سلطان رسید و بمعاشرت و منادمت او مخصوص شد و بسبب مناسبت شباب در زمره ٔ اتراب و اصحاب او منتظم گشت و عمر با او وفا نکرد و بجوانی فروشد و پسر بحکم قرابتی که با امیر ابونصر احمدبن میکال داشت با اخلاق او متخلق گشته و از انوار مآثر و مفاخر او بهره ٔ تمام یافته و ببعد همت و عزت نفس و شرف ذات او اقتدا ساخته چون ابونصر وفات یافت حال ذلاقت و لباقت و ظرافت و لطافت او بر رأی سلطان عرض کردند... و رجوع به احمدبن علی بن اسماعیل میکالی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی المیمونی البرزندی النحوی مکنی به ابوبکر. ابوالفتح منصوربن المعذر النحوی الاصفهانی المتکلم ذکر او آورده است در آنجا که گروهی از نحات معتزله را نام برده است مانند ابوسعید سیرافی و ابوعلی فارسی و علی بن عیسی الرمانی و غیر آنان ، گوید و ابوبکر احمدبن علی نحوی برزندی شافعی نحوی معتزلی گوینده ٔ قطعه ذیل است :
اذامت فأنعینی الی العلم و النهی
و ما حبرت کفی بما فی المحابر
فأنی من قوم بهم یفجر الهدی
اذا اظلمت بالقوم طرق البصائر.
(معجم الادباء ج 1 ص 229).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی وراق رازی حنفی مکنی به ابوبکر. او راست : شرح مبسوطی بر مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیه در چهار مجلد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی. ولی الدوله. مکنی به ابومحمد. شاعر و ادیب معروف به ابن خیران.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی همدانی شافعی معروف به ابن لال. او راست : مالایسع المکلف جهله من العبادات. وفات وی به سال 398 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمار. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران مرزبانی در الموشح از قول او نقل کرده است. رجوع به الموشح ص 260 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمار ابراهیم مقدسی صالحی. فقیه و محدثی صوفی است. متوفی بسال 688 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عماد الدین افقهسی. ملقب به شهاب الدین. فقیه شافعی. وفات وی به سال 808 هَ. ق. بوده است. او راست : البحر الاجاج. التوضیح. ارجوزة فی النجاسات المعفوة عنها و شرحها. رسالة فی الاوانی و الظروف و احکامها و ما فیها من المظروف. التعلیق علی المهمات.کتاب الابریز فیمایقدم علی مؤنة التجهیز. الدرة الفاخرة فیما یتعلق بالعبادات والاَّخرة. توفیق الحکام علی غوامض الاحکام. الاقتصاد فی کفایه العقاد، نظماً. بیان التقریری فی تخطئة الکمال الدمیری. تسهیل المقاصد لزوّار المساجد.القول التام فی احکام المأموم و الامام. القول التام فی موقف المأموم و الامام. کشف الاسرار عما خفی عن فهم الافکار، در جواب مسائل مشکله. کشف الاسرار فیماتسلط به الدوادار. الدرة الضوئیة فی الهجرة النبویة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمار. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 260).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن عماربن شادی بصری. مؤلف تجارب السلف آرد (ص 177) که او مردی توانگر بود و ببصره رفت و بدانجا املاک خرید و دستگاه او بسیار شد و در اول آسیابان بود و بعد از آن به بغداد آمد حال او استقامت گرفت. گویند هر روز صد دینار صدقه دادی و فضل بن مروان ذکر او پیش معتصم بتدین و امانت و نیکوسیرتی کرد. چون معتصم فضل را منکوب کرد احمد، عمار را وزارت داد و او آداب وزارت هیچ نمی دانست ، یکی از شعرا در حق او گفته است :
سبحان ربی الخالق الباری
صرت وزیراً یابن عمار
و کنت طحاناً علی بغلة
بغیر دکان و لا دار
کفرت بالمقدار ان لم تکن
قد جزت فی ذاکل مقدار.
مدتی ابن عمار وزیر بود. روزی نامه ای از ولایتی بیاوردند مشتمل بر احوال خصب ناحیت و کثرت کلأ. معتصم از او پرسید که کلأ چه باشد؟ واو ندانست و محمدبن عبدالملک زیات را که از خواص بود بخواند و از او پرسید که کلأ چیست ، او گفت اول نبات که از زمین بروید آن را بقل گویند و چون دراز شود آن را کلأ گویند [ بهمزه ] و چون خشک شود حشیش گویند. معتصم احمد عمار را گفت که تو در دواوین نظر می کن و محمدبن عبدالملک مکتوبات اطراف را بر من عرض می کند بعد از آن بطریق احسن و وجه اجمل احمد عمار را معزول کرد و وزارت بمحمدبن عبدالملک زیات داد. و نیز رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص 358 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمار مهدوی مکنی به ابوالعباس تمیمی. او راست : تفسیر موسوم به التفصیل الجامع لعلوم التنزیل و تیسیر فی القراآت و ری ّ العاطش. وفات او را کشف الظنون در جائی 403 و جای دیگر 430 و جائی نیز 440 هَ. ق. آورده است.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر. رجوع به نجم الدین کبری و رجوع به ابوالجناب و رجوع به احمدبن عمر خیوقی شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن عمر. مکنی به ابوالعباس اندلسی محدث. وی از حسن بن جهضم و جماعتی دیگر روایت دارد و ابن عبدالبر و ابن حزم از او حدیث استماع کرده اند. او راست : کتاب دلائل النبوة. وفات وی به سال 478 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمران بن خبیر. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمران بن سلامة الالهانی النحوی. مکنی به ابوعبداﷲ. معروف باخفش قدیم. ابوبکر صولی بکتابی که در شعراء مصر کرده ذکر او آورده است و گوید احمدبن عمران عالمی نحوی و لغوی است و اصل او از شام است و علوم ادب بعراق فراگرفت و چون بمصر شد اسحاق بن عبدالقدوس ویرا اکرام کرد و برای تأدیب اولاد خویش بطبریه فرستاد و او بفرزندان اسحاق ادب آموخت و احمد را در مدیح اهل البیت علیهم السلام اشعار بسیار است واز جمله :
ان ّ بنی فاطمة المیمونة
الطیبین الاکرمین الطینة
ربیعنا فی السنة الملعونة
کلهم کالروضة المهتونة.
و باز صولی گوید: علی بن سراج مرا روایت کرد از جعفربن احمد و او از احمدبن عمران که وقتی هیثم بن عدی از من پرسید تو از کجائی گفتم از الهان اخو همدان گفت آری آنان عرس الجن باشند که نام دارند لکن دیده نشوند و من پیش از تو الهانی ندیده ام. و هم صولی گوید الهانی بر قوم رعل طائفه ای از بنی سلیم درآمد و ایشان وی را ضیافت نکردند و در آن باب گوید:
تضیفت بغلتی و الارض معشبة
وعلاً و کان قراها عندهم عدس
واکلبا کاسود الغاب ضاریة
و واقفات بایدی اعبد عبس
و العام ارغد و الایام فاضلة
و ما تری فی سواد الحی ّ من قبس
یستوحشون من الضیف الملم بهم
و یأنسون الی ذی السوءة الشرس.
و از گفته ٔ احمد است در مدح جعفربن جدلة:
اذا استسلم المال عند الهذیل
فمال الفتی جعفر خاسر
و ان ضن ّ جازره بالمدی
فان الحسام له حاضر.
(معجم الأدباء ج 2 ص 5).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمران الصاغانی المقری مکنی به ابوالعباس. وی از مردم چاغان قریه ای بمرو بود و از ابوبکر الطرسوسی روایت کند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن ابراهیم انصاری قرطبی مکنی به ابوالعباس و ملقب به جمال الدین محدث مالکی نزیل اسکندریه. وی صحیحین را مختصر کرده و او راست : شرح تلخیص صحیح مسلم موسوم به المفهم لما اشکل من تلخیص صحیح مسلم یا کتاب المفهم فی شرح صحیح مسلم و کشف القناع عن الوجد و السماع. وفات وی به سال 656 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن احمدبن مهدی ملقب به کمال الدین. مؤلف کشف الظنون او را به شائی دلجی مصری شافعی ذکر کرده است. او راست : جامع المختصرات فی فروع الشافعیه و شرح آن. و نکت بر تنبیه شیخ ابواسحاق شیرازی. وفات وی به سال 757 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن اسماعیل بن محمدبن ابی صوفی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ جمال الدین.او راست : شفاء الاسقام فی وضع الساعات علی الرخام.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن سریج. او پسرزاده ٔ سریج بن یونس بن ابراهیم بن حارث مروزی است که از معارف زهاد و اصحاب کرامات بشمار میرود. ابن سریج خود رئیس شافعیان و مروج مذهب ایشان بود و طریقت محمدبن ادریس بوجود او رونق گرفت و فقه آن امام باهتمام وی استحکام یافت در مدت یکصد سال که مابین طلوع ریاست ابن ادریس و جلوس فقاهت ابن سریج فاصله بود از ائمه ٔ شافعیه هیچیک بقدر وی موازین استدلال آن قوم مستقیم نتوانست کرد و قوانین استنباط مخالفین آن کیش سقیم نتوانست نمود ارباب طبقات آورده اند که ابن سریج از حدت فطانت و سرعت انتقال باز اشهب لقب یافت و از فرط فقاهت و سعه ٔ اطلاع شافعی ثانی موسوم گشت. ابواسحاق شیرازی در کتاب طبقات الفقهاء و فاضل فنجدیهی در شرح مقامات ، مقامات علمیه ٔ او را ستایش ها نموده اند و در مدحش عبارتها سروده اند ابواسحاق گوید کان من عظماء الشافعیین و ائمة المسلمین و یفضل علی جمیعاصحاب الشافعی حتی علی المزنی و فهرست کتبه یشتمل علی اربعمائة مصنف و قام بنصرة مذهب الامام الشافعی و الرد علی المخالفین و فرع علی کتب محمدبن حسن الحنفی. یعنی ابن سریج را که از بزرگان شافعیان و پیشوایان مسلمانان بود بر جمیع اصحاب شافعی حتی بر مزنی که ارشد شاگردان اوست ترجیح می نهادند وی در انتصار مذهب شافعیه چهار صد مجلد تصنیفات پرداخت و بر کتب سه مذهب دیگر بسی ردود و اعتراضات نگاشت. فاضل فنجدیهی گوید: احمدبن عمربن سریج امام اصحاب شافعی علی الاطلاق و من لانفست ذات درّ بمثله فی الافاق حججه فی احکام الشرع اوضح الحجج و اقویها و امتنها علی مرور الایام و الحجج و کان یلقب بالباز الاشهب و بالشافعی الثانی لتبحره فی استنباط المعانی من غوامض الاخبار و المثانی یعنی از تمام اصحاب شافعی هیچکدام به ابن سریج مقدم نگشت و از زنان جهان هیچیک فرزندی چنان نیاورد و دلائل و حججی که او در فقه شافعیه اقامت کرده چندان استواراست که فقهاء امصار بمرور اعصار انباز آنها نتوانندآورد و وی را باز اشهب و شافعی ثانی از آن گفتندی که در فهم اخبار و آیات فراستی بدیع و تبحری وسیع داشت. شیخ ابومحمد قاسم بن علی حریری درمقامه ٔ عاشره در حکایات منازعت و تشاجری که ابوزید سروجی با غلام خویش در محضر والی رحبه نموده بدلائل ابن سریج بر سیاق ضرب المثل تلمیح آورده و ادله ٔ ابوزید ببراهین وی تشبیه نموده گوید: فلما رأیت حجج الشیخ کالحجج السریجیة علمت انه علم السروجیة. شیخ ابوحامد اسفراینی میگفته : نحن نجری مع ابی العباس فی الظواهر الفقه دون دقایقه یعنی جائی که ابن سریج در رئوس مسائل فقه و ظواهر فروع شرع سخن رانده ما با وی همراهی توانیم کرد ولی مقامیکه کمیت فکر در دقایق نکات احکام و اسرار کلمات اعلام بجولان آورده ما دم درکشیم و قدم واپس گذاریم. از این گونه سخنان و ستایشهای شایان درباره ٔ وی چندان نوشته اند که استفاد جمله ٔ آنها بیرون سیاق ترجمت است. عبداﷲبن اسعد یافعی در کتاب مرآة الجنان و عبرة الیقظان از ابوعلی بن حیران حکایت آورده که گفت از ابن سریج شنیدم که گفت شبی در واقعه دیدم که از آسمان کبریت احمر همی ریزش کند و من آستین و کنار خویش از آن آکنده سازم چون از خواب برخاستم صورت رؤیا با معبری در میان نهادم گفت همانا ترا علمی روزی شود که درشرافت و عزت بمثابه ٔ کبریت احمر است. آورده اند که او علوم ظاهر و سلوک باطن با هم تحصیل و تکمیل نمود. نخست چنانکه مطرزی گفته بمدارس مشایخ شریعت درآمده فن حدیث از علی بن اسکاب و حسن زعفرانی و ابوداود سجستانی و عباس رفقی و جمعی دیگر فراگرفت و علم فقه از ابوالقاسم بن ابراهیم مزنی اخذ نمود سپس چنانکه جامی در نفحات آورده بصحبت جنید بغدادی رسید و علم طریقت بارشاد وی بیاموخت دمیری در حیوة الحیوان گوید هر گاه که شیخ ابوالعباس در اصول و فروع نکته ای نفیس و کلامی بدیع میگفت که حاضران از استماع او بشگفت آمدندی گفتی میدانید این سخن مرا از کجاست از برکت مجالست ابوالقاسم جنید است. صاحب نفحات آورده که وقتی عبدالعزیز بحرانی بکنار مجلس ابن سریج شد و از در طریقت با وی سوءالی راند و جوابی نیکو شنید نعره ای بزد و از هوش بشد چون بهوش باز آمد شیخ باو گفت من با پیر شما جنید روزگاری قدم زده ام و صحبت داشته ام اکنون این فقها مرا مشغول داشته اند اگر خواهی از ایام افادت روزی را معین کنم که در آن جز بلسان تصوف سخن نرانم. کسانی که بشاگردی وی مقامی یافته اند بسیارند از آنجمله است ابواسحاق مروزی و ابوعلی بن جیران و ابوعبداﷲ زردوخی و محمدبن احمدبن عبداﷲ دنودلی و غیر ایشان که همگی از مشاهیر فقها واعیان محدثین بودند. شیخ ابوالعباس احمدبن عبدالمؤمن شریشی گوید: قاضی ابوالعباس احمد بن سریج شیرازی در مقام گفتگوی علمی بس خوش مناظره و حسن الاحتجاج بود بگاه بحث جوابهای نغز گفتی و سخنان شیرین آوردی وقتی با ابوبکر محمدبن داود اصفهانی طریق مباحثت می پیمود سوءالهای پیاپی ایراد مینمود ابوبکر گفت : ابلعنی ریقی. یعنی مرا مقداری فرصت ده که آب دهن فروبرم. گفت قد ابلعتک دجلة و الفرات یعنی چندانت فرصت بخشیدم که رود دجله و نهر فرات فروبری. و هم نوبت دیگر ابوبکر با وی گفت امهلنی ساعة یعنی مرا ساعتی مهلت ده. گفت امهلتک من الساعة الی ان تقوم الساعة یعنی از این ساعت تا به ساعت قیامت ترا مهلت دادم. هم روزی ابوبکر در اثنای مجلس مجادلت با وی گفت :اکلمک من الرجل و تجیبنی من الرأس. یعنی من از پای با تو سخن رانم و تو از سر پاسخ من گوئی : گفت : کذالک البقر اذا حفیت اظلافها دهنت قرونها یعنی با گاو نیز اینچنین کنند که چون سم او سائیده گردد شاخش با روغن بیالایند. در بدیهه گوئی و حاضر جوابی وی آورده اندکه وقتی کسی بدو گفت از طلبه ٔ علم و محصلین فقه جمعی کثیر با تو اشتراک داشتند از چه شد که تو از همگنان پیش افتادی و بریاست رسیدی و ایشان واپس ماندند و رتبتی نیافتند گفت : یسقی بماء واحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل . (الاَّیة).
علی السحب ارواء النبات بمائه
و لکن علی الارواح فتق الکمائم.
مراد آن است که تلاش و کوشش در آموختن دانش امری است و قبول عامه و شهرت آفاق امری دیگر. آن وظیفه ٔ بنده است و این کار خداوند چنانکه پروردگار بیک باران تخمه ٔ هر گیاه سیراب کند ولی بر حسب اختلاف طبایع برخی را بر برخی تفضیل بخشد هکذا طالبان علم جمله بریک نسق استفادت نمایند اما خدای حکیم بر حسب تفاوت قابلیات بعضی را بر بعضی ترجیح دهد پس اشتغال و تحصیل از خلق است و امتیاز و تفضیل از حق چنانکه صاحب آن بیت گفته برابر است که جمیع نباتات شاداب کند ولی خود شکافتن غلاف شکوفها وظیفه باد باشد.
مطرزی گوید ابن سریج مردی منصف بود و در حق مخالفان نیز اغماض نمینمود. وقتی شنید که مردی درباره ٔ ابوحنیفه ناسزا همی گوید فرمان کرد تا وی را حاضر آوردند و گفت یا هذادر حق کسی بغیبت سخن کنی که علماء اسلام از چهار قسمت فقه سه بهره با وی باز گذاشتند تا خود بیک بهره اختصاص جویند و او در آن یک نیز با ایشان سهیم گشت آن مرد گفت معنی این سخن چگونه است گفت علم فقه نیمی سوءالات است نیمی جوابات وضع سوءالات و ابتکار آنها بالتمام بوحنیفه نمود پس نیم فقه از اوست آنگاه جمله را جواب گفت مخالفین وی جمیع جوابات او را بر باطل ندانند بلکه برخی صواب و برخی خطا شناسند چون موارد اختلاف با موارد اتفاق مقابل کنیم یک نیم بالاتفاق مورد اتفاق یابیم پس سه ربع خاص وی باشد و یک ربع مابین او و سایر فقها بالاشتراک ماند همین که آن مرد از ابن سریج که خود مذهب شافعی داشت در حق بوحنیفه چنین تصدیق شنید عقیدت خویش بگردانید و از طعن و غیبت وی توبه کرد. جماعتی از ارباب طبقات و اصحاب تذکرات چنین نوشته اند که ابن سریج را رتبت علم و مقام ترویج بحدی انجامید که در سلک مجددین دین انتظام یافت. مجدد دین آن عالم و سلطان را گویند که عهد وی با رأس یکی از مآت هجری مقرون افتد. و از دشمنان اسلام و یا مخربان دین گروهی را براندازد و یا انبوهی را مطیع شرع سازد واز این جهت مذهب حق را قوتی جدید پدید گردد و ملت حنیف را رواجی کامل حاصل آید و این از طریق عامه بروایت و از طریق خاصه بتجربت ثابت شده که چون سنین تاریخ هجری بیکی از عقود مآت برآید بر سر مائه ٔ جدید بی تخلف عالمی مؤید و گر نه سلطانی منصور قواعد آئین حق را استحکامی تمام بخشد و اصول کیش باطل را استیصالی بکمال آورد.
بالجمله ابن سریج همی بعزت و ریاست می بود تا در ماه جمیدی الاولی از سال سیصد و شش بمرض موت مبتلا گشت و در بیست و سوم آن ماه درگذشت. (نامه ٔ دانشوران ج 1 ص 119).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن الضحاک المصری. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 298) آرد که در همین سال 293 هَ. ق. احمدبن عمر الضحاک المصری که در اصفهان قاضی بوده و در اصناف علوم تصانیف دارد از عالم انتقال نمود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن عبدالخالق بزاز.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن عثمان جندی. وی نجدیات ابومطهر ابیوردی را شرح کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن علی طرف مکنی به ابوالعباس البرجی. فقیهی نحوی است. (روضات الجنات ص 58 س 4).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن علی مکی عروضی سمرقندی مکنی به ابوالحسن و ملقب بنظام الدین و متخلص بنظامی. وی از مختصان دربار ملوک غوریه بامیان بوده است و بین سال های 551 و 552 مجمع النوادر یا چهار مقاله را به نام شمس المعالی علی بن مسعودبن الحسین غوری کرده است و معاصر خیام و امیر معزی است. و رجوع به عروضی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن مهیر الشیبانی رجوع به خصاف احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن یوسف بن علی الحلی. معروف به ابن کاتب الخزانة. رجوع به روضات الجنات ص 58 س 5 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمربن یوسف خفاف شافعی مکنی به ابوبکر. او راست : کتاب الخصال.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر انصاری قرطبی رجوع به احمد بن عمربن ابراهیم... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر بجیری [ ب ُ ج َ ] نبیره ٔ محمدبن عمربن بجیر حافظ و محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر برکات الشامی. او راست : رسالة القول المتناسق فی حکم الصلاة خلف الفاسق و آن در مصر یا دمشق بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر بصری نحوی. یاقوت گوید: روی عنه ابوبشر عن ابی المفرح الانصاری عن ابن السکیت روی عنه ابوعبداﷲ محمّدبن المعلی بن عبدالازدی. (معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 2 ص 5) (روضات الجنات ص 58 س 5).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر حنفی. رجوع به احمدبن عمر شیبانی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر خیوقی صوفی. رجوع به نجم الدین کبری و رجوع به ابوالجناب و روضات الجنات ص 81 و مجالس المؤمنین وتاریخ گزیده حمداﷲ مستوفی و تلخیص الاَّثار در ترجمه ٔخیوق شود. و نیز او راست : فواتح الجمال به فارسی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر زیلعی عقیلی هاشمی ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالعباس. او راست : ثمرة الحقیقة و مرشد السالک الی اوضح الطریقه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر شاذلی. او راست : رساله ٔ زرقالة الکازی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر شیبانی حنفی ملقب بخصاف و مکنی به ابوبکر. او راست : کتاب الاقالة و کتاب احکام الوقف و کتاب ادب القاضی. وفات وی به سال 261 هَ. ق. بود و رجوع به خصاف شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر شیبانی ملقب به کمال الدین. او راست : منتقی فی فروع الشافعیة. وفات وی به سال 757 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) (میرزا سیدی...) ابن عمر شیخ. رجوع به احمدبن عمر شیخ... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر شیخ بن تیمور ملقب بمیرزا امیرک. او در 811 هَ.ق. از دست عم خود شاهرخ بامارت اوزجند منصوب شد. سپس در جنگی که میان او و الغ بیک در گرفت مغلوب گردیدو به مغولستان گریخت و آنگاه که بخراسان بازگشت بامر شاهرخ به زیارت کعبه شد. و از آن پس از حالات او اطلاعی در دست نیست. و وی با گروهی از امراء شاهزاده خلیل سلطان را که بیست و یکساله بود بسلطنت برداشت. رجوع به حبط، ج 2 ص 171، 175، 176، 183، 187، 251 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر شیرازی. رجوع به ابن سریج شود و او راست : کتاب غنیة فی فروع الشافعیه و کتاب العین و الدین. کشف الظنون وفات او را ذیل کتاب غنیه سال 306 هَ. ق. گفته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر قطیعی. حافظ است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر الکرابیسی. قفطی در تاریخ الحکماء (ص 79) آرد که وی از افاضل مهندسین و علماء ارباب عدد بود و در این فن از همگنان سبقت جست و بغایت قصوی رسید و در آن بعربی تصانیف کرده است از جمله ٔ آنها کتاب شرح اقلیدس ، کتاب حساب الدور، کتاب الوصایا، کتاب مساحة الحلقه ، کتاب الحساب الهندی و رجوع به کرابیسی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر مالکی. او راست : شرح ناظرة العین تألیف شمس الدین اصفهانی بنام ناضرة العین که به سال 779 هَ. ق.باتمام رسانیده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر مروزی معروف به ابن سریج. رجوع به احمدبن عمربن سریج شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمروبن السرح. مکنی به ابوطاهر. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمروبن عبدالخالق حافظ و محدث مکنی به ابوبکر و معروف به بزار صاحب مسند و پدر ابوالعباس محمد است. (تاج العروس ماده ٔ ب ز ر).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمرو شیبانی مکنی به ابوبکر و معروف به ابن ابی عاصم و ملقب بحافظ کبیر. او راست : مسند که در آن قریب پنجاه هزار حدیث ذکر کند و نیز کتاب السنة. وفات وی را مؤلف کشف الظنون جائی 278 هَ. ق. و جای دیگر 287 مینویسد. [ محتمل است که صاحب ترجمه احمدبن عمروبن عبدالخالق مکنی به ابوبکر باشد؟ ].

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمر هندی ملقب به شهاب الدین. او راست : شرحی بر کافیه ٔ ابن حاجب. و وفات او به سال 849 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عمیربن خوصا. رجوع به ابوالحسن احمد...در ذیل لغت نامه شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن عوف بن جدیر. معروف به بزّار. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیاش. رجوع به ابوبکربن عیاش موسوم بمحمد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی مکنی به ابوالسلیل صاحب آمد. مؤلف تاج العروس در ماده ٔ «س ل ل » آرد. ابوالسلیل احمدبن صاحب آمد عیسی بن الشیخ و ابنه السلیل بن احمد روی عن محمدبن عثمان بن ابی شیبة - انتهی. و معتضد خلیفه برای فتح آمد با او بمقاتله پرداخت. رجوع به عیون الانباء ج 1 ص 214 و تاریخ الحکماء قفطی ص 77 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی. صاحب المدینة معاصر سعید بن عبدربه. (عیون الانباء ج 2 ص 44).

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عیسی بن احمدبن خلف بن زغبه. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن جنیه. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن رضوان عسقلانی. رجوع به ابن القلیوبی کمال الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن شیخ. رجوع به احمدبن عیسی مکنی به ابوالسلیل شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن شیخ. (آل...) ابن المعتمر زیدبن احمدبن زید الکاتب کتاب الشجاعه ٔ خود را در مدح آنان نوشته است. (از ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن مأمون کشی. او راست : مجموع النوازل و الحوادث و الواقعات.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن موفق مقدسی صالحی حافظ است. متوفی 643 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی بغدادی زاهد. رجوع به ابوسعیدخراز احمد... و رجوع به احمدبن عیسی الخراز شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن عیسی خراز مکنی به ابوسعید. صاحب صفة الصفوة گوید: جنید گفت اگر از ما آن خواهند که ابوسعید خراز بر او بود هر آینه همگی هلاک شده ایم. علی گوید: از ابراهیم از حال ابوسعید پرسیدم گفت : او چندین سال خرازی کردی یعنی مشک دوختی و هیچگاه میان دو خرزه [کوک ] حق از اوفوت نشد. نقل است که او گفت : من ظن انه ببذل الجهد یصل فمتمن و من ظن انه بغیر بذل الجهدیصل فمتعن. و هم او گوید: ذنوب المقربین حسنات الابرار و هم او گفت : المعرفة تأتی القلوب من جهتین من عین الجود و من بذل المجهود. و هم گفت : العافیة سترت البر و الفاجر فاذا جأت البلوی یتبین عندها الرجال.و ابوسعید از عبداﷲبن ابراهیم غفاری و ابراهیم بن بشار صاحب ابراهیم بن ادهم باسناد روایت کند و او صحابت بشربن الحارث و سری و ذوالنون و ابوعبداﷲ الساجی و ابا عبید بسری و امثال آنان کرده است و وفات او در 277 هَ. ق. و بعضی گویند بسال 286 بوده است. (صفةالصفوه ج 2 ص 245). و نیز وفات او را به سالهای 285 و 287ذکر کرده اند و رجوع به ابوسعید خراز احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی رزیقی. منسوب به رزیق نهری بمرو و او تلمیذ ابن المبارک است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی عسقلانی. او راست : الاشراق فی شرح تنبیه ابی اسحاق.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن عیسی العکلی. ذکر او در کتاب الموشح ابوعبیداﷲ محمدبن عمران مرزبانی ص 42 و 364 آمده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی کاتب. بعربی شعر می گفته و او مقل است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی الکرخی. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 369).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی اللؤلؤی. او راست : کتاب وقف التام. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی مرشدی. ادیب و فاضل مکی. سید علیخان در سلافه ٔ ترجمه ٔ او آروده است : وی در مکه بزمان شریف احمدبن عبدالمطلب منصب قضا داشت و چندی مورد غضب شریف واقع شده محبوس و مقیدبود سپس آزاد گردید و قصاید و اشعار نیکو از او نقل شده است. و حسن التخلص وی در این بیت بی نظیر است :
صهباء تفعل بالالباب سورتها
فعل السخاء بشهوان بن مسعود.
و مطلع قصیده این است :
فیروزج ام وشام القادة الرود
یبدو علی سمط در منه منضود.
و وفات او به سال 1047 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن غالب مکنی به ابوالولید. و مشهور به ابن زیدون. رجوع به ابن زیدون... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الغضائری. رجوع به ابن غضائری و رجوع به روضات الجنات ص 13 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن غلام اﷲبن احمد الحاسب الکوفی الریشی الموقت بجامع الملک المؤید، ملقب به شهاب الدین. وی زیج ابن شاطر را تصحیح و به نزهة الناظر فی تصحیح اصول ابن الشاطر تسمیه کرده است ، و بعد همین اثر را مختصر کرده و اللمعة فی حل الکواکب السبعة نامیده است.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن غلبون مکنی به ابوعبداﷲ خولانی. محدثی صالح و خیر و اصل او از قرطبه است سپس از آنجا باشبیلیه رفته است و وفات وی به سال 508 هَ. ق. است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن غمار مهدوی ، مکنی به ابوالعباس. او راست : هدایة فی القراءة. وفات وی به سال 430 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فارس بن زکریا اللغوی. ابن جوزی گوید احمدبن زکریا ابن فارس به سال سیصد و شصت و نه درگذشت ، و دو روز پیش از مرگ این قطعه بگفت :
یارب ان ذنوبی قد احطت بها
علما و بی و باعلانی و اسراری
انا الموحد لکنی المقربها
فهب ذنوبی لتوحیدی واقراری.
یاقوت گوید و بخط حمیدی دیده شده است که وفات ابن فارس در حدود سال سیصد و شصت است. لکن هیچیک از این دو روایت بر اساسی نباشد چه من کتاب فصیح تصنیف ابن فارس را به خط خود او دیدم که تاریخ کتابت آن سیصد و نود و یک بود. و حافظ سلفی درشرح مقدمه ٔ معالم السنن خطابی گوید که : اصل ابن فارس از قزوین است و دیگران گفته اند که احمدبن فارس از ابوبکر احمدبن حسن خطیب راویه ٔ ثعلب و ابوالحسن علی بن ابراهیم قطان و ابوعبداﷲ احمدبن طاهر المنجم و علی بن عبدالعزیز مکی و ابوعبید و ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی اخذ علوم و روایات کرده است و ابن فارس میگفت مثل ابوعبداﷲ احمدبن طاهر ندیدم و او نیز چون خویشتنی را ندید. و ابن فارس را در مقابل اجرتی بمعلمی مجدالدوله ابوطالب بن فخرالدوله علی بن رکن الدوله حسن بن بویه دیلمی صاحب ری به ری بردند و او بدانجا مقیم گشت و صاحب بن عباد وی را تکریم و نزد وی تلمذ می کرد و درباره ٔ او میگفت : شیخنا ابوالحسین ممّن رزق حسن التصنیف و امن فیه من التصحیف. و احمدبن فارس مردی راد و بخشنده بود بدانجایگاه که در بخشش و عطا بهیچ چیز ابقا نکردی و گاه بودی که جامه هائی را که به برداشتی و فرش خانه را بسائل دادی. و او باوّل فقیهی شافعی بود سپس طریقه ٔ مالکی گرفت و میگفت حمیت مرا بآمدن ری داشت چه پیش ازمن در این شهر یک تن بر مذهب این مرد مقبول القول [یعنی مالک ] یافت نمیشد. و یاقوت علاوه بر کتبی که ما در کلمه ٔ «ابن فارس ابوالحسین » قبلاً آورده ایم کتب ذیل را نیز از او نام می برد: کتاب متخیر الالفاظ. کتاب غریب اعراب القرآن. کتاب تفسیر اسماء النبی علیه السلام. کتاب مقدمه ٔ کتاب دارات العرب. کتاب العرق. کتاب مقدمة الفرائض. کتاب ذخائر الکلمات. کتاب شرح رسالة الزهری الی عبدالملک بن مروان. کتاب الحجر. کتاب سیرة النبی صلی اﷲ علیه و سلم و آن کتابی صغیر الحجم است. کتاب اللیل و النهار. کتاب العم و الخال. کتاب جامع التأویل فی تفسیر القرآن در چهار مجلد. کتاب الشیات و الحلی. کتاب خلق الانسان. کتاب الحماسة المحدثة. کتاب مقاییس اللغة و آن کتابی جلیل است که مانندآن تصنیفی نیست. کتاب کفایة المتعلمین فی اختلاف النحویین. ابن فارس حکایت کند از پدر خویش که می گفت سالی که حج گزاردم گروهی از هذیل را بدانجا دیدم و راجعبشعرای هذیل با ایشان سخن کردم و آنان یک کس از شعرای خویش را نمیشناختند تنها مردی فصیح در میانشان بود که ابیات ذیل مرا انشاد کرد:
اذا لم تحظ فی ارض فدعها
وحث الیعملات علی وجاها
ولا یغررک حظ اخیک فیها
اذا صفرت یمینک من جداها
و نفسک فز بها ان خفت ضیما
و خل الدار تحزن من بکاها
فانک واجد ارضاً بارض
ولست بواجد نفساً سواها.
و ابن فارس راست :
و قالوا کیف انت فقلت خیر
فنقضی حاجةو تفوت حاج
اذا ازدحمت هموم القلب قلنا
عسی یوماً یکون لها انفراج
ندیمی هرتی و سرور قلبی
دفاترلی و معشوقی السراج.
و او راست درباره ٔ شهر همدان :
سقی همذان الغیث لست بقائل
سوی ذا و فی الاحشاء نارتضرّم
و مالی لااصفی الدّعاء لبلدة
افدت بهانسیان ماکنت اعلم
نسیت الذی احسنته غیر اننی
مدین و ما فی جوف بیتی درهم.
و هم او راست :
اذا کنت فی حاجة مرسلاً
وانت بها کلف مغرم
«فارسل حکیماً و لا توصه »
و ذاک الحکیم هوالدرهم.
و نیز او گفته است :
مرت بناهیفاء مقدودة
ترکیة تنمی بترکی
ترنو بطرف فاتن فاتر
کانها حجة نحوی.
ثعالبی گوید: ابن عبدالوارث نحوی مرا حکایت کرد که صاحب بعلت انتساب ابوالحسین بن فارس به ابن العمید و تعصب او نسبت به وی او را دوست نمی داشت و آنگاه که ابن فارس کتاب الحجر تألیف خود را از همدان به صاحب فرستاد صاحب گفت : رد الحجر من حیث جائک. و با این حال دلش آرام نیافت تا آنکه تمام کتاب بخواند و به ارسال صلتی برای ابن فارس امر داد. و در یتیمه این قطعه نیز از ابن فارس آمده است :
یالیت لی الف دینار موجهة
وان حظی منها فلس افلاس
قالوا فمالک منها قلت تخدمنی
لها و من اجلها الحمقی من الناس.
و هم از اوست :
اسمع مقالة ناصح
جمع النصیحة والمقة
ایالک و احذر ان تبیَ
-ت من الثقات علی ثقة.
و ایضاً او راست :
و صاحب لی اتانی یستشیر و قد
ادار فی جنبات الارض مضطربا
قلت اطلب کل شی ٔ واسع و رد
منه الموارد الاالعلم و الادبا.
و باز از اوست :
اذا کان یؤذیک حرّالمصیف
و کرب الخریف و برد الشتا
و یلهیک حسن زمان الربیع
فاخذک للعلم قل لی متی.
وله :
عتبت علیه حین ساء صنیعه
و آلیت لا امسیت طوع یدیه
فلما خبرت الناس خبر مجرب
و لم ار خیراً منه عدت الیه.
تلبس لباس الرضا بالقضا
و خل الامور لمن یملک
تقدر انت و جاری القضا
ء مما تقدره یضحک.
یحیی بن منده ٔ اصفهانی گوید: از عم خود عبدالرحمن بن محمدبن العبدی شنیدم که : ابوالحسین احمدبن زکریابن فارس نحوی میگفت : بطلب حدیث به بغداد شدم و در مجلس یکی از اصحاب حدیث حاضر آمدم وقاروره با خود نداشتم جوانی که چیزکی از جمال داشت نزدیک من جای داشت و برای نوشتن حدیث از قاروره ٔ او استیذان کردم گفت : من انبسط الی الاخوان بالاستئذان فقد استحق الحرمان. و باز عبدالرحمان بن منده از ابن فارس حدیث کند که گفت : از ابواحمدبن ابی التیار شنیدم که میگفت : ابواحمد عسکری برصولی دروغ بندد چنانکه صولی بر غلابی دروغ می بست و چنانکه غلابی بر دیگران جعل کذب میکرد . یاقوت گوید: بخط شیخ ابوالحسن علی بن عبدالرحیم سلمی خواندم که او بخط ابن فارس ابیات زیرین را دیده است و سپس آنها را بر سعد الخیر انصاری عرضه داشتم و او گفت که پسر شیخ او ابوزکریا از سلیمان بن ایوب و او از ابن فارس این بیت ها روایت کرده است و بیتها از ابن فارس است :
یا دارسعدی بذات الضال من اضم
سقاک صوب حیا من واکف العین
انی لاذکرایاماً بها و لنا
فی کل اصباح یوم قرّة العین
تدنی معشقة منا معتقة
تشجها عذبة من نابع العین
اذا تمززها شیخ به طرق
سرت بقوتها فی الساق والعین
والزق ملاَّن من ماء السرور فلا
تخشی توله ما فیه من العین
وغاب عذّالنا عنا فلا کدر
فی عیشنا من رقیب السوء و العین
یقسم الود فیما بیننا قسما
میزان صدق بلابخس و لاعین
وفائض المال یغنینا بحاضره
فنکتفی من ثقیل الدین بالعین
و المجمل المجتبی تغنی فوائده
حفاظه عن کتاب الجیم و العین.
و باز عبدالرحمان بن منده گوید در نسخه ای قدیمه از کتاب مجمل تصنیف ابن فارس این صورت نوشته یافتم : تألیف الشیخ ابی الحسین احمدبن فارس بن زکریا الزهراوی الاستاذ خرذی. و در وطن ابن فارس اختلاف است بعضی موطن او را روستای زهراء از قریه ٔ معروفه ٔ کرسف و جیاناباد گفته اند و من بدین دو قریه بارها بوده ام و خلافی نیست که مرد قروی است و پدر من [ پدر عبدالرحمان بن منده ] محمدبن احمد که یکی از ملتزمین مجالس ابن فارس بود گفت که روزی مردی از ابن فارس وطن او پرسید او گفت کرسف و سپس بدین بیت تمثل کرد:
بلاد بها شدّت علی تمائمی
و اول ارض مس جلدی ترابها.
و کاتب نسخه ٔ کتاب مجمل سابق الذکر چنانکه درآخر کتاب مضبوط است ؛ مجمع ابن محمدبن احمد است بدین صورت : کتبه مجمع ابن محمدبن احمد بخطه فی شهر ربیع الاول سنة 446. و باز در آخر این نسخه این عبارت دیده میشود: مضی الشیخ ابوالحسین احمدبن فارس رحمه اﷲ فی صفر سنة 395 بالرّی و دفن بها مقابل مشهد قاضی القضاة ابی الحسن علی بن عبدالعزیز یعنی الجرجانی. و ابوالریحان البیرونی در کتاب الاَّثار الباقیة عن القرون الخالیة قطعه ٔ ذیل را از احمدبن فارس انشاد کرده است :
قد قال فیما مضی حکیم
ما المرء الا باصغریه
فقلت قول امری ٔ لبیب
ما المرء الاّ بدرهمیه
من لم یکن معه در هماه
لم یلتفت عرسه الیه
و کان من ذله حقیراً
تبول سنوره علیه.
و هلال بن مظفر الریحانی آورده است که عبدالصمد بن بابک معروف به ابن بابک شاعر در ایام صاحب بری آمد و ابوالحسین احمدبن فارس چشم می داشت که ابن بابک برعایت حق علم و فضل او از وی دیدار کند و ابن بابک متوقع بود که چون او رسیده است و دیدار رسیده سنت جاریه است ابن فارس بدیدن وی شود و از این رو هیچیک بدیدار دیگری نرفت و در این وقت ابن فارس ابیات زیرین به ابوالقاسم بن حسولة فرستاد:
تعدیت فی وصلی فعدی عتابک
وادنی بدیلا من نواک ایابک
تیقنت ان لم احظ و الشمل جامع
بایسر مطلوب فهلا کتابک
ذهبت بقلب عیل بعدک صبره
غداة ارتنا المرقلات ذهابک
و ما استمطرت عینی سحابة ریبة
لدیک و لا سنت یمینی سخابک
و لا نقبت و الصب یصبو لمثلها
عن الوجنات الغانیات نقابک
و لا قلت یوماً عن قلی و سآمة
لنفسک «سلی عن ثیابی ثیابک »
و انت التی شیبت قبل اوانه
شبابی سقی الغر الغوادی شبابک
تجنبت ما اوفی و عاقبت ماکفی
الم یأن سعدی ان تکفی عتابک
و قد نبحتنی من کلابک عصبة
فهلاّ و قد حانوا زجرت کلابک
تجافیت من مستحسن البرجملة
و جرت علی بختی جفاء ابن بابک.
و چون حسولی ابیات بدید به ابن بابک فرستاد و ابن بابک در این وقت بیمار بود و با این حال ببدیهه این جواب و ابیات ببوالقاسم حسولی ارسال کرد:
وصلت الرقعة اطال اﷲ بقاء الاستاذ. و فهمتها و انا اشکوالیه الشیخ اباالحسن. فأنه صیرنی فصلاً و لا وصلاً و زجاً لانصلا و وضعنی موضع الحلال من الموائد و تمت من اواخر القصائد و سحب اسمی منها مسحب الذیل و اوقعه موقع الذنب المحذوف من الخیل و جعل مکانی مکان القفل من الباب و فذلک من الحساب. و قد اجبت عن ابیاته بأبیات اعلم ان ّ فیها ضعفا لعلتین علتی و علتها و هی :
ایا اثلات الشعب من مرج یابس
سلام علی آثارکن ّ الدوارس
لقد شاقنی و اللیل فی شملةالحیا
الیکن تولیع النسیم و المخالس
و لمحة برق مستمیت کأنه
تردد لحظ بین اجفان ناعس
فبت کانی صعدة یمنیة
تزعزع فی نقع من اللیل دامس
الا حبذا صبح اذا ابیض افقه
یصدّع عن قرن من الشمس وارس
و کنت من الخلصاء ترکب سیلها
ورود المطی ّ الحائمات الکوانس
فیا طارق الزوراء قل لغیومهااسَ
َتهلی علی متن من الکرخ آنس
و قل لریاض القفص تهدی نسیمها
فلست علی بعد المزار بآیس
الالیت شعری هل ابیتن لیلة
لقی بین اقراط المها و المحابس
و هل ارین الری دهلیز بابک
و بابک دهلیز الی ارض فارس
و یصبح ردم السد قفلاً علیهما
کماصرت قفلا فی قوافی ابن فارس.
و ابوالقاسم حسولی هر دو مقطوع بصاحب عرضه داشت و ماجری بگفت و صاحب گفت : البادی اظلم و القادم یزار و حسن العهد من الایمان.
و در نامه ٔ دانشوران آمده است : ابن فارس ، ازاجله ٔ علمای نحو و در سلک اعاظم لغویین منظوم بوده یافعی در ترجمت وی گوید: کان اماماً فی علوم شتی و خصوصاً اللغة فانه اتقنها و الف کتاب الجمهره و هو علی اختصاره جمع شیئا کثیراً. سیوطی در طبقات النحات گوید: کان نحویاً علی طریقة الکوفیین سمع اباه و علی بن ابراهیم بن سلمة القطان و نیز گوید و کان کریماً جواداً ربماسئل فیهب ثیابه و فرش بیته. یعنی در صفت بخشش وجود بدان مثابه بود بسا میشد بهنگام سؤال سائل لباس تن و فرش سرای خود بذل مینمود صاحب بغیة الالباءدر ترجمت وی گوید: ابن فارس را حافظ سلفی ذکر نموده و گفته اصلش از مردمان قزوین است فن لغت را بواسطه ٔروایت تغلب از ابوبکر احمدبن حسن خطیب اخذ نموده و هم در محضر تغلب و ابوعبداﷲ احمدبن طاهر المنجم و علی بن عبدالعزیز المکی و ابوالقاسم سلیمان بن احمد الطبرانی فنون لغویه استفادت نموده و نیز صاحب بغیه گوید: قال ابوالحسن الفارسی : دخلت بغداد طالباً للحدیث فرأیت شاباعلیه سمة الجمال فحضرت مجلس اصحاب الحدیث و لیس معی دواة و کان حاضراً فاستأذنته فی الکتاب من قارورته فقال من انبسط الی الأخوان بالاستیذان فقد استحق الحرمان. حاصل معنی آنکه ابن فارس گفت : برای طلب حدیث داخل بغداد شدم جوانی صاحب حسن و جمال مشاهدت کردم پس بمحضر اصحاب حدیث درآمدم بر حالی که مرا دواتی نبود که از آن کتابت حدیث نمایم آن جوان در آن مجلس حضور داشت نزد وی رفتم و کتابت نمودن در دوات وی را اجازت خواستم گفت کسی که در تصرف مال برادر دینی خود اذن و اجازت طلبد همانا مستحق حرمان باشد مع الجملة ابن فارس در اکتساب علوم و اتصاف بکمالات صوری و معنوی عزیمت بلده ٔ همدان کرد درآن بلد مقیم بود بگاه اقامتش در همدان بدیع الزمان همدانی در محضر وی روزگاری استفادت نمود پس برای تدریس و تعلیم ابوطالب بن فخر الدوله ٔ دیلمی عزیمت ری نمود در ری اقامت کرد و پیش از ورود بری بر آئین و طریقه ٔ محمدبن ادریس شافعی بود چون وارد ری شد مرمان آن بلد را بر دو فرقه دید بعضی بر طریقه ٔ شافعی و برخی بر آئین ابوحنیفه کوفی و چون در آن بلد هیچکس را که پیروی مذهب مالک کند نیافت لاجرم از طریق شافعیه بمذهب مالک انتقال جست و گفت : اخذتنی الحمیة لهذا الامام ان یخلو مثل هذا البلد عن مذهبه. یعنی چون چنین بلد را از مذهب امام مالک خالی دیدم حمیت جانب وی مرا محرک آن شد که مذهب وی اختیار نمودم و از جمله ٔ آنانکه از وی فنون ادبیت اخذ نموده صاحب بن عباد است و صاحب در طریقه ٔ وی گفته : شیخنا ممّن رزق حسن التصنیف. یعنی استاد ما از جمله ٔ آنان معدود است که حسن تصنیف نصیب ایشان گردیده واز کلام بعض از محدثین ، شیعه [ بودن ِ ] وی ظاهر گرددچنانکه محدث نیشابوری در ترجمت وی گوید کان لغوّیا اماماً فی العلوم له کتب منها کتاب مجمل اللغة روی قصة القائم (ع ) و معجزة له و الروایات ظاهرة فی تشیعه و توهم عامیته لذکر ابن خلکان ایاه فی الوفیات خطاءروی عنه الخطیب التبریزی جمیع مصنفاته و الصاحب بن عباد و صدوق محمّدبن علی بن بابویه یعنی احمدبن فارس ازجمله ٔ لغویین معدود و در علو می چند مقتدای مردمان بود او را مصنفات عدیده است از آن جمله است کتاب مجمل اللغة. قصه ای از حضرت قائم عجل اﷲ فرجه که مشتمل برمعجزه ای از آنجناب است روایت کرده و ظاهر آن روایت بر تشیع وی دلالت میکند و توهم تسنن ّ وی نمودن بعلت ذکر احمدبن خلکان او را در وفیات از طریق صواب بیرون است خطیب ابوزکریای تبریزی و صاحب بن عباد و شیخ صدوق از وی روایت کنند و این روایت که در عبارت محدث مذکور بدان اشارت شده روایتی است که محدثین امامیه و بحرینی در کتاب غایة المرام و شیخ صدوق در کتاب الکمال الدّین و اتمام النعمة و غیر هم آن را در احوال غیبت امام دوازدهم ذکر نموده اند و آن روایت بدین شرحست :صدوق در کتاب اکمال خویش گوید از شیخی از اصحاب حدیث که احمدبن فارس ادیب نام داشت شنیدم میگفت در همدان حکایتی شنیدم و آنرا به بعضی از برادران دینی چنانکه شنیده بودم نقل نمودم و از من التماس نمود که برای وی بخط خود بنویسم و نتوانستم که مخالفت خواهش وی نمایم آن را نوشتم و بکسی که آنرا بمن نقل نموده بود نشان دادم و آن حکایت این است که در شهر همدان جماعتی بودند که بطایفه ٔ بنی راشد مشهور و همه ٔ ایشان اظهار تشیع مینمودند و مذهبشان مذهب امامیه بود آنگاه پرسیدم سبب چیست که این طایفه مخصوصاً از میان اهل همدان قبول تشیع مینمودند و شیخی از ایشان که آثار صلاح و تقوی را در آن میدیدم در جوابم گفت سبب این است جد ما که تمامت طایفه ٔ بنی راشد بدو منسوبند بعزم حج بیرون رفت چنان نقل نمود که پس از فراغت از مناسک بهنگام مراجعت از راه بیابان می آمدیم وقتی شوقم کشید که از راحله فرود آیم قدری پیاده راه بروم پس از راحله ٔ خویش فرود آمده زمان بسیاری راه رفتم تا این که خسته شدم و با خود گفتم که اندکی میخوابم تا راحت شوم وقتی که آخر قافله رسید بر خواسته بدیشان متصل شوم بدین خیال خوابیدم وقتی بیدار شدم که آفتاب برآمده وهوا بشدت گرم شده بود احدی را ندیدم از این حالت مرا وحشت و دهشتی عظیم روی داد راه و نشانی بمقصد خویش نیافتم بخدای عز و جل توکل نمودم با خود گفتم بهر سمت که مرا پیش آید میروم و قدر کمی راه رفتم ناگاه بچمن سبز و تازه ٔ خرمی رسیدم گویا بباریدن باران قریب العهدبود و زمان قلیلی پیشتر از آن باران باآنجا باریده بود خاکش بهترین خاک بود و در آن سرزمین قصری مشاهدت کردم که مانند شمشیری صیقل دار میدرخشید با خودگفتم کاشکی میدانستم که این قصر چیست که هرگز آنچنان قصری ندیده و نشنیده ام پس آهنگ آن قصر نموده رفتم وقتی که بدر آن قصر رسیدم دو نفر خدمتکار سفیدرنگ دیدم بایشان سلام کردم به احسن وجهی جواب سلام دادند و گفتند در اینجا بنشین بدرستی که خدای تعالی در حق تواراده ٔ خیر کرده پس یکی از ایشان برخاسته داخل قصر شداندکی درنگ نمود بعد از آن بیرون آمد و گفت برخیز وداخل قصر شو من داخل آن قصر شدم قصری دیدم که زیباتر و روشن تر از آن هرگز ندیده بودم در آن حال آن خادم پیش افتاد پرده ای را که در میان آویخته شده بود برداشت بعد از آن گفت داخل شو جوانی دیدم که در میان خانه نشسته و شمشیری دراز در بالای سرش آویخته بود بقسمی که نزدیک بود که طرف پائین آن بسر آنجوان برخورد وآنجوان مانند ماه شب چهارده بود که در تاریکی بدرخشد پس سلام کردم و جواب را به نیکوتر وجهی رد نمود بعداز آن فرمود اتدری من انا؛ آیادانی من کیستم گفتم نمیدانم تو کیستی گفت اناالقائم من آل محمد (ص ) انا الذی اخرج فی آخر الزمان بهذا السیف و اشارالیه فاملؤ الارض قسطا و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً. یعنی منم قائم از آل محمد صلی اﷲ علیه و آله منم آنکس که درآخر زمان خروج کنم باین شمشیر اشاره بشمشیر نمود پس زمین را از عدل و داد پر کنم پس از آنکه از جور وستم پر شده باشد وقتی که این کلمات از آن بزرگوار اصغانمودم افتادم و صورت خود را بر زمین مالیدم فرمود لاتفعل ارفع رأسک و انت فلان من مدینة بالجبل یقال لهاهمدان. یعنی چنین مکن سر خود از زمین بردار تو خود فلان شخص باشی از شهری در بلاد جبل که آن را همدان گویند. عرض کردم ای مولای من بصدق و صواب سخن فرمودی بعداز آن فرمود افتحب ان تؤب الی اهلک آیا خوش داری که به سوی اهل بیت خود معاودت کنی عرض کردم آری میروم و بایشان از آنچه خدای تعالی در اینجا برای من میسرنمود مژده میدهم آنگاه به آن خادم اشاره نموده خادم دستم بگرفت و کیسه ای بمن داد بامن بیرون آمد چون چند گامی برداشتم پاره ای درختها و مناره ٔ مسجدی بنظرم رسید آنخادم مرا گفت آیا این بلدرا میشناسی گفتم در نزدیکی شهر ما شهری است مشهور باسد آباد این شهر بدان شباهت دارد گفت آری این اسدآباد است اینک برو پس از گفتن این کلام بجانبش متوجه شدم و طایفه ٔ خود را جمع نموده ایشان را به آن چیزی که خدای تعالی مرا بدان مرزوق نموده بود بشارت دادم مادامی که از آن دینارها نزد من چیزی باقی بود خیر و برکت داشتم ابن خلکان گوید ابن فارس را اشعاری نیکوست منجمله اینهاست :
مرت بنا هیفاء مجدولة
ترکیة تنمی لترکی
ترنو بطرف فاتر فاتن
اضعف من حجة نحوی ّ.
یعنی زنی باریک میان و نیکو اندام از قبیله ٔ اتراک بر ما گذر کرد با چشمی بیمار وفتنه جوی نظر مینمود که در بیماری از دلیل و حجت نحوی ضعیفتر بود.
وله ایضاً:
اسمع مقالة ناصح
جمع النصیحة و المقة
ایاک و احذر ان تبیت
عن الثقات علی ثقة.
یعنی این اندرز از دوست ناصح خویش فراگیر زینهار از اینکه شب را بروز آوری بر حالی که از ثقات و معتمدین خود آسوده خاطر و از مکیدت ایشان مامون باشی.
و له ایضاً:
اذا کنت فی حاجة مرسلا
و انت بها کلف مغرم
فارسل حکیماً و لاتوصه
و ذاک الحکیم هوالدرهم.
حاصل معنی : هرگاه برای حاجتی خواهی رسولی فرستی بر حالی که بدانحاجت حریص و آزمند باشی پس برای وصول بدان حکیمی را روانه ساز که باندرز و پند محتاج نیست و آن حکیم بدین صفت درهم است. منجمله از اشعار اوست که گوید:
سقی همدان الغیث لست بقائل
سوی ذا و فی الا حشاء نار تضرّم
و مالی لا اصفی الدعّاء لبلدة
افدت بها نسیان ما کنت اعلم
نسیت الذی احسنته غیر اننی
مدین و ما فی جوف بیتی درهم.
یعنی خدای از باران رحمت خویش همدان را سیرآب نماید با آنکه بگاه اقامتم در آن بلد مرا دل همی در سوز و گداز است جز بثنای آن لب نگشایم از چه روی از روی خلوص توصیف و ثنای بلدی نکنم که در آن آنچه را از علوم که استفادت نموده بودم نسیان کردم آنچه از فضل و دانش که اندوخته بودم در آن بلد فراموش کردم ولی آنچه در آنجا مرا حاصل شده آن است که پشتم از ثقل دین گرانبار و در جوف سرای من درهمی یافت نمیشود.
و له ایضاً:
و قالوا کیف حالک قلت خیر
تقضی حاجة وتفوت حاج
اذا ازدحمت هموم الصدر قلنا
عسی یوماً یکون لها انفراج
ندیمی هرّتی و انیس نفسی
دفاترلی و معشوقی السراج.
یعنی دوستان از کیفیت حالم پرسش نمودند گفتم حالم نیکوست چون مرا حاجتی قرین انجاح گردد حاجاتی از من فوت شود هر گاه هموم و غموم بر سینه ام فراهم آید در تسلیت خویش گویم آن هموم را روزی آید که بپایان رسد از ابناء دهر عزلت اختیار نموده ام گربه مرا ندیم کتابهایم مونس و معشوق من چراغ است و این معنی مأخوذ است از شعر ابوسحاق صابی که گوید:
لیس لی مسعد علی ما اقاسی
من کروبی سوی العلیم السمیع
دفتری مونسی و فکری سمیری
ویدی خادمی و حلمی ضجیعی
و لسانی سیفی و بطشی قریضی
و دواتی غیثی و درجی ربیعی
اتعاطی شجاعة ادّعیها
فی القوافی لقلبی المصدوع.
حاصل معنی آنکه در مقاسات شدائد و محن جز خداوند دانا و شنونده مرا یاور و معینی نیست با مردم روزگار خلطت و آمیزش نکنم کتاب راانیس خویش شمارم و با فکر هم سخن شوم بردباری را همخوابه ٔ خویش سازم و دستهایم را خادم خود قرار دهم لسانم چون شمشیریست قاطع و با شعار اظهار دلیری کنم دواتی که از آن کتابت میکنم بمنزله ٔ باران است و مکتوبم در لطاقت چون فصل ربیع از نتایج طبع من آن است که کلام مسجع ایراد کنم و در این صنعت هنر و شجاعت خود اظهار مینمایم. و سیوطی و صاحب روضات این ابیات نیز بوی اسناد داده اند:
قد قال فیما مضی حکیم
ما المرء الا باصغریه. (الخ ).
بقیه ٔ ابیات با ترجمت آن در شرح حال ابوریحان نگاشتیم. صاحب یتیمة الدهر از ابوالحسن نحوی حکایت کند که گفت بعلت انتساب ابن فارس بخدمت ابن العمید و تعصب وی از ابن العمید، صاحب بن عباد از وی منحرف بود و آنگاه که ابن فارس در همدان اقامت داشت کتاب حجر را تألیف کرد و بخدمت صاحب انفاد داشت صاحب گفت : ردّ الحجر من حیث جاء یعنی کتاب حجر را بدانجا که آمده عود دهند پس از چندی نفسش بترک و رد آن کتاب راضی نگشت در آن نظر نمود و ابن فارس را صله فرستاد مع الجمله ابن فارس در سال سیصد و نود هجری در ری وفات یافت و جسدش را مقابل مشهد علی بن عبدالعزیز جرجانی بخاک سپردند و بقولی در سیصد و هفتاد و پنج در محمدیه وفات نموده ولی قول اول اشهر و نزد مؤرخین اصلح است صاحب بغیه گوید ابن فارس دو روز قبل از وفات خود این بیت انشاد نمود:
یا رب ّ ان ّ ذنوبی قد احطت بها
فهب ذنوبی لتوحیدی و اقراری.
[ پروردگارا گناهانی است مرا که مرا احاطه کرده است ] پس به علت توحید و اقرار بوحدانیت تواز گناهان من اغماض نمای و بفضل و کرم خویش مرا رحمت آور. و مصنفات ابن فارس بدین شرحست : کتاب جمل در لغة. فقه اللغه. مقدمة فی النحو. کتاب ذم الخطا فی الشعر. کتاب فتاوی فقیه العرب. کتاب الاتباع و المزاوجه. کتاب اختلاف النحویین. کتاب الانتصار لتغلب. کتاب اللیل و النهار. کتاب خلق الانسان. کتاب تفسیر اسماء النبی. کتاب حلیة الفقهاء. کتاب تقدمة دارات العرب. کتاب غریب القرآن. کتاب الفرق. کتاب تقدمة الفرائض. کتاب ذخائر الکلمات. کتاب شرح رسالة زهری الی عبدالملک بن مروان. کتاب الحجر. کتاب سیرة النبی. کتاب اصول الفقه. کتاب اخلاق النبی. کتاب الصاحبی صنفه لخزانة الصاحب یشتمل علی شی ٔ من اسراره. و او را مسائلی چند است در لغت که فقها بدانها راه نیافته اند و از فهم آنها عاجز باشند. حریری صاحب مقامات این اسلوب از او اقتباس کرده یکصد مسئله از مسائل فقهیه بدین اسلوب درمقامه ٔ طبیه ٔ خود وضع نموده. (نامه دانشوران ج 2 ص 511) مؤلف رسالة الارشاد فی احوال الصاحب الکافی اسماعیل بن عباد (ص 6) آورده است که در تاریخ یافعی مسطور است که صاحب بن عباد در فضائل و مکارم نادره ٔ عصر و اعجوبه ٔ دهر بوده و تحصیل علوم ادبیه از ابن عمید و ابوالحسین احمدبن فارس لغوی صاحب کتاب مجمل اللغة و غیر ایشان نموده. - انتهی و نیز رجوع به ص 22 همان کتاب شود. و او راست : فضل الصلاة علی النبی علیه الصلوة و السلام و مأخذ العلم. و در کشف الظنون درموارد متعدد سال وفات او 395 هَ. ق. ذکر شده است. و رجوع به ابن فارس ابوالحسن... و معجم المطبوعات ص 199 و 200 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فرات بن خالد ضبی. مکنی به ابومسعود رازی. از اعلام محدثین. مصنف مسند و تفسیر. رجوع به ابومسعود احمد... شود. وفات وی را به سال 258 هَ. ق. نیز نوشته اند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فرات رازی. رجوع به احمدبن فرات بن خالد... و رجوع به ابومسعود احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الفرج المعروف بالحجازی. مکنی به ابوعتبه. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فرح اشبیلی ، امام محدث. وی از عزالدین بن عبدالسلام فقه فرا گرفت و در جامع دمشق حلقه ٔ درس داشت. رجوع به ابن فرح شود. و او راست : شرح اربعین نووی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فضل. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 319) آرد: محمدبن طاهر چون پدرش وفات یافت بمقتضاء حکم و اشارت مستعین در بلاد خراسان فرمانفرما شد.... و در ایام دولت او یعقوب بن لیث صفار در ولایت سیستان قوی شده لشکر بهرات کشید و عامل محمد را از آنجا بیرون کرده محمد از فوشنج که دارالملک طاهریان بود گریخت. در خلال این احوال احمدبن فضل با برادر خود و بعضی دیگر از اعیان سیستان از یعقوب بن لیث گریخته التجا بدرگاه محمدبن طاهر بردند و یعقوب ایلچیان جهت طلب ایشان به نیشابور فرستاد. محمدآن جماعت را مراجعت نداد ضمیمه ٔ کدورت خاطر یعقوب شده در سنه ٔ تسع و خمسین و مأتین روی توجه بجانب نیشابور نهاد و احمدبن فضل این خبر شنوده بدار الاماره رفت تا محمدبن طاهر را از کیفیت حادثه آگاه گرداند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الفضل بن شبابة الکاتب الهمذانی النحوی. مکنی به ابوالصقر و ملقب به ساسی دویر. وفات او به سال 350 هَ. ق. بود. و او از ابراهیم بن الحسین دیزیل و ابوخلیفة الفضل بن الخباب الجمحی و ابوالقاسم عبداﷲبن محمدبن عبدالعزیز البغوی و ابوسعید حسن بن علی بن زکریا العدوی و ابوبکر محمدبن خلف وکیع و ابوالعباس احمدبن یحیی ثعلب و ابوالعباس محمدبن یزیدالمبرد و ابوبکربن درید النحوی و ابوالحسن علی بن سعید العسکری و علی بن افضل الرشیدی و غیر آنان روایت کند. و از او روایت کنند: ابوبکر احمدبن علی بن بلال و ابوالعباس احمدبن ابراهیم بن ترکان و ابراهیم بن جعفر الاسدی و ابوبکربن خلف بن محمد الخیاط و ابوعبداﷲ احمدبن عمرالکاتب ابن روزنه وجز ایشان. یاقوت گوید از عبدالملک بن عبدالغفار فقیه شنیدم که او از عبداﷲبن عیسی فقیه و وی از محمد بن احمد و او از ابوالصقربن شبابة شنیده است که می گفت : وقتی ببصره بودم و بدر خانه ٔ ابن خلیفه رفتم و اجازه ٔدخول خواستم و در این وقت جماعتی از هاشمیین نزد وی بودند و طعام میخوردند و دربان مرا راه نمیداد بر پاره کاغذی این دو بیت نوشته به ابن خلیفه فرستادم :
ابا خلیفة تجفو من له ادب
و تتحف الغر من اولاد عباس
ما کان قدر رغیف لوسمحت به
شیئاً و تأذن لی فی جملةالناس.
و اوگفت این همدانی صاحب شعر را بمن آرید و من نزد وی شدم و مرا پهلوی خویش جای داد و طبقی خرما پیش من نهاد. (معجم الأدباء ج 2 ص 15).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فضل بن عبدالرحمن السامری. در زمان المستکفی باﷲ و بروزگار المطیع ﷲ نیز روزی چند بسرانجام مهام وزارت اشتغال داشت. (دستورالوزراء ص 82 و حبط ج 1 ص 305).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الفضل بن محمدبن احمدبن محمد بن جعفرالباطرقانی المقری. وفات او ببیست و دوم صفر 460 هَ. ق. به اصفهان بود.سمعانی گوید: او مقرئی فاضل و متحدثی کثیرالحدیث بود و حدیث بسیار نوشت و نیکوخط و دقیق الخط بود. قرآن را نزد جماعتی از مشاهیر قدما بروایات درست کرد و مصنفات بسیار در امر قرآن نوشت و از جمله : کتاب طبقات القراء. کتاب الشواذ. و پس از ابن المظفربن الشبیب سالها امامت جامع الکبیر داشت. و از ابوعبداﷲ محمدبن اسحاق بن ابراهیم بن عبداﷲبن خرشیده ٔ تاجر و جماعتی دیگر استماع حدیث کرد و از جماعت بسیار روایت دارد. و ابن منده گوید در محضر امام عمر رحمه اﷲ و شیخ حافظ ابومحمد عبدالعزیزبن محمد النخشبی و جماعتی دیگر از حضار ذکر باطرقانی میرفت عبدالعزیز گفت : باطرقانی را مسندیست که حاوی تمام صحیح بخاری است جز اینکه او متن را از اصل نوشته و سپس اسناد را به آن ملحق کرده است و این رسم اصحاب حدیث نیست و ارباب حدیث را برآن اعتراضات دیگر نیز باشد و اگر تنها باقراء و حدیث بسنده کردی وی را نیکوتر بودی. (معجم الادباء ج 2 ص 16).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فضل اﷲ، حاکم اردبیل ، که پدر در مکتوبی که بدو نوشته توصیه کرده است که در معامله ٔ خود با مردم چنان کند که شیخ صفی الدین اردبیلی (650 - 735 هَ. ق.) ازاو راضی و شاکر باشد. رجوع بتاریخ مغول تألیف آقای اقبال شود. پدر احمد ملقب بخواجه رشید الدین است.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فضلان. رجوع به ابن فضلان شود.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن فضل باطرقانی. از راویان اخبار است.(سمعانی ص 3). رجوع به احمدبن فضل بن محمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الفقیه همدانی رجوع به ابن الفقیه احمد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فورد معروف بقاضی زاده و ملقب بشمس الدین. وی حواشی علی قاری را بر فتح القدیر تکمیل کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فهدبن حسن بن ادریس احسائی ملقب بشهاب الدین. عالم نحریر. او معاصر احمدبن محمدبن فهد اسدی است و او را نیزشرحی بر ارشاد نسبت داده اند. (روضات الجنات ص 21 س 20).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فهد حلی. رجوع به ابن فهد جمال الدین ابوالعباس... شود. و نیز او راست : کتاب المقتصر و شرح الارشاد و کتاب الموجز الحاوی کتاب المحرر و فقه صلوة مختصر و مصباح المبتدی و هدایة المبتدی و شرح الالفیة و کتاب اللمعة فی النیة و کفایة المحتاج فی مسائل الحاج و رسالة فی منافیات نیة الحج و رسالة فی التعقیبات و المسائل الشامیات و المسائل البحریات و کتاب اسرار الصلوة و صفات العارفین و او راست روایت بقرائت و اجازت از عده ای از شاگردان شهید اول و فخر المحققین مانند شیخ مقداد سیوری و علی بن خازن حائری وابن المتوج البحرانی و بهاء الدین ابوالقاسم علی بن عبدالحمید النیلی النسابة و غیره و هم او راست : رساله ای در عبادات خمسه مشتمل بر اصول و فروع. و کتاب الفصول فی الدعوات. و رجوع به روضات الجنات ص 20 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فهری لیلی نحوی مکنی به ابوعلی. وی شرحی بر دو فصیح اللغه ٔثعلب نوشته و یکی از آن دو موسوم است به الصریح فی شرح کتاب الفصیح. وفات وی به سال 691 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن فیروز شاه. رجوع به احمد (امیر...) نظام الدین بن فیروز شاه شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن فیومی قرصی معروف به عزالدین بن قراصه. او راست :نتف المحاضرة. و وفات وی به سال 701 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم معروف به رفیق قدیم. او راست : قطب السرور فی اوصاف الخمور. وی در سال 340 هَ. ق. حیات داشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن القاسم بن خلیفةبن یونس السعدی ملقب به شیخ موفق الدین و مکنی به ابوالعباس و مشهور به ابن ابی اصیبعه ٔ خزرجی. صاحب روضات الجنات (ص 85) آرد که وی حکیم عالم کامل و طبیب فاضل معروف ، صاحب کتاب عیون الانباء فی طبقات الاطباء است و من نسخ عدیده از او دیده و در مواضعی از کتاب حاضر نقل کرده ام و آن کتابی در موضوع خود جامع و شامل چند مجلد است و در آن به ترجمه ٔ حال اطبای بزرگ بلکه همه ٔ آنان و حتی احوال گروهی از علماء که بصناعت طب معروف نیستند پرداخته است از آن جمله شیخ شهاب الدین سهروردی و آمدی و فارابی و مانند ایشان. و این کتاب مشتمل بر فوائد جلیله است و در اثنای آن کتابهای دیگر به خود نسبت دهد از آن جمله کتاب اصابة المنجمین و کتاب حکایات الاطباء فی علاجات الادواء و کتاب معالم الامم و اخبار ذوی الحکم. و آن کتابی است مشتمل بر احوال جمیع حکایات و اصحاب تعالیم و ارباب نظر و غیر آنان و شیخ مذکور معاصر و تلمیذ آمدی متکلم صاحب ابکار الافکار و غیره است و کتاب آمدی مسمی به رموز الکنوز را نزد وی قرائت کرده چنانکه خود وی در ترجمه ٔ آمدی تصریح می کند و همچنین او معاصر است با مؤیدالدین عرضی رصدی معروف و نیز با خواجه نصیرالدین طوسی و از شیخ محیی الدین اعرابی ، چنانکه از کتاب مذکور وی و نیز از ریاض العلماء مستفاد میشود روایت کرده است. - انتهی. کتاب عیون الانباء وی در دو مجلد بانضمام یک مجلد فهرست اعلام باهتمام مولر به نام مستعار الشیخ المرؤ القیس بن الطحان چاپ شده است . رجوع به ابن ابی اصیبعه موفق الدین... شود. و صاحب روضات نام او را احمدبن ابی القاسم آورده است. و وفات او به سال 668 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم بن زهره. مکنی به ابوطالب یکی از شاگردان حمزةبن علی بن زهره معروف بسیدبن زهره ٔ حلبی است. (روضات ص 202 س 25).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم بن علی بن رستم الدیمرتی. وی در حضور مجلس عم خویش علی بن رستم در قصر او بدیمرتین در حالی که به متنزهات اطراف ناظر بود درین اشعار وصف بهار کرده است :
ضحک الربیع بمبسم الانوار
و بکی بعین سحة مدرار
فبدمعه اکتست البسیطة نبتها
و بضحکه ضحکت ذری الاشجار
و اذا الریاح امالها فکأنه
ثمل یمیل لنغمة الاقمار
و النرجس الغض ّ الجنی کانما
تدویره بشظیتی مدوار
حدقت به فوق الزبرجد فضة
تحکی شعاع کواکب الاسحار.
(محاسن اصفهان مافروخی ص 65).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم برتی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم خزرجی. رجوع به احمدبن قاسم بن خلیفةبن یونس... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم شبی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاسم عبادی ازهری شافعی ملقب به شیخ شهاب الدین. او راست : حاشیه برحاشیه ٔ عصام بر شرح کافیة. حاشیه بر شرح ابن ناظم بر الفیة. حاشیه بر مختصر. دو شرح کبیر و صغیر بر ورقات امام الحرمین جوینی. حاشیه بر شرح جلال الدین بر جمعالجوامع در اصول فقه. حاشیه بر حاشیه ٔ تصریف استاد خود شیخ ناصرالدین ابوعبداﷲ.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاص. رجوع به ابن قاص و رجوع به احمدبن ابی احمد طبری... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاضی برهان محمودبن اسعد خجندی. او راست : ملخص در فتاوی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قاضی جمال الدّین ابوعمرو عثمان قیسی. مکنی به ابوالعباس و ملقب بفتح الدین. او راست : نتیجة الفکر فی علاج امراض البصر.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قرامان قونوی. او راست : شمسیه در تجوید و قرائت بزبان ترکی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قره جه احمد. رجوع به صافی قاضی احمدبن قره جه احمد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قریبه ٔ محلی شافعی ملقب به شهاب الدین و شیخ زاهد. او راست : مسئلة الستین من مهمات مسائل الدین.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قطان. رجوع به احمدبن محمدبن احمد فقیه... و رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قطب الدین. رجوع به احمدبن شیخ الاسلام قطب الدین شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) قطب الدین (شیخ...) ابن مولا نورالدین محمدبن قاضی جلال الدین محمود آهی. خوندمیر در حبیب السیر آرد که او مرجع اَکابر خراسان و ملاذ علماء اقطار جهان بود از اواخر زمان دولت خاقان سعید میرزا تا اوان سلطنت خسرو منصور سلطان حسین میرزا در دارالسلطنه ٔ هرات به لوازم امر قضاء اشتغال داشت و در فیصل قضایا و برایا بدستور آباء و اجداد بزرگوار خویش در طریق امانت و دیانت سلوک مینمود مع ذلک بامر درس و فتوی و نشر علوم دینی می پرداخت و همواره طلبه را از فوائد ذهن وقاد و مآثر طبع نقاد مستفید و بهره ور می ساخت وفاتش در غره ٔ شوال سنه ٔ ثمان و سبعین و ثمان مائة (878 هَ. ق.) بحظیره داند(؟) سلطان حسین میرزا در محل طعام خوردن بعلت فجاء اتفاق افتاد و در مزار مولانا فخرالدین رازی مدفون گشت. (حبیب السیر ج 2 ص 241).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن قوص. مکنی به ابوالنجم و متخلص به منوچهری دامغانی. رجوع به منوچهری احمدبن قوص... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کاتب. رجوع به بیجان شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کامل. مکنی به ابوعبداﷲ. به عربی شعر می گفته و مُقل ّ است. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کامل بن [ خلف بن ] شجرةبن منصور بن کعب بن زیدالقاضی البغدادی. مکنی به ابوبکر. خطیب از ابن کامل نقل کند که او گفت مولد من به سال 260 هَ. ق. بود. وفات وی در محرم 350 هَ. ق.است و او در شارع عبدالصمد یکی از اصحاب محمدبن جریر طبری منزل میگرفت و وقتی از دست ابوعمر محمد بن یوسف متقلد قضاء کوفه شد. وی عالم باحکام و علوم قرآن و نحو و شعر و ایام الناس و تواریخ و اصحاب حدیث بود و در بیشتر این علوم وی را مصنفات است و بقول ابن الندیم از جمله ٔ آن کتب است : کتاب غریب القرآن. کتاب القراآت. کتاب التقریب فی کشف الغریب. کتاب موجز التأویل عن حکم التنزیل. کتاب التنزیل. کتاب الوقوف. کتاب التاریخ. کتاب المختصر فی الفقه. کتاب الشروط الکبیر. کتاب الشروط الصغیر. کتاب البحث و الحث. کتاب امهات المؤمنین. کتاب الشعر. کتاب الزمان. کتاب اخبارالقضاة. و او را مذهبی خاص است. خطیب گوید: ابن کامل از محمدبن سعد عوفی و محمدبن جهم سمری و ابوقلابه ٔ رقاشی و احمدبن ابی خیثمه و ابواسماعیل الترمذی روایت کند و دارقطنی و ابوعبداﷲ مرزبانی از او روایت کنند و از او ما را ابن رزقویه و غیر او حدیث کنند. ابن رزقویه گوید چشمان آدمی چون اوئی را ندید و آنگاه که سال عمرش بهشتاد رفت برای ما این بیت انشاد کرد:
عقد الثمانین عقد لیس یبلغه
الاّ المؤخر للاخبار و الغیر.
و باز گوید، قاضی ابن کامل از شعر خود این دو بیت ما را بخواند:
صرف الزمان تنقل الأیام
و المرء بین محلل و حرام
و اذا تقشعت الامور تکشفت
عن فضل ایام و قبح انام.
و از دارقطنی حال ابن کامل پرسیدند گفت او متساهل بود و چه بسا حدیثی را از حفظ میگفت که در کتابش نبود و عجب و پندار وی را هلاک کرد او از هر مذهب چیزی می گرفت وائمه ٔ اربعه را بچیزی نمیشمرد. از دارقطنی سؤال کردند که آیااو بمذهب محمدبن جریر است گفت نه بلکه او مخالف ابن جریر بود و خود مذهبی خاص اختیار کرد وکتابی در سیراملا کرد و بر مذهب اختیار رفت. خطیب ابوالفضل عبیداﷲبن احمدبن عبداﷲ المنصوری بما خبر داد از ابومنصور موهوب بن جوالیقی و او از ثابت بن بندار و او از ابوعلی حسن بن احمدبن شاذان و او از ابواحمدبن کامل بن شجرةالقاضی در سال 349 هَ. ق. و او از عبداﷲبن احمدبن عیسی المقری المعروف بالفسطاطی و او از احمد ابن سهل ابوعبدالرحمان و او از سعدبن زنبور که گفت : من با جماعتی بدرخانه ٔ فضیل بن عیاض شدیم و اجازه ٔ دخول خواستیم و وی رخصت نکرد بعضی گفتند که او بیرون نخواهد آمد جز آنکه آیتی از قرآن شنود با ما مردی مؤذن و بلند آواز بود باو گفتیم آیتی از قرآن تلاوت کن و او برخواند: الهاکم التکاثر... و آواز بر کشید. گوید درینوقت فضیل پدید آمد در حالی که ریش وی از بسیاری گریه تر بود و رکوئی بدست داشت که اشکهای خویش پاک میکرد و این قطعه خواندن گرفت :
بلغت الثمانین او جزتها
فماذا اؤمل او انتظر
اتانی ثمانون من مولدی
و بعد الثمانین ما ینتظر
علتنی السنون فابلیننی
و سپس گریه گلوی وی بگرفت و علی بن خشرم که با ما بود بقیت قطعه را بپایان برد و گفت :
فدقت عظامی و کل البصر.
سپس قاضی احمدبن کامل گفت من به سال 260 هَ. ق. بزادم و این بیت قرائت کرد:
عقد الثمانین عقد لیس یبلغه
الاّ المؤخرللاخبار والغیر.
(معجم الادباء ج 2 ص 16).
و رجوع به ابن کامل ابوبکر احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کُباش قصاب. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کثیر الفرغانی. محمد و احمد پسران موسی بن شاکر، حفر نهر معروف بجعفری را باو واگذار کردند و او کسی است که مقیاس جدید برای نیل کرده بود معرفت او بیش از توفیق وی بود زیرا هرگز عملی را بپایان نرسانید. وی در ساختن دهانه ٔ نهر معروف بجعفری خطا کرد وپست تر از مسیر نهر قرار داد و در نتیجه ٔ آبی که بدهانه میرسید، در مسیر نهر جریان نمی یافت و محمد و احمد پسران موسی در کار او مدافعه کردند. رجوع به عیون الانباء ج 1 ص 207 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کشاشب . از مردم دزماره. فقیهی شافعی است. او راست : رفع التمویه عن مشکل التنبیه. و مراد از تنبیه ، کتاب تنبیه فی فروع الشافعیة ابواسحاق شیرازی است. و وفات احمد به سال 643 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کلیب نحوی. وفات وی به سال 426 هَ. ق. یاقوت گوید این تاریخ وفات را ابن جوزی در المنتظم آورده و ندانم آنرا از کجا بدست کرده است چه حمیدی در کتاب خویش ذکر احمدبن کلیب کرده لکن تاریخ وفات او نگفته است. حمیدی گوید او شاعری مشهور الشعر است و محمدبن حسن مذحجی از ماجرای عشق وی که منتهی بمرگ او شدحکایتی دراز کرده و قطعاتی از شعر او نقل کرده است.رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 2 ص 19 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کمادبن علی التمیمی مکنی به ابوالعباس ، یکی از مشاهیر علماء هیئت و نجوم. از مردم تونس. او را زیجی است به نام زیج الامد علی الابد. و دیگرالکور علی الدور . (قاموس الاعلام ). و در جای دیگر بر ترجمه ٔ او دست نیافتیم.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کمال. وی موجز ابن نفیس را بترکی ترجمه کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کمال الدین. ادیبی فاضل و شاعر از مردم دمشق بوده و به سال 1032 هَ. ق. درگذشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کمال پاشا ملقب بعلامه. او راست : شرح العشر فی معشر الحشر و شرح القنوت. وفات وی به سال 940 هَ. ق. بود. و رجوع به احمدبن سلیمان... و کمال پاشازاده... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کنداجیق ذوالسیفین. ابن اثیر در مرصع آرد: احمدبن کنداجیق یکی از امرای معتضد است که او را در سیفین تقلد عمل داد و به ذوالسیفین موسوم کرد. (نقل از نسخه ٔ خطی متعلق به آقای نخجوانی ص 56).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن الکندی. رجوع به احمدبن یعقوب بن اسحاق کندی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن کیغلغ شحنه ٔ اصفهان. چون لشکری رئیس دیالمه به سال 319 هَ. ق. قصد اصفهان کرد و قلعه ٔ ماربین را منهدم ساخت و احمدبن کیغلغ شحنه بمبارزه ٔ او شتافت دیالمه به اصفهان درآمدند ولی لشکری با گروهی تأخیر کرد و ابن کیغلغ با او بمحاربه پرداخت و او را بکشت وسر وی را بشهر برد و مدت این جنگ بیش از ساعتی نبودو یکی از شعرا قصیده ای طویل در این باب کرده است :
جاء اللعین اللشکری بعصبة
مخذولة مثل الدبا متبدّدا
فرموا بسهم کیغلی صائب
مازال ینفذ فی الطغاة مسدّدا
فتواکلوا و تخاذلوا و تقطروا
جرحی و قتلی فی الفیافی همدا
لولا الامیر و حفظه لبلادنا
کنا عناة او وحوشا ابدا
و لما رایت باصفهان و قطرها
زرعاً و لاضرعاً و لا مستوقدا
فرّالکماة و ذب ّ عنا وحده
و اللیث تحمی خیسه متفرداً.
(محاسن اصفهان مافروخی ص 39).
و ثعالبی در یتیمةالدهر (ج 1 صص 65 - 67) آرد: منصور و احمد ابناء کیغلغ، ادیبان شاعران از اولاد امراء شام باشند و احمد راست :
لایکن للکاس فی کفک یوم الغیث لبث
او ما تعلم ان الغیث ساق مستحث.
و نیز:
و لولا ان برذون الهوی یعتلف الرطبة
رکبناه ُ الی الصید و ارسلنا له کلبة
فصدنا ثعلب الهجران تلک الخبة الضبة
و صیرنا لزیت الوصل من جلد استهاربه.
و نیز او راست و به نام دیک الجن نیز روایت کرده اند:
قلت له و الجفون قرحی
قداقرح الدمع مایلیها
مالی فی لوعتی شبیه
قال وابصرت لی شبیها.
و همچنین :
بدت من خلل الحجب
کمثل اللؤلؤ الرطب
فأدمی خدّها لحظی
و ادمی لحظها قلبی.
و نیز:
واعطشی الی فم یسبح خمراً من برد
ان قسم الناس فحسبی بک من کل احد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن لال. رجوع به احمدبن علی همدانی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن اللبودی خلیل. او راست : الروض البسام فی من ولّی قضاء الشام.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن لؤلؤ. رجوع به ابن النقیب در ذیل این لغت نامه شود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن مأمون بن احمدبن محمد مکنی به ابومنصور دومین کس از آل فریغون. وی پس از پدر در خوارزم فرمانروائی یافت. رجوع به آل فریغون و رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوالحرث و ابن مأمون... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مأمون بن هارون الرشید. رجوع به احمدبن علی... و رجوع به ابن مأمون... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مبارک حوفی [ خزفی ]. رجوع به احمدبن مبارک نصیبی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مبارک نصیبی حوفی [ خزفی ] نحوی. مکنی به ابوالعباس و ملقب به تقی الدین. او راست : شرحی بر مقصوره ٔ ابن درید و شرحی بر ملحة الاعراب ابومحمد حریری. وفات او به سال 664 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن متوج البحرانی.رجوع به احمدبن عبداﷲبن سعید... و ابن متوج شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن متوکل علی اﷲ عباسی. رجوع به ابوالعباس احمد... و رجوع به معتمد علی اﷲ احمد بن متوکل شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مثنی بن عبدالکریم. منجم. او راست : تعلیل زیج خوارزمی و طبقات الامم.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مجدالدوله مکنی به ابونصر. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1 ص 338) آرد: نقلست که چون مدت دو سال از سلطنت مودود درگذشت ابونصر احمدبن مجدالدوله بر قصد بعضی ارکان دولت مؤاخذ و مقید گشت و در محبس شربتی مسموم خورده فوت شد آنگاه طاهر مستوفی بر مسند وزارت نشست.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مجدی ملقب بشهاب الدین. او راست : کتاب الحقائق فی حساب الدرج والدقائق. وفات وی به سال 850 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. او راست : الوشی المصون و اللؤلؤ المکنون فی علم الخطّ الذی بین الکاف و النون شامل علم جفر و حروف ، و در آن 623 علم ذکر کرده است. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن محمد. وی کتاب راجع بفتوحات الشام تألیف احمدبن اعثم کوفی را بفارسی ترجمه کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. معروف بأبن مدبر کاتب. او بنقله ٔ کتب بعربی از مال خویش صلات میداد و افضال وی در حق آنان بسیار بود. (عیون الانباء ج 1 ص 206).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مُحمّد. رجوع به علاء الدّوله سمنانی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن مُحمّد. رجوع به نشانجی زاده شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد پسر محمد ثالث معروف بسلطان احمد خان اول. چهاردهمین از سلاطین عثمانی و نسب او مستقیماً بسیزده واسطه بسلطان عثمان غازی منتهی شود. مولد او به سال 998 هَ. ق. بودو در 1012 پس از وفات پدر به سن چهارده سالگی بتخت سلطنت عثمانی جلوس کرد و پس از 14 سال سلطنت راندن در 1026 در 28 سالگی وفات یافت. او در زمان سلطنت خویش از یک طرف با پادشاهان ایران و از طرف دیگر با دولت نمسه در جنگ بود و هم بروزگار وی چند تن از قبیل پسر معن و پسر قلندر [ معن اوغلی و قلندر اوغلی ] علم طغیان برافراشتند و او آن فتنه ها بنشاند و در تمام اصقاع ملک امن و آسایش اعاده داد. جنگ با نمسه بقصد انتزاع مجارستان از آلمان بوقوع پیوست و در این وقت پوچقائی بسمت قرالی در مجارستان شناخته شده بود و دولت عثمانی برای استقلال مجار و جدا کردن آن از دولت نمسه بجنگ پرداخت و عهدنامه ای با شرایطی نافع برای دولت عثمانی منعقد شد و مجارستان تحت حمایت دولت ترک درآمد و اجرای این عهدنامه بتعویق افتاد و سپس بعلل موانعی که پیش آمد قرار داد دیگری با اطریشیها بسته شد که بنفع دولت نمسه بود و در نتیجه اوسترغون و چند قلعه ٔ دیگر استرداد شد.
در روضة الصفا جلد هشتم در ذکر رکضت شاه عباس از اصفهان بجانب آذربایجان و بیان فتوحات آن اوان آمده است که : چون در بدو دولت شاه عباس و مصالحه ٔ با رومیه مقرّر شده بود که هر قلعه که در تصرف امنای دولت است کماکان متصرف باشند رومیه در حوالی نهاوند قلعه ای چون الوند برافراشته بودند و قرب پانزده سال در دست گماشتگان آنها بود چندانکه امرای قزلباشیه درباره ٔ آن حصار سخن راندند شاه بهدم قلعه و نقض مصالحه همداستان نگردید بعد از فوت سلطان مرادخان خواندگار روم که پسرش سلطان محمد خان جلوس فرمود در ممالک روم بعضی اجامره و اوباش بطغیان سر برآوردند و برخی مردمان لاابالی خود راجلالی خواندند و خودرایی گزیدند پاشایان نیز رفتارهای ناشایان کردند غلامان بغداد پاشای حاکم را بیرون کرده ازون احمد آقا نامی را بحکومت پسندیدند چون علوفه ٔ سپاهیان قلعه ٔ نهاوند از جانب پاشای سابق بغداد میرسید موقوف بماند و قلعگیان نهاوندی متفرق شدند و بعضی که درقلعه بماندند بقوافل و مترددین دست اندازی نمودند و محمد آقا نامی از بغداد بایالت آن قلعه آمد قلعه داران او را تمکین ندادند و اموال او را بغارت ببردند او بشاه عباس عرض کرده شاه بتقویت او عزم کرد ولی قبل از امداد شاه احشام و رعایای قریبه بقلعه که بستوه آمده بودند شورش کرده بر سر قلعه رفتند و بمدافعه پرداختند و محمد آقا فرصت غنیمت شمرده فرار کرده و قلعگیان یک برج را بتصرف اهل خروج دادند و مفتوح شد و رومیه متفرق شدند چون آن قلعه مایه ٔ فتنه و فساد بود حسن خان حاکم قلمرو علیشکر بپای قلعه رفته قلعه را تصرف کرده و شاه و تخریب و انهدام قلعه را تصرف کرده و شاه به تخریب و انهدام قلعه فرمان داد لهذابا خاک برابر شد شاه عباس از وقوع این اساس یورش بلخ را بتعویق انداخته مقارن این حال خبر رسید که حاکم وان تجار ایران را بقتل آورده اموال آنها را ضبط کرده و حکام سرحدات روم و دیار ارمنیه ٔ کبری بیکدیگر در افتادند و به احکام وزرای اسلامبول اعتنائی ندارند مخفی نماند که اگر چه حالات سلاطین عثمانیه و خوانین اوزبکیه را در تاریخ خاصه ٔ ایران نگاشتن مناسب نیست ولی گاهی بنا بر سوق کلام و رابطه ٔ صوادر اتفاقات ضرورت میباید لهذا اگر مجملی نگاشته شود که سر رشته بدست آید بزرگان خرده گیر معذور دارند و ازین نگارنده درگذارند در عهد دولت سلاطین اوایل روم نوکری تازه گرفته شد و آن قوم را که هر جائی بودند ینی چری نامیدند یعنی لشکر و چریک نو و تازه و این نام بر آن قوم بماند و کار آن طایفه روز به روز بالا گرفت تا قدرت وقوت تمام یافتند چون سپاه سلطان روم غالبا از آن طبقه بودند مداخله در امور سلطنت میکردند و چنانکه اتراک در دولت خلفای عباسی شاه نشان بودند ینگی چریک هم در عزل و نصب و رد و قبول سلاطین آل عثمان متصرف شدند خاصه در عهد دولت سلطان محمد خان بن سلطان مراد غلبه ٔ تمام کردند چنانکه در روز جلوس او آنقدر سوء ادب و جسارت نمودند که بیم ویرانی عمارات سلطانی بود تا آنچه دلخواه آنان بود از سلطان محمد خان بصدور و ظهور رسیدو چون سنجر موند حاکم طران زلوانیا بعضی قلاع عثمانیه را ضبط کرده بود سلطان دویست هزار نفر به طرف نمسا به جنگ سنجر موندی فرستاد و خود نیز بدانسوی حرکت فرمود و سپاه عثمانیه در آنجا مغلوب شدند و در اواخرعهد او مردم اسلامبول و اناطولی اظهار داعیه کردند وسلطان بدلخواه آنان تابع شد و اطراف روم اختلال یافت و طایفه ٔ یاغی شده خود را جلالی خواندند و فتوری تمام در امر آن دولت روی داد چنانکه در ضمن وقایع دولت ایران شمه ای از آن مرقوم خواهد شد لهذا پاشایان ارزنةالروم نیز بخودسری مایه ٔ نقض عهد و خلاف مصالحه ٔ دولتین میگردیدند و در این اثنا فیمابین غازی بیک کرد ازاولاد شاهقلی بلیلان حکاری و رومیه منازعه ای پدیدار آمد و او قلعه ای که در حدود سلماس بقارنیارق موسوم بود مستحکم کرده متابعت علی پاشا بیگلربیگی تبریز را که بجای جعفر پاشای مجبوب آمده بود نمی کرد و علی پاشابا لشکر تبریز و ایروان و نخجوان که مطیع رومیه بودند بر سر غازی بیک رفته و غازی بیک ابدال نام پسر خود را بخدمت شاه عباس فرستاده ملتجی شد و استمداد نمود و شاه دانست که بواسطه تخریب قلعه ٔ نهاوند رومیه در مقام مخالفت درآمده اند و بمدلول الوقت سیف قاطع فرصت را از دست نباید داد و بلاد موروثی آذربایجان و شیروان را بگروهی جلالی که باسلطان خودنیز اطاعت ندارند نباید گذاشت اگر درین اوقات که بیلگلربیگی تبریز با عساکر خویش بر سر اکراد رفته اند و قلعه ٔ تبریز از رومیه فی الجمله خلوت یافته است ایلغاری رود البته مفتوح شود، باحضار عساکر نصرت مآثر فرمان داد و آوازه ٔ سفر مازندران درانداخت در هفتم ربیعالثانی سال یکهزار و دوازده از شهر اصفهان بدولت آباد برخوار و از آنجا بکاشان ایلغار رفت و تا حدود قزوین به سه منزل گردیدو در آنجا حقیقت اراده ٔ پادشاهی بر امرا معلوم شد امیرگونه بیک قاجار حاکم قزوین را فرمود که با غلامان و قورچیان از دنبال باردوی شاهی برسد و ذوالفقارخان حاکم اردبیل نیز بتعجیل با سپاهیان آن ولایت در میانج به حضور سعادت ظهور آید و شاه از حدود قزوین حرکت کرده در شش روز به تبریز آمد و یازدهم روز وارد شهر تبریز شد و در روز ورود به شهر در قریه ٔ فهوسفنج مشهوربواسمج که سه فرسنگی تبریز است رعایا را چشم بر سپاه قزلباشیه افتاد بی آنکه از همراهی شاه مطلع باشند بمحض محبت و خلوص با دولت صفویه و موافقت بملت شیعه فی الفور تاجهای دوازده ترکی حیدری را که از خوف رومیه در نهانخانها مخفی کرده بودند بیرون آورده بر سر گذاشته اظهار بشاشت و خرمی کردند و هر کس از رومیه که دیدند بخواری تمام به قتل آوردند و پیشاپیش سپاه قزلباشیه رفته باتفاق اﷲاﷲ که از سنن خروج و اتفاق قزلباش است برمی آوردند و اهالی تبریز در کمال فرح و شعف بسعادت رکاب بوسی مستسعد شدند و حارسان قلعه ٔ رومیه هراس یافته درب قلعه را بربستند و بقلعه داری نشستند. تبریزی بنظر شاه درآمد که اصلا بشهر سابق مشابهة نداشت عماراتش ویران و خراب و قنواتش انباشته و بی آب. نظم :
نبود در همه آفاق خوشتر از تبریز
بایمنی و بمال و به نیکوئی وجمال
درو بکام دل خویش هر کسی مشغول
امیر وبنده و سالار وفاضل و مفضال
یکی بخواستن جام بر سماع غزل
یکی بتاختن یوز بر شکار غزال
فراز گشته نشیب و نشیب گشته فراز
رمال گشته جبال و جبال گشته رمال
کسی که رسته شد از مویه گشته بود چوموی
کسی که جسته شد از ناله مانده بود چونال.
زیرا که مدت بیست سال آن شهر جنت مثال کوثرجوی طوبی نهال در دست سپاهیان عثمانیه لگدکوب وپایمال بود شاه عباس را برحال آن شهر و شهریاران متفرق رقت شد و بشنب غازان رفته نزول فرمود تبریزیان از اطراف و جوانب آگاه شده حیاتی نو یافته باردوی شاه درمی آمدند و مستعد مخالفت عثمانیه می شدند و در هر جا تنی از ایشان بدست شهریان درمیافتاد سر او را میبریدند حتی بعضی که در عرض این مدت با اهالی آن شهر وصلت کرده بودند بی ملاحظه کشته و به نظر شاه میرسانیدند عثمانیه ٔ تبریز علی پاشا رااز وصول سپاه قزلباشیه آگاهی دادند علی پاشا امر قلعه ٔ غازی بیک را بمسامحه و مصالحه گذرانیده با سپاه آذربایجان و عثمانیه روی به تبریز نهاد لشکر نخجوان و ایروان در حدود مرند از او مفارقت کرده ببلاد خویش شتافتند و علی هذا علی پاشا بیدغدغه و تشویش بجانب تبریزمی آمد در موضع صوفیان شش فرسنگی تبریز نزول کرده بتهیه ٔ حرب پرداخت شاه از شنب غازان با غازیان ظفرقرین در دو فرسنگی شهر که بحاجی حرامی موسوم و نامی بود نزول فرمود و دیگر روز ذوالفقارخان را که امیری بود چون ذوالفقار برنده و چون ضرغام درنده مقدمه و هراول سپاه ظفرقراول کرده شاه نیز با پنجهزار کس از غلامان و قورچیان نهضت گزین شد و میمنه و میسره و قلب و جناح و ساقه ترتیب داده با غرش طبل و کوس رویینه خم و نفیر کره نای و گاودم و سپاهی جنگ را ساخته و رایات برافراخته همیرفت علی پاشای عثمانی نیز از کمال غرور و نادانی تجهیز و تشمیر عساکر جرار نموده بقانون بطارقه ٔروم و سرعسکران آن بوم عراده های توپ جهان آشوب را چون حلقه های زره بیکدیگر موصل و توپچیان وینگچریان تیرانداز آتشبار آتشباز را پشتیوان توپخانه ساخته با محمودپاشا و خلیل پاشا و سایر بزرگان و سترگان رومیه بنظام و ترتیب تمام بمحاربه تقدیم جست تا کار بتلاقی و تقارب انجامید ذوالفقارخان و ایوبه سلطان که با سواران اردبیل پیشاپیش همیرفتند بر طریق متداول چرخچی بودند بنیاد محاربه و مضاربه استوار کردند پای تبادر پیش نهاده و دست تجاسر برگشاده نرم نرم و گرم گرم دیده ها ز آزرم بشستند و تیغهای تیز از نیام ستیز برآوردند صمصام هندوانی چون هندوان بازیگر در سرافشانی گوی بازی همیکردی ونیزه های خطی چون مارهای ارقم خوزستانی در لسع و لدغ اعدا جانگزائی همینمودی سپاه رومیه آثار جلادت و تغلب ظاهر کرد حمله های قوی آوردند و ایوبه سلطان ولد اولامه ٔ کرد که مبارزی دلیر و مقاتلی گردبود مقتول گردید بیم آن بود که مقدمةالجیش منهزم گردند که رایات جلالت آیات پادشاهی از گرد راه پدیدار شدشعشعه ٔ رماح و قعقعه ٔ سلاح و همهمه ٔ رکائب و دمدمه ٔ کتائب در بنیان ثبات و بنیاد حیات اعادی زلزله و ولوله درافکند قزلباشیه شمشیرهای مصری بر کشیده سواران درانداخته چون برق سوزنده و آتش فروزنده تاختند عراده را بشمشیر بریدند وینگچریرا درخون کشیدند نظام سپاه رومیه از انتظام افتاد و قول پاشایان بهم برآمد. بیت :
چکاچاک برخاست از تیغ تیز
قضا مرگ آسوده را گفت خیز.
علی پاشا خواست که کروفری کند و دامن یلی بر کمر پردلی برزند ساروبیک بیکدلی که سارواصلان بیشه ٔ یکدلی بودسنان رمح بر پهلوی او نهاده بیک طعنه او را از کوهه ٔ زین بر خاک زمین افکنده پالهنگ در گردن اسیر آورد محمود نامحدود که از پاشایان نامی بود مرکب را بحرکت درآورده بعرصه ٔ میدان درآمد سواران اسب انداز او را بشمشیری از اسب درافکندند خلیل پاشا نیز در دست مبارزان جلیل قتیل گردید علی پاشا را پسری نوجوان چون ماهی بر سرو روان بود در هنگام گرفتاری پدر دل نگران داشت و از تشویش کشته شدن او مویه همیکرد و موی همیکند و خاک بر سر می پراکند بناگاه دلیری شیرخصال چشمش بر آن مشکین غزال افتاده خام خم درخم حلقه کرده پرتاب داد و حلقه ٔ کمند بر قذال آن زیبا غزال بند شده آن آهوی مشکین موی را بدام درآورده هدیه ٔ پیشگاه شاه نصرت پیشکار کرده در وقتی که پدرش بیقراری و سوگواری همی کرد آن جوان دیباروی زیباموی را که محمد امین نام داشت بحضور شاه و پاشا برسانید پاشا را دل برآسود و شاه را دل بربود فریاد نعم الاسیر از برنا و پیر برآمده مقدم او را گرامی داشتند شاه چون بر حلقه های کمند او نگریست بباز کردن دیگر کمند فرمان داد بالجمله هزیمتیان سپاه عثمانیه را تا مرند تاخته اغلب را اسیر ساخته بیاوردند و شاه بمعاونت سپاه حکم کرده بجانب شهر باز آمد و شب هنگام قرین فیروزی و سرور تا بامداد بعیش و عشرت دمساز بود و باشاهد فتوحات همراز دیگر روز باظهار وعده و وعید و ظهور بیم و امید قلعه ٔ تبریز مفتوح آمد و آوازه ٔ این فتوح تازه باقصی ممالک مقروع مسامع و مسموع مجامع شدایالت تبریز بذوالفقارخان و حکومت مرند بجمشید سلطان دنبلی مفوض شد الکای خوی و سلماس بغازی بیک اختصاص یافت ومراغه به شیخ حیدر سپرده آمد سلطان کرامپاء استاجلو بمحافظت کنار رود ارس رفت که از لشکر نخجوان وایروان مستحضر بوده باشد و اخبار نماید و امیرگونه بیک قاجار که دلیری بود جلادت شعار بلقب ارجمند خانی ملقب شد و مقرر گردید که با جمعی از طالشیه و سوکلن بارسبار رفت که ایل و آلوس و اویماقات با ناموس آن سنور و حدود را جمع کرده بر لب رود ارس مستقیم بوده قاجار و ترکمانیه که در قراباغ توطن دارند بدلالت او بدین سوی آب آیند و به محافظت ممر و معبر اشتغال ورزندو از رومیه ٔ گنجه و شیروان باخبر باشند که دست اندازی و ترکتازی ننمایند و علی پاشای سر عسکر و محمد امین بیک فرزند نیک اختر او را ببسطام آقا میهمان دادند و ابواب عزت و کرامت برروی او گشادند و جمیع اموال او که در قلعه بود بدو مبذول افتاد و غالب اوقات در مجلس خاص بمصاحبت و منادمت شاه بسر میبرد.
ذکر حرکت شاه عباس بجانب نخجوان و فتح کردن و رفتن بر سر ایروان و محاصره فرمودن : اما سیدمحمدپاشا حاکم نخجوان و ایروان که بواسطه ٔ سعادت سیادت او را شریف پاشا میخواندند با دوازده هزار لشکر جرار گوش بر راه اخبار تبریز داشت تا از کار علی پاشا چنانکه گذشت مطلع گشت قلعه ٔ نخجوان را بیکی از معتمدان خود سپرده روی بایروان نهاد و چون ایروان گنجایش آنقدر سپاه نداشت در طرف قبلی قلعه عتیق حصاری جدید طرح انداخته در بیست روز باتمام رسید آذوقه و سامان دو سه ساله با ادوات قلعه داری در آن قلعه های قدیم و جدید آماده و مهیا کرده منتظر قزلباشیه بودند بر حسب مقرر ذوالفقارخان چرخچی شده حرکت نمود و سپاه و شاه نیز از تبریز با ترتیب و تجهیز بیرون آمده روی براه نهادند سردار محمود چمشکزکی که سالها در میان رومیه ٔجلالی بشجاعت معروف و ببسالت موصوف بود حسن خدمتی خواست از شاه اجازت گرفته با سیصد کس از اوباش و قلاش متوجه ایروان شد چون وی بفرط شرب معتاد بود و شبی بی باده و ساده بر وساده نمی غنود در منزلی از منازل راه بتجرع اقداح راح افراطی تمام کرده بی حزم و احتیاط بلکه در عین بدمستی و خباط فروخفت رومیان خبر یافته با یک هزار کس بر سر وی آمدند او را سرمست مقتول و کسان او را مقید و مغلول کرده بمقامگاه خود بازگشتند القصه شاه بجانب نخجوان همیرفت قلعه داران از ذوالفقارخان استیمان نموده و پس از اطمینان قلعه را خالی کردند و شاه بچراغ سلطان استاجلو سپرد و درین منزل مصطفی بیک محمودی از اعاظم امرای کرد و صاحب قلعه ٔ ماکو بخدمت شاه ظفرهمراه آمد و بایروان مرخص شد و در منزل دیدی جمعی از اویماقات سعدلو وپازوکی که در زمان قزلباشیه در آن حدود بودند برکاب بوسی سعادت یافتند و ده دوازده هزار پیاده مقرر شد که باتفاق اردو بایروان آمده و در سیبه ها کار کنند و شاه از دامنه ٔ کوه بجانب ایروان شد رومیه ٔ مستحفظین قلاع درهای قلعه را بسته در بروج و باره نشسته بخالی کردن توپ و بادلیج غریو رعد بهاری در کوه و صحاری درافکندند و گلوله های توپ مانند قطرات مطرات نیسانی بجانب اردوی سلطانی همی باریدن گرفتند اردوی شاهی بمیان دیواربست و بساتین قلعه درآمده در محال مناسب ارتحال جستند خیمه ٔ پادشاهی را برابر قلعه بر پای نمودند و پناهی در پیش آن حایل کردند که از گلوله مانع باشد پوشیده نماند که ایروانرا سه قلعه بود یکی اصل قلعه ٔ عتیق که فرهادپاشای سردار رومیه در سال نهصد و نود و یکم که شاه سلطان محمد صفوی بخراسان رفته بود در کنار رودخانه ٔ موسوم بزنگی چائی بساخته و در غایت متانت و کمال حصانت بوده قلعه دیگر قلعه ٔ کوچکی است که بر فراز پل بزرگ ما بین جنوبی و غربی قلعه واقع است و آن را گوزچی نام نهاده فاصله ٔ میانه ٔ دو قلعه تخمیناً دو سه تیر پرتاب خواهد بود که مستحفظین آن قلعه باستظهار متوطنین قلعه ٔ بزرگ بیرون آمده آب از رودخانه و آذوقه از خارج بقلعه گوزچی میبرند و دیگری قلعه ٔ جدید است که در آن ایام بتعجیل بنا کردند و در جنب قلعه ٔ عتیق بساختند اما مجال حفر خندق و تعمیر شیر حاجی نیافتند. شاه بنظر دقت در قلاع ثلثه نگریست هر سه قلعه را در محافظت سپاهیان قلعه دار معاون و ممد یکدیگر دید همه ٔ بروج حصون سه گانه به اذخار آذوقه مشحون و بقلعه داران باثبات مقرون و در آن روزگار چنان اشتهار داشت که قلعه ستانیدن از رومیه از جمله ٔ امورات ممتنعه است چه حصاری از اروام گرفتن و چه برحصار سپهر رفتن توکل بر خالق جزو و کل و توسل بر صانع خار و گل کرده ذوالفقارخان که شمشیر برنده ٔ او بود به محاصره ٔ قلعه گوزچی مقرر شد و قرچغای بیک را با غلامان خاصه و دیگر امرا را هر یک بر جائی معین مواظب فرمود دلیران ایران بمحاصره مشغول شدند و غالب روزها رومیه از قلعه بدر آمده بمقابله و مقاتله میرسید و جمعی از طرفین مجروح میشدند. و در یکی ازین معارک نامبارک شیخ حیدر مکری که دلیری جسور بود بزخم گلوله تفنگ رومیه رحلت نمود شاه عباس صفوی بتدبیر این کار پرداخت و حکم شاهانه صادر شد که در میان فضای حوالی قلاع جری عمیق کنده شود و به تفنگچیان قادرانداز دشمن گداز مملو و آکنده گردد که رومیه نتوانند از دروب قلاع بیرون آمده اظهار مبادرت نمایند و بامر پادشاه بساختند و تفنگ اندازان در آن بنشستند رومیه از آمدن بخارج قلاع ممنوع شدند ناچاردر قلعه خزیدند و بمحارست برج و باره مشغول گردیدند و بحکم شاه توپهای بزرگ از تبریز بیاوردند و در آنجا نیز توپهای بسیار ریختند و باتمام رسانیدند و بر قلعه گوزچی بستند غرش توپ پرده ٔ صماخ ساکنین ملأ اعلی را بردرید و برجی که خمهای بزرگ در آن نهاده و انبار آب متوطنین قلعه بود از گلوله ٔ توپها منهدم شد خمها بشکست و آبها ریخت و ذوالفقار خان تجلد کرده بمیانه ٔ دو قلعه سپاه درآورد و راه تودد و تردد قلعگیان مسدود شدو کار بر اهالی قعله سخت شد و عطش بر آنها غلبه کرداز بی آبی بیتابی یافتند با تیغهای آخته از قلعه بیرون تاخته بهوای آب در آتش شمشیر مغازیان کباب شدند و قلعه گوزچی که در معنی دیده بان دو قلعه دیگر بود بدست غازیان قزلباش درآمد و در این ایام فصل دی دررسید و بهمن و اسفندار سپاه خاصه خود در تسخیر قلاع و دیار منتشر کردند انهار جوشن پوشیدند و کهسار مغفر نهادند ابدان آبدان روئین آمد و اعصاب آبار آهنین شد زمین روئینه تن بود و هوا ناوک افکن و در چنین فصلی پیادگان نقب زن حفرکن را دستها از کار بماند و میتین فولاددل در زمین آهنین تن رخنه نمیکرد لهذا کار بگردن توپهای آتشبار و تیغهای خاراگذار افتاد و قزلباشیه از اطراف سیبه ها را پیش برده دایره ٔ محاصرت را تنگ مینمودند و احیانا در هنگام از دو سوی به جنگ میپرداختند از هیچ جانب در کار امهال و اهمال نمیرفت در هر خیمه ای از خیام اهالی اردوی پادشاهی گلوله های مرسوله ٔ از قلاع مذکوره توده توده بود.
در بیان فوت سلطان روم و آمدن ایلچی هند و بعضی سوانح این سال : و از نوادر صوادر این ایام یکی آن بود که سلطان محمدخان بن سلطانمرادخان ثالث عثمانی را بعد از قتل فرزند اکبر خود که او رابداعیه ٔ سلطنت متهم کرده بودند ملالت بسیار حاصل و بیمار شده وفات یافت و سلطان احمدخان فرزند او را بجای پدر بر تخت سلطنت جلوس دادند و او جوانی بود شانزده ساله و کارگذاران دولت عثمانیه برتق و فتق امور مملکت پرداختند و وصول این اخبار نیز باعث انقلاب و اضطراب حال عساکر رومیه و مایه ٔ قوت قلب سپاه قزلباشیه آمد دیگر آنکه میرمعصوم خان فرستاده ٔ جلال الدین اکبر پادشاه هندی بابری درین وقت دررسید و هدایا و تحف گوناگون بجهة شاه عباس فرستاده بود از جمله شمشیری بود هندوانی. بیت :
بشبه چرخ وبلطف هوا و صورت آب
بلمع برق و بفعل سحاب و لون خضر.
نعوذ باﷲ اگر یاد آن کند یاجوج
بریده گردد صد جای سد اسکندر.
و قبضه آن چون تاج پرویز از یواقیت رمانی همیتافت و از قائمه و غلاف تا نعل سراسر بالماس و لعل بدخشانی ترصیعداشت و دوال و غلافه آن معلاق لالی شهوار بود امرای دولت قزلباشیه در چنین وقتی آن اخبار روم و این هدیه ٔ هند را از آثار اقبال و امارات اجلال شمرده تفأل بنصرت و شوکت کردند سایر تحف و هدایا با فرستاده ٔ پادشاه ذیجاه هندوستان از حضورشاه گیتی ستان درگذشت و بارها همچنان نگشاده بگشادن حصار معلق ماند هم درین احیان الکسندرخان والی گرجستان بعزم عتبه بوسی شاه عباس دررسید و دو طبق زر ناب که به نام نامی شاه والاجاه مسکوک کرده بود بر پیشگاه شاه نثار کرد و مورد توجهات شاهی شد گرگین خان ولد سیمون خان گرجی والی بلاد کارتیل نیز درین ایام بحضور اعلی آمد و دو هزار خانوار از اویماقات روم که بسیل سپرن ملقب بودند از آن ولایات بطاعت و خدمت شاه ایران دررسیدند و در ری و خوار و فیروزکوه متوطن شدند و جماعتی از ایل شمس الدینلو و حاجیلر که در آن حدود میبودند بخدمت شاه آمدند و تاجهای سرخ دوازده ترکی حیدری بر سر نهاده قزلباش شدند و اﷲویردی خان حاکم فارس که با دوازده هزار از ایلات فارس والوار و خوزستانی بتسخیر بغداد رفته بود و بر اوزون احمدآقا والی بغداد غلبه کرده او را محصور داشت بحکم احضار بجانب ایروان روان شد و اندرین ایام محاصره ٔایروان شاه بتخریب قلعه ٔ تبریز که رومیه ساخته بودند فرمان داد تبریزیان در روزی آن قلعه کوه بنیان را با خاک راه یکسان کردند و در زمان محاصره دو زنجیر توپ قازغان بزرگ که هر یک بوزن سی من تبریزی سنگ و گلوله می انداخت باتمام رسید و فرمان بتسخیر قلعه های ایروان صادر شد و یک توپ بزرگ را بطرف شرقی قلعه عتیق بردند و امیر گونه خان قاجار که تازه از حکومت قراباغ باردو آمده با قاجاریه و سایر قورچیان مأمور شد که فیمابین قلعه جدید و قدیم مراسم قلعه گیری تصمم دهد وجمعی بشرقی قلعه جدید معین شدند و یک توپ را در برج بزرگ برابر حصار جدید نصب نمودند هر یک از سرداران سیبه ٔ خود را پیش برده مورجلها و حفرها و نقوب و ثقب بپایان بردند و اسباب یورش قعله ٔ جدید آراسته شد ولی چون ادوات جنگ از توپ و تفنگ با سپاه رومیه و فرازبروج قلاع بسیار بود یورش مایه ٔ قتل بسیار می گشت ده روز پادشاه دین پناه در این باب بمشاوره و مسامحه گذرانید و خود شاه تهور کرده از تیرهای قلعگیان نیندیشیده اطراف قلعه ها را بدقت تمام ملاحظه کرده بترتیب و قانونی که دستورالعمل داد سپاه چهار جانب مستعد شورش و یورش شدند نخست مقرر بود که از طرف قلعه ٔ عتیق طرح جنگ دراندازند و توپ و تفنگ رها کنند ولی بجانب قلعه تقدم و سبقت ننمایند تا اهالی آن قلعه بخود مشغول شده نتوانند بمعاونت اهل قلعه جدید پردازند آنگاه سپاهیان بر قلعه ٔ تازه یورش انداخته مسخر سازند.
در بیان تسخیر و فتح قلاع بقاع ایروان و قراباغ و انهزام رومیه و گرفتاری شریف پاشا سرعسکر و سردار عثمانی : در شب جمعه ٔ بیست و هشتم شهر ذیحجة الحرام یکهزار و سیزده هجری مقرر شد که علی الصباح قلعه ٔ جدید افتتاح یابد چون طلیعه ٔ کتیبه ٔ صبح کاذب آشکارا شد چاکران صادق العقیده صافی طینت روشن سجیت قزلباش بعزم یورش و پرخاش ساخته و پرداخته شدند پنداشتی بامداد روز قیامت است و رجفه ٔ صور را آغاز علامت. بناگاه چنانکه ممهد و معهد بود نخست شیپور توپخانه بنعره خواب آلودگان بسترغفلت را خبردار وبیدار کرد توپچیان برسر توپهای خودآمده فتیله ها برافروختند سواران و پیادگان در چهار سوی قلعه جابجا مترصد کار ایستاده و چشم و گوش در راه دیدار و گفتار نهاده بیکبار چندین توپ بزرگ و کوچک و خمپاره و بادلیج و چندین هزار تفنگ و شمخال بجانب قلعه و قلعگیان شنلیک یافت دود آسمان را سیاه کرد ونفیر طبل و نای و کوس و کرنای بماه برآمد قزلباشیه بسنت خود سوران درانداختند و یکدیگر را مخبر ساختند آنگاه بهیئات مجموعی اﷲ اﷲ گرفتند و از اطراف بجوانب حصار رفتند گلوله ٔ توپها بروج مشیّده را اوهن من بیت العناکب کرده بود تا رومیه سراسیمه برها کردن توپ و تفنگ اشتغال جستند و دلیران پیاده ٔ قزلباشیه از رخنه های بروج عروج و از مداخل معابر خروج کرده بودند دلیران ایران که همیشه چون شیران نر بودند امروز چون مرغان تیزپر شدند چون طیور بهوا همیرفتند. رومیه وقتی از خود خبردار شدند که حصار از دلیران قزلباشیه مشحون بود و هریک تن بچنگال جمعی گرفتار آمده خلقی انبوه بضرب شمشیر غازیان مریخ شکوه بقتل رسیدند و بقیه امان خواستند و اموال و اثقال سراسر منهوب شد بعد از تسخیر حصار جدید گرد قلعه ٔ عتیق را دایره کردند ذوالفقارخان سیبه را بدروازه برده و دروازه را بآتش بسوخت امیر گونه خان و دلیران قاجار از مکمن خویش پای پیش نهاده بشیرحاجی رسیدند از آنجا ببرج برآمدند غو و غرنک و توپ و تفنگ زلزله در بنیاد آن حصار و حصن استوار درافکند حصاریان متوهم شده ابواب امید بر روی خودبسته دیدند از در استیمان در آمدند شریف پاشای عساکر رومیه وسایل برانگیخته معفو شد و با جمعی اعاظم و اعیان رومیه ببارگاه نصرت پناه آمده استمالت و تسلیة یافت و هر دو حصار استوار بتصرف درآمد و در دو قلعه سه چهار هزار کس بقتل آمده بودند رومیه در حوالی اردوی شاهی در خیام خود مقام و قیام کردند هر کس ملازمت رکاب شاهی خواست بماند و مورد التفات شد و هر که عزم رفتن کرد رخصت یافت و دوازده هزار تومان پاشا و رومیه پیشکش دادند شاه نگرفته شاه نگرفته همه را خلاع شایسته داده و از وهم و هراس بیرون آورده قرچغای بیک بکوتوالی قلعه ها رفت و توپ و توپخانه و تفنگ و اسلحه رومیه را ضبط نمود و چون شریف پاشا را اصل از ایران واصفهان بود با سیصد کس از منسوبان خواهش اعتکاف در مشهد مقدس رضوی نمود بسالی سیصد تومان نقد و سیصد شتروار غله در آن ولایت موظف شد و در آنجا وفات کرد و محمدپاشا ولد خضرپاشا با سایر رومیه بقارص رفتند و ایالت ایروان بامیر گونه خان قاجار مفوض شد و الکسندرخان والی گرجستان را بملاحظه ٔ آمدن سپاه رومیه ببازگشت بلاد خود رخصت دادند و شاه و سپاه از ایروان کوچ داده در منزل فرخ بلاغ به فرخی و سعادت نزول کردند.
دربیان ذکر امیر گونه خان قاجار حاکم ایروان و قراباغ و مدافعه حسین خان قاجار با داود پاشا والی گنجه : چون در عهد خاقان مغفور ایالت گنجه و امیرالامرائی قراباغ بخانواده ٔ زیاداوغلی قاجار متعلق بود و در عهد شاه عباس حسین خان قاجار زیادلو در آن حدود ایالت داشت شاه او را قراباغی خطاب میکرد و در این وقت که ایالت آن صفحات بامیر گونه خان قاجار مفوض گردید حسین خان قاجار قراباغی بایالت استراباد و گرگان مامور شد ولی فرمایش رفت که در قراباغ مانده کنار ارس را محارست کند و بعد از مراجعت امیر گونه خان از قراباغ بحکومت ایروان حسین خان از لب ارس باردوی شاهی پیوندد اما امیر گونه خان بحکم پادشاه چون از پل خداآفرین عبور کرده ببلاد قراباغ رفت جمعی کثیر از ایل و اویماق قاجاریه و تراکمه و الوار ساکنین قراباغ شاهسونی کرده بر گرد امیر گونه خان جمع شدند و او باظهار کفایت و ابراز درایت و اصابت رای و محاسن اخلاق در آن صفحات اقتدار تمام حاصل نموده و در آنطرف آب ارس در کمال جلال سکونت گزید و در ایام اقامت امیر مذکور اصلا چشم زخمی بجنود ظفرآمود قزلباشیه نرسید و بر حسب امر شاه امیر گونه خان بایالت ایروان آمد و حسینخان قاجار قراباغی زیادلو در قراباغ بماند و حسینخان اگر چه مردی دلیر باصلابت و مهابت بود ولی در ریاست و سیاست مساهلتی میکرد و ثبات رای نداشت و از صفت تکبر که خلقی است مذمومه خالی نبود داودپاشا والی گنجه در ایامی که سپاه بمحاصره ٔ ایروان مشغول بودند هفت هزار کس برداشته بقراباغ آمد حسینخان بی آنکه از او و جمعیت او اطلاعی کامل حاصل کند بنه و آغروق را گذاشته و قدری سوار برداشته از قورلوچائی ایلغار نموده با چهار صد سوار دچار هفت هزار سپاه نامدار شد ناچار مقابله کرد و رستم بیک سوکلن مجروح و زخمدار و گرفتار آمد حسینخان و غلامان قدرانداز دست بتیر و کمان برده جنگ و گریز نموده ازپیش سپاه رومیه بسلامت بدر آمدند زیاده از سه چهار نفر از ایشان تلف نگردید و رومیان مراجعت کردند و حسینخان بمنزل خود باز آمد و بنه غازیان بدست بعضی از طوایف دونک قارباغ که با رومیه مخالطت و مرافقت داشتند بغارت رفت و حسینخان شرح حال بر شاه بیهمال عرضه کرد و اظهار تقصیر و انفعال نمود و شاه چون از وفور شجاعت و بسالت وی آگاه بود در مقام انتقام برنیامده ظفر و هزیمت معارک را معلق بر تقدیر ایزدی دانسته او را استمالت فرمود و از فرخ بلاغ اﷲقلی بیک قاجار قورچی باشی با دوازده هزار سوار بقراباغ مأمور شد و بگنجه رفته با سپاه رومیه مبارزتی نمود بعضی را کشته و بعضی را اسیر کرده مراجعت باردوی پادشاهی کرد کیجوک حسن نام رومی در سلک اسرا بنظر شاه درآمد و چون اسرای مسلمانان از اهالی قراباغ آورده بود شاه از قورچی باشی خوشدل و مشعوف نگردید و باطلاق مغلولان حکم داد.
ذکر آمدن اوزون احمدآقا پاشای بغداد بحدود ایران و محاربه ٔ او با سلاطین افشار و گرفتار شدن و آوردن پاشا بحضور شاه و مرخصی یافتن پاشا: درین ایام اوزون احمدآقا پاشای بغداد بر سر قلمرو علیشکر آمدن خواست و دوازده هزار سوار و پیاده آراست قاسم سلطان افشار و شاهقلی سلطان حاکم هرسین از آمدن پاشا خبردار شدند بحسین خان حاکم لرستان خبر دادند با دو هزار کس بیامد ایشان نیز سه هزار کس جمع نموده در زهاب مقاتله کردند بغدادیان بگریختند و پاشا اسیر شد او را روانه ٔ خدمت شاه کردند در ییلاق گوگجه تنگیز بنظر شاه رسید با آنکه جسارت و خیانت و جنایت داشت او را عفو فرموده مخلع نمود مرخص کرد که به بغداد گراید و او در راه مریض شده جهان را بدرود کرد و محمدبیک پسرش محمدپاشا شده از جانب دولت رومیه بحکومت بغداد برقرار شد و میر محمد معصوم خان سفیر جلال الدین اکبر پادشاه هندوستانی بابری گورکانی با جواب نامه ٔ مودت ختامه و هدایای شاهانه رخصت انصراف یافته به جانب دهلی شتافته فرستادگان امرای اکراد خاصه غازی بیک کاری و مصطفی بیک محمودی نیز مرخص شدند و طهمورث وداراکشیش پسران داودخان ولد الکسندرخان گرجی بعد ازفوت پدر خود با مادر خویش بگوگجه تنگیز آمده تشریف حضور پادشاهی یافتند و احمد پاشای حاکم وان که سابقاً از جانب جعفرپاشای محبوب والی تبریز تربیت یافته بود و در وان جنت نشان حکومت داشت استقلال تمام و سپاهی بسیار یافته تا آنکه او را از جانب امنای دولت عثمانی معزول و احضار کرده بودند چون فتوری در دولت روم میدید و غروری در وی بهم رسیده بود تمکین بحکم احضارنکرده بخودسری و خودرائی در آن حدود امارت و ایالت مینمود طرفه تر این که باهل سنور و ثغور دولت ایران نیز تطاول و تعدی پیشه داشت و دوازده هزار لشکر را از خود علوفه میداد و تا دیاربکر بتصرف درآورده بود در تجدید سلطنت روم بنوشته جات کذب آیات خود را دولتخواه دولت عثمانی جلوه کرده بود و توقف خود را در وان صلاح وقت بخرج داده داشت و درین ایام بتسخیر ارجیش آمده آنجا را محصور نموده و شاه اﷲویردی خان حاکم فارس را که در رکاب مستطاب بود بگوشمال وی و تصرف وان مأمور فرمود اﷲویردی خان سه روزه راه یک هفته سپرده ایلغامیشی کرده وقتی بدانجا رسید که او از غایت بیم از ایلغار پادشاهی از ارجیش مراجعت کرده بوان درآمده بود چون خان به بمحاصره ٔ وان مأمور نبود مراجعه نمود.
در بیان تسخیر قلعه ٔ شوره گل که در دست بعضی از روسیه بود: قلعه شوره گل که از قلاع متینه و بقاع حصینه است در زمان فرصت بدست سپاهیان روسیه درافتاده جمعی در آن بگردنکشی و مردم کشی معتاد و مایه اختلال حال اهلی چخورسعد و سایر بلاد گردیده بودند و فی الحقیقه از جانب دولت خویش نیز باین کار نامزد و مأمور نگشته بودند شاه در ایام بهار و اوان شکار بسوی آن حصار رفت و به تنبیه حصاریان سفیه حکم یورش فرمود و در شب نخست سپاه پیاده و سواره بر اطراف آن باره محیط گشتند و رخنه در بنیان آن حصار درافکندند آن گروهی بکلیسائی که از سنگ سیاه در غایت متانت و رصانت ساخته بودند و در معنی ارگ آن قلعه بود تحصن جستند سپاه شاه بر آن نیز مستولی شده آن بیچارگانرا بدست آورده بشمشیر یمانی سرفشانی نمودند و بسیاری را از کنگره حصار درآویختند حصار و ارگ و کلیسای سنگ رخام بحکم پادشاه در یکروز بالتمام با زمین هموار یکسان گردید و شاه در آن حوالی لختی صید افکنده عازم قارص شد و در این ایام سلمان بیک محمودی حکمران خوشاب و قراحصار که خود را سموری و از امرای سنجق روم بیگلربیگی آن مرز و بوم میدانست ازصیت صلابت و مهابت پادشاه تشویش خاطر یافته بنا بر مصلحت وقت و دوروئی مردمان ابن الوقت در کمال ادب بخدمت شاه آمده اظهار اطاعت و ارادت بسیار کرده شاه نیز پرده از روی کار برنگرفته او را بلقب خانی و خلعت سلطانی مفتخر فرمود رخصت داد هم در این ایام و شهور ازجانب پادشاه بزرگ اسپانیا و پرتکال ایلچی بزرگ با پنجاه نفر نایب و صاحب منصب معظم و نامه ٔ محبت توام در حدود قارص شرفیاب حضور شاه عباس گردید نامه نامی و تحف گرامی را رسانید مورد الطاف و اعطاف گردیدند جواب نامه صادر کرده مراجعت نمود.
ذکر آمدن سنان پاشای چغال اغلی صدر اعظم روم بجانب ایروان و مراجعت کردن بوان : جواسیس سریعالسیر و خبرگیران صادق القول که از جانب شاه حکمت پناه باسلامبول در خفایا رفته بودند خبر دادند که کارگزاران دولت قوی الحشمة عثمانی بعد از استماع احوال و اوضاع پاشایان رومیه و تصرف قلاع تبریز و نهاوند و ایروان و نخجوان و چخور سعد و مغلوبیت سپاه عثمانیه کنکاش کرده مقرر داشتند که سرداری اعظم باسترداد این بلاد روانه ایران نمایند لهذا همه همداستان شدند که مختار عساکر بحری سنان پاشای چغال اغلی که پدرش چغال بحسب نژاد از اهالی فرنگستان بوده و بشجاعت و تهور و تدبر شهرت نموده بدین کار اقدام کند چه که او در کارهای خطیره و محاربات عظیمه پایمرد و دستیار دولت روم بوده و امارت بحر و اختیار جهازات جنگی دریائی در دست داشته درین اوقات او را بمنصب صدارت اعظم و سرعسکری کل مفتخر کرده و جمع کثیری از قاپوخلقی و ینگی چریک و سپاه قرامان و اناطولی و شام و حلب و طرابلس و طرابزون و دیاربکر و ارزروم و اخلاط و وان و ارجیش و سطان و اکراد و غیرهم ابوابجمع و محکوم او ساخته بانتزاع بلاد و استخلاص قلاع بلکه تخریب ایران و تسخیر تمام این ممالک مأمور گردید و چغال اکنون بصحرای موش رسیده عازم دیاربکر است بعد از استماع و اطلاع شاه اسلام پناه بتهیه و سامان کار آن صفحات اشتغال ورزید و مقرر فرمود که غازیان شیرشکار دسته دسته و فوج فوج و جوق جوق بتاخت و تازالکای قارص و بلاد واقعه ٔ در معابر و شوارع رومیه فرستاده و حکم شد که هر کس را که اظهار دولتخواهی کند بدین سوی آید و آسوده بماند و الا از نهب و غارت بری و عری نگذارند و غلات و نبات عرض راه را بسوزانند و چاههای آبرا بینبارند. در تاریخ عالم آرای عباسی نوشته اند که دو سه هزار نفر از ایلات و احشامات و الوس اکراد وارامنه کوچانیده بیاوردند و بیست هزار غیر ملت را از آب بگذرانیده بعراق عجم برده سکنی دادند و غالباً بتدریج دین اسلام یافتند و شاه و سپاه زبده ٔ نخبه منتظر ورود چغال اغلی در آن ییلاقات بماندند گویند ازقوانین سلسله ٔ عثمانیه یکی آن است که در ایام سپاه کشی بجهة ترفیه ٔ حال عساکر قرار داده اند و چنان است که در روز سیزدهم عقرب که قاسم گونی گویند یعنی روزی که قوچ داخل گله میشود در هر سرحدی باشند باوطان خود مرخص گردند که در فصل زمستان و ایام سرما و شدت برف وباران در منازل و مواطن خود بامور معیشت و استراحت پردازند و اگر این قرار تخلف کند با سرعسکر تخالف کنند و طناب خیمه ٔ او را با تیغ تیز ببرند و خیمه بر سر او خراب کنند و بروند و اگر در رکاب خواندگار باشند بطریق ادب علاماتی که دلالت بر استرخاص کند بنمایند که معلوم شود قاسم گونی است و باید معاف گردند و مقصود ازین معترضه که درین محل از بیانات مفترضه است آنکه شاه عباس و سپاه قزلباشیه تا ایام قاسم گونی در صحراها همیبودند و هوا بسردی پیوست و فصل معین مبین شد و هنوز چغال اغلی در صحرای موش توقف داشت شاه چنان دانست که درین سال چغال عزیمت آذربایجان نخواهد کرد و در زمان تغییر فصول روی بحصول مقصد خواهد آورد لهذا سپاهیان اطراف را رخصت رجعت نمود و خود با قلیلی از قورچیان بقشلاق اراده فرمود و بناگاه خبر حرکت چغال اغلی دررسید وبارزنة الروم درآمد و لشکرهای اطراف بدو پیوستند و نامه باحمدپاشا نگاشته بوعده ٔ حکومت آذربایجان او را نواخته وی مستمال گردیده با لشکر آن صفحات که بر سر وی اجتماع داشتند بچغال اغلی پیوست و سپاه آن حدود نیز سراسر ضمیمه ٔ عساکر او شد و از ارزنةالروم بیرون آمده بسوی قارص عزیمت کرد و شاه عباس از این اخبار قدری متحیر و متفکر شده و احضار عساکر درین فصل و پس از رخصت خالی از صعوبتی نمینمود زیرا که از شدت برد و کثرت برف راهها مسدود و روستاها مفقود گردیده سهول و حزون یکسان شده و طلال و وهاد برابر آمده بالاخره شاه باقچه قلعه نزول کرد تا معلوم شود که چغال بکدام طرف عزم رزم دارد آنگاه بر وفق صلاح وقت عمل شود درین اثنا خبر رسید که وی روی بنخجوان و ایروان آورده شاه بفرمود که رعایای آن محال را کوچ داده ببلاد بعیده فرستاده باشند و آذوقه آنچه توانند حمل کنند و آنچه بماند بسوزانند که ویرا استعداد توقف و محاصره ٔ قلاع نباشد و بعد از گذشتن از آب بشمشیرهای آتشبار از عساکر وی دمار برآورند آغروق را جدا کرده بطرف النجق فرستادند و امیرگونه خان قاجار بحکم پادشاهی مردم ایروان را بقراباغ بکوچانید واردوی پادشاهی در اوچ کلیسیا نزول اجلال گزید و چغال اغلی بقارص اندر آمد و چون عسکر رومیه بایروان رسیدند موکب همیون در رودخانه و والی نزول داشت و اهالی جولاه و کنکرلو را کوچانیده بقراباغ بردند و بسیاری بعراق یعنی اصفهان رفته در آنجا ساکن شدند و در اطراف زنده رود بماندند و طایفه ٔ جولاهی در عراق معروف شدند الحاصل شاه دو دسته از دلیران ایران بدو سوی اردوی چغال اغلی فرستاد که همه روزه اخبار را ابلاغ نمایند و در هنگام فرصت دست بر رزم و غارت بگشایند و جنگ مواجهه را با سردار روم ننگ خود دانسته و شاه بطرف نخجوان میل فرمود و بجهةویرانی توقف نشد و از معبر جولاه از ارس عبور فرمود که بنه کریوه که معبریست تنگ درآمده بنیاد جنگ کنند چند تن از سپاه عثمانی اسیر قزلباشیه شده بخدمت شاه آوردند و از حال چغال تفتیش کردند معلوم شد که آذوقه در میان آنقوم کمیاب و در حالت اختلال و اضطرابند و جماعتی از طوایف ینگیچری و قول با پاشایان معارضه کرده و ما را در فصل قاسم گونی بخلاف قانون معموله بایران در آورده اید و علاوه براین که ظلمی کرده اید آذوقه در میان نیست و پادشاه قزلباش بر لب آب مصمم جنگ و پرخاش نشسته ما را نه قدرت محاصره است و نه قوت محاربه چون چغال اغلی چاره نداشت لوای عزیمت بجانب وان برافراشت و بقلاوزی احمدپاشا از راه چرس بماکو روانه شده و بجهة غلبه ٔ برف سپاه و دواب بسیار در راه ضایع و تلف گردیده بمشقت تمام و محنت بی فرجام ضعیف وناتوان خود را بوان رسانیده اند که زمستان در آنجا قشلامیشی کرده آغاز بهار و زمان تساوی لیل و نهار با استعداد وسامان بدین بلاد و سامان روی آورند و اکنون چغال اغلی باقابوتلی قشلاق گرفته و پاشایان متفرق شده اند واکراد آن حدود بنزدیک او آمده چنانکه با شاه قزلباش اظهار اطاعت کرده بودند اکنون ویرا متابعت می نمایند شاه عباس چون بتحقیق این اخبار رسید بجانب تبریز معاودت گزید و ارامنه ایروانرا بنا بر کمال رأفت باصفهان فرستاد و سه هزار تومان بجهة سرانجام مکان و معاش ایشان التفات شد و با خانه کوچ بعراق رفته در قرای اصفهان ساکن شدند و امیر گونه خان قاجار حاکم ایروان با مقصودسلطان حاکم نخجوان در النجق و گنجعلی خان حاکم کرمان در مراغه قشلاق گرفتند و چون حکومة شیروان بکستندیل میرزا پسر الکسندرخان وعده شده بود استدعا کردند که بگرجستان رفته با سپاه گرج بتسخیر شیروان شوند از این میانه بدین بهانه استخلاص وا ستعفا یافتند و شاه نیز تعمداً منع نفرموده رخصت داد بگرجستان برفتند و به اعاظم طالش و اردبیل در اعانت ایشان مثالی نگاشته شد که موافقت در تسخیر شیروانات نمایند.
رزم امیر گونه خان قاجار حاکم ایروان و قراباغ باپاشایان رومیه : امیرگونه خان قاجار حاکم و امیرالامرای قراباغ که به حکم شاه در النجق قشلاق کرده بود و بمحافظت آن حدود میپرداخت محمد تکلو که از امرای چغال اغلی سردار رومیه بود با جمعی از ابطال رجال رومیه در کولجه داغ مترصد فرصت جنگ بود فخرپاشا و مصطفی پاشا باگروهی از شجعان رومیه اراده ٔ نخجوان کرده از وان بدر آمدند و مقصود ایشان اضمحلال امیرگونه خان قاجار بودو امیرگونه خان با سواران قاجار و دیگر دلیران نصرت شعار بر لب رود ارس رفته پاشایان رومیه صرفه در جنگ ندیده بباز گشتن آهنگ کردند اما محمد تکلو از رفتن امیرگونه خان بلب رود ارس خبردار شده بخیال دست برد حوالی النجق با جمعی از سپاهیان احمق حرکت نموده بحدود نخجوان آمده امیرگونه خان مراجعت مینمود و ملتزمین رکاب خود را با یدکها و جنیبتهای خویش از پیش روانه کرده داشت. و گمان محاربتی نمیکرد و در اینحال بعضی از سواران مقدمه با محمد تکلو بازخوردند و جنگ درپیوستندو بعضی از ایشان فرار کرده بامیرگونه خان رسیدند و متعاقب ایشان طلیعه ٔ لشکر محمد تکلو پدیدار شد امیرگونه خان با آنکه معدودی سوار داشت بملاحظه ٔ نام و ننگ چاره بجز نبرد و جنگ نداشت و محمد تکلو بیک حمله سپاه قزلباشیه را که با امیرگونه خان بودند در هم فروشکست امیرقاجار تکیه بر لطف پروردگار کرده با معدودی که موجود بودند بمحاربه ایستاد و از طرفین جنگ گرم گردید و بسیاری از قزلباشیه مجروح گردیدند و اسب سواری امیرگونه خان نیز جراحات منکر یافته بیم افتادن داشت مقصود سلطان کنگرلو نیز زخمدار گردید و کار صعب سخت ونیک بد شد درین اثنا غلامان و رکابداران خان قاجار که بحوالی النجق رسیده بودند اثری از وصول خان ندیده متوحش شده بازگشتند و در بحبوحه ٔ جنگ رسیدند رکابدارجنیبت کشیده امیرسوار شد و این معنی را مقدمه ٔ ظفر دانسته و یسر بعد العسر شمرده بافوجی که مراکب آسوده تازه نفس داشتند بر قلب اعدا حمله بردند بضرب سیوف صفوف را بردریدند و ابطال رجال محمد تکلو را بقتل آوردند محمد تکلو زخمدار فرار کرده سر و اسیر و غنیمت بسیار در آن هزیمت بدست سواران قاجار درافتاد با فتح و اقبال بالنجق عطف عنان کرده از آن رؤوس واسلحه نزد شاه فرستاده شاه چند لوله تفنگ رومی و چند رأس اسب را قبول فرموده و درباره امیرگونه خان التفات و توجه بیغایات بظهور آورده و از جمله وقایع این سال که یکهزار و چهارده هجریست آنکه مصطفی پاشا از جانب چغال اغلی بتاخت و تاراج خوی و مرند مأمور شد و چون ایلغارهای شاه عباس را شنیده داشت که از ساوه یک شبانه روز به بروجرد و از اصفهان دوازده روزه به تبریز ایلغامیشی میکند واهمه کرد که شاید از تبریز بیخبر بر سراو آید خود در خوی متوقف شد و امرای محمودی که سلمان بیک خوشاب رئیس آن طایفه بود با جمعی اجناد اکراد بتاختن مرند و غارت کردن آن نواحی مامور کرد جمشید سلطان دنبلی حاکم مرند از عزم ایشان شاه را آگاه کرده شاه عباس اﷲقلی بیک قاجار قورچی باشی سرکار را با بسیاری از قورچیان و دیگر سواران بمقاتله ٔ مصطفی پاشا وسپاهیان اکراد و محمودی فرستاد اما آن طایفه بحوالی مرند آمده اندک دواب و اغنام تنی چند از رعایا را بچنگ آورده درنگ ننموده بمراجعت شتاب گرفتند جمشید سلطان دنبلی منتظر مدد نگردیده و ملاحظه عدد نورزیده سیصد سوار برداشته و مدافعه آنان را سهل پنداشته از قفای ایشان تاخت و سپاه رومیه دو سه دسته شده بودند جمعی بغارت رفته و مصطفی پاشا و سپاهیان بسیار در سه فرسنگی انتظار آنها میبردند بناگاه جمشید سلطان دنبلی با سیصد سوار دچار آنها شده رزمی بیصرفه نمود جمعی سواران بکشتن داد و یک دو برادر بگرفتاری فرستاد و خود ننگ فرار بر خود نهاده چون برق مراجعت کرد درین اثنا قورچی باشی قاجار دررسید و ازین کار با او عتاب وخطاب کرده ولی حاصلی نداشت و رومیه بازگشته بودند وجمعی سواران قزلباش الپاق را تاخت نموده با یکهزار نفر از طایفه ٔ نصرانیه که بمحاربه ٔ سپاه اسلام پیش آمده بودند با نسوان و صبیان اسیر کرده بنظر شاه رسانیدند.
ذکر حال کستندیل خان بن الکسندرخان و کشتن گرگین خان برادر خود را و قتل الکسندر: سابقا سمت نگارش و صورت گزارش یافت که حکومت شماخی و شیروان از جانب شاه عباس نامزد کستندیل خان شد وبا پدر خود الکسندرخان و جمعی از سپاهیان قزلباشیه بگرجستان رفتند که در آنجا بتدارک و تهیه ٔ محاربه با رومیه بپردازند و شیروان را مسخر سازند چون بگرجستان رفتند الکسندر بملاحظه ٔ وقت و تصور مآل درین امر اقبال ننمود و بدفعالوقت و مساهله و مماطله و معاذیر مموهه می گذرانیدندکستندیل مدتی صبوری کرده معلوم شد که الکسندرخان ، گرگین میرزا نام پسر دیگر خود را ولیعهد کرده و او بانتظام امور کستندیل خان و تسلط بر شیروان همداستان نخواهد بود روزی شاه میرخان و علیخان و بکتاش سلطان که از جانب شاه عباس با او مأمور بودند گفتند که در این صورت توقف ما در گرجستان مثمر ثمری نخواهد بود اولی ̍ آنکه باز گردیم کستندیل خان با ایشان نزد الکسندرخان پدر خود آمده که کار خود را بگذراند در باب شیروان سخنان در میان آمد الکسندرخان و گرگین خان اعتنائی باین گفتار نکردند کستندیل برنجید و در نزد قزلباشیه شرمگین شد الکسندر بسخن او گوشی نداده از مجلس برخاسته بدرون خانه ٔ خود رفته گرگین خان نیز او را تنها و حیران گذاشته از قفای پدر بدرون رفت کستندیل از حالت طبیعی بیرون رفته از دنبال برادر بدرون آمده با او عتاب و درشتی آغاز کرد او نیز سخنان درشت گفته کستندیل شمشیر ازنیام برکشیده زخمی چند بر گرگین خان زده او را بکشت و فی الفور بخلوتخانه ٔ پدر رفته با او عتاب کرد پدر او را دشنام داده و در این اثنا از کشتن گرگین باخبر شده و از جانب امرای قزلباش دانسته بکشتن و گرفتن آنها حکم کرده گرجیان در مقام امتثال امراو درآمدند علیخان ملقب بموافق شمشیری برو انداخت وشاهمیرخان باتمام کار الکسندر پرداخت چند تن از ناموران که در آنجا حاضر بودند کشته شدند چون گرجیه دانستند که الکسندر و گرگین هر دو کشته شدند بجز تمکین بکستندیل خان چاره ای ندانستند متابعت گزیدند خزاین و دفاین پدر بتصرف کستندیل خان درآمد و سپاهیان را علوفه و مواجب داده بسفر شیروان رغبت افزود و با ده هزارلشکر قزلباشیه و گرجیه عزیمت شیروان نمود اکثر اعاظم و اعیان باطاعت او درآمدند و سپاه قزلباشیه و شاهمیرخان حاکم شکی که مقدمةالجیش بودند در حدود قبله بامحمدامین پاشا حاکم شیروان جنگ کرده او را بکشتند و محمدامین پاشا و جمعی رومیه قتیل شدند و بقیه بقلعه گریختند و کستندیل و امرای قزلباش بمحاصره مشغول شدند.
رزم کستندیل خان گرجی با محمود پاشا پسر چغال اغلی و انهزام محمود پاشا: چون حاکم شیروان محمود پاشا ولد چغال اغلی سرعسکر اعظم رومیه از کار کستندیل خان و قتل محمدامین پاشا و محاصره ٔ قلعه ٔ قبله ٔ شیروان استحضار یافت عساکر رومیه را که در اطراف پراکنده بودند بشماخی جمع کرده با توپ و عراده و سواره و پیاده بمحاربه ٔ کستندیل خان شتافت و کستندیل خان گرجی جمعی را بر سر قلعه ٔ قبله نهاده با قزلباشیه لشکر رومیه را استقبال نموده در کنار رود آقسو تلاقی فریقین روی داد رومیان جلادت نموده بر برانغار و جوانغار و چرخچیان غلبه کرده قریب بدان بود که صف قول نیز بهم برآید قزلباشیه را جای تحمل و تأمل نمانده سواران قول را با خود حرکت داده میسره و میمنه را از پراکندگی جمع کرده بازگردانیدند و دست بتیر و سنان و شمشیر جان ستان برآوردندمانند کوه پای ثبات افشرده بر رومیه حمله ٔ سخت بردند گرد و غبار بلند و رشته ٔ آمال کوتاهی گرفت سرها برتنها زیادتی نمود مانند برگ رزان بباد خزان دلیران رومیه از اسبها درافتادند شکسته رکاب و گسسته عنان هزیمت را غنیمت شمرده روی بگرداندند و چنان واقع شد که محمود پاشا حاکم شیروان در مقابل کستندیل خان گرجی اتفاق افتاد و خان گرجی قصد او کرده نزدیک بود که طعن نیزه بدو رساند و خود را از زحمت رهاند درین وقت زخمی کاری بر اسب سواری کستندیل خان رسید و محمود پاشااز چنگ آن ببر بلا رها گردید چون قزلباشیه چنین دیدند اسبی بکستندیل خان رسانیده از تعاقب رومیه عنان کشیدند بجمع غنایم پرداختند و درین معرکه هزار نفر از گروه رومیه مقتول شدند و همه ٔ حکام قلعه ها قلاع شیروان را خالی گذاشته از بیم در شهر شماخی که دارالملک شیروانات است جمع شدند الا شماخی و باکوبه و دربند حصنی در تصرف افواج رومیه نماند و چنانکه شاه عباس مقرر کرده بود هر یک از امرای قزلباشیه در دارالحکومه ٔ خود استقلال یافتند و اهالی شیروان منقاد شدند و شرح وقایع گرجستان و شیروان در تبریز معروض رای شاه عباس شد و سرهای قتلی ̍ از نظر گذشت و کستندیل خان بتاج مرصعو کمرشمشیر مکلل و اسب زرین ستام مخلع شد و بامرا نیز التفاتها رفت و ابوتراب بیک بجهة توپ ریزی بشیروان رفت و درین سال برای احتیاط اوقات جنگ وجدال در تبریز قلعه ای مستحکم ساخته شده و شاه عباس بزیارت مرقد جدامجد قطب الاَّفاق شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی قدس سره رفته و در مراجعت از راه اهر و مشکین بمقبره ٔ شیخ شهاب الدین اهری که از اکابر اهل ریاضت و مقامات بود رفته بشرایط زیارت و استمداد همت پرداخته به تبریز مراجعت کرد.
رفتن اﷲ ویردی خان سردار قزلباشیه بر سر چغال اغلی به وان و انهزام چغال اغلی : رای مملکت آرای شاه عباس صفوی بر آن شد که سپاهی بر سرچغال اغلی که در وان انتظار عساکر اروام می برد فرستدلهذا بسرداری اﷲویردی خان قوللر آقاسی سی هزار سوار با جمعی امرای نامدار مامور فرمود چغال اغلی وقتی خبرشد که اسبان رومیه که در مراتع میچریدند بیغمای قزلباشیه درآمد و چرخچیان قزلباشیه از یک منزلی وان قدم دلیری پیش نهاده مصمم نبرد شدند چغال دانست که مقابله ٔ با سپاه قزلباشیه مقرون بصرفه و صواب نیست در قلعه ٔ وان خزیده و طریقه ٔ قلعه داری گزیده پاشایان دیگربا سپاه خود بیرون آمده پشت بر حصاربند وان زده روی بر قزلباشیه نمودند ولی نزدیک نمی آمدند چرخچیان ایرانی اندک اندک آنها را پیش کشیده تا حوالی نیم فرسنگی می آوردند تا سپاه قول و سردار کل نیامده بودند رومیه جسارتی بحرب مینمودند روز دیگر که سپاه قول و علامات سر بسپهر افراشته و طبل و نای و دلیران آهن خای دررسیدند رومیه چون میش از چنگال و دهان گرگ برمیدند چرخچیان قزلباشیه بر سر ایشان تاختند و جمعی را مقتول کردند رومیه راه شهر برگرفته سواران را بحوالی شهر کشیدند بناگاه از برج و باره ٔ حصار بادلیجها و تفنگهای آتشبار رها کردند سواران قزلباشی پروا نکرده چون سمندر در دل شرار و آذر رفتند در کنار خندق جمعی را گردن زده و اسیر کرده باردو بازگشتند چند کس از آن معارف و معتبرین رومیه بود که خندان آقای متفرقه آقاسی و پسرش از آن جمله بودند القصه مظفر و منصور مراجعت کردند و سپاه قزلباشیه در برابر شهر خیمه و خرگاه برپا کرده جابجا آرام گرفتند و خیمه ٔ اﷲویردی خان سردار را در برابر خیمه ٔ سردار رومیه برافراشتند دیگر روز خبر رسید که محمد پاشا مشهور بشش گاو با دو هزار سوار بنزد چغال اغلی می آید قرچغای بیک و بعضی دلیران ایران بر سر او تاخته جنگی قوی کردند و جمعی را مقتول ساختند و بسیاری اسیر گردیدند زخمی منکر بر محمدپاشارسیده زنده بدست آمد ولی بواسطه جریان خون از راه به منزل نرسیده درگذشت و در روزی که قرچغای بیک با سواران قزلباش از اردو بیرون میشد رومیه گمان کردند که بغارت میروند و امروز اردوی قزلباشیه خالیست لهذا قدم دلیری پیش گذاشته و بر اردو آمدند اﷲویردی خان که احتیاط این کار را کرده بود و قراولان معین و مستعد رزم داشت حکم بجنگ داد رزمی بزرگ به ظهور آمد و سپاه رومیه انهزام یافته روی بشهرستان کردند چون بازدحام از یک دروازه درون شدن خالی از تعطیل و تشویش نبود از کنار خندق روی بدروازه ٔ دیگر نهادند و قزلباشیه برآنها حمله کرده و جمعی را بکشتند و جمعی را اسیر کردند و بسیاری به خندق درافتادند و بعضی بباغات حوالی شهر متفرق شدند تا بحدی که اهالی اردوبازار پنجاه کس از سواران رومیه در میان باغات اسیر کرده باردوی سردار ایران آوردند و همه را گردن زدند دیگر رومیه تمنای خروج از دروازه و برابری با سپاه قزلباشیه ننمودند چغال اغلی دست خود را از هر چاره کوتاه دیده توقف در شهر وانرا مایه ٔ محصوریت خود دانسته بدریاچه ای که یک طرف آن بقلعه قریب است و سابقاً بدان اشاراتی شدکه آن را بحیره ٔ ارمن نامند درآمده با جمعی رفقا درسفاین نشسته بجانب موش روانه شد لهذا چغال اغلی بتزویرات ابن آوی از چنگ پلنگان قزلباشیه بدر رفت و اﷲوردی خان شرح حال بشاه عرضه کرد و جمعی سپاه تا عادلجوازو ارجیش رفته از او اثری بظهور نه پیوست و شاه در هنگام خروج از تبریز واراده ٔ وان از این اخبار مسرت آثار اطلاع یافت و اﷲوردی خان در حوالی خوی و چالداران مظفر و منصور با اسرا و سرهای رومیه بحضور شاه آمد و خندان آقای متفرقه آقاسی با پسرش سعادت بخش بحاکم قراچه داغ سپرده شدند و بحکم شاه عباس قلعه ای مستحکم در خوی بنیاد کردند کوتوالی قلعه و اولکای خوی بسیدی سلطان خبوشلو مفوض شد و در این ایام شیخ احمدآقا که سابقاً داروغه ٔ قزوین و مردی سفاک و بیدین بود از غایت غرور مردی را بکشت و بحکم شاه بقصاص رسید و منصب و سپاهیان او به پسرش شحنه بیک تفویض یافت هم درین ایام خبر فوت باقی خان حاکم ترکستان و جلوس ولیمحمدخان برادرش در بخارا بر مسند خانیت ماوراءالنهر رسید.
ذکر مخالفت امرای اکراد محمودی و تحصن مصطفی سلطان درقلعه ٔ ماکو و تاخت و تاز سپاه قزلباشیه ایل محمودی و اکراد را: و درین اوقات که هوا اعتدالی یافت شاه به تنبیه بعضی اکراد محمودی که در پسک و ماکو متمرد بودند عزیمت فرمود و مصطفی سلطان حاکم ماکو با اقربای خویش در قلعه متحصن شدند و ماکو از قلاع مشهوره ٔ آذربایجانست که در پای کوه و میانه ٔ دره واقع است و هیچ صاحب شوکتی بتسخیر آن قادر نبوده و جز یکه تاز طارم چارم دیگری از تیغ زنان گیتی بضرب شمشیر آن حصار را تسخیر ننموده. بیت :
تو گفتی که تن بد مگر چرخ ماه
مراو راسر آن کوه و آن دژ کلاه.
و قلعه ای دیگر در دامنه ٔ آن کوه داشتند که استحکام داده خیول و احمال و اثقال خود را در آنجا گذاشته حارس و حافظبرآنجا گماشتند شاه طوایف قراداغلو مقدم را بتسخیر قلعه ٔ دامن کوه و غارت مواشی و مراعی وایل و الوس آن گروه مأمور کرد در اندک مدتی آن قلعه را محصور و مفتوح کردند و هر چه یافتند بغارت بردند و جمعی بر سرطوایف محمودی رفته چندان دواب و اغنام بیاوردند که گوسفندی به نیم درهم که پنجاه دینار عراقی باشد و گاوی بدو درهم فروختند و شاه بحوالی نخجوان که فیمابین راه ارزنةالروم و راه وان است انتظار قدوم سپاه روم همی کشید و کستندیل خان حاکم گرج و شیروان چون بشرف اسلام مشرف شده بود مطبوع طباع اهالی گرجستان نگردید وقطع نظر از این امر قتل پدر در هیچ ملتی محمود نیامده طوایف گرجیه با یکدیگر معاهده نموده بالاتفاق شبی در خیمه ٔ کستندیل خان ریختند و کستندیل خان بگریخته اردو بهم برآمده گرجیه دو نفر از نبایر الکسندرخان بدست آورده اردو را شکسته روی بگرجستان نهادند و قزلباشیه و کستندیل منهزم شده اما از رود ارس گذار نکرده باردوی همیون پادشاهی در نیامده باردبیل رفته از آنجاقصد گرجستان کرد و کار محمود پاشا والی شیروان قوتی تمام پذیرفت و اهالی گرجستان عریضه ای بشاه عباس فرستاده از سوء سلوک کستندیل شاکی شدند و طهمورث بن داودخان را بپادشاهی خود خواستند و شاه بنا بر استمالت گرجیه قبول فرموده بایشان مناشیر و احکام فرستاد و کستندیل بخودسری بگرجستان رفته در محاربه ٔ گرجیان مقتول شد و حکومت گرجستان بر طهمورث خان مقرر شد و خبر مراجعت چغال اغلی وزیر اعظم رومیه دررسید و اردوی شاهی دردره یکفرسنگی صوفیان تبریز اقامت فرمود.
ذکر مراجعت سنان پاشای چغال اغلی وزیر اعظم روم با سپاه بیشمار بتسخیر آذربایجان و انهزام یافتن رومیه از قزلباشیه : چون خبر بازگشت سنان پاشای صدراعظم مشهور بچغال اغلی بتحقیق پیوست و اتفاق پاشایان و بیگلربیگیان و میران سنجق و اکراد متفرق و میرشرف خان حاکم جزیره و پسر و برادر زکریاخان و میران محمودی و بطحی و سایر قبایل بمرافقت و همراهی او واضح گردید شاه عباس بجانب خوی وسلماس حرکت فرمود و در خوی سرادق اقبال و خیام جلال راه عبور بر صبا و شمال مسدود کرد و پیربداق خان حاکم تبریز را بشهر مامور فرموده که طریقه ٔ حزم مرعی داشته قلعه و شهر را منظم کند و او فرمایشات پادشاهی رابانجام رسانید قراولان قزلباش بحوالی اردوی رومیه رفته در اوقات کوچ و اتراق و نزول و ارتحال عسکر رومیه را بدقت سنجیده و تخمیناً از یکصد هزار متجاوز دیده معالقصه شاه بطرف مرند آمده بر محلی از قلل جبال شامخه برانده بنظر تأمل اردوی رومیه را تماشا فرمود، کمتر از صدهزار نبودند و از هر حیثیت در سامان و اسباب و استعداد جنگ کمال آراستگی داشتند شاه تکیه بر فضل و رحمت ایزدی کرده «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن اﷲ» را پیشنهاد همت عالی بنیاد ساخته اﷲویردی خان بیگلربیگی فارس را بسرداری و سالاری سپاه کینه خواه قزلباش مامور کرده که خود پیوسته در قلب و قول بوده باشد و ذوالفقارخان روملو و گنجعلی خان حاکم کرمان و سایر سلطانان میرمقدم چرخچی و منقلای سپاه قول باشند امیر گونه خان قاجار را در میمنه ٔ میمون و جمعی امرا را میسره ٔ همیون مقرر فرمود و پس از سپارش سردار مذکور و قشون های مامور از موکب نصرت کوکب پادشاهی در جنبش آمده چون دریای آرمیده بتمکین و وقار رفتار گزین شدند اﷲویردی خان در حوالی قریه ٔ صوفیان نزول کرده شاه نیز بجهة تماشای کارزار و استظهار لشکر نامدار از دنبال حرکت فرمود و بنزدیکی آمده بر فراز قله با جمعی سواران کوه ثبات بایستاد و آنروز که سه شنبه ٔ بیست و چهارم جمادی الثانی سنه ٔ 1014 هَ. ق. بود در آن صحرا جنگ بزرگ سلطانی فیمابین رومیه و قزلباشیه اتفاق افتاد و شاه عباس خود در طرف دست راست سپاه برفراز قلل در تدابیر صائبه و ملاحظات صافیه بامداد و تعاون سپاه اشتغال میکرد قرچغای بیک را که در اصابت رای و شجاعت نفس منفرد بود با جمعی به معاونت منقلای لشکراﷲویردی خان روانه کرد و قنبربیک استاجلو را نیز با برخی سواران بتقویت قرچغای فرستاد بعد از غایت لوازم تدابیر تکیه بر فضل خالق قدیر کرده بتوکل و تسلیم صابر شد اما از آن طرف سرعسکر رومیه با سپاه بیشمار وجیش گردون طیش خونخوار همی آمد تا بحوالی قلعه ٔ سیس شش فرسنگی تبریز رسید در آن محل نزول نموده باستحکام بنیان محاربه استقدام ورزید عراده و زنجیر را بطرزیکه قاعده ٔ مقرره ٔ رومیه است از جانب برابر لشکر قزلباش بیکدیگر اتصال داد و حصنی آهنین بر پای کرد ینگیچریان باتوپ و تفنگ در پشت عراده مصمم جنگ شدند و پاشایان عظیم الشأن با عساکر خود فوج در فوج و کتیبه درکتیبه و سنجق در سنجق و حزب در حزب از اردوی بزرگ بیرون آمده در برابر سپاه قزلباشیه صف آرائی نمودند. کوسه صفر بگلربگی ارز روم و عثمان پاشا حاکم شام و علی پاشای ملقب به زنجیر قرن منقلای سپاه رومیه شده در نهایت دبدبه و غایت کبکبه چون کوه آهن بایستادند شاه عباس تعجیل در منازعه را جایز نمیدانست و انتهاز فرصت میکرد و به امرا پیغام میفرستاد که جنگی بیصرفه ننمایند و چون امرای رومیه اقدامی در قزلباشیه ندیدند خیرگی کرده قدم جلادت پیش نهادند قرچغای بیک و قنبربیک از اسبان پیاده شده با همراهان در پناه اسبان بماندند و گلوله مانند تگرگ بر ایشان بارنده شد و باﷲویردی خان پیغام دادند که درنگ مامزید شتاب رومیه شده و صرفه ٔ کار از دست بیرون خواهد شد؛ اری الحلم فی بعض المواضع ذلة. چون شاه از صورت حال استحضار یافت با سپاه قلب از مقام خود حرکت کرده رخصت جنگ داد و جمعی را با علی قلی خان شاملو بمیانه ٔ پاشایان منقلای و اردوی سردار بکارزار فرستاد که قوت سپاه رومیه همگی بیکسوی منجر نگردد واﷲ قلی بیک قاجار و قورچی باشی را بمعاونت او مامور کرد و ساعت بساعت بسوار و سپاه و کرنا و کوس دو جانب امرا را مدد و معاون تازه بتازه میفرستاد سپاهیان رومیه که بر حوالی تل با قرچغای بیک برابر شده بودند فغان کرنا و هیاهو و گرد و غبار از طرف اردوی سردار بنظر درآوردند متوهم شدند که مبادا سپاه قزلباشیه از قفای آنها درآیند و فیمابین ایشان و اردوی سردار حایل شوند و مدد ایشان را مانع آیند عزیمت کردند که آهسته آهسته خود را باردو اقرب سازند و ازدو جانب احتیاط ورزند تابجانب دنبال و قرب اردو میل کردند قرچغای بیک و همراهان او از حوالی پشته مانندسیلاب مرگ بیکباره اﷲاﷲ گویان جلو ریز خود را بر صف سواران رومیه زدند اﷲویردی خان سردار نیز از آن سوی حمله کرده سپاهیان برانغار و جوانغار و قول و منقلای با سپاه رومیه درآویختند کار از ناوک و نیزه درگذشت وبشمشیر و خنجر رسید تلهای کشته در دشت صاف ظاهر آمدو جویهای خون در فرغر خشک روان شد خروش توپ و تفنگ از اطراف اردوی چغال اغلی بر افلاک میرسید و نفیر کوس و نای از سپاه قزلباش در کوهسار چون رعد می پیچید گردو خاک پرده ٔ انظار و مانع ابصار بود بجز برق شمشیر و بارش خون چیزی بر دیده جلوه نمی کرد. بیت :
ز بس گریه چشم فلک نم گرفت
ز بس کشته پشت زمین خم گرفت
بهر گام بی تن سر ترک دار
بر افتاده چون مجمر زرنگار
فکنده سر نیزه ٔ جان ستان
یکی را نگون دیگری را ستان.
سپاه رومیه متوحش گشته پای قرار ایشان بی ثبات گشت و راه فرار ایشان بی نجات ماند راه بباز گشت اردو نیافتند ناچار سراسیمه بوادی و روستا شتافتند مردمان گمنام چندان کشته شدند که رومیه نیز ندانستندی و نشناختندی اما معارف پاشایان و حکام جلیل الشأن و سرداران و بیلگربیگیان بسیار بودند که برخی در کارزار طعمه ٔ شمشیر آبدار شدند و بعضی منهزم گردیده گرفتار آمدند کوسه صفر بیگلربیگی ارض روم که از مشاهیر و شجعان زمان بود در آن مصاف مقتول گردید همچنین علی پاشای زنجیرقرن و عثمان پاشا بیگلربیگی شام و قریب بهفتاد تن از پاشایان و سنجق بیگیان و میران نامی کشته و گرفتار شدند و مصطفی پاشا وزیر دویم دولت عثمانی و شیراحمدپاشا حاکم قارص و قوچی خان کرد برادر غارتگرخان و محمد بیک پسر خندان آقای متفرقه باشی زنده بدست آمدند و تا هنگام غروب معرکه نبرد از رونق نیفتاده بود شیران مردخای و نهنگان شیرربای از دنبال هزیمتیان همیرفتند و سر و اسیر همیگرفتند تا کار بجائی رسید که آن شب تار جمعی از اهل فرار بروستا و قرای تسوج و سایر مواضع درافتاده ایشان را اسیر کرده بحضور می آوردند معالقصه چون شب درآمده بود شاه در آن حوالی نزول فرموده بمشاعل زرین و سیمین سرادق پادشاهی را چون عرصه ٔ افلاک از ثواقب کواکب رنگین ساختند و از سرهای بریده پیشگاه شاه را باغی پر نار شکافته و شکسته کردند و امرا هر یک از رزمگاه بازگشته بر بساط محفل ارم مشاکل آرمیده بالطاف و اعطاف شاهانه اختصاص می یافتند شاه پیمانه ای چند از راح بسر درکشیده عرصه ٔ رزم را بمجلس بزم تبدیل کرده و از کوهه ٔ زین بگوشه ٔ مسند تحویل فرموده و مقارن این حال که هر کس اسیر و سر می آورد یکی از قورچیان استاجلو که حقیرالجثه بود اسیری قوی هیکل با دست گشاده بحضورآورده شاه باو انعامی فرمود از حال اسیر استفسار کرده مرد عظیم الجثه پاسخ داد که از طایفه ٔ مکریم شاه فرمود که او را برستم بیک مکری بسپارند که هر چه خواهدکند و بصحبت دیگران توجه فرمود آن مرد مکری چنان دانست که حکم بقتل او شده دل از جان برگرفته بغتةً خنجر برکشیده بر شاه حمله کرد شاه وقتی متوجه شد که نیش خنجر قریب به پیکر شاه شده بود تجلد فرموده بی اضطراب دست آن مکری را بگرفته مکری خود را بقوت تمام بر روی شاه افکنده در تلاش درآمدند حاضران از غایت دهشت مبهوت مانده چراغ فرونشسته امرا برخاسته برگرد شاه ستاده شمشیرها کشیده ولی چون خفتان مکری و شاه بیک گونه بود و در یکدیگر پیچیده زیر و زبر میشدند امرا میترسیدند که شمشیر بر شاه آید و دست فرود نمی آوردند تا بخت مدد کرده شاه بر آن دیوسارغلبه کرده زانو بر سینه اش نهاد و خنجر از دستش بیرون آورد چاکران او را گرفته قدری واپس بردند شمشیر در او نهادند تن پیلوارش ریزه ریزه کردند و شاه بهمان متانت که نشسته بود بتجرع اقداح از دست ساقیان ملاح اشتغال فرمود و در اواسط شب باردوی خوابگاه که یکفرسنگ مسافت داشت مراجعت فرموده تا علی الصباح بغنود.
ذکر متفرق شدن اردوی سرعسکر رومیه و غارت کردن آنها و رفتن چغال اغلی و از غصه جان دادن او: دیگر روز معلوم شد که توقف سنان پاشا با عراده و توپ بانتظار آمدن جان فولاداغلی سردار عساکرحلب است که از دنبال با پنجهزار سوار باعانت سردار خواهد آمد شاه عباس دانست که اگر مددی بسردار رومیه برسد بقوت جنگ عراده و توپ و تفنگ مایه ٔ مزاحمت دلیران قزلباشیه خواهد بود جمعی بر سر جان فولاداغلی که قریب بطسوج رسیده بود فرستاده و میرشرف حاکم جزیره را به پیغام مودت فرجام از پهلوی سردار بحرکت درآورده رفتن میرشرف و انهزام خان فولاد همهمه و واهمه ای غریب دراردوی سردار افکند چنان متوحش و مضطرب بر هم خورده فرار کردند که تصور آن نتوان کرد شب هنگام از صرصر سبقت ربوده احمال و اثقال بگذاشته به وان روان شد و بسیاری راه گم کرده باطراف افتادند و گرفتار آمدند و حوالی صبح مردم مطلع شده باردوی سردار ریختند خیام برقرار و قیام و مجالس مفروش و صنادیق مرتب و ستور و اجمال در حوالی بار خفته و فرصت حمل و نقل نکرده بودند. پیری بیک بخرگاه خاصه ٔ سردار رفته نظاره کرده که پاره ای زر مسکوک سرخ و سفید در آنجا ریخته و انگشتری سنان پاشا بر کنار مسند افتاده و شمشیر مرصعی که سرعسکر و وزرا در پهلوی خود نهند در آنجا نهاده بصندوقخانه رفته همه را جابجا چیده دید و درها مقفل کرده یافت. یک قطار شتر از اشتران آنجا بار کرده باردوی شاه آورد مردی دیگر بدانجا رفته اسباب بسیار یافته از جمله یرلیغ سرداری سنان پاشا بود که منشیان روم نگاشته و در کمال تزیین اتمام یافته در آنجا افتاده معلوم شد که در رفتن و فرار کردن کمال اضطراب و دهشت و تعجیل داشته اند الحاصل موازی صد توپ و ضربزن که نتوانسته بودند بهمراه برند بتصرف توپچیان شاه عباس درآمد وبجز این هر چه نصیب غازیان نصرت کسیب شد بدیشان بخشید و دیناری از کسی نگرفت و شاه بجانب سلماس حرکت فرموده تمام رؤسا و حکام آن صفحات بحضور پادشاه درآمدند و بخلاف سابق اظهار ارادت کردند از جمله مصطفی بیک محمودی صاحب قلعه ٔ ماکو شمشیر بگردن افکنده شرمسار بحضرت شهریار آمده همچنین حاکم خوشاب و امیرخان چولاق وزکریاخان چگنی همه بخدمت آمدند و مورد التفات پادشاهانه شدند با خلعتهای خاص و کمرشمشیرهای مرصع مرخص گردیدند و سنان پاشا بوان رسیده در آنجا نیز توقف ننموده بدیاربکر روی کرد و پسرجان فولاد حاکم حلب را که بحمایت او نیامده بود در راه بکشته طایفه ٔ او نیز عاصی شده برفتند و چغال اغلی 0از این هزیمت چنان بیقدر و قیمت شد که مدقوق گردیده باندک روزی بمرد و حسرت تسخیر تبریز و آذربایجان را بعالم باقی برد و شاه بعضی امرا را رخصت منازل خود داده و حکام فارس و خراسان رابمرکز حکومت خود فرستاد با بعضی از سپاهیان باردبیل رفته بعد از زیارت شیخ صفی الدین اسحاق و آبا و اجداد بزرگوار بکنار رود ارس رفتند و بعد از رمضان قصد گنجه فرموده منزل بمنزل میرفتند و گرجیه ٔ کاخت در کورک آمده استدعای طهمورث بن داودبن الکسندرخان که در رکاب بود کردند شاه او را طهمورس خان نموده خلعت داده با گرجیان بحکومة گرجستان فرستاد و در آغاز تحویل حوت در حوالی گنجه آمده قریب بمزار شیخ نظامی گنجوی صاحب خمسه رحمة اﷲ علیه مخیم عساکر نصرت مآثر گردید و بتدارک ریختن توپ قلعه کوب و سایر لوازم امر شاهانه جاری گردید و در این ایام خبر رحلت پادشاه هندوستان جلال الدین محمد اکبرشاه بابری گورکانی و جلوس شاهزاده سلیم بعرض پادشاه ایران رسید درآغاز سال فرخنده فال یونت ئیل یکهزار و پانزده که سال بیستم جلوس شاه عباس بود عیدنوروز فیروز در ملک قراباغ بترتیب و زیور و زیب وقوع یافت و در حوالی مزار شیخ مذکور لوازم و شرایط جشن و سور بظهور آمد و سپاه قزلباشیه از اطراف و اکناف ممالک محروسه بتدریج در گنجه اجتماع کرده بمحاصره ٔ شهر اشتغال جستند و عساکر رومیه که در گنجه بودند بجهة اعلای کلمه ٔ نفاق و تسدید ابواب وفاق رستم سلطان سوکلن را که چندی قبل اسیر کرده بودند مقتول نمودند و در قهر و غضب مزاج پادشاه فزودند و یکی از سادات عالی نسب مازندران که قرابت با سادات سلسله میر بزرگ جد امی شاه عباس داشت و در آنجا بود نیز بشهادت رسانیدند و مدت سه ماه از طرفین تنور مصاف گرم بود و دوبار رومیه برسنگرها ریخته چند کس را بقتل آوردند درین ایام اﷲویردی خان حاکم فارس با سپاه آن سامان دررسید و در طرف شرقی گنجه منزل گزید.
در ذکر محاصره و تسخیر قلعه گنجه و گرفتاری محمد پاشای عثمانی و سایر اهالی گنجه : بحکم پادشاه گیتی پناه سپاه قزلباشیه از اطراف گنجه سیبه ها را پیش برده و نقبها را از خندق گذرانیده بزیر بروج و باره رسانیدند و از جانبی قریب بپانصد زرع دیوار قلعه را خالی کردند چوبها و ستونها در آن تعبیه کرده چوبها را آتش زدند ستونها سوخته و افروخته گردید دیوار حصار منهدم آمده ثقبه ها در آن بظهور رسید رومیه ٔ قلعه هجوم کرده که سد آن باب مفتوح نمایند از تواتر گلوله های توپ و تفنگ و تهاجم مردان عرصه ٔ جنگ صورت امکان نیافت قورچیان جلادت پیشه ببرج چهارطاق یورش برده بر فراز آن برج استیلا و استعلا یافتند رومیان بنفطاندازی و آتشبازی درآمده موی و روی بعضی را سوختند هنگام عصر ببروج دیگر عروج کرده از دست رومیه بیرون آورده و صد و پنجاه نفر از اهالی قلعه زخمدار گردیدند و هفتاد کس کشته شدند محمدپاشا حاکم قلعه همچنان رومیه را ترغیب بقلعه داری مینمود وقتی خبردار شد که قزلباشیه قلعه را تصرف کرده اند در این وقت تاسف و تلهف سودی نداشت پاشا واهالی قلعه ناچار بیرون آمده اظهار انفعال کردند چون سابقاً از شاه بدیشان پیام و نامه رفته بود و آنچه صلاح حال آنها بود اظهار فرموده اثری نبخشید کسی را مجال تشفع و توسط آن طایفه نبود لهذا بعد از فتح قلعه ٔ گنجه دو هزار و پانصد کس از قلعگیان عرضه ٔ شمشیر تیز گردیدند و محمد پاشا را بمازندران روانه فرمود که ورثه ٔ سید مازندرانی قصاص نمایند و شعرا تاریخ فتح گنجه گفتند و از آن جمله : «تاریخ فتح گنجه کلید شماخی است »، از طبع موزونان صادر شد و چون مردم قراباغ از رفتار و هنجار حسنخان قاجار شکایتی راندند شاه حکومت و ایالت آن بلاد را بمحمدخان زیاد اغلی قاجار دادو روی بجانب تفلیس نهاد.
در ذکر تسخیر قلعه ٔ کوری و تومانس و تفلیس. رفتن شاه عباس بتماشای شهر تفلیس محمدپاشای قزاقلو حاکم شهر کوری که از دولتخواهان رومیه بود چون از حرکت اردوی پادشاهی اطلاع یافت عریضه و فرستاده روانه ٔ خدمت اعلی کرده اظهار ارادت نمود و خود نیز شرفیاب حضور والا شد و بمراحم خاص اختصاص گزید و مقالید قلعه کوری را بملازمان شاهی سپرد و بتصرف قزلباشیه درآمد شاه بقلعه تومانس عزم کرد آن نیز بتصرف درآمده رومیه بعضی مطیع و برخی مرخص شده برفتند چون رودخانه ٔ الکیت گرجستان محل نزول شاه گیتی ستان شد عبداللطیف پاشای حاکم تفلیس بی خدعه و تدلیس اطاعت و ضراعت پیشه کرده علی قلیخان شاملو بدانجا رفته تفلیس را تصرف نموده و پاشا را بدربار شهریار آورد مورد التفات و مخلع و مرخص شده برفتند و شاه عباس بتماشای آن قلعه ٔ سپهراساس روانه ٔ تفلیس گردید.
در ذکر شهر تفلیس و سایر وقایع آن ملک نفیس : مخفی نماناد که تفلیس از اقلیم پنجم واکنون دارالملک گرجستان است و قلعه ٔ تفلیس در دامنه ٔ کوهی بلند واقع است و نارین قلعه در جانب اعلای آن جبل در کمال علو است رودی در میان آن شهر جاری است که از جانب غربی آمده بجانب شرقی جاری میشود و آن رود خوشگوار روان در جوار شیروان با آب رود ارس اتصال جسته ببحر خزر میریزد. اما بحوالی تفلیس که میرسد پیچیده شده چنانکه گوئی از شمال آید و بجنوب رود و درهمان حوالی قلعه از جانب جنوب گردیده و بطرف شرقی افتد و در حریم شهر و قلعه که آب گذار است زمین سنگ بستی مرتفع واقع شده و در مقابل آن کوه بلندی پیش آمده تخته پلی در کمال استحکام در آنجا ترتیب یافته که بولایات گرجستان از تفلیس بدان تخته پل عبور کنند و رودخانه بآن عظمت که از انهار مشهور آفاقست در زیر آن تخته پل میگذرد و بلده ٔ تفلیس در جانب غربی آن تخته پل افتاده چشمه های بسیار و عیون بیشمار از آنکوه جریان مییابد که تخمیناً هشتاد چشمه ٔ آن آب گرم است و در زمان هر یک از سلاطین نصاری و مسلمان بر فراز هر یک از آن چشمه های آب گرم گنبدهای رفیع ساخته شده و حمام مردم آن دیار بدان گرمابه ها انحصار دارد چند حمام در درون قلعه است و بیشتر در بیرون و ارتفاع بروج قلعه مذکوره در آن وقت در نهایت علو بوده و سلاطین را تسلط بر آن دست نداده زیرا که از سه طرف آن کوههای بلند سر بفلک کشیده است و در یک سوی آن رودخانه ٔ کر می گذرد بدین جهة مکانی که لشکر تواند ماند و آن را محاصره کرد صورت وقوع و امکان ندارد و رود کر از جبال گرجستان و ارمن برمیخیزد و آب اطراف در آن میریزد و چنانکه ذکر شد از میان شهر تفلیس گذشته از کنار ملک اران عبور کرده داخل رود ارس میشود و از کنار سالیان گذر کرده بدریای مازندران و حاجی ترخان که نامش بحرخزر است میریزد و شمالیش خاک شیروان و جنوبیش زمین مغان است معالقصه سکنه ٔ آن شهر اغلب نصاری و گرجی ارمنی و قلیلی مسلمان بوده اند وکلیسیا در آنجا متعدد بوده است و در این ایام که شاه عباس در آنجا بوده گرگین خان ولد سمیونخان والی کارتیل درگذشت و لوارصاب فرزنداو را که جوانی چارده ساله بود بخدمت شاه آوردند و او را بجای پدر خان و والی گرجستان کردند و بهمه ٔ اعاظم و اعیان و میرزازاده های گرجستان از جانب شاه عباس خلعت و التفات بیقیاس مبذول شد و کوتوالی تفلیس بمحمدسلطان شمس الدینلو مخصوص گشت و شاه مراجعت فرموده بتسخیر شیروان و تعمیر ایروان قصد و عزم ثابت کرد و از راههای صعب بمدت ده روز بگوگچه تنگیز نزول اجلال اتفاق افتاد و امرای هر مملکت و سپاهیان هر ملک دررسیدند مجموع امرا و سپاه اﷲویردی خان حاکم فارس و سردارخاص مأمور بتعمیر قلعه ٔ ایروان شدند و اﷲقلی بیک قورچی باشی بانجام آن خدمت متصدی گشت و شاه با جمعی مخصوصین از ساحل گوگچه تنگیز شکارکنان بطرف نخجوان توجه فرمود و درین اوقات بعضی نوشتجات در باب مصالحه از دولت عثمانیه دررسید اجمال آن تفصیل این که از جواری حرم شاه طهماسب گلچهره نام پرستاری گرجیه بعد از رحلت شاه و آزادی خویش با سمیونخان والی گرجستان همیزیست چون سمیون اسیر شده بروم رفت مادر سمیون گلچهره راکه زنی عاقله بود نزد سمیونخان فرستاد گلچهره گرجیه ٔ مذکوره در خانه ٔ والده سلطانمحمدخان خواندگار راهی داشت درین ایام که محاربه ٔ ایرانی و رومیه واقع شد و هزیمت بچغال اغلی درافتاد بعضی مفاسد دیگر در دولت روم روی داد که در این وقت منازعه با دولت ایران مصلحت حال خواندگار نبود و اظهار مصالحه را از آن جانب دلیل بر ننگ و وهن دولت میشمردند لهذا باشاره ٔ درویش پاشا وزیر اعظم والده ٔ سلطان مراسله ای بعمه ٔ شاه عباس نگاشته و گلچهره از جانب سمیون خان آن نوشته وسایر مراسله ها را برداشته بایران آورد و چاوشی رومی نیز با وی آمده بود عریضه ٔ سمیونخان که باشاره ٔ صدر اعظم درویش پاشا نوشته بود شاه بخوانده جوابی صریح داد. مضمون آنکه بهمان مصالحه که فیمابین سلطان سلیمان خان وشاه طهماسب بود برقرار باشد مع القصه امیرگونه خان قاجار که بتاخت بلاد رومیه رفته بود تا عادلجواز و وان تاخته مراجعت کرد از امرای اکراد آن صفحات عبداﷲ بیک محمودی حاکم خوشاب و زینل خان حاکم قراحصار و مصطفی بیک حاکم ماکو و زینل حاکم چورس همه بخدمت شاه آمده و فرستادگان پاشایان و میرسنجقان توابع روم همه با عرایض چاکرانه بحضور شاهنشاه زمانه شرفیاب شدند و بجهة میرشرف خان و زکریاخان خلعت التفات شد و شاه باردوباد آمده بعیش و شکار تفرج پرداخته.
در ذکر آمدن شاه عباس به اردوباد تبریز: اردوباد قصبه ٔ دلنشین و آباد در جانب شمالی رود ارس در دامنه ٔ کوه قبان واقع بوده و بخوبی آب و هوا و وفور چشمه های خوشگوار معروف و خلقش چند بار بقتل عام رفته اند و طایفه ٔ نصیریه از دودمان استادالبشر خواجه نصیرالدین محمد طوسی قدس سره العزیز که در آنجا میزیسته اند صدمات خورده اند و حاتم بیک اعتمادالدوله وزیر شاه عباس از آن ولایت بوده که قریب بیست سال باستقلال وزارت ایران نموده و چون شاه باردوباد رسید روزی چند گماشتگان اعتمادالدوله بخدمات کمر همت بستند و بعیش و عشرت گذشت و امرای قزلباش از تعمیر ایروان فراغت یافته بانجمن حضور پادشاهی شتافتند وبعد از روزی چند از راه دره علی که راهیست محتوی برمضایق جبال قشون پادشاهی بتدریج رفته در جلکای جولدر و برکشاط مجتمع شدند و پس از ده روز شاه عباس از همان راه بتماشای قلعه ٔ ایروان روان شد و انتظامی تمام در امور آن ساحات داده یاساق یورش شیروان فرمود و محمد بیک روملو باستمالت آنها روانه شد عظمای رومیه و شمس الدین پاشا که اصلش از شیخ زادگان شیروان بود بحیله مهلت خواستند که مددی از عثمانیه بایشان رسیده باشد پادشاه بمضمون «ارباب الدول ملهمون » منظور آن را دانسته بعزم شیروان حرکت فرمود در سیم رمضان در کنار آب کر نزول نموده چو شیروانیان جسرجواد را بریده بودند و در آن حوالی گذار دیگر نبود شاه اغروق را درین سوی کر گذاشته کوچ داده بقراسو منزل گزیدند از راه عقبه یا سلمال ببلده ٔ شماخی متوجه گردیدند و بازماندگان اغروق و بنه بمشقت بسیار از آب گذار کردند و اردوی کیوان پوی در حوالی قلعه ٔ شماخی خیمه ٔ سراپرده بر پای نمودند بواسطه قلت علیق الدواب بیشتر ستور و اجمال و خیول اهالی اردو بمراتع و مرابع کنار آب کر مرخص گشتند و قرب دو سه ماه چهره ٔ خورشید در نقاب سحاب نهفته بود و از کثرت باران در خیام اردو عبور یاران متعذر بود مع هذا شاه ببازدید حصار و اسباب محاصره و کارزار اشتغال میفرمود.
در ذکر محاصره قلعه ٔ شماخی دارالملک شیروانات و یورش بردن امرای قزلباش بر تسخیر آن قلعه : بر دانشوران دقیقه یاب مستور مباد که شماخی که دارالملک شیروانست فیمابین دره ای واقع شده و کوهی که بر جانب شمال است محل سرا و عمارات حکام و سلاطین ذوی الاحترام آن ولایت بوده و ارض آن مکان بالنسبه باراضی شهر ارتفاع کلی دارد و رومیان هر یک خانه را قلعه ای ترتیب داده هر دو را بیکدیگر متصل کرده و در قلعه ٔ طرف شمالی که محلی مرتفع است بروج عالی اساس گردون مماس از سنگ و آهک ساخته اند که از غایت ارتفاع با قله ٔ ایوان کیوان برابری کند و از کمال استحکام و تشیید کلنگ و میتین حدید بضربه های شدید در آن رخنه نیفکند و از طرف شمالی و برابر این بروج عالی نزدیک بردن سیبه و محاصره ٔ قریبه کمال امتناع دارد و گویند این شهر از ابنیه ٔ نوشیروان و از اقلیم پنجم بوده و ملوک آن چنانکه سبق ذکر یافت سلسله ٔ خود را بنوشیروان منسوب میکنند علی ای حال شاه عباس بنظر تعمق و تدقق آن قلعه را ملاحظه کرده جانب شمالی بجناب اﷲوردی خان و جانب غربی باﷲقلیخان قورچی باشی قاجار سپرده شد و سیبه اطراف دیگر بذوالفقارخان و لشکر آذربایجان محول گردید و بعد از ایشان سیبه گنجعلیخان حاکم کرمان و همچنین بعلیقلیخان اشیک آقاسی و دیگر امرا قسمت یافت و بحفر و نقب مشغول شدند و از غایت سختی زمین ، مصراع :
شکست تیشه ٔ حفار و بازوی نقاب.
و شاه ایالت شیروان را ضمیمه ٔ امیرالامرائی ذوالفقارخان قرامانلو فرموده او را باهتمام در تسخیر شماخی تأکیدات فرموده سپاهیان اسبان خود را از علفزار بخواسته بنای محاربه نهادند و سیبه ها را از اطراف بقلعه قریب کردند و اهالی قلعه مانند ماهی بی آب در شبکه ٔ اضطراب فروماندند چون خبر محاصره ٔ شیروان به مسامع اهالی بادکوبه رسید تشویش خاطر یافته بتفکر مآل خود افتادند و ابواب حزم و دوربینی بر روی خویش گشادند.
در ذکر مخالفت اهالی بادکوبه با عساکر رومیه و متابعت کردن با شاه عباس و مفتوح شدن بادکوبه : مخفی نماناد که باد کوبه بندری است بر ساحل دریای خزر و بمسافت سه مرحله از شهر شماخی دور. قدل طولش لطل عرضش و از اقلیم پنجم است عمارات آن شهر رااز سنگهای تراشیده طرح انداخته اند و سطوح خانه ها رابقیر اندوده اند هوایش بگرمی مایل و ناسازگار است و زمینش ریگ زار. سه طرف آن بدریا اتصال دارد و جانب شمالی آن خشک و ساحل است و حصار محکم دارد گویند آن نیز از بناهای انوشیروان بن قباد ساسانی بوده و ملوک شیروانیه سه حصار تو بر تو از سنگ رخام در کمال متانت و استحکام در آنجا باتمام آورده اند فیما بین دو حصارخندقی عمیق فروبرده اند حاصلش زعفران و نفط سیاه و سفید که باطراف میبرند و در ممالک فرنگستان بنرخ اعلی میخرند و در سه فرسنگی بادکوبه آتشکده ای است که چون خواهند آتش برافروزند زمین را قدری خراشیده شعله ازخارج بر زمین نمایند فی الفور مشتعل خواهد گردید چون قدری خاک بر آن ریزند آتش خاموش شود و اگر خواهند آتش را بجای دیگر برند نیم زرع زمین را بکنند انبانی را محاذی زمین کنده بدارند چون پر باد شود سر انبان را به بندند و نقل نمایند و در هر جا که آتش ضرور شود لوله ٔ آهنین بر لب انبان مذکور نهاده شعله از خارج بر لب انبان نمایند مادام که باد در انبانست سر لوله مانند چراغ روشنی دهد و هنوز از هندوستان بزیارت این آتشکده آیند. مع القصه ولایت بادکوبه در این ایام در تصرف عثمانیه بود و حاکم موروثی سابقه داشت ناچار برومیه مدارا میکرد چون اخبار هزیمت سپاه روم و استخلاص بلاد مغان و قراباغ و محاصره ٔ شماخی و غلبه ٔ بر قلعگیان عثمانیه بشنید از وخامت مآل حال بادکوبه بترسید مردم شهر را بخود راغب و از عثمانیه هارب کرده بعد از مواضعه ٔ با اهالی شهر بر سر کوتوال عثمانی تاخته ایشان را مقهور و مقتول ساخته رئوس کشتگان را با عریضه ٔ ارادت ضمیمه بحضور شاه عباس فرستاد شاه چنین فتحی بزرگ و آسان را از نتایج اقبال و تفضلات ایزد متعال شمرده او را و فرستادگان را بخلاع فاخره و توجهات زاهره بنواخت و خورسند و خشنود روانه فرمود. کل اموال رومیه و کوتوال را بصاحب بادکوبه مبذول فرمود و حارس و نگهبان در آنجا تعیین شد و چون این خبر بساکنین در بند باب الابواب رسید اندیشه نمودند که ما نیز چنین خدمتی بظهور آوریم و سبقت متابعت را مایه اعتبار کنیم پسر خواجه محمد دربندی که پدرش در زمان شاه طهماسب صفوی اناراﷲ مرقده در شیروان بخدمت گذاریهای بسیار منظور نظر عاطفت پادشاهی شده بود بملاحظه ٔ قدمت خدمت درین امر سبقت کرده اهالی دربند را به نویدات الطاف پادشاهی خورسند ساخته چون در هنگام توقف شاه عباس در شهر گنجه اوسمی خان لگزی داغستانی حاکم قیتاق را که بحضور آمده بود وعده حکومت دربند داده بود و او ازیورت الکیت حرکت نموده با منشور ایالت دربند رفته بود صاحبان در بند متابعت فرمان شاه قزلباش کرده او را بدربند طلب کردند.
در ذکر تسخیر قلعه ٔ باب الابواب دربند بدست اوسمی خان قیتاقی که از جانب شاه عباس حاکم گردیده بود: بر نکته دانان حدود و سنور دانائی واضح است که فتح شماخی و بادکوبه و دربند از آثار بخت بیدار و طالع بلند آن پادشاه اسلام پناه بود و الا باین آسانی و سهولت چگونه این بلاد و امصار مستحکمه بدست توان آورد زیرا که دربند حصاری متین و حصنی حصین است و یکطرف آن قلعه که درجانب خشکی است چنان عالی و مستحکم است که مرغ وهم را طیران و عروج بر خاکریز آن محال و در غایت اشکالست و یکطرف آن بدریای خزر اتصال دارد و آن سمت که بباب الابواب مشهور است و بسد سکندر اشتهار دارد از غایت ارتفاع نارین قلعه با خانه مهر و ماه همسایه و جدار و دیواربست شهر تامیان دریا کشیده شده بر یکطرف آن سد سدید و حد حدید کوه البرز است که هزار برابر سد اسکندر است و عبور مترددین دشت خزر و قبچاق و روس و تاتار و سکنه ٔ آن دیار که بشیروان آیند جز از یک دروازه که در میان سد سدید واقع است ممکن نیست و آن را باب الابواب نامند. معالقصه اوسمی خان قیتاق باسیصد سوار بدربند رسید اعاظم شهر دروازه بگشاده او را بشهر درآوردند و شعار شاهسونی ظاهر کردند حسین پاشا حاکم دربند که تقبل نگه داشتن آن شهر جنت مانند کرده بود مضطرب شده بنارین قلعه درآمد جمعی رومی الاصل نیز با وی متابعت کردند پسر خواجه محمد دربندی و جمعی از اعاظم دربند بخدمت شاه عباس آمده شرح حال عرضه کردند مجدداً رقم حکومت اوسمی خان قیتاقی نگارش یافته باخلاع فاخره ارسال رفت و منوچهربیک غلام خاصه با جمعی از تفنگچیان عراقی و خراسانی و جغتائی و بافقی مأمور بمحارست آن حصار شدند و بعضی امرا مثل شاه نظربیک جغتائی وشاهقلی بیات و نعمت سلطان میر صوفی بتسخیر نارین قلعه و تقویت اوسمی خان داغستانی برفتند جرها و نقبها وحفرها بزیر برج وباره ٔ نارین قلعه برسانیدند و کار بر محصورین حصار تنگ شد از در استیمان در آمدند حسینخان را باستدعای او بحضور پادشاه نصرت پیشگاه رسانیدند معزز و مکرم گردید و چون بعرض شاه رسید که وقتی کاروانی بشیروان میرفته شب بر پشت دروازه رسیدند و دروازه بسته بود به آب زده گذارا گردیدند قنبربیک سلحدار باشی با معماران سنمارپیشه و مهندسان اقلیدس اندیشه مأمور شدند که از میان آب برجها ساخته و سدها پرداخته بدیواربست سابق اتصال دهند و از آن برج تا دامن البرز کوه که منتهای آن سد سدید است تجدید عمارت برج و باره نمایند که راه معبر مسدود باشد و حسب الامر پادشاهی در کمال انضباط ساخته شد و معلوم شد که قبل از اسلام در آنجا آثار برج و سد بوده و بتصاریف زمان از لطمات آب خراب گردیده یا سلاطین ذی شوکت بجهة گذشتن از آنجا آن برج و سد را خراب کرده و از پهلوی در بند به آب زده گذشته اند که محتاج بباب الابواب نباشند چه جانی بیک خان پادشاه دشت قبچاق در عهد ملک اشرف چوپانی گرگی کرده از ان راه بر سر آذربایجان آمد و امیر صاحبقران تیمور گورکان هنگام عزیمت دشت قبچاق از ایران و مجادله با تقتمش خان از این راه عبور کرد و گویند که سد اسکندر همین است و یاجوج و ماجوج مغولیه و تاتاریه اند و گفته اند که انوشیروان عادل این سد را تاحوالی گرگان و دشت ترکمان کشیده و هنوز بعضی از آثار آن در دریا و صحرا ظاهر است و العلم عنداﷲ لاعلم و لنا الا ماسمعناه.
درذکر بعضی واقعات ایام محاصره ٔ شماخی که در سال یکهزار و شانزده اتفاق افتاد: در تحویل حمل و نوروز سال هزار و شانزده شاه عباس صفوی بمحاصره اشتغال داشت و چون اهالی شماخی آوازه ٔ دروغ درافکنده بودند که لشکرتاتاریه بمعاونت ما خواهند آمد و درین وقت فرستاده ٔغازیگرای خان تاتار آمده اظهار ارادت و امتنان کرد ومذکور نمود که من اسیر و در قهقهه محبوس بودم بالتفات سلطان حمزه میرزا برادر شاه عباس آزاد شدم و ابدا ترک مصادقت و مخالصت این دودمان نخواهم کرد و اهالی قلعه ازین خبر نیز از تاتاریه نومید شدند و حسینقلی خان قاجار برادر امیرگونه خان نیز از گنجه توپهای بزرگ را بشماخی رسانید یک توپ را در سیبه اﷲویردی خان و دیگری را در سیبه ٔ قرچغای خان حاکم تبریز که با سپاه تبریزی و آذربایجانی تازه آمده بود بردند و بعد از انقضای سردی زمستان از هر جانب در اردوی شاهی ازدحام تمام بود یکهزار نفر از گرجیه و همچنین از داغستان و قیتاق و چرکس و هکاری و مازندران در اردو ازدحامی بیحد و حصر بود و در روز عید اضحی ایوانی از چوب و تخته ای که برای سلام ساخته بودند قبل از آمدن شاه خراب شده جمعی صدمه خوردند و بعضی از حاضران بمردند. چون ایالت ایروان بامیر گونه خان قاجار مفوض شده بود وی درنخجوان و النجق به آبادی آن بلاد مخروبه و زراعت و فلاحت اشتغال داشت و غالباً بتاخت و تاز الکای ارزنة الروم اظهار استیلاء و استقلال مینمود و چون حکام قارص و حسن قلعه سی با وی قدرت مخالفت و منازعت نداشتند قلعه معاذبرد از توابع چخورسعد بتصرف او درآمد و چند بار با اهالی رومیه که در قارص ساخلو بودند محاربه کرده مظفر شد و با مصطفی بیک و الوندبیک محمودی مصاف داده هر دو مقهوراً بوان گریختند و قلعه ٔ ماکو و بایزید بتصرف قزلباش درآمد و بعد از این فتوحات عظیمه قلعه ٔ قارص را تصرف نمود و قارص ولایتی است مابین ایروان و ارزن الروم که اکنون بارض روم شهرت کرده و ارمنیه ٔ صغری جزو حدود ایران است و قارص فیمابین دو سرحد یعنی روم و ایران واقع شده بود و ما به النزاع دولتین بود و در مصالحه ٔ اول ویران بود و رومیه بخلاف معاهده آبادان کردند و تصرف نمودند و بعد از سی سال درین ایام اظهار شاهسونی کرده از اضطرار بایروان آمدند و قلعه ٔ قارص بتصرف امیر گونه خان قاجار درآمد و یراق قلعه از توپ و سایر لوازم سراسر بایروان نقل شد و خبر خدمات و فتوحات امیرگونه خان در ظاهر قلعه ٔ شماخی بعرض شاه عباس رسید و امیرگونه خان قاجار در آن سرحدات کمال حشمت و اقتدار حاصل کرد و درین ایام گذشته که خبر فوت باقیخان حاکم ماوراء النهر رسید امیرزادگان ترکستان که چند سال در پناه شاه بودند بتقویت شاه و حکام خراسان روانه غرجستان شدند و بقدر ده هزار کس بر سر جهانگیرخان و محمدسلیم سلطان و یارمحمدمیرزا اجتماع کردند و چون ولیمحمدخان برادر کوچک باقی خان بر سریر سلطنت ماوراءالنهر متکی بود در وقتی که جهانگیرخان بمحاصره ٔ بلخ اشتغال داشت بیست هزار کس بر سر جهانگیر فرستاده بعد از محاربه جهانگیرخان را ظفر بود ولی در مقابله ٔ لب جیحون یارمحمدمیرزا مقتول گردید و جهانگیرخان هزیمت یافت و بغرجستان بازگشت و ولی محمدخان سپاهی به تاخت و تاراج خراسان فرستاد و بطرف ماروچاق و بادغیس آمده متفرق شدند و حکام و امرای خراسان مطلع گردیده در هر جانبی باسواران اوزبک جنگ کرده جمعی را کشته و برخی را اسیر نموده روانه ٔ حضور شاه عباس کردند و در پیش قلعه ٔ شماخی بحکم پادشاهی بسیاست رسیدند و مایه ٔ عبرت رومیه و سایر قلعگیان شدند.
ذکر تسخیر قلعه ٔ شماخی و بازگشت شاه به تبریز و مشهد و اصفهان و وقف کردن اموال خویش علی الاجمال : چون اسباب قلعه گیری از هر جهة آماده شد امرا یورش بردند و توپهای بزرگ که از ایروان آورده بودند و سی من تبریز سنگ می انداخت ببرج و باره فرو بستند و کار بر قلعگیان تنگ کردند و روز بیست و پنجم شهر صفر از سیبه ٔ قرچغای بیک چند تن بر برج بر شده و از جانب سیبه ٔ ذوالفقارخان قرامانلو نیز یکصد و پنجاه نفر از رخنه های دیوار شکسته داخل قلعه شدند از اطراف کرنا نواخته یکدیگر را خبر کردند بهیأت مجموعی دلاوران دلیر و بهادران قلعه گیر بر برج و باره چون برق تاختند و خود را بشهر شماخی درانداختند رومیه قدرت دفاع و نزاع نداشته بخانه های رعایای شهر گریختند در اندک فرصتی و قلیل مدتی سه هزار کس از عثمانیه و شیروانیه عرضه ٔ شمشیر شدند پاشایان رومیه از شهر بقلعه ٔ بالا جمع گردیده در کار خود فروماندند از قاروره ٔ نفطاندازی کاری برنیامد زیرا که خس و خاری عبور سیل را مانع نتواند بود احمد پاشا کسی بنزد اﷲویردی خان فرستاده الحاح و انابه کرد و اظهار اطاعت نمود و احمدپاشا و شمس الدین پاشا و برادر و پسر او و کیچوک حسن بحضور شاه آمدند و در شرار قهر پادشاه دهر خشک و تر بسوختند و اموال قلعگیان بمضمون آن که رندان گویند «مال موذی نصیب غازی » بغازیان قلعه گشا انتقال یافت و از اهالی شیروان بسیار مقتول شدند و حکومت آن ولایات بذوالفقارخان قرامانلو تفویض یافت و قریب سی و هفت کس از زن و مرد و اطفال که خواهرزاده و داماد و برادرزاده ٔ ذوالفقارخان در این قلعه بودند با آنکه شاه عباس آنها را امان داده بود ذوالفقارخان در یک شب همه رابکشت و این امر شنیع در نظر شاه بس زشت و قبیح آمد و از ذوالفقارخان برنجیده و بر حسب اقتضای زمان مکنون خاطر بماند و شاه بعد از انتظام امور آن صفحات مظفر و منصور بدارالسلطنه ٔ تبریز آمد و سپاه نصرت همراه را که چند سال در رکاب بودند باوطان رخصت فرمود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. یاسلطان احمد ثالث پسر سلطان محمد رابع، بیست وسومین از سلاطین عثمانی. مولد او به سال 1083 هَ. ق. / 1673م. وی به سال 1115 / 1703 م. جانشین برادر خود مصطفی خان دوم ، که بدست ینگی چریان و علما خلع شده بود، گردید و پس از 28 سال سلطنت در 1143 خلع و در 1149 بسن 66 سالگی وفات یافت. او در اول با امرائیکه برادر او مصطفی را خلع کرده بودند، روی مماشات نمود لکن پس از استقرار و استحکام سلطنت به تنبیه و تدمیر آنان پرداخت و صدراعظم و دیگر رؤسا را که بتکلیف امراء سابق الذکر بر سر کار آمده بودند عزل و نفی کرد. پناهنده شدن شارل دوازدهم پادشاه سوئد پس از مغلوب شدن از سپاه روس در پولتاوا به سال 1709 م. بخاک عثمانی موجب کدورت دولت روس شد ولی کوپرلی صدر اعظم برای جنگ با روس حاضر نشد و حسن جوار و مسالمت با پطر کبیر را ترجیح داد و آنگاه که کوپرلی درگذشت طرفداران جنگ باروس قوی شدند وخطری مهم متوجه دولت روسیه شد، بدین معنی که جنگ میان دولت عثمانی و روس درگرفت و عثمانیان روسها را در اطراف رود بروت شکست فاحش دادند و بالتمام منهزم کردند و پطر کبیر را اسیر گرفتند لکن درین وقت بالطه چی محمد پاشا سردار سپاه عثمانی در دام دسایس و حیل کاترین زوجه ٔ پطر کبیر درافتاد و بمنافعی حقیر و ناچیز فریفته شده و فرصتی چنین را از دست بداد و قبول صلح کرد (1122 هَ. ق.). و صدراعظم جدید عهدنامه ٔ فالکسن را با روس منعقد ساخت (1777 م.) و سال بعد نامه ای مبنی بر صلح موقت بیست و پنجساله با روس منعقد ساخت و در 1714 م. شارل دوازدهم را از مملکت اخراج کرد. در 1126 هَ. ق. (1715 م.). ببهانه ٔ این که اهالی ونیز بنهانی بحمایت مردم قره طاغ برخاسته اند دولت عثمانی شبه جزیره ٔ موره و میدانهای ونیسی جزیره ٔ اقریطش را متصرف گردید و در این وقت شارل ششم بمقابلت آنان برخاست و پرنس اوژن را بجنگ عثمانیان فرستاد (1716 م.). و عثمانیان در این جنگ شکست یافتند و عهد نامه پاسارویچ برله اطریش و روس منعقد گشت (1718 م.). احمد که در مقابله ٔ با غرب و شرق [ یعنی ایران ] قدرت خود را از دست داده بود، با عصیان ینگی چریان مواجه شده و بالنتیجه از سلطنت خلع گردید. احمد بار اول دستخط یافرمان مبنی بر افتتاح مطبعه ٔ قسطنطنیه را صادر کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. رجوع به ابوالحسین نوری خراسانی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 304 و 324).

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. رجوع به احمد سویقی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن السنی دینوری. او راست : عمل الیوم و اللیلة. و وفات وی به سال 364 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد [ یا ابراهیم ] معروف به ابن الحاج اشبیلی و مکنی به ابوالعبک. وی یکی از حاشیه نویسان برصحاح جوهری است. وفات او به سال 651 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن خلکان برمکی اربلی شافعی مکنی به ابوالعباس و ملقب بقاضی شمس الدین. رجوع به ابن خلکان شود. حاجی خلیفه در کشف الظنون وفات وی را به سال 681 هَ. ق. آورده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن المدبر کاتب. او نقله را از مال و افضال خود بسیار بخشید. (عیون الانباء ج 1 ص 206).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد [یا حسین بن محمد ] مکنی به ابن شمعون. واعظ مشهور.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن عبدربه قرطبی. او راست : عقد لابی عمر، مشتمل بر 25 کتاب و هر کتابی محتوی دو جزء است در ابیات و نوادر. وفات وی 328 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن عربشاه. رجوع به ابن عربشاه شهاب الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن عطار دنیسری و مکنی به ابوالعباس او راست :مرقص الطرب در غزل و صدقة السر. وفات 794 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن قطان بغدادی. مکنی به ابوالحسین.ریاست حکومت و تدریس بغداد بدو منتهی شده است و او را مصنفات بسیار است در اصول وفقه و فروع آن و وفات او به سال 359 هَ. ق. بود. (روضات الجنات ص 58 س 6).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابن ملای [ ابن منلای ] چلبی حلبی وی شرحی بر العزی فی التصریف تألیف ابراهیم بن عبدالوهاب زنجانی نوشته و نیز او از شراح شافیه ٔ ابن حاجب است. وفات وی به سال 1003 هَ. ق. بود. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. رجوع به ابن ولاد شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. معروف بن ابن الهائم و ملقب بشهاب الدین. او راست : عجالة فی استخفاف الفقهاء ایام البطالة و کتاب المعونة فی الحساب الهوائی و کتاب الوسیلة. وفات وی به سال 887 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد الاول مکنی به ابوابراهیم یکی از سلاطین بنی اغلب در افریقا، 242 - 249 هَ. ق.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوبدیل و ملقب به مجدالدین السجاوندی. عوفی در لباب الالباب در ذکر افاضل عراق (ج 1 ص 282) آرد: الامام الکبیر ملک الکلام مجدالدین احمدبن محمد ابی بدیل السجاوندی ، سلطان جهان علم وبیان و مالک اعنّه ٔ فضل و قاید ازمّه ٔ عمل منشی حقایق مظهر دقایق ، بر ارباب علم سر و بر اصحاب دل سرور صاحب سخنی که سخن خوش او [ اندوه ] دلها را زایل کردی و حسان را کلمات حسان او باقل گردانیدی مصنفات غریب او مقبول علماء عالم است و تألیفات لطیف او معشوق افاضل گیتی و انسان عین المعانی که در تفسیر کلام ربانی ساخته است بر کمال فضل او گواهی عدلست و از وفور علم او مخبری صدق و ذخایر ثمار در معانی اخبار سید مختار که او پرداخته است جملگی علما را پیرایه است و همگی فضلا را سرمایه نیرین در تحمید و تمجید آفریدگار و نعت و درود رسول مختار انس جان علماء با حاصل و راحت روح اصحاب دل آمده در اختراع معانی غرا و افتراع ابکار عذرا خاطر خطیر او عدیم النظیر بود و این چند بیت در وصف زلف و روی خاتم انبیا پرداخته است. نعت :
اقبال وفادار است ز آن روی وفادارش
ایام نگونسار است زان زلف نگونسارش
بر خاک درش دیده در حسرت باد سرد
آبست و ندارد آب بی آتش رخسارش
نوشست همه زهرم زین گلشن فیروزه
چون برد دل تنگم آن لعل شکربارش
تا چند بود بر خشک کشتی امید دل
دریا شده چشم ما زآن لعل دُرَربارش
حلقه است جهان بر دل یا رب تو نگینی ده
این حلقه ٔ دل را زان یاقوت جگرخوارش
آخر نفسی باید در درد و غمش چون ماند
جان را نفسی آخر در حسرت دیدارش
زین یک نفس زنده این است که میشاید
هم مطلع و هم مقطع در نامه و اخبارش
بگذاشت مرا ناگه ای دل تو بنگذارش
بد کرد غمش بر من یارب تو نکو دارش.
و هم او راست در نعت :
جانا شکن زلفت دلبست جهان آمد
یاقوت لب لعلت در قیمت کان آمد
گفتم شکری ز آن لب دندان مرا باشد
آن پسته دهان گفتم هر چش بزبان آمد
خورشید رخ خوبش در سایه ٔ زلف افتاد
ابر مژه ٔ چشمم خونابه چکان آمد
زآن ناوک هجرانش تیر مژه ای خوردم
دریاب مرا دریاب کان زخم گران آمد.
غزل :
ای دل تو کیستی که غم آن صنم خوری
یا لاف عشق وی زنی و نام وی بری
این بس نباشدت که چو باد صبا بزد
از بوی مشک زلفش تو روح پروری
این بس نباشدت که چو گریی ز هجر او
دولت همی فروشی و محنت همی خری.
رباعی :
یک روز بهی کن همه بد نتوان کرد
کس را ببدی مطیع خود نتوان کرد
بر هر بدیی بدی مدد نتوان کرد
این بی ادبی تا بابد نتوان کرد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوالحرث فریغونی. در ترجمه ٔ تاریخ یمینی آمده (ص 305 ببعد): ولایت جوزجان در مدت ایام آل سامان ، آل فریغون را بود اباً عن جد میراث رسیده و از سلفی بخلفی منتقل گشته و بعد همم و غور کرم و مکارم شیم ایشان از ادراک اوهام و افهام گذشته و اکناف و اعطاف ایشان مقصد غربا و ادبای اطراف شده و اموال ایشان بهره ٔ آمال گشته و افضال اماثل جهان رضیع احسان و ربیب انعام ایشان گشته و ابوالحرث احمدبن محمد غره ٔ دولت و انسان مقلت و جمال جملت و طراز حلت ایشان بود با همتی عالی ونعمتی متعالی و کنفی رحیب و مرتعی خصیب و امیر سبکتکین کریمه ای از کرایم او از بهر پسر خود سلطان یمین الدوله خواسته بود و او دری یتیم از بحر جلال ناصرالدین از بهر پسر خویش ابونصر حاصل کرده و اسباب مواشجت و ممازجت میان جانبین مستحکم گشته و اواصر لحمت و وثایق قربت مستمر و مشتبک شده و چون ابوالحرث وفات یافت سلطان آن ولایت بر پسر او ابونصر مقرر داشت و او رابعنایت و رعایت مخصوص میداشت تا در سنه ٔ احدی و اربعمائة (401 هَ. ق.) از دار دنیا بدار عقبی تحویل کرد. بدیع همدانی و ابوالفتح بستی و دیگر شعرای عصر درمدح ایشان قصاید غرا و منثورات بسیار پرداخته اند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوالریان. مولد و منشاء او اصفهان است او در کتابت توغلی نداشت اما مردی عاقل بود و عقل او جبر قلت معرفت میکرد و در آخر ایام عضدالدوله وزیر شد و چون عضدالدوله وفات کرد و آن در روز دوشنبه ٔ نوزدهم شهر شوال سنه ٔ اثنتین و سبعین و ثلثمائة (372 هَ. ق.) بود ابوالریان را بگرفتند و بند کردند و مدتی درآن بماند، بعد از آن صمصام الدوله او را از بند بیرون آورد، و بنواخت و وزارت باو تفویض کرد امامهلتی زیادت نیافت ودشمنان قصد کردند و صمصام الدوله او را بکشت. و گویند قصد ابوالریان مذکور محمدبن ابی محمدبن ابی عبداﷲبن سعدان کرد و چون ابوالریان را بگرفتند در آستین او رقعه ای بود این دو بیت نوشته :
أیا واثقاً بالدهر غرّاً بصرفه
رویدک عنی بالزمان اخوخبر
و یا شامتاً بالناس کم ذی شماتة
یکون له العقبی بقاصمة الظهر.
این شخص که رقعه را یافت پیش ابن سعدان برد، او گفت این را پیش ابوالریان بر و بپرس که این دو بیت که نوشته است چون رقعه به ابوالریان رسید گفت این رقعه بخط ابوالوفاطاهربن محمد است که من قصد او کردم ، او این ابیات بمن فرستاد در آن حال که او را بگرفتند همین رقعه را پیش تو که ابن سعدانی می فرستم. ابن سعدان این سخن بشنید اندوهناک شد و خاموش گشت. (تجارب السلف ص 247).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوسعد و متخلص بمنشوری سمرقندی. عوفی در لباب الالباب (ج 2 ص 44) آرد: منشوری که منشور شاعری به نام او بود و طایر هنر در دام او سخن نمکینش شور در دلهای فضلاء می انداخت و بیان دل فریبش رایت فصاحت بر فلک می افراخت در مدح سلطان یمین الدوله گفت و صفت آتش کرد چنانکه آب ازو میچکد. شعر:
یکی دریا پدیدآمد زمین از مشک و آب از زر
معلق موج زرّینش باوج اندر کشیده سر
نشیب و قعر آن دریا همه پر رشته ٔ مرجان
فراز موج او هر سو همه پر زهره ٔ ازهر
نهنگ سندروسینش بسیماب اندرون غلطان
دم تمساح زرّینش پریشان از گلو گوهر
برخشد سرّ او بی رخ بغرّد غور او بی دل
چون برق از میغ بر دریا چو رعد از کوه در کشور
فلک چو قصر مدهون گشت بر وی کنگره زرین
دُرافشان هریکی روشن چو قصر مرد مدهون گر
چو چشم باز ازو روشن زمین و آسمان امشب
نقابی بست بر روی و بناگوش تذرو نر
چه بود امشب که چون حال وسرازخاک زمین برزد
خلوقی رنگ خورشیدی بشنگرف آزده پیکر
گهی چون عبهری سیمین همی برآسمان یازد
گهی چون ابر یاقوتین همی نالد بابر اندر
زریرین گردد از رنگش بدریا درهمی لؤلؤ
عقیقین گردد از عکسش بگردون بر همی اختر
تو گوئی همت خسرو برای نعمت زایر
یکی زرین فلک خواهد برآوردن همی دیگر
بدست و تیغ و جام و جان میاسا ازچهار آئین
چنانک از ناقه ٔ فتحت نیاساید همی رهبر
بدست از مال بخشیدن بتیغ از کینه آهختن
بجام از باده نوشیدن بجان از مدت بیمر.
وله هم دراین معنی :
دو چیز یافت از این آتش سده دو همال
ستاره یاره ٔ زرین و آسمان خلخال
ز آفتاب یکی جام کرد چرخ امشب
بیاد شاه بکف برنهاد مالامال.
و له شعر:
چرا زرد شد دهر بی مهرگان
ازیرا که چون کوه شد آسمان
چرا معصفربار شد تیره شب
ازیرا که شد بارور زعفران
چرا جام می خواست ناگاه شاه
ازیرا کش آمدسده ناگهان
چرا از قضا برترست امر او
ازیرا یقین برترست از گمان
چرا رخ مجدّر نماید عدوش
ازیرا کش از اشک باشد نهان
چرا بی کرانست طول بقاش
ازیرا بود دایره بی کران.
شعر:
چه جادویست عنان آزمای مرکب او
که آرزوی سواران کند همی ازبر
تکاوری که بیک شربت امل آراست
بدستش اندر دریاء ژرف پهناور.
شعر:
فرورسید چو بنجشک زرد برگ پهی
ز بیم آنکه برو زد چو باشه برگ چنار
ببرق ماند روز آفتاب در پس ابر
بآفتاب درخشنده برق در شب تار.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوسعید اعرابی. از مشاهیر فضلای طبقه ٔ عرفا اصلش از بصره است و ساکن مکه ٔ معظمه بوده است در اواخر مائه ٔ سوم و اوایل مائه ٔ چهارم هجریه. بعلوم ظاهر و باطن معروف و مشهور گشت. جامی رحمه اﷲ او را در عداد طبقه ٔ پنجم ازین سلسله نگاشته و گوید وی عالم بود و فقیه وی را برای این طایفه تصنیفهای بسیار است و بصحبت جماعتی از این طبقه رسیده مانند شیخ جنید و عمروبن عثمان مکی و ابوالحسین نوری و شیخ حسن مسوحی و شیخ ابوالفتح حمال بعضی گفته اند که وی قریبست ازین سلسله بطبقه ٔ چهارم. شیخ الاسلام گفته که وی در نکته های توحید سخت نیکوست و در آنجا گفته : لایکون قرب الا و ثمة مسافة؛ نزدیکی نگویند تا مسافت نبود و هم شیخ الاسلام در ذیل این بیان گفته که : در قرب دو گانگی است که یکی بدیگری نزدیک بود پس چون بنگری قرب بعد باشد و تصوف یگانگی باشد. و از کلمات ابوسعید است که گفته : التصوف کله ترک الفضول و المعرفة کلها الاعتراف. یعنی تصوف همگی ترک زیادتیست و معرفت همگی آن اعتراف است بنادانی یعنی بازیافت آنکه وی را نمی شناخت و نیز از کلمات اوست که گفت : لایکون الشوق الا الی غایب یعنی نمیباشد اشتیاق مگر بچیزی که حاصل و موجود نیست زیرا که شوق میل است به پیدا شدن چیزی و این معنی بنسبت با معدوم وجود گیرد و به نسبت با موجود صورت نبندد اما آنکه در حضور محبوب شخص را شوق باقی است آن شوق حصول نیست بلکه شوق بقاء حضور محبوبست در ازمنه ٔ آتیه و این معنی حالة الشوق معدوم است شیخ الاسلام در ذیل این بیان گفته : شیخ اجل عالم داود طائی را گفتند تو مشتاقی گفت نه ، مرا نه دوری بود که مشتاق باشم. غایب مشتاق بود دوست من پیوسته در نظر حاضر است و هم از اوست که اﷲ تعالی بعضی از اخلاق خود بادشمنان داده تا بآن بر دوستان وی تعطف میکنند و بدان سبب دوستانش می آسایند و نیز از اوست که گفته : علم را با آداب آن باید بکمال رسانید و اگر غیر ازین باشد آن علم را فایدتی از برای تحصیل کننده اش نباشد و آن عالم فاضل در مکه ٔ معظمه روزگار خود را بارشاد میگذرانید تا در سنه ٔ 340 هَ. ق. روزگار زندگانی را بدرود نمود و در آن وقت او را شیخ حرم خواندند و در مکه مدفون کردند تا اینجا بود آنچه از نفحات الانس نقل شد و اما آنچه یافعی در متوفیات 340 هَ. ق. نوشته این است : ابن الاعرابی المحدث الصوفی ابوسعید احمد بن محمدبن زیاد البصری نزیل مکه روی عن اسحاق الزعفرانی. و از مؤلفات وی یکی کتاب وصایا بوده که در ابتدای ترجمه نامی ازو برده شد و دیگر کتاب جمع و تفریق که در آداب طریقت بوده است و دیگر کتاب فواید که متعلق بکلمات این طبقه بوده. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 228).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. مکنی به ابوسعید و ملقب به فخرالدین. خواهر زاده ٔ ابوالفتوح رازی حسین بن علی بن محمد صاحب تفسیر است. وی از خال خویش علم و ادب فرا گرفته و یکی از افاضل عصر خویش است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن یحیی البلدی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوالعباس شقانی. در اواخر مائه ٔ چهارم هجریه بوده است و معاصر است باغزنویان و با شیخ اجل ابوسعید و ابوالحسن خرقانی همعصر. صاحب نفحات الانس نقل احوال ویرااز کتاب کشف المحجوب نموده میگوید وی در فنون علوم چه اصول و چه فروع امام وقت بود و مشایخ بسیار را دیده و صحبتشان را دریافته بود و از بزرگان اهل تصوف بود صاحب کتاب کشف المحجوب که شرح حال او را نوشته گوید که مرا با وی انسی عظیم بود و وی را با من شفقتی صادق و در بعضی علوم استاد من بود و هرگز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع را بنزدیک وی تعظیم بیشتر از آن بود که بنزدیک وی و از کل موجودات گسسته بود بجز امامی محقق را از او فائده نبودی از دقت عبارتش اندر علم اصول پیوسته طبعش از دنیا و عقبی نفور بودی و پیوسته میخروشیدی : اشتهی عدماً لا عود له. میل به نیستی دارم که در آن نیستی باز گشتن بوجود نبود و هم بپارسی گفتی هر آدمی را بایست محال باشد و مرا نیز بایستی محالست که بیقین دانم که آن نباشد و آن آن است که میبایدم که خداوند تعالی مرا بعدم میبرد که هرگز آن عدم را وجود نباشد زانچه هر چه هست از مقامات و کرامات جمله محل حجاب و بلااند و آدمی عاشق حجاب خود شده نیستی بنده اندر آرزوی دیدار بهتر از آرام باحجاب و چون حق جل جلاله هستی ایست که عدم بر وی جایز نباشد چه زیان اندر ملک وی که من نیستی گردم که هرگز مرآن نیستی را هستی نباشد و نیز از صاحب کشف المحجوب نقل شده است که گفت روزی بنزد آن عارف کامل درآمدم دیدم که میخواند: ضَرَب َ اﷲ مثلاً عَبداً مَمْلوکا لایَقْدر عَلی شی ٔ و میگریست و نعره میزدپنداشتم که از دنیا بخواهد رفت گفتمش یا شیخ این چه حالت است گفت یازده سال است که تا دردم اینجا رسیده است و از این مقام درنمیتوانم گذشت و حاصل معنی آیت رسانیدن ضعف حال بنده و عدم قدرت ویست در تصرفات بمملوکی که وی را قدرت نباشد بر تصوف تا از مالکش مأذون نگردد نقل است که وقتی شیخ اجل ابوسعیدبن ابوالخیر در نیشابور در خانقاه خود نشسته بود و سید اجل که از اکابر سادات آن شهر بود بسلام شیخ آمده بود و در پهلوی وی نشسته در آن حال آن عارف کامل درآمد ابوسعیدویرا بالای دست سید اجل جای داد سید از آن حال رنجه شد شیخ بفراست دریافت و گفت یا سیدی شما را که خلق دوست دارند از برای پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم است و اینها را باید دوستار بود از برای خدای تعالی ازآن روی که اینها در راه شریعت و طریقت رنجها برده وزحمتها کشیده اند و بمقام پیری رسیده اند سید را از کلام شیخ آن حالت برفت و آن گرفتگی از وی زایل گردید. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 43) (کشف المحجوب چ هند ص 132).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. مکنی به ابوالمظفر و ملقب به فخرالدوله والی چغانیان. رجوع به ابوالمظفر چغانی احمدبن محمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد مکنی به ابوالمکارم مقری واسطی. او راست : هدایة الرفاق فی القراءة.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به ابونصر اقطع. وی راست شرحی بر مختصرالقدوری در دو مجلد و نیز شرحی بر مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیة. و وفات وی به سال 474 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن محمد. رجوع به حفید سعدالدین شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به سعید قونوی. او راست : روضة المتکلمین در کلام.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. ملقب بشهاب الدین معروف به صاحب. او راست : تلخیص تلخیص المفتاح. و وفات وی به سال 788 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد ملقب به شهاب الدین ونظام گیلانی. از فقهای حنفی. او راست : کتاب ابراهیم شاهیة فی فتاوی الحنفیة و آن کتابی بزرگ است از افخر کتب و آن را برای سلطان ابراهیم شاه نوشته و از 160 کتاب فراهم کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد معروف به شهاب حصکفی حلبی و مکنی به ابوالعباس. او راست : طالبة الوصال من مقام العوال. و الروضة الوردیة فی الرحلة الرومیة. او در حدود سال 864 هَ. ق. حیات داشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد. ملقب به فخرالدین. رجوع به احمد فخرالدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد ملقب به نجم الدین معروف به ابن الرفعه. فقیه شافعی (645 - 710 هَ. ق.). او راست : شرح تنبیه. شرح وسیط. وی متولی امر حسبت در دیار مصر بود و تدریس مدرسه ٔ مغربیه داشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد آبی. مکنی به ابوالعباس. او از اهل آبه از ناحیه ٔ برقه است و بتجارت بیمن شد و در عدن درک صحبت ابوبکر سعیدی کرد. یاقوت گوید مولی المفضل جمال الدین از قول احمد آبی قصه ٔ ملاقات او را با سعیدی برای من گفت. و سپس احمد باسکندریه رفت و اقامت گزید و میان او و شرف الدین عبدالرحمان پسر قاضی اسکندریه ماجرائی روی داد که او محتاج برفتن بقاهره شد و بدانجا شکایت ماجرا بصاحب صفی الدین شکر برد و وی داد او نداد و شکایت او در امر قطع رزق وی از مسجدی که در آن امامت داشت بود یا چیزی از این قبیل. و قدوم او بقاهره به سال 566 هَ. ق. بود و در حدود سال 599 هَ. ق. بدانجا درگذشت و کتابی در نحو تصنیف کرد و من آن را بخط خود او دیدم و آن مسائلی پراکنده بود. و مولی القاضی المفضل جمال الدین مرا حکایت کرد که نزد صاحب ابوبشر رفته بودم و احمد نیز بدانجا بود و من پهلوی او نشستم و بطریق تمثل این بیت بخواند:
انک لا تشکو الی مصمت
فاصبر علی الحمل الثقیل او مت.
و از انشاد بیت قصد او اشاره برسیدگی نکردن صاحب ابوبشر بشکوای او بود. ابوزیاد کلابی گوید انک لاتشکو الی مصمت مثلی است عرب را و تصمیت آن است که زن گوید: صمت هذا الصبی یعنی نفس این بچه برید آنگاه که او مشغول کودکان دیگر یا شوی خویش است و طفل شیرخواره ٔ او گرید و سپس بیاید و شیرخواره ٔ خود را بنوازش آرام کند. و حدیث کرد مرا که بمجلس شیخ موافق ابوالحجاج یوسف معروف به ابن الخلال کاتب انشاء بروزگار مصریین درآمد و موافق در آینه به نثر چیستانی کرده بود و بحضار گفت چه گوئید در این گفته ٔ من : شی ٔ شدیدالبأس یغیره ضعیف الانفاس... و من از همان جزء اول دانستم که مراد او آینه است چه آن از آهن است و آهن شدید البأس باشد و چون بدو دمند رونق و جلای آن بگردد و تیرگی گیرد و بگفتم و او حدت خاطر مرا تحسین کرد. یاقوت گوید مولانا قاضی امام جمال الدین ابوالحجاج یوسف بن القاضی الاکرم علم الدین ابی طاهر اسماعیل بن عبدالجباربن ابی الحجاج مرا گفت که ابوالعباس احمدبن محمد الاَّبی قصیده ٔ زیرین بمدح من گفت و من از خط خود او نقل میکنم :
یا خیر من فاق الافاضل سؤددا
و امتاز خیماً فی الفخار و محتدا
و سما لاعلام المعالی فاهتوی
فضلاً به یهدی و فضلا یجتدی
و اذا الریاسة لم تزن بمعارف
و عوارف یسدی به کانت سدا
لاتنس من لم ینس ذکرک احمدا
وافی جنابکم الکریم فاحمدا
یهدی الی الاسماع من اوصافکم
ملحاً کزهر الروض باکره الندا
مستحسنات کلما کررتها
لم تسأم الاسماع منها موردا
و الفضل فیه لکم و منکم انما
یعزی المضاعف فی الجمیل لمن بدا
کالزهر یسقی الزهر صیب افقها
فیعود منه نشره متصعدا
جاد الغمام علی الکمام بمائه
عذباً فنضر ماحوته و نضدا
و اذا امرؤ اسدی لحر نعمة
بدٔا تملکه بها و استعبدا
دعی المفضل اذ تسامی فضله
شرفاً علی نظرائه و استمجدا.
(معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 112).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد ابدی مقلب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس او راست : شرح ایساغوجی ابهری.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم بن ابی بکربن خلکان الهکاری الاربلی البرمکی. رجوع به ابن خلکان و رجوع به روضات الجنات ص 87 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم بن حازم حازمی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم بن الخطاب الخطابی بستی. مکنی به ابوسلیمان از اولاد زیدبن الخطاب برادر عمربن الخطاب. و این نسبت را ابوعبید هروی و ابومنصور ثعالبی دو شاگرد احمدگفته اند. و چنانکه عبدالرحمان بن عبدالجبار الفامی الهروی در تاریخ هراة خویش آورده است و در آن کتاب بجای احمد او را حمد نامیده : وفات خطابی در سال 388 و مولد او به رجب سنه ٔ 319 هَ. ق. بوده است. یاقوت گوید بخط ابوسعد السمعانی دیدم که او نیز از خط شیخ ابن عمر نقل کند که : وفات امام ابوسلیمان خطابی به بست در رباط واقع در ساحل هندمند بروز شانزدهم شهر ربیع الاَّخر سال 386 بوده است. و ابوالفرج عبدالرحمان بن الجوزی در کتاب المنتظم گوید: وفات او در سنه ٔ 349 روی داد. لکن این روایت بر اساسی نیست. سمعانی گوید: خطابی حجة و صدوق بود و بعراق و حجاز رحلت کرد و بلاد خراسان را سیاحت کرد و بماوراءالنهر رفت و با مال حلال خویش تجارت می کرد و سود آن بصلحاء اصحاب خویش انفاق می کرد. و ثعالبی ذکر او در یتیمة آورده و گوید او بزمان ما شبیه به ابوعبیدالقاسم بن سلام بود. و حافظ ابوطاهر احمد بن محمدبن احمد السلفی در شرح مقدمه ٔ کتاب معالم السنن خطابی گوید که جم غفیر و عدد کثیری ازمصنفین نام او را حمد گفته اند و صواب و معتمد نیز همین است. یاقوت گوید این که من او را در باب موسومین باحمد آورده ام برای این است که دو معاصر و شاگرد خطابی او را احمد خوانده اند. و حاکم بن البیع در کتاب نیشابور بخطابی حمد نام میدهد و نام او را در ردیف موسومین بحمد نوشته است. و ابوسعد سمعانی در کتاب مرو آرد که از ابوسلیمان نام وی پرسیدند گفت نامی که پدر و مادر مرا داده اند حمد است لیکن مردم احمد نوشتند ومن هم مخالفت نکردم. و باز سمعانی در تأئید گفته ٔ خویش قطعه ای را که ابوبکر عبداﷲبن ابراهیم الحنبلی در رثاء خطابی گفته است گواه می آورد و قطعه این است :
و قد کان حمداً کاسمه حمد الوری
شمائل فیها للثناء ممادح
خلائق ما فیها معاب لعائب
اذا ذکرت یوماً فهن مدائح
تغمده اﷲ الکریم بعفوه
و رحمته واﷲ عاف و صافح
ولا زال ریحان الا لاه و روحه
قری روحه ما حن ّ فی الایک صادح.
و باز سمعانی گوید: ابوسلیمان از بسیاری از مردان علم کسب علم کرد و در طلب حدیث سفرها کرد و در فنونی از علم تألیفها داشت فقه از ابوبکر قفال شاشی وابوعلی بن ابی هریره از اصحاب شافعی و نظایر آنان آموخت واز تصانیف اوست : کتاب معالم السنن فی شرح کتاب السنن لابی داود. کتاب غریب الحدیث و در این کتاب اموری را که از غریب الحدیث ابوعبید و غریب الحدیث ابن قتیبه فوت شده آورده است و این کتابی است ممتع و مفید و آن را ابوالحسین عبدالغافربن محمدبن عبدالغافر الفارسی ثم النیسابوری از وی روایت کند. کتاب تفسیر اسامی الرب عزوجل. شرح الادعیة المأثورة. کتاب شرح صحیح البخاری. کتاب العزلة. کتاب اصلاح الغلط. کتاب العروس. کتاب اعلام الحدیث. کتاب الغنیة عن الکلام. کتاب شرح دعوات لابی خزیمة. و از شیوخ خطابی در ادب و غیر آن اسماعیل صفار و ابوعمر الزاهد و ابوالعباس الاصم و احمدبن سلیمان النجار و ابوعمرو السماک و مکرم القاضی و جعفر الخلدی باشند و همه ٔ این اشخاص از علماء بغدادندو در بغداد از ایشان شنیده و نوشته است سوای ابوالعباس اصم که او نیسابوری و جداً عالی الاسناد است. و از خطابی خلقی کثیر روایت دارند و از جمله عبداﷲبن احمدبن غفیر هروی و ابومسعود الحسن بن محمد الکرابیسی البستی در بست و ابوبکر محمدبن الحسن المقری درغزنه وابوالحسن علی بن الحسن الفقیه السجزی در سیستان وابوعبداﷲ محمدبن علی بن عبداﷲ الفسوی درفارس از او سماع دارند و کسان دیگر. و هم امام فقیه ابوحامد اسفراینی فقیه عراق و الحاکم ابوعبداﷲ محمدبن البیع النیسابوری در خراسان از وی روایت کنند و ابوعبید هروی در کتاب الغریبین از او حدیث کند و ابومنصور عبدالملک ثعالبی در یتیمه اشعاری از وی آورده است و از جمله :
و ما غربة الانسان فی شقة النوی
و لکنهاو اﷲ فی عدم الشکل
وانی غریب بین بست و اهلها
وان کان فیها اسرتی و بها اهلی.
و ابومنصور ثعالبی راست خطاب بخطابی :
ابا سلیمان سر فی الارض او فأقم
فانت عندی دنامسواک او شطنا
ما انت غیری فاخشی ان تفارقنی
فدیت روحک بل روحی فانت انا.
و از خط ابوسعد سمعانی دیدم که گوید: خبر داد ما را اسماعیل بن احمد الحافظ که خبر داد ما را ابوالقاسم سعدبن علی بن محمد الریحانی ادباً [ کذا ] که خبر داد ما را ابوسعد الخلیل بن محمد الخطیب که وقتی در صحابت ابوسلیمان الخطابی بودم و نظر او بر مرغی که بر درختی بود افتاد ساعتی گوش بآوای مرغ فرا داد و سپس این شعر بگفت :
یا لیتنی کنت ذاک الطائر الغردا
من البریة منحازاً و منفردا
فی غصن بان دهته الریح تخفضه
طوراً و ترفعه افنانه صعدا
خلوا لهموم سوی حب تلمسه
فی الترب او نغبة یروی بها کبدا
ما ان یورقه فکر لرزق غد
و لا علیه حساب فی المعاد غدا
طوباک من طائر طوباک و یحک طب
من کان مثلک فی الدنیا فقد سعدا.
ابوبکر محمدبن علی بن الحسن بن البراغوثی اللغوی از قول سلفی آورده است که ابومنصور ثعالبی قطعه ٔ زیرین را که ابوسلیمان خطاب باو گفته است برای من انشاد کرد:
قلبی رهین بنیسابور عند اخ
ما مثله حین یستقری البلاد اخ
له صحائف اخلاق مهذبة
منها التقی و النهی و الحلم ینتسخ.
و ابوطاهر سلفی گوید: به سال 550 هَ. ق. در شدت شوق و شغب خود بتاَّلیف بوسلیمان و کثرت رغبت خویش در بدست کردن تصانیف او گفته ام :
ظن هذا الخطاء فی الخطابی
شیخ اهل العلوم والاَّداب
من علی کتبه اعتماد ذوی الفضَ
َل و من قوله کفصل الخطاب
ان یحوز الفردوس اذا تعب النَ
َفس لذی العرش غایة الاتعاب
و تعنی فی الاخذ جداً و فی التصَ
َنیف من بعد رغبة فی الثواب
نضراﷲ وجهه من امام
المعی ّ اتی بکل ّ ثواب
و لعمری قد فاز بالروح والری-َ
-حان من غیر شبهة و ارتیاب
فلقد کان شمس متبعی الشر-
ع علی الزائغین سوط عذاب.
و سلفی را در حق ابوسلیمان اشعار دیگری نیز هست لیکن در نهایت سستی و ناچیزی چنانکه در فوق مشهود افتاد. و هم از اشعار ابوسلیمان خطابی است در یتیمه :
و لیس اغترابی فی سجستان اننی
عدمت بها الاخوان والدار و الأهلا
ولکننی مالی بها من مشاکل
و ان ّ الغریب الفرد من یعدم الشکلا.
و هم او راست :
شرالسّباع العوادی دونه وزرُ
و الناس شرهم مادونه وزر
کم معشرسلموا لم یؤذهم سبع
و ما تری بشراً لم یؤذه بشر.
و باز از اوست :
ما دمت حیّاً فدار الناس کلّهم
فانما انت فی دار المدارات
من یدر داری و من لم یدر سوف یری
عمّا قلیل ندیما للندامات.
و هم او گوید:
و قائل و رأی من حجبتی عجباً
کم ذاالتواری و انت الدهر محجوب
فقلت حلّت نجوم العمر منذ بدا
نجم المشیب و دین اﷲ مطلوب
فلذت من وجل بالاستتار عن الَ
ابصار ان غریم الموت مرهوب.
ایضاً از اوست :
تغنم سکوت الحادثات فانّها
و ان سکنت عمّا قلیل تحرک
و بادر بأیّام السلامة انّها
رهان و هل للرهن عندک مترک.
و منه ایضاً:
تسامح و لاتستوف حقک کلّه
وابق و لم یستقص قطّ کریم
و لا تغل فی شی ٔ من الأمر واقتصد
کلا طرفی قصد الامور ذمیم.
و ابوالقاسم داودی هروی گوید: ثعالبی راست در مرثیه ٔ خطابی رحمه اﷲ:
انظروا کیف تخمد الأنوار
انظروا کیف تسقط الأقمار
انظروا هکذا تزول الرواسی
هکذا فی الثری تغیض البحار.
رجوع به یتیمة الدهر ثعالبی و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج 2 صص 81 - 86 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم بن سلفه ٔ انصاری ملقب بصدرالدین و مکنی به ابوطاهر حافظ. او در طلب حدیث رحلت و درک خدمت اعیان مشایخ کرد و شافعی مذهب بود و به بغداد شد و در آنجا شاگردی علی الکیا ابوالحسن علی الهراسی در فقه و ابوزکریا یحیی بن علی الخطیب التبریزی اللغوی در لغت کرد و از ابومحمد جعفربن سراج و غیر او از ائمه روایت دارد و آفاق و بلاد را بپای طلب بپیمود و در سال 511 هَ. ق. بثغر اسکندریه شد و در آنجا اقامت گزید و از اماکن بعیده مردم قصداو کردند و از وی بهره ها بردند و در آخر عمر او کسی مانند وی نبود و ابوالحسن علی بن سلار وزیر الظافر العبدی صاحب مصر در 546 در ثغر مزبور مدرسه ای برای وی بساخت و بدو تفویض کرد و آن مدرسه تا امروز به نام او برجایست و ابن خلکان گوید من درک خدمت جماعتی از اصحاب وی در شام و دیار مصریه کردم و بمن اجازت روایت دادند و از خط او نقل بسیار دارم و امالی و تعالیق وی بسیار است و ولادت او در حدود سال 472 هَ. ق. باصفهان بوده است و بچاشتگاه روز جمعه ٔ پنجم شهر ربیعالاول سال 576 در ثغر اسکندریه وفات یافت و هم بدانجا جسد وی در مقبره ٔ وعلا بخاک سپردند و نسبت او بجد وی ابراهیم سلفه است و آن لفظی فارسی است و معنی وی دارای سه لب باشد چه یکی از دو لب او شکافته بود و در کتاب بغیة در ذیل ترجمه ٔ ابراهیم بن عمربن ابراهیم بن خلیل ابی العباس خلیلی مشهور به الجعبری آمده است که سلفی نسبت بطریق سلف است. و رجوع بروضات ص 82 و ابن خلکان شود. او راست : سلفیات من اجزاء الاحادیث و کتابی در مناقب عباس بن عبدالمطلب عم رسول صلوات اﷲ علیه.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم بن هلال خواصی مقدسی شافعی مکنی به ابومحمود، ملقب به شهاب الدین. او راست :اقتضاء المنهاج فی احادیث المعراج. و مصباح فی الجمع بین الاذکار و السلاح. و ملخص موسوم به عجالة العالم من کتاب المعالم از معالم السنن تألیف احمدبن ابراهیم الخطابی و انتحاء السنن و اقتفاء السنن که شرحی است بر سنن ابوداود. وفات او را حاجی خلیفه در جائی 765 هَ. ق. و در جای دیگر 769 هَ. ق. نوشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم ابی الحسن الاشعری الیمنی القربتی الحنفی فقیه و نحوی و لغوی و نساب. او را در فنون شتی تاَّلیف است و از جمله کتاب اللباب فی الاَّداب و المختصر فی النحو. (روضات الجنات ص 51 س 3). و نیز التعریف بالانساب و ملخص آن موسوم به اللباب الی معرفة الانساب و تفاحة فی المساحة. و وفات وی پس از سال 500 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم الثعلبی مکنی به ابواسحاق مفسر. صاحب کتاب مشهور متداول معروف بتفسیر ثعلبی. یاقوت گوید چنانکه عبدالغنی بن سعید حافظ مصری گفته و من آن را از حاشیه ٔ کتاب الاکمال ابن ماکولا نقل میکنم وفات ثعلبی در محرم سال 427 هَ. ق. بود. و وی مفسری جلیل از مردم خراسان است و عبدالغافر نیز در سیاق ذکراو آورده است و گوید: احمدبن محمدبن ابراهیم ، ابواسحاق ثعلبی مقری ، مفسر واعظ ادیب ثقه ٔ حافظ، صاحب تصانیف جلیله است از قبیل تفسیری که حاوی انواع فرائد معانی و اشارات و کلمات ارباب حقایق و وجوه اعراب و قراآت است و کتاب العرائس و القصص و غیر آن دو که بعلت شهرت محتاج بذکر نباشند و او مردی صحیح النقل و موثوق ٌ به است و از ابوطاهربن خزیمة و ابوبکربن مهران المقری و ابوبکربن هانی و ابوبکربن الطرازی و مخلدی و خفاف و ابومحمدبن الرومی و طبقه ٔ آنان روایت کند واو بسیار حدیث و بسیار شیوخ است. و سپس تاریخ وفات او بدانسان که در فوق گفتیم آورده است و گوید واحدی تفسیر را از او شنیده و از وی اخذ روایت کرده و وی را ستوده و از وی حدیث کرده است وهم احمد راست : کتاب ربیع المذکورین. و در آخر ترجمه در معجم الادباء چ مارگلیوث آمده است : و حدث عنه باسناد رفعه الی عاصم قال الرئاسة بالحدیث رئاسة بذلة ان صح الشیخ و حفظ و صدق فاسمی فقال هذا شیخ کیس و اذا وهم قالوا شیخ کذاب.چنانکه مشاهده میشود، عبارت غلط است و ظاهراً اصل عبارت مفهومی قریب باین دارد که ریاست حدیث ، ریاست خوبی نیست چه شیخ اگر حافظ و صدوق بود که وظیفه و وجیبه ٔ اوست و اگر مرتکب اشتباهی گردد گویند کذاب است. رجوع به ابواسحاق احمد... و روضات الجنات ص 68 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم الخطابی ملقب به ابوسلیمان. رجوع به ابوسلیمان احمد یا حمدبن محمد...و احمدبن محمدبن ابراهیم بن الخطاب شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم السلفی اصفهانی.ملقب بصدرالدین رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفه ٔ انصاری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی الاشعث الفارسی رجوع به احمدبن محمدبن محمدبن ابی الاشعث... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی الاصبغ. رجوع به ابن ابی الاصبغ... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی بکر. او راست : غرائب المسالک.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی بکربن محمد شیرازی کازرونی ملقب بفخرالدین. او راست : کتاب هادی المسترشدین شرح اربعین نووی و شرح مختصری بر عقیله ٔ اتراب القصائد تألیف قاسم بن فیره ٔشاطبی که بسال 798هَ. ق. باتمام رسانید و شرحی مختصر بر قصیده ٔ برده و نیز شرحی مفصل بنام نزهة الطالبین و تحفة الراغبین دارد که در سال 787 هَ. ق. باتمام رسانیده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی بکر حنفی. او راست : مجمع الفتاوی و خزانة الفتاوی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی بکر خطیب قسطلانی شافعی مکنی به ابوالعباس. او راست : اللاَّلی السنیة و لوامع الانوار. و فتح الدانی و لطائف الاشارات بفنون القراآت که کتابی است عظیم النفع و مسالک الحنفاء الی مشارع الصلوة علی النبی علیه الصلوة والسلام المصطفی وفات به سال 923 هَ. ق. (کشف الظنون ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی الذیال. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 106).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی سهل الحلوانی. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 264 و 267 و 273 و 298 و 306).

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن محمدبن ابی عبید العبدی الهروی القاشانی مکنی به ابوعبید یکی از اکابر علماء و افاخر ادبا. سیوطی ذکر او در طبقات النحاة آورده است و گوید او شاگرد ربیعبن سلیمان و نفطویه و ابن السراج است و درک صحبت ابن درید نیز کرده بود لکن از او روایتی ندارد و او را قرامطه اسیر گرفتند و روزگاری دراز در اسارت آنان ببود و صاحب وفیات گوید احمد صحبت شیخ ابومنصور محمدبن احمدبن ازهربن طلحةبن نوح الشافعی اللغوی مشهور بازهری هروی را دریافت و تلمذ او کرد و فواید جمّه از وی فرا گرفت و تخریج احمد بدست او بود و از مصنفات اوست : کتاب النافعة در لغت عرب و کتاب الغریبین که در آن جمع میان تفسیر غریب القرآن و حدیث نبوی کرده است و این کتاب در همه ٔ آفاق اسلامی شهرت یافت و از او عبدالواحد الملیحی و ابوبکر اردستانی روایت کنند و صاحب طبقات النحاة، کتاب تفصیل ولاة هراة را نیز بدو نسبت کرده است و بعضی کنیت او را ابوعبداﷲ و برخی ابوالقاسم گفته اند و حق همان است که ابن خلکان گوید و در نسخه ٔ کهن از الغریبین که در کتابخانه ٔ مؤلف است نام او در اول کتاب بدین صورت است : اخبرنا الشیخ الادیب ابوعبید احمد بن محمد الهروی... (روضات الجنات ص 67). و رجوع به ابوعبید احمدبن محمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی محمد یحیی بن المبارک العدوی الیزیدی. مکنی به ابوجعفر پیش از سال 260 هَ. ق. وفات یافت. و او را دو پسر بود یکی موسوم به موسی و مکنی به ابوعیسی و دیگر مکنی به ابوموسی و آن دو از عم پدرشان ابراهیم بن ابی محمد آنچه را که ابراهیم از اصمعی و ابوزید شنیده بود روایت کرده اند. (ابن الندیم ). و ابوعبیداﷲ محمد بن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. و رجوع به یزیدیون و ابوموسی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی نصر بزنطی. رجوع به بزنطی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی الورد مکنی به ابوالحسن.برادر محمدبن محمدبن عیسی بن عبدالرحمان بن عبدالصمد.ابوالفرج جوزی در صفة الصفوة (ج 2 ص 223) آرد که از جعفربن محمد روایت است که گفت : احمدبن ابی الورد ولی خدا بود چون بر جاهش می افزود تواضع وی زیادت میشد و چون مالش فزون می آمد سخاوت او فزونی میگرفت و چون عمرش بالا میرفت بر اجتهادش می افزود و گفت مردان به پنج چیز بدرجات رسند: لزوم باب و ترک خلاف و نفاذ در خدمت و صبر بر مصائب و صیانت کرامات. و ابوعلی رودباری گفته است که احمد و محمد پسران محمدبن ابی الورد مصاحبت ابوعبداﷲ الساجی کردند و ابوعبداﷲ میگفت کسی که خواهد خدمت فقراء کند گو تا خدمت پسران ابوالورد کند که بیست سال مصاحب من بودند و هرگز حاجتی از من نخواستند و از آنان منکری ندیدم. احمدبن ابی الورد صحابت بشر حافی و حارث محاسبی و سری نیز کرده است. و پیش از برادرش محمد درگذشت .

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابی الوفا. رجوع به ابن ابی الوفا شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد. رجوع به ابوسعید مالینی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن محمدبن احمد. رجوع به علاءالدوله ٔ سمنانی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد. مکنی به ابوحامد و کنیت محمد ابوطاهر است. رجوع به ابوحامد اسفراینی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن ابراهیم باجوری شافعی ملقب به شهاب. او راست : شرح جامع المختصرات تألیف احمدبن عمربن احمد. وفات وی به سال 820 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن ابراهیم المیدانی النیشابوری. مکنی به ابوالفضل. عبدالغافر گوید: میدان محله ای از نیشابور است که احمد بدانجا ساکن بود و از این رو به میدانی معروف شد و او ادیبی فاضل و عالمی نحوی و لغوی بود و چنانکه عبدالغافربن اسماعیل الفارسی در کتاب سیاق گوید، او در رمضان سال 518 هَ. ق. بشب قدر درگذشت و جسد وی بمقبره ٔ میدان بخاک سپردند. او شاگرد ابوالحسن علی بن احمد واحدی و یعقوب بن احمد نیشابوری است و صاحب تصانیفی است از جمله : کتاب جامع الامثال که در نهایت جودت است و کتابی السامی فی الاسامی. و کتاب انموذج در نحو و کتاب الهادی للشادی. و کتاب النحو المیدانی. کتاب نزهة الطرف فی علم الصرف. کتاب شرح المفضلیات. کتاب منیة الراضی فی رسائل القاضی. و اسعدبن محمد مرسانی در وصف کتاب السامی فی الاسامی گوید:
هذا الکتاب الذّی سماه بالسامی
درج من الدر بل کنز من السام
ما صنفت مثله فی فنّه ابداً
خواطر الناس من حام و من سام
فیه قلائد یاقوت مفصلة
لکل اروع ماضی العزم بسام
فکعب احمد مولای الأمام سما
فوق السماکین من تصنیفه السامی.
و محمدبن المعالی بن الحسن الحواری در کتاب ضالة الادیب من الصحاح و التهذیب ذکر میدانی آورده و گوید بارها از کتاب اصحاب او شنیدم که میگفتند اگر ذکا و شهامت و فضل قبول صورت میکرد میدانی آن صورت بود. و آن کس که در کلام میدانی متأمل شود و پیروی او کند داند که این دعوی صدق باشد. و از کسانی که تلمذ او کردند و بدو تخرج یافتند یکی امام ابوجعفر احمدبن علی المقری البیهقی و دیگر پسر او سعیدبن احمدبن محمد میدانیست و او پس از پدر امام بود.و عبدالغافربن اسماعیل دو بیت ذیل را از گفته های میدانی نقل کرده است :
تنفس صبح الشیب فی لیل عارضی
فقلت عساه یکتفی بعذاری
فلما فشاعا تبته فاجابنی
الاهل یری صبح بغیر نهار.
و ابوالحسن بیهقی در کتاب وشاح الدمیة در وصف میدانی گوید:الامام ، استاذنا صدرالافاضل ابوالفضل احمدبن محمدبن احمد المیدانی ، صدر الادباء و قدوة الفضلاء، قد صاحب الفضل فی ایام نفد زاده و فنا عتاده و [ ذهبت ] عدته وبطلت اهبته ، فقوم سناد العلوم بعد ما غیرتها الایام بصروفها، و وضع انامل الافاضل علی خطوطها و حروفها. ولم یخلق اﷲ تعالی فاضلا فی عهده الا و هو فی مائدة آدابه ضیف و له بین بابه و داره شتاء وصیف و ما علی من عام لجج البحر الخضم و استنزف الدرر ظلم و حیف. و این امام روزی از کسب دست خویش میخورد و خود این ابیات خویش مرا بخواند:
حننت الیهم و الدیار قریبة
فکیف اذاسارالمطی مراحلا
و قد کنت قبل البین لاکان بینهم
اعاین للهجران فیهم دلائلا
و تحت سجوف الرقم اغید ناعم
یمیس کخوط الخیزرانة مائلا
و ینضو علینا السیف من جفن مقلة
تریق دم الابطال فی الحب باطلا
و تسکرنا لحظاً و لفظاً کانما
بفیه و عینیه سلافة بابلا.
و هم او راست :
شفة لماها زاد فی آلامی
فی رشف ربقتها شفاء سقامی
قد ضمنا جنح الدجی و للثمنا
صوت کقطک ارؤس الأقلام.
و هم از اوست :
یا کاذباً اصبح فی کذبه
اعجوبة ایة اعجوبة
و ناطقاً ینطق فی لفظة
واحدة سبعین اکذوبة
شبهک الناس بعرقوبهم
لمّا رؤوا اخذک اسلوبة
فقلت کلا انه کاذب
عرقوب لا یبلغ عرقوبه.
(معجم الادباء ج 2ص 107)
و ابوالفضل احمدبن محمد و رجوع به سعیدبن احمدبن محمد المیدانی و رجوع به روضات ص 80 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن ابی الاشعث. رجوع به ابن ابی الاشعث ابوجعفر احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن برد الاندلسی. حمیدی ذکر او آورده و گوید وی کاتبی ملیح الشعر و بلیغالکتابة و از خاندان ادب و ریاست بود. و او راست : رساله ای در سیف و قلم و مفاخره ٔ آن دو با هم و او اول کس است که در اندلس درین موضوع نوشت و من او را پس از سال 440 هَ. ق. مکرر بالمریة دیدار کردم و او را کتبی است در علم قرآن و از جمله : کتاب التحصیل فی تفسیرالقرآن ، کتاب التفصیل هم در تفسیر کتاب اﷲ و جز آن و جد او احمدبن برد بروزگار عامریان وزیر بود و این وزیر کاتبی بلیغ بود و به سال 418 هَ. ق. درگذشت. و از شعر احمد صاحب ترجمه است :
تأمل فقد شق النهار مغلسا
کمامیه عن نواره الخضل الندی
مداهن تبر فی انامل فضة
علی اذرع مخروطة من زبرجد.
و نیز او راست :
لما بدا فی لازور
دی الحریر و قد بهر
کبرت من فرط الجما
ل و قلت ما هذا بشر
فاجابنی لا تنکرن
ثوب السماء علی القمر.
و هم او راست :
قلبی و قلبک لا محالة واحد
شهدت بذلک بیننا الالحاظ
فتعال فلنغظ الحسود بوصلنا
ان الحسود بمثل ذاک یغاظ.
رجوع بمعجم الادبا ج 2 ص 107 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن محمدبن احمدبن جعفربن حمدان فقیه. معروف به ابوالحسین القدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن حسین بن سعید اصفهانی مقری. مکنی به ابوعلی. او به دمشق مسکن داشت و تصانیفی درقراآت کرده است و قرآن نزد علی ابوالقاسم زیدبن علی بن احمدبن ابی بلال کوفی و ابوبکر نقاش و ابوالعباس بن حسن بن سعد الفاسی و ابوعبداﷲ صالح بن مسلم بن عبیداﷲبن المقری و ابوالفتح مظفربن احمدبن برهان ، درست کرد و به دمشق از ابومحمد عبداﷲبن عطیة و عبدالوهاب بن الحسن الکلابی و حسین بن علی و ابوالقاسم بن الفرات و ابونصربن الجبان حدیث شنید و در ماه ربیعالاخر سال 393 هَ. ق. به دمشق درگذشت و در تشییع جنازه ٔ وی ازدحامی عظیم بود. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 79).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن حنی [ ح ِ ن ن ]. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن سلمةبن شرام الغسانی. یکی از علمای نحو مشهور در شام. وی از اصحاب ابوالقاسم زجاجی است و نحو و ادب از وی فراگرفته است و تصانیف استاد خود زجاجی را بخط خویش نوشته است. چه احمد را خطی و ضبطی خوش وکتابتی درست بود و من کتاب امالی زجاجی را بخط او دیدم که در 346 هَ. ق. از کتابت آن فراغت یافته بود.ابوالقاسم ذکر او آورده و گوید: احمدبن محمدبن سلمةابوبکربن ابی العباس الغسانی المعروف به ابن شرام النحوی. و او سماع دارد از ابوبکر الخرائطی و ابوالدحداح احمدبن محمدبن اسماعیل التمیمی و ابوالحسن احمدبن جعفربن محمد الصیدلانی و عبدالغافربن سلامة الحمصی وابوالقاسم عبدالرحمان بن اسحاق الزجاجی و ابوبکر احمدبن محمدبن سعیدبن عبیداﷲبن فطیس و حسن بن حبیب الحظائری و ابوالطیب احمدبن ابراهیم بن عبادل الشیبانی و ابراهیم بن محمدبن ابی ثابت و ابوعلی محمدبن قاسم بن ابی نصر. و از احمد روایت کنند: رشابن نظیف و ابوبکر احمدبن الحسن بن احمدبن الطبال و ابوالحسن الربعی و ابونصربن الجبان. ابن الاکفانی گوید: در کتابی کهن دیدم که وفات ابوبکربن شرام بروز سه شنبه ٔ دهم شعبان سال 387 هَ. ق. بود. رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 88 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن السید غافقی مکنی به ابوجعفر. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج 2 ص 52) آرد که وی امامی فاضل و حکیمی عالم بود و از اکابر اندلس بشمار میرفت و اعرف اهل زمان خویش بقوای ادویه ٔ مفرده و منافع و خواص و اعیان و معرفت اسماء آنها بود و کتاب اورا در موضوع ادویه ٔ مفرده از جهت جودت نظیر نیست و در معنی نیز همتا ندارد. وی در آن کتاب آنچه را که دیسقوریدس و فاضل جالینوس گفته اند بلفظ اوجز و معنی اتم استقصاء کرده است و پس از ذکر قول آن دو، گفتار متأخرین را در خصوص ادویه ٔ مفرده آورده و کتاب او جامع اقوال افاضل در باب ادویه ٔ مفرده است و دستوری است که در موارد احتیاج بتصحیح آنها بدان رجوع کنند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن شهر دارالمعلم الاصبهانی. یاقوت گوید: او ادیبی فاضل و بارع در ادب و فصیح و کثیرالسماع و نیکوخط و صاحب اصول بودو وفات وی در شوال سال 446 هَ. ق. بوده است و یحیی بن منده گوید از جمعی از ثقاة و از جمله ابوغالب بن هارون شاگرد وی شنیدم که احمد مردی فاضل بود جز این که نماز نمیگذاشت. رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 107 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد (قاضی ابوعبداﷲ)بن احمد بن عبدالملک الباجی مکنی به ابومروان. رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 71 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن عثمان متبولی ملقب به شهاب الدین عالم مصری شافعی. او راست : شرح الجامع الصغیر و نیل الاهتداء و نجاح الاَّمال. وفات او به سال 1003 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن القاسم بن اسماعیل بن سعیدبن ابان الضبی المحاملی. فقیه شافعی مکنی به ابوالحسن. او درفقه تلمیذ شیخ ابوحامد اسفراینی و جد خود ابوالحسن است و از پدرخود و از او پسر وی حسین و ابن ساعد و ابن منیع سماع دارند. او راست : کتاب المجموع (؟) کتاب المقنع. کتاب اللباب. کتاب التجرید فی الفروع. مولد او به سال 368 هَ. ق. و وفات در 415 هَ. ق. است و محمد محاملی پسر او و یحیی محاملی نواسه ٔ او و قاسم بن حسین محاملی برادر یحیی باشند .

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن محمدبن ابراهیم السلفی الاصفهانی مکنی به ابوطاهر. ابوالفضل بن عبدالکریم مهندس از او استماع کرده است. (عیون الانباء ج 2 ص 191). رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفه ٔ انصاری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن محمدبن خلف الشریشی النحوی الصوفی الامام العارف العلامة. یکی از علمای نحو و از اکابر صوفیه ٔ زمان خویش و صاحب قریحه ٔ شعر است. و از اشعار اوست :
لو لم تکن سبل الهدی ببعیدة
لا تنتهی الابعرمة ماجد
لتوارد الضدان ارباب العلا
والأرذلون علی محل ّ واحد.
و او راست : کتاب توجیه الرسالة و کتاب رسالة التوجیه. کتاب النوار السرایة. و کتاب سرایة الانوار. و نظم کتاب عوارف الهدی و هدی العوارف و کتاب فی السماع. وفات وی در حدود ششصد و چهل و اند بود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن محمدبن احمدبن محمودبن دلویه استوائی نیشابوری. مکنی به ابوحامد. وفات او به سال 434 هَ. ق.وی از اهل استوا قریه ای به نیشابور است و از آنجا به بغداد شد و شاگردی دارقطنی کرد و تاگاه مرگ بدانجاببود و از دست قاضی ابوبکربن الطیب الباقلانی قضاء عکبرا داشت و درفقه پیرو مذهب شافعی و در اصول تابع طریقه ٔ اشعری بود و در شناسائی ادب و عربیت بهره داشت و روایت قلیلی دارد و خطیب گوید او صدوق بود و من از املاء وی نوشته ام و چون درگذشت تن وی بشونیزیه بخاک سپردند. و استوا مولد او قریه ای است از نیشابور. یاقوت گوید: دلوی ادیبی فاضل بود و بعض کتب بخط او دیده میشود که غالباً از صحت نقل و جودت ضبط و اعتبار خط وی حاکی باشد. رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 105 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن نصربن میمون بن مردان الاسلمی الکفیف النحوی. مکنی به ابوعمرو. ابن فرضی گوید: او از اهل قرطبة و باشکابة معروف است. وی از قاسم بن اصبغو محمدبن محمد الخشنی و جز آن دو سماع دارد. و مردی صالح و عفیف بود و تربیت و ادب از رؤسا و پادشاهان داشت و بشب یازدهم شوال سال 290 هَ. ق. در گذشت.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن یحیی بن ابی العیش و منعوت به مقری از مردم تلمسان نزیل فاس و قاهره صاحب کتاب نفح الطیب عن غصن اندلس الرطیب. فتح المتعال. اضائة الدجنة فی عقائد اهل السنة. ازهار الکمامه. ازهار الریاض فی اخبار القاضی عیاض. قطف المهتصر فی اخبار المختصر. اتحاف المغری فی تکمیل شرح الصغری. عرف النشق فی اخبار دمشق. الغث و السمین والرث والثمین. روض الاَّس العاطر الانفاس. الدرالثمین فی اسماء الهادی الامین. و غیر آنها. مولد او تلمسان و بدانجا ادب و حدیث و علوم دیگر فرا گرفت و بزمان مولای احمد در سال 1009 هَ. ق. و بار دیگر در سال 1013 هَ.ق. بفاس رفت و در آن شهر منصب افتا یافت و پس از وفات سلطان مزبور ترک وطن و منصب ، و آهنگ حج کرد و از مکه بمصر شد و در سال 1028 هَ. ق. و پس از آن چند بار بمکه و مدینه سفر کرد و به سال 1039 هَ. ق. [ درنفح الطیب سال 1037 هَ. ق. است و ظاهراً اختلاف از تشابه سبع و تسع باشد ] بزیارت قدس شتافت و از آنجا به دمشق شد و طلبه ٔ علوم بر وی گرد آمدند و سایر مردم و اعیان واکابر مقدمش را گرامی داشتند و ادبا با او بمشاعره و مکاتبه پرداختند با این حال بیش از چهل روز در دمشق اقامت نکرد و بقاهره بازگشت. وفات او به سال 1041 هَ. ق. در قاهره بوده است. مقری در نعت وی بضم میم یعنی عالم بقراآت یا با فتح میم منسوب به قریه ای از تلمسان است. وی در ادب و حفظ و ذوق آیتی بوده است و کتاب او نفح الطیب درشرح بلاد و وقایع و تاریخ و تراجم علمای اندلس کتابی مفید و بی نظیراست.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدبن یعقوب بن حمدویه [ ح ُ م َ د دُ وَ ی ْ ] محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد ازدی اشبیلی مکنی به ابوالعباس. صاحب روضات از بغیه روایت کند که او معروف به ابن الحاج و مقرئی اصولی و ادیب و محدث است و اورا بر کتاب سیبویه املائی است و نیز تصنیفی در امامةدارد و کتابی مختصر در علوم قوافی و مصنفی در حکم السماع و اختصار المستصفی و حواشی بر مشکلات آن کتاب وحواشی بر سرّالصناعة و بر ایضاح و نقودی بر صحاح و ایراداتی بر مغرب وشرحی بر خصائص ابن جنی. و او میگفت که پس از مرگ من ابن عصفور در کتاب سیبویه آنچه خواهد کند و عبدالملک گوید که احمد متحقق بعربیت و حافظ لغات و مقدم در فن عروض بود و از دباج روایت داشت و به سال 501 هَ. ق. درگذشت و در بدرالسافر آمده است که او در زبان عرب بارع بود بدان پایه که هیچ کس برتر یا نزدیک بوی نبود و نیز در جوامع الجامع ذکر او آمده است و در باب کنی و القاب گوید که ابن الحاج از القاب جماعتی است و مشهورترین آنان احمدبن محمد اشبیلی است صاحب نقد و المغرب. رجوع به روضات ص 86 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد بشری.محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد تونی السجزی الادیب از مردم تون خراسان. او از علی بن بشری اللیثی و از او حنبل بن علی السجزی روایت کند.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد الحافی الحسینی. او راست : کتاب التبر المذاب فی بیان ترتیب الاصحاب. (روضات الجنات ص 694 س 6).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد سلفی بن احمدبن محمدبن ابراهیم سلفه ٔ اصفهانی مکنی به ابوطاهر و ملقب به صدرالدین معروف بحافظ سلفی. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفه ٔ انصاری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد سمنانی ملقب به علاء الدوله. او راست : مدارج المعارج فی الوارد الطارد لشبهة المارد. و نیز المدارج و المعارج و قواعد العقائد. وفات وی به سال 736هَ. ق. بود. رجوع به علاءالدوله ٔ سمنانی... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد الطوسی الغزالی. رجوع به غزالی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد عددی. مکنی به ابوالقاسم و معروف به طنبری یا طبشری. از علمای ریاضی اندلس. او راست : کتاب المعاملات.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد عروضی مکنی به ابوالحسن. وی معلم اولاد راضی باﷲ بود و یاقوت گوید: کتابی از تألیفات او در عروض بخط خود او دیدم که در 336 هَ. ق. بر وی خوانده بودند. و او در عروض امام بود تا آن جایگاه که ابوعلی فارسی در یکی از کتب خویش که محتاج استشهاد به بیتی درتقطیع شده و در آن بحث کرده است گوید: و قد کفانا ابوالحسن العروضی الکلام فی هذا الباب و ابوالحسن ثعلب را دیده و از وی اخذ ادب کرده است و از ابوالحسن ابوعبیداﷲ محمدبن عمران مرزبانی روایت کند. یاقوت گویددر کتابی بخط ابوالحسن السمسمانی تألیف ابوالقاسم عبیداﷲبن جروالاسدی در عروض دیدم که گوید: ابوالحسن علی بن احمد عروضی کتابی بزرگ در عروض و غیره کرده و آن را بگفته ٔ دیگران انباشته و سخنان ابواسحاق زجاج را در آن نقل کرده و چیز کمی بر آن افزوده است و بابی در علم قوافی بدان مزید کرده در صورتی که آن مانند خود عروض علمی جدا باشد و در آن مسائلی لطیف آورده وبا دیگران مخالفت هائی کرده که محتاج بکشف و استقصاءنظر است و در هر حال بچیزی نیست و بگمان من اگر تنها کتاب قوافی ابوالحسن اخفش را نقل کرده بود بامانت و سلامت نزدیکتر بود. و سپس بابی در استخراج معمیات بدان ملحق ساخته است و این امری است که بعروض تعلقی ندارد و هم بابی در ایقاع و نسب آن بر کتاب ضم کرده است که باز بموضوع عروض مربوط نیست وسزاوار این بود که ایفاء حق صناعت عروض میکرد بی اخلالی و سپس متعرض امور دیگر میگردید. رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 75 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد عقیلی ملقب به شمس الدین بخاری. او راست : نظم جامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی. وفات وی به سال 675 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد،فقیه جرجانی. مکنی به ابوالعباس شافعی. او راست : البلغة. و رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدکاتب اندلسی مکنی به ابوحفص. او راست : مفاخرة السیف و القلم. وی در سنه ٔ 440 هَ. ق. حیات داشته است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد کوجمیشنی. رجوع به ابوالفضل احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد محاملی مکنی به ابوالحسن شافعی. رجوع به احمدبن محمدبن احمد بن قاسم... شود.

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد مرسی بن بلال اللغوی النحوی مکنی به ابوالعباس. صاحب بغیه از ابن عبدالملک روایت کند که مرسی عالمی در نحو و لغت و ادبست و اوراست شرحی بر الغریب المصنف و شرحی بر اصلاح المنطق ابن السکیت و الفاظی بر غریب افزوده است و مظفر عبدالملک از شاگردان اوست و ابن خلصه ٔ نحوی شرح ادب الکاتب مسمی به الاقتضاب را بدو نسبت کند و گوید که ابن سید بطلیوسی این کتاب را غارت کرده و بدزدیده است و مرگ او در حدود 460 هَ. ق. بوده است. (روضات ص 69).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد مقری تلمسانی ملقب به ادیب. رجوع به احمدبن محمدبن احمد بن یحیی بن ابی العیش... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد مینولی شافعی. او راست : فتاوی المینولی. وفات وی بسال 989 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد نیشابوری. مکنی به ابوالحسین. و معروف بخفاف. یکی از زهاد نشابور است و وفات او به سال 395 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمد هروی بیرونی خوارزمی منجم معروف. رجوع به ابوریحان... شود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ازهری معروف بخانقی. اوراست : المسائل المحررات فی العمل بربع المقنطرات.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن محمدبن اسحاق بن ابراهیم همدانی. مکنی به ابوعبداﷲ و معروف به ابن الفقیه یکی از اهل ادب. محمدبن اسحاق در کتاب خویش ذکر او آورده و گوید، او راست : کتاب البلدان نزدیک هزار ورقه واز کتب دیگران گرفته و کتاب جیهانی را یکباره بغارتیده است. و کتاب ذکر الشعراء المحدثین و البلغاء منهم و المفحمین. و شیرویه گوید: محمدبن اسحاق بن ابراهیم فقیه پدر این احمد و پدر ابوعبید الاخباری از ابراهیم بن حمید بصری و غیر او روایت کرده است و پسر وی ابوعبداﷲ از پدر خویش محمدبن اسحاق روایت کند. و باز شیرویه گوید: احمدبن احمدبن (؟) محمدبن اسحاق بن ابراهیم الاخباری کنیتش ابوعبداﷲ و لقب وی حالان و معروف به ابن الفقیه است و از پدر خود و ابراهیم بن حسین بن دیزیل و محمدبن ایوب رازی وابوعبداﷲ حسین بن ابی السرح اخباری و جماعتی دیگر روایت کرده و از او ابوبکربن لال و ابوبکربن روزنه روایت کنند. و ذکر تاریخ وفات وی نکرده است. و رجوع به ابن الفقیه و رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 63 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسحاق بن ابی خمیصة. معروف به حرمی بن ابی العلاء. مکنی به ابوعبداﷲ. مولد او مکه و مسکن وی بغداد بود. خطیب ذکر او آورده و گوید: وفات وی به سال 317 هَ. ق. است و او کاتب ابوعمر محمدبن یوسف القاضی است و از زبیر کتاب النسب و جز آن را حدیث کند و از او ابوحفص بن شاهین و ابوعمربن حیویه و بیش از همه ابوالفرج بن الحسین الاصفهانی روایت کنند. رجوع به حرمی ابوعبداﷲ احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسحاق سنی. از رواة اخبار است. رجوع بانساب سمعانی ص 3 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسحاق الطالقانی. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 356).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسماعیل بن ابراهیم طباطبا. رجوع به ابن طباطبا شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسماعیل بن صباح. رجوع به احمد ابوطاهر سفیانی ابن محمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسماعیل بن محمدبن جعفر الصادق. دهمین امام اسماعیلیه است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسماعیل بن یونس المرادی النحاس النحوی المصری مکنی به ابوجعفر. یکی از فضلاء زمان خویش است و او را تصانیف سودمند است از جمله : تفسیر قرآن کریم. کتاب اعراب القرآن. کتاب الناسخ و المنسوخ. کتابی در نحوتفاحة. کتابی در اشتقاق و تفسیر ابیات سیبویه و این کتابی بی مانند است و کتاب ادب الکتاب و کتاب الکافی در نحو و کتاب المعانی و هم ده دیوان راتفسیر و املا کرده است. و کتاب الوقف و الابتداء صغری و کبری و کتابی درشرح معلقات سبع و کتاب طبقات الشعراء و جز آنها. وی از ابوعبدالرحمان النسائی روایت کند و نحو از ابوالحسن علی بن سلیمان اخفش نحوی و ابواسحاق زجاج و ابن الانباری و نفطویه و اعیان ادباء عراق فراگرفته است و بقصد صحبت بزرگان مذکور از مصر بعراق شده است. و در او خساست و تقتیر بود و بر خود تنگ گرفتی و چون وی را عمامه ای بخشیدندی آن را از راه بخل و شح بر سه پاره کردی و از هر یک عمامه ای کردی و هم از این خوی حوائج خویش خود خریدی و خود حمل کردی و گاه آشنایان را بحمل آن داشتی با این همه مردمان را باو رغبت بسیار بود و خلق بسیار از دانش وی نفع و فایدت بردند و او در مصر بذی الحجة 338 هَ. ق. درگذشت و بعضی وفات او را 337 هَ. ق. گفته اند و در سبب وفات او آرند که وی بر درج مقیاس بر ساحل نیل نشسته بود و این وقت هنگام طغیان نیل بود و شعری را بعروض تقطیع میکرد و عامی راهگذار گمان برد که او نیل را سحر کند تا آن آب فزونی نگیرد و نرخها گران شود لگدی بر وی زد و وی را در نیل افکند و جسد او نیافتند. و نحاس در نسبت وی بمعنی صفار است باصطلاح مردم مصر که مسگر را روی گر گویند و صاحب روضات گوید که بخط شهید اول دیده شده است که : احمد از کبراء اصحاب ما [ یعنی شیعه ] و خال زبیدیست. رجوع به ابن خلکان چ تهران ص 30 و روضات الجنات ص 60 و 61 و ابوجعفر احمد... شود.
یاقوت گوید: او از مردم مصر است و به بغداد شد و شاگردی مبرد و اخفش علی بن سلیمان و نفطویه و زجاج و غیر آنان کرد و بمصر بازگشت و بدانجا تا گاه مرگ ببود. و سال وفات وی چنانکه ابوبکر زبیدی در کتاب خودگوید 337 هَ. ق. است. و ابوجعفر صاحب فضلی شایع و علمی متعارف و ذایع بود و شهرت وی از اطناب وصف او ما را بی نیاز کند. و او مردی دیداری نبود لکن آنگاه که بعلم میپرداخت جودت و حسن او ظاهر می آمد. و از سؤال از اهل نظر و فقه ابا نداشت و در تصانیف خویش هر جا بمشکلی برمیخورد می پرسید. زبیدی گوید قاضی القضات اندلس منذربن سعید البلوطی گفت : وقتی بمصر بمجلس درس وی حاضر آمدم و او اخبار شعراء املاء می کرد و این قطعه ٔ قیس بن معاذ مجنون میخواند:
خلیلی هل بالشام عین حزینة
تبکی علی نجد لعلی اعینها
قد اسلمها الباکون الا حمامة
مطوقة باتت و بات قرینها
تجاوبها اخری علی خیزرانة
یکاد یدنیها من الارض لینها.
من گفتم ، ماذا اعزک اﷲ باتایصنعان ؟ گفت تو چگونه خوانی گفتم بانت و بان قرینها پس خاموش گشت و از آن روز از صحبت من کراهت مینمود تا آنجا که کتاب العین خود را از من دریغ کرد چه تا آن وقت من برای استنساخ آن نزد وی میرفتم و مرا گفت از نسخه ٔ ابوالعباس بن ولاد استنساخ کن و من نزد ابن ولاد شدم و او را مردی کامل علم و نیکو مروت یافتم و کتاب العین را خواهش کردم و اوبمن داد و ابوجعفر چون این بشنید پشیمان شد. و باز گوید ابوجعفر لئیم النفس بود و بر خود سخت تنگ می گرفت و بسا بود که او را عمامه ای می بخشیدند و آن را بسه پاره می برید و از آن سه عمامه میکرد. و او را تصانیف نیکو و سودمند است و از جمله : کتاب الانوار. کتاب الاشتقاق لاسمأاﷲ عزوجل. کتاب معانی القرآن. کتاب اختلاف الکوفیین و البصریین و آن را المقنع نام داده است. کتاب اخبار الشعراء. کتاب ادب الکتاب. کتاب الناسخ و المنسوخ. کتاب الکافی فی النحو. کتاب صناعة الکتاب. کتاب اعراب القرآن. کتاب شرح السبع الطوال. کتاب شرح ابیات سیبویه. کتاب الاشتقاق. کتاب معانی الشعر. کتاب التفاهة فی النحو. کتاب ادب الملوک. و از کسی شنیدم که تصانیف وی از پنجاه زیاده باشد. رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 72 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اسماعیل بازی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن اقبال ملقب بشیخ الفقیه. وی کتاب السراج الوهاج ابوبکربن علی را تجرید کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن بشربن سعد المرثدی ابوالعباس. خطیب ذکر او آورده و گوید: کنیت او ابوعلی است و وفات وی بصفر سال 286 هَ. ق. بوده است و ابن بنت الفریابی گفته است که وفات او به 284 هَ. ق. است و از علی بن الجعد و هیثم بن خارجه سماع دارد و از وی ابوبکر شافعی و جز او روایت کنند و عبدالرحمان بن یوسف ثنای او گوید و ابن المنادی گوید او یکی از ثقات است و محمدبن اسحاق الندیم گوید کنیت او ابوالعباس الکبیر است و او همان کس است که ابن رومی در امر سمک با وی بمداعبه مکاتبه دارد. و مرثدی متولی مکاتبات خاص موفق بود و او راست ازکتب : کتاب الانواء و این کتاب در غایت حسن است. کتاب رسائل او. کتاب اشعار قریش. و یاقوت گوید ابوبکر صولی در کتاب الاوراق تکیه اش بر همین کتاب بوده و از آن انتحال کرده است و من در اخبار صولی متذکر این معنی شده ام. رجوع به معجم الادباء، چ مارگلیوث ص 57 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن بطنج اشعری. متکلم و محدث است.

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن محمدبن البغوی الهروی. مکنی به ابوالحسین نوری. از مشاهیر طبقه ٔ عرفا و معارف اهل حال است بزهد و تقوی معروف و بلسان خوش موصوف بوده جد وی از اهالی بغشور است که شهری بوده در مابین هرات و مرو پدرش از آن شهر به بغداد نقل نمود و خود در آن شهر نشو و نما یافته و در نزد آن سلسله به ابن بغوی مشهور بوده و ملقب بنوری است و از اقران و نزدیکان جنید است و زمان وی با روزگار و عصر المعتمدعلی اﷲ و معتضد عباسی مقارن بوده صاحب نفحات الانس مسطور داشته که وی تکمیل درجات عرفان و مقامات ایقان را در نزد سری سقطی و شیخ محمد علی قصاب و احمدبن ابی الحواری نمود و سالهای دراز بمصاحبت ذوالنون مصری گذرانید و اخذ بسیاری از معارف و علوم آن طبقه را از آن عارف کامل کرد. صاحب تذکرة الاولیاء در عنوان ترجمه ٔ وی آورده که ابوالحسین یگانه ٔ عهد و قدوه ٔ وقت و ظریف اهل تصوف و شریف اهل محبت بود و او را ریاضاتی شگرف و معاملاتی پسندیده و نکتی عالی ورموزی عجب بود و نظری صحیح و فراستی صادق و عشقی با کمال و شوقی بینهایت داشت و مشایخ بر تقدیم او متفق بودند و او را امیرالقلوب گفتندی و قمرالصوفیه. مرید سری سقطی بود صحبت احمد حواری یافته و از اقران جنید بود و در طریقت مجتهد بود. ازصدور علماء مشایخ بود و او را در طریقت براهینی قاطعه است و حجتی لامعه در وجه تسمیه و لقب وی بنوری چندوجه نوشته اند اول آنکه او را صومعه ای بود در صحرا که همه شب در آن مکان بعبادت مشغول بودی شبی جماعتی از نزدیک صومعه ٔ وی عبور میکردند نوری درخشان دیدند که از بام صومعه بالا میرفت و اطراف آن صومعه را روشن کرده بود، و نیز گفته اند که بنور فراست از اسرار باطن خبر دادی وقتی مریدی او را گفت ای شیخ کامل از کرده ها و حالات خود چیزی گوی که بر حالت ما تغییری پدید گردد و او گفت سالها مجاهده کردم و خود را بزندان خلاف نفس بازداشتم و پشت بخلایق نمودم و ریاضات بردم طریق حق برمن گشوده نشد سپس با خود اندیشیدم که کاری باید کرد که یا کار از آن برآید و یا جان از تن درآید و از اندوه و زحمت دنیا برهم پس گفتم ای نفس سرکش سالها بمراد و هوای خود خوردی و خفتی و دیدی و گفتی و شنیدی و عیش کردی و شهوت راندی و جواب آن همه باید دادن گفتمش اکنون در خانه ٔ اطاعت رو تا بندت برنهم و هر چه حقوق حق است بادای آن پرداز تا صاحب دلی گردی و بحق برسی پس چون چنین کردم بر من مکشوف گشت که آفت کار من آن بود که نفس سرکش با دل من یکی شده بود و چون نفس با دل رسد نفس حظ خود از آن حاصل کند آنگاه خلاف نفس را در مشتهیات بر خود کار بستم و هر چه خواستی خلاف آن کردم تا بکلی نفس را طمع از من مقطوع گشت تا آنکه حالتی بر من پدید آمد دانستم محل اسرار توانم گردید سپس از بزرگان حقیقت و طریقت آنچه خواستمی اخذ نمودم صاحب تذکرة الاولیا حکایت کرده است که در زمان المعتمدعلی اﷲ عباسی جماعتی از قضاة و علمای ظاهر در نزد خلیفه گفتند که جماعتی تازه در این شهر پیدا شده اند که بعضی الفاظ کفرآمیز گویند سرود گفته و رقص می کنند و مردم را از روی جهالت بضلالت می اندازند و در سردابها روند و از مردم پنهان شوند و در حقیقت این طایفه از زنادقه محسوب گردند اگر اینان را حکم بقتل رود ثواب و اجری جزیل از برای خلیفه باشد. در حال خلیفه صاحب شرطه ٔ بغداد را فرمان داد که آن جماعت را حاضر نمایند و آنان ابوالحسین و ابوحمزه ٔ بغدادی و ارقام و شبلی و جنید بودند پس از حضور و مشاهدت اگر چه ظاهر آنها را بصلاح و تقوی آراسته دید ولی از آن جهت که اهل ظاهر بر کفر آنها حکم نموده بودند بقتل جمله ٔ آنها فرمان داد ابتدا سیاف قصد کشتن ارقام نمود وچون خواست که او را بقتل رساند شیخ ابوالحسین نوری از جای خود برخاست و بسیاف گفت تمنا دارم که اول مرابقتل رسانی که قتل دوستان دیدن بس دشوار است سیاف گفت ای جوان مرد هنوز نوبت تو نیست و قتل چیز آسانی نباشد که بدان شتاب مینمائی گفت بنای طریقت من بر ایثار است میخواهم باندازه ٔ نفسی هم باشد ایثار برادران کرده باشم از آنکه یک نفس در دنیا نزدیک دوست بهتر از هزارسال آخرتست از آنکه این خانه ٔ خدمت است و آن خانه ٔ قربت و قربت بخدمت باشد و خلیفه چون از آن حال و آن حالت اطلاع پیدا نمود و جوانمردی او را بدید از آن صدق و انصاف تعجب نمود و بسیاف فرمود در قتل ایشان تأخیر اندازند و بیکی از فقهای آن عصر بفرمود که تفتیش از طریقه ٔ مذهب و حالات آن جماعت نماید پس بنا بحکم خلیفه ایشان را بمجلس علما بردند از آنکه جنید در میان آن طبقه بفضل و علوم ظاهر معروف و موصوف بودابتدا روی بدو کرد و پرسید که از بیست دینار چند باید زکوة داد شبلی که مردی مزاح بود بدون درنگ گفت بیست دینار و نیم. فقیه گفت این حکم از کیست علاوه بر بیست دینار نیم دینار چرا باید داد گفت نیم دینار جریمه ٔ آن کس است که چرا باید در نزد او بیست دینار بماند که زکوة تعلق گیرد قاضی و اهل مجلس زیاده بخندیدند پس روی بجنید کرد و مسئله ٔ دیگر پرسید جنید گفت جواب مسائل با شیخ ابوالحسین است قاضی تعجب کرد چه ابوالحسین در میان آن جماعت بعلوم ظاهر معروف نبود آنگاه قاضی از او مسئله ای پرسید که خود قاضی در حل آن درمانده بود شیخ بلاتأمل جواب مسئله گفته و همچنین مسئله ای دیگر پرسید تا صد مسئله ، تمام مسائل را جواب شافی علمی داد. قاضی را تعجب بر تعجب افزود و تعبیر و تفسیر و تأویل هر یک از آیات بخواست بدون تأمل و درنگ جواب داد پس قاضی از جای خود برخاست نزدیک وی رفته دستش بوسه داد و معذرت بسیار خواست آنگاه شیخ ابوالحسین بقاضی گفت همه ٔ این مسائل پرسیدی و هیچ نپرسیدی و نپرسی که خدا را مردان و نبی را پیروانی هستند که حرکت و سکون خلق بدانهاست و زندگانی و سیر و سلوک از آنها است اگر یک لحظه از مشاهده ٔ آنها باز مانندجان از بدن ایشان برآید خلق را مدار و امور دنیا بدانها درست گردد پس قاضی را از علم و تحقیق و صحبت های وی زیاده خوش آمد کس بنزد خلیفه فرستاد که اینان موحد و پاک دینند و چنین کسان را چگونه توان در شمار ملحدان و زندیقان بیرون آورد. خلیفه چون پیغام قاضی شنید آن جماعت را بنزد خویش خواند و زیاده از حد بنواخت و گفت حاجتی از من بخواهید گفتند حاجت آن است که ما را فراموش کنی نه بقبول خود ما را مشرف گردانی و از نزد خود ما را مهجور کنی که مارا رد تو چون قبول تست و قبول تو چون رد تو. خلیفه بسیار بگریست و ایشان را چنانچه میخواستند با اکرام و احترام تمام بمنزل خودشان روانه داشت و باجزای خلافت سپرد تا در حق آن جماعت از احترام چیزی فروگذاشت ننمایند نقل است که وقتی در مسجدی از مساجد بغداد بجهت عبادت رفته فقیهی در آن حین بنماز مشغول بود و دست بمحاسن خود مینهاد و ابوالحسین نزدیک رفته گفت روی بخالق خود کردن بسی بهتر است از توجه بلحیه نمودن پس آن شخص فقیه از سخن وی برآشفت و بمنزل خود برفت و صحبت وی طرح نموده جماعت فقها حکم بر کفر وی نمودند و بعرض معتمد رسید خلیفه حکم نمود که او را حاضر نموده پس از تحقیق مقتولش نمایند چون بحضور خلیفه درآمد پرسید که تو چه گفته ای که باعث کفر تو بوده بگوی شیخ صدق مطلب را بیان کرد و جماعتی هم که بودند و شنیده بودند تصدیق بر قول وی نمودند خلیفه گفت چگونه میشود شخصی را که با این همه صدق و اخلاص است بدین حرف کافر کرده و توان به قتل او مبادرت نمود پس از آن عارف کامل معذرت خواسته زیاده تعظیمش نموده رخصت انصرافش ارزانی داد وقتی جماعتی از مریدان وی بنزد جنید رفته از حالت شیخ ابوالحسین جویا شد گفتند که او را چند روز است که حالتی پدید گشته که بجز حق چیزی نگوید و از عبادت فروگذاشت ننماید و طعام و شراب نخورد و نمازها در وقت خود بجای آرد اصحاب جنید گفتند که وی هنوز هشیار است و فانی نیست از آنکه اوقات نماز نگاه میدارد و اوقات او می شناسد پس این حالت تکلف اوست نه فنای صرف که از هیچ امری او را خبری نباشد جنید گفت چنین نیست که شما میگوئید اینان جماعتی هستند که در عین وجد از ترک عبادت محفوظ باشند خدای تعالی ایشان را نگاه میدارد که وقت خدمت خدمت از ایشان فوت نشود و از سعادت حضرت محروم نمانند پس جنید در حال برخاسته بنزد وی رفت و گفت یا اباالحسین اگر دانی که این حالت و خروش زیاده فائده دارد بگو تا من نیز بدان حالت باشم و اگر نه رضابقضا ده و بامر تسلیم کن تا دلت فارغ شود ابوالحسین را فی الحال حالت تغییر نموده و چنان کرد که او گفت پس روی بجنید کرده و گفت الحق نیکو مرشد و معلمی تو ما را. نقل است که وقتی که شیخ شبلی که از فقهاء بوددر منبر بذکر احادیث و موعظت مشغول بود در آن حالت آن عارف کامل بمجلس درآمد و گفت خداوند راضی نیست ازآن عالمی که علم خود را در مقام عمل نیاورد اگر عالمی با عمل بجای خود مشغول باش و الا از منبر فرود آی پس شبلی از آنکه قول او را با حالت خود موافق و مطابق یافت بدون درنگ از منبر فرود آمد و روی بخانه ٔ خودنهاد و چهار ماه در خانه بنشست و در بروی خود به بست پس مردم از نیامدن وی بمسجد و رفتن بمنبر دلتنگ شده و بر در خانه ٔ وی گرد شدند بهر قسمی که بود بیرونش آورده بمسجد برده و بر منبر برآمد در آن حال ابوالحسین را خبر شد که شیخ شبلی بمنبر برآمده پس بمجلس درآمده و گفت ای شیخ بزرگوار هیچ دانی که مردم از چه روی ترا طالب میباشند که بر منبر برآمده و ایشان را موعظت گوئی شبلی گفت ندانم گفت تو چون بمیل طبع آنها سخن گوئی و پوشیده میداری از آنها آنچه را باید گفت ترا طالب و راغبند و اگر سخن حق گوئی لحظه ای نگذرد که بگرد تو نگردند و این سخنان که اکنون گوئی محض خودنمائی است نه راهنمائی و دلالت بحق. شبلی گوید پس از آنکه یک چند در خود فرورفته از سخنان وی رسید آنچه به من رسید. از یکی از مریدان وی نقل است که روزی شیخ علی الصباح از خواب برخاست و گفت پذیرائی کنید جوانی را که از روی صدق و اخلاص با پای برهنه از اصفهان بعزم دیدن ما و بدست آوردن طریق حق می آید مریدان از خانقاه بیرون رفته بدان صفت که شیخ وصف کرده بود جوانی دیدند با لباسی مندرس و پای برهنه که آثار نجابت و اصالت از ناصیه اش ظاهر بود پس بدانحال بخانقاه درآمد و دست شیخ ببوسید و بنشست و شیخ از او پرسید که از کجا میائی گفت از اصفهان گفت نه آن بود که ملک اصفهان در هنگامی که حرکت بدین سمت نمودی ترا عمارتی و کنیزکی و هزار دینار زر میداد که از اینجا بیرون مرو و تو بجهت این مقام و طلب از آن گذشتی جوان بهم برآمد و گفت از زخارف فانیه گذشتن و بدولت باقی رسیدن بهتراست. شیخ را از حالت وی خوش آمده و در نزد خویش نگاه داشت تا بمقامات عالیه رسید. نقل است که وقتی شخصی بخانقاه وی درآمد دید مردی را که در نزد او نشسته وگریه می کند و شیخ نیز او را همراهی میکرد پس برخاست و رفت آن شخص از آن عارف کامل پرسید که آن شخص که بود و سبب گریه چه ؟ گفت او ابلیس بود و عبادات خود راکه در راه حق کرده بود میگفت و میگریست و من از گریه ٔ او بر حالت خود میگریستم از وساوس او که حفظ خداوندی شامل حال باشد. در تذکرة الاولیاء مسطور است که وقتی در بازار مسگران بغدادش گذار افتاد در یک دکان دو غلام بچه ٔ رومی بودند سخت با جمال و آتشی گرد ایشان را فروگرفته و از هلاکشان چیزی باقی نبود خداوند غلامان فریاد برآورد که هر که ایشان را سالم و بی عیب بیرون آورد هزار دینار زر بدو دهم کسی را زهره ٔ آن نبودکه بدان آتش درآید در آن حال شیخ را عبور بدان سوی افتاد و فریاد دو غلام بچه بشنید پس نام خدای بر زبان جاری ساخت و پای در آتش نهاد و دست هر دو غلام را گرفته از آتش بسلامت بیرونشان آورد صاحب غلام را از آن حالت حیرت دست داده شکر شیخ بجای آورد و یکهزار دینارزر مغربی در نزد شیخ بر زمین نهاد شیخ گفت ای مرد زرها بردار و خدا را شکر گوی که آن مرتبه که به نیکان رسیده به ناگرفتن رسیده و بگزیدن آخرت بدنیا و نیز حکایت کرده اند که او را خادمه ای بود زیتونه نام گفته است که روزی قدری شیر گرم و نان پیش او بردم با دستهای خود که پیش از آن گل کاری کرده بود مشغول خوردن شد در دل گذارنیدم که مردی ناهنجار است که با دست ناشسته غذا میخورد ساعتی از آن وقت برنیامد که زنی با چند نفر از اجزای شحنه درآمدند و مرا گرفته بادعای آن زن که زر و جامه را دزدیده بنزد شحنه بردند پس شیخ بر اثر من بیامد و کسان شحنه را گفت احترام او را نگاهدارید که اینک زر و جامه را آن کس که برده پشیمان خواهد گشت و می آورد پس لحظه ای نگذشت که کنیزکی بیامدزر و جامه را بیاورد و اقرار کرد که من برده بودم ومن خلاص یافتم شیخ مرا بنزد خود خواند و گفت مرا و خودت را بزحمت افکندی. دیگر بر دل خود گذرانی که بی هنجار مرد است ؟ زیتونه گوید از آن خیال که در حق وی کرده بودم توبه نمودم. نقل است که وقتی شیخ براهی میگذشت دهقانی را دید خرش مرده و بارش افتاده و خود ایستاده و گریه میکرد شیخ را بر وی دل بسوخت نزدیک خر آمد و سرپائی برآن حیوان زد و گفت برخیز که نه جای خفتن است فی الحال از جای خاست مرد دهقان شادان شده باربر خر نهاد و برفت مردمان شهر چون چنین کرامتی دیدند از هرسوی بگرد وی درآمدند و دست او میبوسیدند و همچنین بر قفای وی میرفتند شیخ چون آن همه غوغا و ازدحام دید بدکان بقالی رسیده بنشست و از سبزیهای او مشغول خوردن گشت و با بقال مزاح مینمود مانند مردمان اوباش ، خلق چون این حالت از وی دیدند بگمان خفّت عقل از وی برمیدند جمله پراکنده شده و برفتند مریدی همراه شیخ بود بدو گفت این جماعت را حالت این است که دیدی باشارتی بیایند و بتغییر حالتی بروند برخیز تا مجالی داریم سر خود گرفته برویم. یکی از اهل قادسیه حکایت کرده است که وقتی با جماعتی از وادی شیران میگذشتیم شیخ ابوالحسین را دیدم که بر روی سنگی نشسته و چندشیر قوی هیکل در اطراف وی خوابیده اند ما را از آن حال تعجب روی داده بر خود بترسیدیم که مبادا آن سباع قصد ماکنند پس شیخ ملتفت ما شده اشاره بشیران کرد و شیران برفتند و اشارت بما کرد بنزد وی رفتیم گفتیم یا شیخ این چه حالتست. گفت مدتی در ریاضت چیزی نخورده بودم خرمائی دیدم دلم آرزوی آن کرده با خود گفتم ای نفس هنوز در تو آرزو باقی است پس بدین وادی درآمدم بلکه شیرانم بدرند و از آرزوی نفس آسوده گردم. در ترجمه ٔ آن عارف کامل آورده اند که طریقه اش آن بوده که تصوف را بر فقر تفضیل نهد و مذهبش با جنید نزدیک است و از نوادر طریقتش آن است که صحبت بی ایثار حرام است یعنی ایثار از حق خود نسبت بدوستان یا بیگانگان. و صحبت با درویشان را فریضه داند و عزلت را ناپسندیده و ایثار مصاحب بر مصاحب فریضه. وقتی جماعتی شیخ جنیدرا در حضور وی از صبر و توکل چیزی پرسیدند خواست جواب گوید ابوالحسین بانگ بر وی زد که تو در وقت سیر ومحنت صوفیان از این طایفه بیکسو شدی و دست در دانشمندی زدی و علوم ظاهر را فراگرفتی ترا نرسد که سخن ازاصطلاح این طایفه بمیان آوری. و چنانکه در تراجم وی و در مرآت الجنان مسطور است آن عارف کامل عمر بسیار نمود و هم در سال 286 هَ. ق. وفات کرد و در بعضی از کتب وفات او را در 295 هَ. ق. نوشته اند رحمه اﷲ چون خبر وفات شیخ ابوالحسین بعارف کامل شیخ جنید رسید گفت ذهب نصف هذا العلم بموت النوری یعنی رفت نصف علم عرفان و تصوف بمرگ شیخ ابوالحسین نوری. جعفر خدری که خود از معتقدان شیخ ابوالحسین نوری بود گفت یک دو روز قبل از وفات آن عارف کامل وقتی در مکان خلوتی مناجات میکرد و میگریست من گوش فرادادم تا چه میگوید گفت بار خدایا اگر خواهی اهل ذوزخ را عذاب کنی و از مردم پر کنی قادری که دوزخ را از من پر کنی و اهل دوزخ را بهشت بری. گوید که از آن حالت عارف کامل و آن حرف زیاده تعجب نمودم و هم یک دو روز نگذشت که دنیا را بدرود نمود پس از وفات او را بخواب دیدم با حالتی خوش پرسیدم یا شیخ بر تو چه گذشت گفت از هیچیک از اعمال و افعال من نپرسیدند الا بجهت آن ایثار که کردم درجات عالیه بمن دادند. مسطور است که شیخ ابوالحسین همواره تسبیح در دست داشتی وی را گفتند تستجلب الذکر گفت لااستجلب الغفلة بدو گفتند بدین تسبیح که در دست داری میخواهی که خدای تعالی در یاد تو بود گفت نی بلکه باین تسبیح غفلت میجویم. و نیز وی را گفتند که اﷲ تعالی را بچه چیزی شناختی گفت باﷲ گفتند پس عقل چیست گفت عاجز است راه ننماید مگر بعاجز. و هم او گفته هر گاه خدای تعالی خود را از کسی بازپوشد هیچ دلیل او راباو نرساند و نه خبری اذا ستر الحق من احد لم یهده استدلال و لا خبر. و هم او گفته لایغرنک صفاء العبودیة فان فیه نسیان الربوبیة؛ در حین عبادت و بندگی مغرورمشو چه گاهی غرور اسباب آن خواهد شد که از ربوبیت فراموشی حاصل شود. مسطور است که جوانی خراسانی بنزد ابراهیم قصار آمد گفت تمنی دارم که شیخ ابوالحسین نوری را ببینم بدو دلالتش کرد چون بنزد وی درآمد ازو پرسیدند در این مدت با که صحبت داشته ای گفت با شیخ ابوحمزه ٔ خراسانی گفت آن مرد که از قرب نشان میدهد و اشارت میکند گفت بلی گفت چون دیگر باره بنزد وی رسی از منش سلام رسان و بگوی در آنجا که مائیم قرب ، بعد است.ابن اعرابی گوید قرب نگویند تا مسافت نبود و تا مسافت بود دوگانگی بجای بود پس بدین معنی قرب بعد بود. وقتی از او سؤال کردند که عبودیت چیست گفت مشاهده ٔ ربوبیت است. ازو پرسیدند که آدمی کی مستحق آن شود که خلق را سخن گوید گفت وقتی که از خدای سخن فهم نکند از او سؤال کردند که اشارت چیست گفت اشارت مستغنی است از عبادت و یافتن از اشارت بحق استحقاق سرائر است از صدق ، از او سؤال کردند وجد چیست گفت بخدای که ممتنع است زبان از نعمت حقیقت او و گنک است بلاغت و ادبیت از وصف جوهر او که کار وجد از بزرگترین کارها است و هیچ دردی نیست دردمندتر از معالجه ٔ وجد. وجد زبانه ای است که در سر نجنبد و از شوق پدید آید که اندامها بجنبش آرد از شادی یا از اندوه. ازو پرسیدند صوفی کیست گفت صوفیان آن قومند که جان ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته است و از عافیت نفس صافی گردیده و از هوا خلاص یافته تا درصفت اول و درجه ٔ اعلی با حق بیارامیده اند و از غیر او رمیده اند نه مالکند و نه مملوک. و نیز گفته صوفی آن است که هیچ چیزی در بند او نبود و او نیز در بند هیچ چیزی نبود.از او پرسیدند که تصوف چیست گفت تصوف نه رسوم است و نه علوم لکن چیز است خارج از این یعنی اگر رسوم بودی بتعلیم و تعلم حاصل آمدی و اگر علم بودی بمجاهده بدست آمدی و آن اخلاقی است بنا بر کریمه ٔ تخلقوا باخلاق اﷲ با خلق خدای نیک برآمدن نه برسوم میسر گردد و نه بعلوم. و نیز گفته است تصوف از ادبیت و جوانمردی و ترک تکلف و سخاوت و نیز گفته تصوف دشمنی دنیا است و دوستی مولی. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 367). و رجوع به ابوالحسین نوری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن امحمدبن بکر. رجوع به ابورؤوف احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن بلال المرسی. یکی از علماء نحو. او به سال 460 هَ. ق. غریب المصنف ابوعبید را شرح کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن بنت الشافعی. اوصحیح الخط و متقن الضبط و از اهل ادب است و خط و ضبط او معتمد باشد و من از خط او جز کتاب تفسیر القرآن ابن جریر طبری را ندیدم و در آخر آن کتاب نوشته است : و کتبه احمدبن محمدبن بنت الشافعی وراق الجهشیاری.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن محمدبن ثوابةبن خالد الکاتب. مکنی به ابوالعباس. محمدبن اسحاق الندیم گوید: او احمدبن محمدبن ثوابةبن یونس ابوالعباس کاتب است. این خاندان اصلا ترسا بودند و گویند یونس معروف بلبابه بود و شغل حجامی داشت و بعضی گفته اند مادر ایشان لبابه نام داشت. ووفات ابوالعباس بسال 277 هَ. ق. بود و صولی 273 هَ. ق. گفته است و از ابوسعید وهب بن ابراهیم بن طازاذ روایت کند که گفت میان علی بن الحسین و ابوالعباس بن ثوابة در سر مستغلی منازعة بود و این ترافع بمجلس یکی از رؤسا برداشتند و گمان میکنم آن رئیس عبیداﷲبن سلیمان بود و علی بن الحسین ، مناظره ٔ ابوالعباس را به برادر خود ابوالقاسم جعفربن حسین محول کرد و او با ابوالعباس به مناظره درآمد و ابوالعباس بتکذیب و طنز وی آغازید و از جمله گفت شمایان که بودید و چه داشتید نفاق و روائی بازار شما از امساک و نخوردن بود، ابوسعید وهب گوید در این وقت علی بن الحسین ملتفت طفلی که بهمراه خویش داشت گردید و این کودک در زیبائی گوئی پاره ای از ماه بود و دست وی بدست گرفت و بر پای خاست و سر برهنه کرد و گفت ای معشر کتاب مرا شناسید و این کودک پسر من است از فلانه دختر فلان ِ فلانی و او ازمن بطلاق باشد، طلاق حرج و سنة بر همه ٔ مذهبها اگر این اثر تیغهای حجامت که بر اخدع دارم تیغهای جد این مرد فلان مزین [ حجّام ] نباشد. و ابوالعباس کله خورده و مخذول خاموش شد و دیگر در امر ضیعة سخنی نگفت و بی منازعت و محاورتی تسلیم ابوالحسین کرد. و باز وهب گوید ابوالعباس یکی از ثقلاء و بغضا باشد و سخن او گران و بر گوشها ثقیل بود و از جمله ٔ سخنان اوست : علی ّبماءالورد اغسل فمی من کلام الحاجم. و نیز از تعابیراوست : لما رأی امیرالمؤمنین الناس قد تدارسوا و تدقلموا و ترلسعوا و تذورروا تدسقن... و از تصانیف ابن ثوابة است : کتاب مجموعه ٔ رسائل او. و کتاب رسالته فی الکتابة و الخط. و برادر وی جعفربن محمدبن ثوابه به زبان عبیداﷲبن سلیمان وزیر، متولی دیوان رسالت او بود و احمد را پسری است به نام محمد که او نیز مترسلی بلیغ است و او راست : کتاب رسائل. و ابوالحسین محمدبن جعفر بن ثوابه و پسراو ابوعبداﷲ احمدبن محمدبن جعفر را هم دیوان رسائلی است و او آخرین فضلای این خاندان است. و از کلام ابوالعباس محمدبن ثوابه است : من حق المکاتبة ان یسبقها انس و ینعقد قبلها ود ولکن الحاجة اعجلت عن ذلک فکتبت کتاب من یحسن الظن الی من یحققه. و نیز او راست از فصلی که بعبیداﷲبن سلیمان نوشته است : لم یؤت الوزیرمن عدم فضیلة و لم أوت من عدم وسیلة و قلة الصادی تأبی له انتظار الوراد و تعجل عن تأمل ما بین الغدیر و الواد و لم ازل اترقب ان یخطرنی بباله ترقب الصائم لفطره و انتظره انتظار الساری لفجره الی ان برح الخفاء و کشف الغطاء و شمت الاعداء و ان فی تخلفی وتقدم المقصرین لاَّیة للمتوسمین و الحمدﷲ رب العالمین.
وقتی ابن ثوابة را آگاهی بردند که اسماعیل بن بلبل متقلد وزارت گردید او گفت : ان هذا عجز قبیح من الاقدار. و از پیش محمدبن احمدبن ثوابة کاتبی ِ بایکباک ترکی داشت و آنگاه که مهتدی خلیفه بعداوت رافضیان برخاست ببایکباک گفت سوگند با خدای که کاتب تو نیز رافضی باشد و بایکباک گفت قسم بخدای که آنچه را که در امر کاتب من گویند دروغ است پس گروهی بر رافضی بودن ابن ثوابة گواهی دادند و بایکباک گفت همگان کاذبید کاتب من آن نیست که شما گوئید، کاتب من بهترین فاضلی است نماز گذارد و روزه گیرد و بمن اندرز دهد و مرا از مرگ او رهائی بخشید و هیچگاه گفته ٔ شما باور ندارم و مهتدی بر آشفت و سوگند خورد که آنچه در حق ابن ثوابة گویند راست است و ترکی پیوسته میگفت نی نی. و چون جماعت از خدمت مهتدی باز گشتند بایکباک آنان را بخواند و سخن درشتی کردو دشنام داد و ایشان را بأخذ رشوه منسوب داشت و بایذاء و شکنجه ٔ بعض آنان فرمود. و ابن ثوابة مختفی شدو مهتدی کار کاتبی بایکباک بسهل بن عبدالکریم احول محول داشت و برای یافتن نهفت ابن ثوابة منادی دادند. سپس بایکباک باعتذار نزد مهتدی شد و مهتدی عذر او بپذیرفت و از وی درگذشت و آنگاه که موسی بن بغا از جبل بسرّ من رأی ̍ شد بایکباک بدیدار او رفت و از وی درخواست تا مهتدی را با ابن ثوابة بر سر مهر آورد. و چون مهتدی در خانه ٔ اناجور ترکی تجدید بیعت کرد بایکباک تمنای عفو ابن ثوابة را اعاده کرد و مهتدی وعده کرد که چنان خواهد کرد و گفت آنچه من در حق ابن ثوابة کردم نه برای غرضی خاص و نفسانی بود لیکن از راه رضای خدای تعالی و غیرت بر دین کردم و اگر او از آنچه در آن است بیرون شود و تورع و دینداری نماید من از وی راضی خواهم بود. سپس خلیفه در روز جمعه ٔ نیمه ٔ محرم سال 250 هَ. ق. از وی رضا نمود و چهار خلعت و شمشیری بوی عطا داد و او با شغل کاتبی بایکباک بازگشت. میمون بن هارون گوید ابوالحسن علی بن محمدبن الاخضر گفت : روزی در مجلس ابوالعباس ثعلب بودیم و ابوحفان بصری برای سلام گفتن بثعلب بدانجا آمد. ثعلب علت آمدن او را ازسامرا و مقصد وی پرسید گفت قصد من رفتن برقه نزد ابن ثوابة یعنی احمدبن محمدبن ثوابة الخالد است و در این وقت ابن ثوابة برقه بود ثعلب پرسید میانه ٔ تو با بنوثوابه چونست گفت سوگند با خدای که من هجا گفتن آنان مکروه دارم لکن هجاء ایشان چون زکوة دیگر هجاهای خویش ادا کنم چنانکه گفته ام :
ملوک ثناهم کاحسابهم
و اخلاقهم شبه آدابهم
فطول قرونهم اجمعین
یزید علی طول اذنابهم.
و صولی گوید: میان ابوالصقر اسماعیل بن بلبل وزیر و ابوالعباس احمدبن محمدبن ثوابة وحشت و دشمنانگی سخت بود بعللی که از جمله ٔ آن ماجرائی میان آن دو در مجلس صاعد بأواخر ایام او روی داد. رشیق الموسای خادم مرا حکایت کرد،و من خادمی بخردتر و نویسنده تر از وی ندیده ام ، که بمجلس صاعد بودیم و از حال مردی پرسید، ابوالصقر گفت :قد کان انفی ، بجای قدکان نُفی ̍، ابن ثوابة چون متممی گفته ٔ ابوالصقر را، گفت : فی الخرء و ابوالصقر بشنید و گفت : کیف تکلم من حقه ان یشدّ و یحدّ و ابن ثوابة گفت من جهلک انک لاتعلم ان ّ من یشدّ لایحدّ و من یحدّ لایشدّ. و روزگار بازی کرد و ابوالصقر وزارت یافت وابن ثوابة را بواسط دیدم که بمجلس او درآمد و بایستاد و گفت : ایها الوزیر لقد آثرک اﷲ علینا و ان کنا لخاطئین و ابوالصقر در جواب او گفت : لاتثریب علیکم یااباالعباس ! و سپس وی را پیش خواند و ببالای مجلس جای داد و ولایت طساسیج بابل و سورا و بریسما بدو محول داشت و ابن ثوابة تا گاه مرگ یعنی سال 273 هَ. ق. آن ولایت داشت. یاقوت گوید قسمت اخیر نقل از صولی است و جزء سابق را محمدبن اسحاق آورده است و آن بصواب نزدیکتر است. صولی گوید: حسین بن علی کاتب مرا گفت که ابوالعیناء از پیوستگان ابوالصقر بود و چون میان ابوالصقر و ابن ثوابة معادات بودابوالعیناء نیز با ابن ثوابة دشمنی می ورزید. و فردای آن روز که بمجلس صاعد میان ابوالصقر و ابن ثوابة آن ماجری ̍ رفت ابوالعینا و ابن ثوابة در مجلس حضور داشتند و بدانجا کارشان بخصومت و دشنام کشید. فقال له ابن ثوابة اما تعرفنی قال بلی اعرفک ، ضیق العطن ، کثیرالوسن ، قلیل الفطن خاراً علی الذقن قد بلغنی تعدیک علی ابی الصغر و انما حلم عنک لانه لم یر عزاً فیذله و لا علواً فیضعه و لاحجرا فیهدمه فعاف لحمک ان یاکله و سهک دمک ان یسفکه.فقال له اسکت فما تساب ّ اثنان الاغلب الأّمهما، قال ابوالعیناء فلهذا غلبت بالامس اباالصقر، فاسکته. هلال بن المحسن در کتاب الوزراء آرد که علی بن سلیمان اخفش از مبرد حکایت کرد که روزی که نزد ابوالعباس احمدبن محمدبن ثوابة نوبت کتابت با من بود غلام ابن ثوابة درآمد و نامه ای از بحتری بدو داد و او در زیر نامه توقیعی کرد و بمن افکند و گفت درپیچ و بازگردان و نامه ٔ بحتری این بود:
اسلم ابا العباس و ابَ
َق فلا ازال اﷲ ظلک
وکن الذی یبقی لنا
و نموت حین نموت قبلک
لی حاجة ارجو لها
احسانک الاوفی و فضلک
و المجدمشترط علیَ
َک قضأها و الشرط املک
فلئن کفیت ملمها
فلمثلها اعددت مثلک.
و ابن ثوابة این توقیع کرده بود، مقضیة واﷲ الّذی لااله اِلاّ هو و لو اتلفت المال و اذهبت الحال فقل رعاک اﷲماشئت منبسطاً و ثِق بما انا علیه لک مغتبطا. ان شأاﷲ تعالی. احمدبن علی المادرانی اعور کردی کاتب دوست مبرد راست در هجاء ابن ثوابة:
تعست اباالفضل الکتابة
من اجل مقت بنی ثوابة
و سألت اهل المهنتیَ
َن من الخطابة و الکتابة
عن عادل فی حکمه
فعلیک اجمعت العصابة
فاسمع فقد میّزتهم
و لکلهم طرز و بابة
امّا الکبیر فمن جلا
لته یقال له لبابة
و اذا خلا فممدّد
فی البیت قد شالواکعابه
و ارفض ّ عنه زهوه
و تقشعت تلک المهابة.
یاقوت گوید بخط عبدالسلام بصری دیدم که او از ابوالعباس تمیمی و او از امالی جحظة نقل کند که روزی بمجلس ابوالعباس ثعلب بودم و گروهی از اصحاب وی نیز حضور داشتند احمدبن علی الماذرانی نیز بیامد فسأله عن ابن العباس بن ثوابة و قال له متی عهدک به فقال لاعهد و لاعقد و لا وفاق و لامیثاق ، فقال له ثعلب عهدی بک اذا غضبت هجوت فهل من شی ٔفأنشد:
بنی ثوابة انتم اثقل الأمم
جمعتم ثقل الأوزار و التخم
اهاض حین اراکم من بشامتکم
علی القلوب وان لم اوت من بشم
کم قائل حین غاظته کتابتکم
لوشئت یارب ّ ماعلمت بالقلم.
فقال ثعلب : احسنت و اﷲفی شعرک و أسأت الی القوم. ابوالفرج اصفهانی از ابوالفضل عباس بن احمد بن ثوابة روایت کند که وقتی بحتری به نیل نزد احمد بن علی اسکافی شد و او را مدیحه ای گفت و اداء صلت وی دیر کشید پس بحتری قصیده ای در هجاء وی کرد که این بیت از آن قصیده است :
ما کسبنا من احمدبن علی
و من النیل غیر حمّی النیل.
و باز قصیده ای دیگر بهجاء او گفت که بدین مصراع آغاز شود:
قصة النیل فاسمعوها عجابة.
و در این قصیده ٔ اخیر بنی ثوابه را نیز را احمدبن علی الاسکافی در هجاء خویش انباز کرد و خبر قصیده بپدر من رسید و او هزار درهم و چند تخت جامه و اسپی با زین و لگام بدو ارسال داشت و او واپس فرستاد و گفت چون من از پیش در حق شما اساءة و بدی کردم پذیرفتن صله ٔ شما مرا روا نباشد. پدر من بدو نوشت : اساءة تو مغفور و معذرت تو مشکور است و نیکوئیها بدیها را سترد و خستگی دست ترا هم دست تو مرهم تواند نهادن دو برابر آنچه را که واپس فرستادی بتو روانه داشتیم و اگر بدریافت و پاداش کردن جفای خویش پردازی سپاس داریم و شکر گذاریم و اگر سر باز زنی شکیبا و بردبار باشیم. و او بپذیرفت و بپدرم نوشت سوگندبا خدای که نثر بخامه ٔ تو از شعر و چکامه ٔ من بهتر است و کرده ٔ تو مرا شرمسار و گرانبار ساخت و بزودی سپاسنامه ٔ من بتو خواهد رسیدن. و دیگر روز بامدادان قصیده ای بفرستاد که اول آن مصراع زیرین است :
ضلال لها ماذا ارادت من الصد.
و پس از آن قصیده ای دیگر ساخت که مبدو است بدین مصراع :
برق اضاء العقیق من ضرمه.
و باز قصیده ای فرستاد که ابتداء آن این نیم بیت است :
ان دعاه داعی الهوی فاجابه.
و تا گاه افتراق آن دو از هم ،صلات و احسان پدر من نسبت به بحتری پیوسته و متتابع بود. و در گاه مصاهرت ناصرلدین اﷲ با الموافق باﷲ احمدبن محمد ثوابه باسماعیل بن بلبل نوشت : بسم اﷲ الرحمن الرحیم. بلغنی للوزیر ایده اﷲ نعمة زاد شکرها علی مقادیر الشکر کما اربی مقدارها علی مقادیر النعمة فکان مثلها قول ابراهیم بن العباس :
بنوک غدواآل النبی وارثوا الَ
-خلافة و الحاوون کسری و هاشما.
و انا أسأل اﷲ تعالی ان یجعلها موهبة یرتبط ما قبلها و ینتظم ما بعدها و تصل جلال الشرف حتی یکون الوزیر اعزه اﷲ علی سادة الوزراء موفیا و لجمیل العادة مستحقاً ولمحمود العاقبة مستوجبا و ان یلبس خدمه و اولیأه من هذه الحلل العالیة ما یکون لهم ذکراً باقیا و شرفاً مخلدا.
و لقب احمد لبابة بود و آنگاه که عبیداﷲبن سلیمان تقلد طساسیج از وی باز کرد و به ابوالحسن مخلد محول داشت احمدبن علی الماذرانی الاعور الکردی در هجاء ابن ثوابة گفت :
انی وقفت بباب الجسر فی نفر
فوضی یخوضون فی غرب من الخبر
قالوا لبابة اضحت و هی ساخطة
قد قدّت الجیب من غیظ و من ضجر
فقلت حقاً و قدّ قرت بقولهم
عینی واعین اخوانی بنی عمر
لا تعجبوا لقمیص قدّ من قبل
فان ّ صاحبها قد قدّ من دبر.
و ابوسهل در هجاء ابن ثوابة خطاب به عبیداﷲبن سلمان گوید:
یا اباالقاسم الذی قسم اللَ
َه له فی الوری الهوی و المهابة
کدت تنفی اهل الکتابة عنها
حین ادخلت فیهم ابن ثوابة
انت الحقته و ما کان فیهم
بهم ظالماً به للکتابة
هل رأینا مخنثاکاتبا او
هل یسمی ادیب قوم لبابة.
و نیز سهل راست در هجاء احمدبن محمدبن ثوابة:
اقصرت عن جدّی و عن شغلی
و المکرمات و عدت فی هزلی
لما ارانی الدهر من تصریفه
غیرا یغیر مثلها مثلی
بلغ احمدبن ثوابة بجنونه
ما لیس یبلغه ذوو عقل
ان کان نقص المرء یجلب حظه
فالعقل یرفع رزق ذی فضل.
ابوحیان در کتاب الوزیرین گوید روایت کردما را ابوبکر صیمری از ابن سمکة و او از ابن محارب و او از احمدبن الطیب که گفت یکی از دوستان ابن ثوابه مکنی به ابوعبیده گفت تو بحمداﷲ و منه دارای ادب و فصاحت و براعت باشی چه شود اگر فضایل خویش با معرفت برهان قیاسی و علم اشکال هندسیه که راهنمای حقایق اشیاء است کامل سازی و اقلیدس خوانی و حقیقت آن دریابی. ابن ثوابة گفت اقلیدس چیست و او کیست. گفت مردی از علماء روم این دارد و کتابی کرده است که در آن پیکرهای بسیار و مختلف است و بحقایق چیزهای آشکار و نهفت راه نماید و بدریافت و ذهن تیزی بخشد و فهم را باریک ودانش را لطیف و حاسه را روشن و اندیشه را استوار سازد و خط از آن پدید آمده است و مقادیر حروف معجم بدان شناخته شده. ابوالعباس بن ثوابة گفت این چگونه باشدگفت تا آن اشکال و پیکرها ننگری و برهان آن درست نکنی نتوان دانستن گفت پس چنان کن. و او مردی را که مشهور بقویری بود بیاورد و این تعلیم و تعلم بیش از یک روز نکشید و قویری بار دیگر بازنگشت و احمدبن طیب گوید مرا این امر شگفت آمد رقعه ای به ابن ثوابة نوشتم که نسخه ٔ آن این است : بسم اﷲ الرحمن الرحیم. اتصل بی جعلت فداک ان رجلا من اخوانک اشار علیک بتکمیل فضائلک و تقویتها بشی ٔ من معرفة القیاس البرهانی و طمانینتک الیه و انک اصغیت الی قوله و اذنت له فاحضرک رجلا کان غایة فی سوء الادب ، معدنا من معادن الکفر و امامامن ائمة الشرک لاستغرارک و استغوائک یخادعک عن عقلک الرصین و ینازلک فی ثقافة فهمک المبین فأبی اﷲ العزیز الا جمیل عوائده الحسنة قبلک و مننه السوابق لدیک و فضله الدائم عندک بأن تأتی علی قوائد برهانه من ذروته و تحط عوالی ارکانه من اقصی معاقد اسّه فاحببت استعلامی ذلک علی کنهه من جهتک لیکون شکری لک علی ماکان منک حسب لومی لصاحبک علی ما کان منه و لا تلافی الفارط فی ذلک بتدبر المشیئة ان شأاﷲ تعالی. و ابن ثوابة مرا بنامه ای پاسخ کرد و نسخه ٔ آن این است : بسم اﷲالرحمن الرحیم. وصلت رقعتک اعزک اﷲ و فهمت فحواها وتدبرت متضمنها و الخبر کما اتصل بک والامر کما بلغک و قد لخصته و بینته حتی کانک معنا و شاهدنا و اول مااقول ، الحمدﷲ مولی النعم و المتوحد بالقسم الیه یردعلم الساعة و الیه المصیر. و انا أسأل اتراع الشکرعلی ذلک و علی مامنحنا من ودک و اتمامه بیننا، بمنه و مما احببت اعلامک و تعریفک بما تأدی الیک ان ابا عبیدة لعنه اﷲ تعالی بنحسه و دسه و حدسه اغتالنی لیکلم دینی من حیث لااعلم و ینقلنی عما اعتقده و أراه وأضمره من الایمان باﷲ عزوجل و برسوله صلی اﷲ علیه وسلم موطداً الی الزندقة بسوء نیته الی الهندسة و انه یأتینی برجل یفیدنی علماً شریفاً تکمل به فضائلی فما زعم فقلت عسی أفید به براعة فی صناعة او کمالافی مروة او فخاراً عند الاکفاء فاجبته بان هلم فاتانی بشیخ دیرانی شاخص النظر منتشر عصب البصر طویل مشذب محزوم الوسط متزمل فی مسکة فاستعذت بالرحمان اذ نزغنی الشیطان و مجلسی غاص بالاشراف من کل الاصراف و کلهم یرمقه یتشوف الی رفعتی مجلسه و ادنائه و تقریبه و یعظمونه و یحیونه واﷲ محیطبالکافرین فاخذ مجلسه و لوی اشداقه و فتح اوساقه فتبینت فی مشاهدته النفاق و فی الفاظه اشقاق فقلت بلغنی ان عندک معرفة من الهندسة و علماً واصلا الی فضل یفید الناظر فیه حکمة و تقدما فی کل صناعة فهلم افدنا شیئاً منها عسی ان یکون عونا لنا علی دین او دنیا فی مروءة و مفاخرة لدی الاکفا و مفیدا زهداً و نسکا فذلک هوالفوز العظیم فمن زحزح عن النار و ادخل الجنه فقد فاز و ما ذلک علی اﷲ بعزیز قال فاحضرنی دواة و قرطاسا فاحضرتهما فاخذ القلم و نکت نکتة نقط منها نقطة تخیلها بصری و توهمها طرفی کاصغر من حبة الذر فزمزم علیها من وساوسه و تلا علیها من حکم اسفار اباطیله ثم اعلن علیها جاهراً بافکه و اقبل علی و قال ایها الرجل و ان هذه النقطة شی ٔ لاجزء له فقلت اضللتنی و رب الکعبة و ما الشی ٔ الذی لاجزء له فقال کالبسیط فاذهلنی و حیرنی و کاد یأتی علی عقلی لولا ان هدانی ربی لانه اتانی بلغة ماسمعتها و اﷲ من عربی و لاعجمی و قد احطت علما بلغات العرب وقمت بها و استبرتها جاهداً و اختبرتها عامداً و صرت فیها الی مالا اجد احداً یتقدمنی الی المعرفة به ولایسبقنی الی دقیقه و جلیله فقلت انا و ما الشی ٔ البسیط فقال کاﷲ و کالنفس فقلت له انک من الملحدین اتضرب ﷲ الامثال و اﷲ یقول فلا تضربواﷲ الامثال اِن اﷲ یعلم و انتم لا تعلمون لعن اﷲ مرشداً ارشدنی الیک و دالا دلنی علیک فماساقک الی الا قضأسوء ولا کسعک نحوی الا الحین و اعوذ باﷲ من الحین و ابراء الیه منکم و مما تلحدون واﷲ ولی المؤمنین انی بری ٔ مماتشر کون لاحول و لاقوة الا باﷲ العلی العظیم فلما سمع مقالتی کره استعاذتی فاستخفه الغضب فاقبل علی مستبسلا و قال انی اری فصاحة لسانک سببا لعجمة فهمک و تدرعک بقولک آفة من آفات عقلک فلولا من حضر و اﷲ المجلس و اصغاؤهم الیه مستصوبین اباطیله و مستحسنین اکاذیبه و ما رایت من استهوائه ایاهم بخدعه و ما تبینت من توازرهم لامرت بسل لسان اللکع الالکن و امرت باخراجه الی آخر ناراﷲ و سعیره و غضبه و لعنته و نظرت الی امارات الغضب فی وجوه الحاضرین فقلت ماغضبکم لنصرانی یشرک باﷲ و یتخذ من دونه الانداد و یعلن بالالحاد لولامکانکم لهلکته عقوبة فقال لی رجل منهم انسان حکیم فغاظنی قوله فقلت لعن اﷲ حکمة مشوبة بکفر فقال لی آخر ان عندی مسلما یتقدم اهل هذا العلم و رجوت بذکره الاسلام خیراً فقلت ایتنی به فاتانی برجل قصیر دحداح آدم مجدور الوجه اخفش العینین اجلح الفطس سیی ٔ المنظر قبیح الزی فسلم فرددت علیه السلام فقلت ما اسمک فقال أعرف بکنیة فقد غلبت علی فقلت ابومن فقال ابویحیی فتفألت بملک الموت علیه السلام و قلت اللهم انی اعوذبک من الهندسة اللهم فاکفنی شرها فانه لایصرف السوء الاانت و قرأت الحمدﷲ و المعوذتین و قل هو اﷲ احد و قلت ان صدیقا لی جاء نی بنصرانی یتخذ الانداد و یدعی ان ﷲ الاولاد لیغوینی فهلم افدنا شیئاً من هندستک و اقبسنا من ظرائف حکمتک ما یکون لی سبباً الی رحمة اﷲ و وسیلة الی غفرانه فانها اربح تجارة و اعود بضاعة فقال احضرنی دواة و قرطاسا فقلت اتدعو بالدواة و القرطاس و قد بلیت منهما ببلیة کلمها لم یندمل عن سویداء قلبی فقال و کیف کان ذلک فقلت ان النصرانی نقط نقطة کاصغرمن سم الخیاط و قال لی انها معقولة کربک الاعلی فواﷲماعدا فرعون و کفره و افکه فقال انی اعفیک من النقطة لعن اﷲ قویری و ما کان یصنع بالنقطة و هل بلغت انت ان تعرف النقطه فقلت استجهلنی و رب الکعبة و قد اخذت بازمة الکتابة و نهضت باعبائها و استقللت بثقلها یقول لی لاتعرف فحوی النقطة فنازعتنی نفسی فی معالجته بغلیظ العقوبة ثم استعطفنی الحلم الی الاخذ بالفضل و دعا بغلامه و قال ایتنی بالتخت فواﷲ ما رایت مخلوقا باسرع احضاراً له من ذلک الغلام فأتاه به فتخیلته هیئة منکرة و لم ادر ما هو و جعلت اصوب الفکرفیه و اصعداخری و اجیل الرأی ملها و اطرق طولا لا علم ای شی ٔ هو اء صندوق هو فاذا لیس بصندوق اتخت فاذا لیس بتخت فتخیلته کتابوت فقلت لحد لملحد یلحد به الناس عن الحق ثم اخرج من کمه میلا عظیما فظننته متطببا و انه لمن شرار المتطببین فقلت له ان امرک لعجب کله و لم ار امیال المتطببین کمیل اتفقاء به العین قال لست بمتطبب ولکن اخط به الهندسة علی هذا التخت فقلت له انک وان کنت مبایناً للنصرانی فی دینه لموازر له فی کفره أتخط علی تخت بمیل لتعدل به عن وضح الفجر الی غسق اللیل و تمیل بی الی الکذب باللوح المحفوظ و کاتبیه الکرام ایای تستهوی ام حسبتنی کمن یهتز لمکایدکم فقال لست اذکر لوحا محفوظا و لا مضیعا ولاکاتباً کریماً و لا لئیماً و لکن اخط فیه الهندسة و اقیم علیها البرهان بالقیاس و الفلسفة قلت له اخطط فاخذ یخط و قلبی مروع یجب وجیباً و قال لی غیر متعظم ان هذا الخط طول بلاعرض فتذکرت صراط ربی المستقیم و قلت له قاتلک اﷲ اتدری ما تقول ، تعالی صراط ربی المستقیم عن تخطیطک و تشبیهک و تحریفک و تضلیلک انه لصراط مستقیم و انه لاحدّ من السیف الباتر والحسام القاطع و ادق من الشعر واطول مماتمسحون وابعد مما تذرعون و مداه بعید و هوله شدید اتطمع ان تزحزحنی عن صراط ربی و حسبتنی غراً عییا لا اعلم ما فی باطن الفاظک و مکنون معانیک واﷲ ما خططت الخط و اخبرت انه طول بلاعرض الا ضلة بالصراط المستقیم لتزل قدمی عنه و ان تردینی فی جهنم اعوذ باﷲ وابراء الیه من الهندسة و مما تعلنون و تسرون و لبئس ما سولت لک نفسک ان تکون من خزنتها بل من وقودها و ان لک فیها لانکالا و سلاسل و اغلالا وطعاماً ذاغصة فاخذ یتکلم فقلت سدوا فاه مخافة ان یبدر من فیه مثل ما بدر من المضلل الاول و أمرت بسحبه فسحب الی الیم عذاب و نار وقودها الناس و الحجارة علیهاملائکة غلاظ شداد لا یعصون اﷲ ما امرهم و یفعلون مایؤمرون ثم اخذت قرطاساً و کتبت بیدی یمینا آلیت فیها بکل عهد مؤکد و عقد مردد و یمین لیست لها کفارة انی لا انظر فی الهندسة ابداً و لا اطلبها و لا اتعلمها من احد سراً و لا جهراً و لا علی وجه من الوجوه و لاعلی سبب من الاسباب واکدت بمثل ذلک علی عقبی و عقب اعقابهم لاتنظروا فیها و لا تتعلموها مادامت السموات والارض الی ان تقوم الساعة لمیقات یوم معلوم و هذا بیان سألت اعزک اﷲ عنه فیما دفعت الیه و امتحنت به و لتعلم ما کان منی و لولا وعکة انا فی عقابلیها لحضرتک مشافها و اخذت بخط المتمنی بک و الاستراحة الیک تمهد علی ذلک عذری فانک غیر مباین لفکری. والسلام.
و ابن ندیم گوید: او را رسائلی است.رجوع بمعجم الادباء چ مارگلیوث ج 2 ص 36 شود. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح ازوی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 267). و رجوع به بنوثوابة و ابوالعباس احمد و ابوالعباس بن ثوابة و ابوالحسین بن ثوابة...شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جباره شهاب الدین مقدسی. او راست : شرح حرزالامانی در قراآت. وفات وی به سال 728 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جریر ملقب به شیخ الاسلام معین الدین و مکنی به ابونصر و معروف به احمد جام و شیخ اهل عرفان. مولد وی به سال 441 هَ. ق. و وفات در 536 بود. هدایت در مجمع الفصحاء (ج 1 ص 67) آرد: احمد جامی و هو شیخ الاسلام ابونصر احمدبن ابوالحسن النامقی الجامی. در کتب اهالی معرفت دو کس را شیخ الاسلام لقب داده اند اول خواجه عبداﷲ و از آن پس شیخ بزرگ احمد جامی ملقب بزنده پیل قدس سره که از مشاهیر مشایخ بوده و حالاتش علی التفصیل در کتب قوم مرقوم است و ازو کرامات عالیه نقل کرده اند و چند تن فرزند از او بوجود آمده که همه عالم عامل و عارف کامل و صاحب فضل و تصانیف عالیه بوده اند عجب این که جناب شیخ احمد در علوم ظاهریه زحمتی نبرده و فضلی صوری نداشته و در بدو حال با اهل لهو و لعب زندگانی مینموده همانا با آنان شرب خمر نیز میفرموده بالاخره شبی که در باغ خارج جام باده ٔ لعل فام درجام میریختند و شراب آنها باتمام رسیده بود و احمد بحکم میزبانی در آن شب خواستی که از جام آنان را شراب بباغ رسانیده باشد در عرض راه بسببی که در دفاتر ثبت است حالتی غریب و کششی عجیب در خود دریافت و بمقام توبه و انابت و ندامت رسید و شوریده و مجذوب گردیدپس از ترک و توبه و سالها بیابان نوردی و کوه گردی بخدمت حضرت خضر علیه السلام شرفیاب شد و این حال در بیست و دو سالگی بود و بعد از چهل سالگی بخلق و آبادی رجوع فرموده و طالبان را راه توبه و تلقین ذکر خفی و تربیت در طریقت و وصول بحقیقت نمود چنانکه شیخ ابوسعید ابوالخیر در رحلت خود وصیت کرد که خرقه ٔ مرا بچنین جوانی جامی که در فلان هنگام بخانقاه من آید بسپاریدو هم گفته که علم ولایت ما را بر بام خانه ٔ خماری کوفتند و مقصود شیخ احمد بود. کرامات وی بسیار است و معاصرین وی از عرفا شیخ ابوالقاسم گرکانی و از حکما ابوعلی سینای بلخی است. کتاب سراج السایرین ازوست. سال رحلتش بر وفق عدد احمد جامی قدس سرّه در سنه ٔ هَ. ق. اتفاق افتاده وی را دیوان غزلیات و رباعیات است. رجوع بحبط ص 311 و 312 ورجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمدبن جریر... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفر. ابوعبیداﷲ محمد بن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 276).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفربن ابی البقا هبة اﷲ بن نما الحلی الربعی مدعو بنظام برادر جعفربن نجیب الدین و او پدرفقیه صالح جلال الدین ابومحمد حسن بن نما الحلی است. (روضات ص 146 س 4).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفربن ثوابة. مکنی به ابوعبداﷲ. یکی از بلغاءفهماء. و تنی از ارباب اتساع در علم بلاغت. وی تا گاه مرگ تولیت دیوان رسائل داشت و پس از وی شغل او به أبواسحاق صابی دادند. ابوالحسین علی بن هشام کاتب گوید که از ابوالحسن علی بن عیسی وزیر شنیدم که به ابوعبداﷲ احمدبن محمدبن محمدبن جعفربن ثوابة میگفت که هیچ گوینده ٔ «اما بعد» ی بر روی زمین نویسنده تر از جد تو نبود و پدر تو بر جدت در این فن برتری داشت و تو بر پدر خویش نیز تقدم و پیشی گرفتی. و ابوعلی محسن تنوخی گوید من ابوعبداﷲبن ثوابة را به سال 409 هَ. ق. هنگامی که تولیت دیوان رسائل داشت دیدم و او در حسن بیان و کتابت بنهایت بود. (معجم الادباء ج 2 ص 80).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفربن حمدان فقیه حنفی معروف بقدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفربن مختار الواسطی النحوی العدل. مکنی به ابوعلی. برادرزاده ٔ ابوالفتح محمدبن محمدبن جعفربن مختار نحوی. وفات وی پس از سال 500 هَ. ق. بود و او را بواسط بازماندگان است. وی نحو از ابوغالب بن بشران فرا گرفت. و منزل او مألف اهل علم و خود او از شهود معدلین بود. و در محله ٔ مشرعة التنانیر بواسط شغل آسیابانی داشت. یاقوت گوید ابوعبداﷲ محمدبن سعدبن الحجاج الدبیثی مرا روایت کرداز عبدالوهاب بن غالب و او از شریف ابوالعلأبن التقی ، که بسالی لشکری از اعاجم بواسط درآمدند و پاره ای از شهر بغارتیدند که دکان شیخ ابوعلی بن مختار نیز از آن جمله بود و در خانه ٔ او منزل گزیدند شریف گوید من با احمد نزد آنان رفتیم و خواهش کردیم که بخشی از غارتی های دکان او را بوی واپس دهند و ایشان نپذیرفتندو از نزد آنان بیرون شدیم و احمد این بیت بخواند:
تذکرت ما بین العذیب و بارق
مجر عوالینا و مجری السوابق.
پس روی با من کرد و گفت عامل در ظرف بدین بیت چه باشد گفتم ای خواجه با حالی که تو در آنی چه جای سؤال از نحو و بحث در آن است گفت : پسرک من از اندوه بردن من چه خیزد. و حافظ ابوطاهر احمدبن محمد سلفی گوید که شیخ ابوعلی احمد بن محمدبن مختار المعدل بواسط این شعر خویش مرا بخواند:
کم جاهل متواضع
ستر التواضع جهله
و ممیز فی علمه
هدم التکبر فضله
فدع التکبر ماحییَ
َ-ت ولا تصاحب اهله
فالکبر عیب للفتی
ابداً یقبح فعله.
و هم این اشعار انشاد کرد:
ما هذه الدنیا بدار مسرة
فتخوّفی مکراً لها و خداعا
بینا الفتی فیها یسر بنفسه
و بماله یستمتع استمتاعا
حتی سقته من المنیة شربة
و حمته منها بعد ذاک رضاعا
فغدا بما کسبت یداه رهینة
لا یستطیع لما عراه دفاعا
لوکان ینطق قال من تحت الثری
فلیحسن العمل الفتی ما اسطاعا.
رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 113 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفر بحیری. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جعفر مَعقَری یمنی. ازمردم مَعقر، رودباری به یمن و او استاد مسلم است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن جمان الرازی. محدث است. و از ابوالضریس روایت کند. (تاج العروس ماده ٔ ج م ن ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حاسب.ریاضی و منجم معاصر بنی موسی بود. از کتب اوست : کتاب الجمع و التفریق. کتاب المدخل الی علم النجوم. کتاب الی محمدبن موسی فی النیل. (ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حافظ عبدالغنی مقدسی. متوفی 643 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حَبل. قاضی مالقه بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حجاج مروزی. رجوع به مروزی احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ](اِخ ) ابن محمدبن حجری ملقب بزین القضاة. او راست : منبهات علی الاستعداد لیوم المیعاد للنصح و الوداد.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن الحداد ملقب بجمال الدین رجوع بروضات ص 613 س 6 بآخرمانده شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن مکنی به ابوجعفر. ابن مندویه ٔ اصفهانی رسالة الی ابی جعفر احمدبن محمدبن حسن فی القولنج را بنام او کرده است. (عیون الانباء ج 2 ص 21).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن بن زهرة الحسینی الحلبی. از مشایخ شهید اول است. (روضات الجنات ص 202 س 13 بآخر مانده ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن الحسن الخلال الوراق الادیب. صاحب خط ملیح رائق و ضبط متقن فائق ، یاقوت گوید: گمان برم که ابن ابی الغنائم ادیب هم این احمد باشد و ما در باب علی بن محمد، دیگری را نیز باین نسبت نام بردیم و ظاهراً او برادر این احمد باشد. و خدا داناتر است و من کتابی بخط او دیدم که تاریخ آن 365 هَ. ق. بود. رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 88 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن شافعی. قاضی امین الدین. او راست : انس فی فضائل القدس که در آن بر کتاب ابن عم خود جامع المستقصی اعتماد و در 603 هَ. ق. بر او قرائت کرده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسن مرزوقی. مکنی به ابوعلی. وی از مردم اصفهان است و یاقوت گوید که او در غایت ذکاء و فطنت و حسن تصنیف و اقامه ٔ حجج و حسن اختیار بود و بر تصانیف او در جودت مزیدی نیست. و چنانکه ابوزکریا یحیی بن منده گوید وفات او در ذی الحجه ٔ سال 421 هَ. ق. بود. سعید بقال ترجمه ٔ او در معجم خویش آورده است. و خط او را بر کتاب شرح حماسه تألیف خود او دیدم و آن کتاب را در شعبان سال 417 بر وی خوانده بودند و وی کتاب سیبویه را نزد ابوعلی فارسی درست کرد و پس از آنکه خود سری از سران بود تلمذ ابوعلی کرد. و او راست : کتاب شرح حماسه که جودت قریحه ٔوی جداً در آن کتاب مشهود است. کتاب شرح المفضلیات.کتاب شرح الفصیح. کتاب شرح اشعار هذیل. کتاب الازمنة. کتاب شرح الموجز. کتاب شرح النحو. صاحب بن عباد گوید باصفهان سه تن بکمال علم فائز آمدند جولاهی و حلاجی و کفشگری اما جولاه مرزوقی است. و حلاج ابومنصوربن ماشده است و کفشگر ابوعبداﷲ خطیب ری صاحب تصانیف در علم لغت باشد. یاقوت گوید در مجموع بخط بعضی (یکی از) فضلاء ایران دیدم و او از خط ابیوردی نقل کرده بود که : ابوعلی مرزوقی صاحب شرح الحماسة و الهذلیین. او ازابوعلی اخذ ادب کرد و در تصانیف خویش مانند ابن جنی عبارت پردازی کند و وی باصفهان معلم اولاد بنی بویه بودو وقتی صاحب بن عباد بر وی درآمد و در پیش صاحب بپای نخاست و صاحب آنگاه که بوزارت رسید بر وی ستم کرد. رجوع بمعجم الادباء ج 2 ص 103 و روضات صص 59 و 67 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن الحسین. رجوع به ابومحمد جریری... و احمدبن محمدبن حسین جریری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسین ابوحامد بوسنجی از بوسنج ترمذ. رجوع به تاج العروس کلمه ٔ «بوسنج » شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسین ارجانی رجوع به ابوبکر ناصح الدین... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حسین جُرَیْری. مکنی به ابومحمد. از عرفای اواخر مائه ٔسیم و اوایل مائه ٔ چهارم است و بعضی پدرش را حسین بن محمد نوشته اند معاصر است با معتضد و مکتفی و مقتدر و او نیز از فضلای عرفاست وشریعت و طریقت را با هم جمع داشته و از کبار اصحاب جنید است و بسیاری از این طبقه در عرفان منسوب بدو هستند و پس از جنید بجهت جلالت و شأنی که در عرفان ازاو دیده بودند او را اصحاب بجای عارف کامل شیخ جنیدنشانیدند. در فن فقه و اصول سرآمد اهل زمان و در علوم دیگر نیز یگانه ٔ امثال و اقران خود بوده و خود دربدایت عمر باسهل بن عبداﷲ تستری صحبت داشته سپس در زمره ٔ اصحاب شیخ جنید معدود گشت شیخ عطار در شرح حال وی مینویسد ابومحمد جریری یگانه ٔ وقت بود و برگزیده ٔزمان و در میان اقران نهایت امتیاز داشت و واقف بودبر طریقت و بهمه نوع پسندیده و کامل بود و در طریقه ٔ آداب و انواع علوم حظی وافر داشت و در علم فقه مفتی و امام بود و در علم اصول و فروع بنهایت و در طریق طریقت استاد بدان مثابه که جنید در ایام حیات مریدان خود را میگفت که جانشین و ولیعهد من او است و صحبت سهل بن عبداﷲ تستری را دریافته باندازه ای ادب ظاهر نگاه میداشت که بیست سال در خلوت پای دراز نکرده بود - انتهی. وقتی مریدان از او تمنا کردند که از غرائب حالاتی که خود مشاهده کرده ای ما را برگوی گفت روزی باز سفیدی بنظر من آمد چهل سال است که بصیادی برخاستم و هر چه جستجویش کردم نیافتم از او معنی این مطلب پرسیدند. گفت روزی در خانقاه نشسته بودم پس از نماز بامداد جوانی از در خانقاه درآمد پای برهنه و موی ژولیده و روی زرد گشته پس بر رسم معهود شست وشو کرده وضو بساخت دو رکعت نماز بگذارد و سر بگریبان فروبرد تا نماز شام و چون نماز شام بگذارد باز سر بگریبان فروبرد از اتفاق آن شب خلیفه مقتدر دعوتی ساخته بود جماعت صوفیان را به نزد وی رفتم گفتم ای درویش آیا با ما همراهی کرده اجابت میکنی دعوت خلیفه را گفت سر دعوت خلیفه ندارم اما اگر بتوانی عصیده ای در خانقاه برایم فراهم کنی فارغ ترم با خود گفتم مگر نومسلمانست که نمیخواهد با ما موافقت نماید و غذای مخصوص آرزو میکند پس بدان حرف توجهی نکرده به دعوت رفتم چون بازآمدم درویش همچنان که بود سر بگریبان فروبرده بود بر حسب عادت بخوابگاه رفته بخفتم در عالم رؤیا حضرت پیغمبرصلی اﷲ علیه و آله و سلم را بخواب دیدم و دو پیر بهمراهی آن حضرت که یکی ابراهیم خلیل اﷲ و دیگری موسی کلیم اﷲ و یکصدوبیست واند هزار پیغمبر با او بودند پیش رفتم و سلام کردم حضرت روی مبارک از من بگردانید نزدیک رفته عرض کردم یا رسول اﷲ چه تقصیر رفته که روی مبارک از من میگردانی فرمود یکی از دوستان ما از تو عصیده خواست تو در فراهم کردن آن بخیلی کردی و حاجتش را برنیاوردی در آن حال از خواب برخاسته و گریان گشتم درحالت گریه آوازی از در خانقاه بگوش من آمد نگاه کردم آن درویش بود که بیرون میرفت فریادی زدم ای عزیز من چندان توقف کن که خواهش تو برآورم گفت هر گاه درویشی از تو عصیده خواهد باید یکصدوبیست واند هزار پیغمبر را نزد تو شفیع آرد تا خواهش او برآورده شود کاری دشوار است این بگفت و از در خانقاه بیرون رفت من در حال از جای برخاسته بر اثر او رفته هر چه جستم نیافتم محزون بخانقاه بر گشتم تا کنون آن حزن و غم از دلم بیرون نرفته. نقل است که وقتی آن عارف کامل بموعظت مشغول بود جوانی در مجلس برخاست و بشیخ گفت دلم گم شده است دعائی کن تا بازدهند گفت ما همه در این حالت گرفتاریم و گفت بدان ای جوان که قرن اول از هجرت معامله بدین بود و فرسوده شد و قرن دویم معامله ها بر وفا بود و آن نیز نماند قرن سیم معامله بمروت بود آن نیز برخاست قرن چهارم معامله بحیا بود و آن هم برفت واکنون چنان شده است که مردمان معامله خود بر هیئت وهیبت میکنند. وقتی درویشی به نزد وی درآمد و گفت بربساط انس بودم دری از بسط بر من گشادند از مقام خودبلغزیدم و از آن محجوب شدم راه گم کرده ٔ خود را چون یابم مرا بر راهی که بآنم برساند دلالت کن شیخ بگریست و گفت ای برادر همه باین درد گرفتارند و باین انواع مبتلا لیکن بر تو بیتی چند بخوانم که بعضی از این طایفه گفته اند و خود جواب این معنی است که میخواهی :
قف بالدیار فهذه آثارهم
تبکی الاحبة حسرة و تشوقا
کم قد وقفت بها اسائل مخبرا
فاجابنی داعی الهوی فی رسمها
عن اهلها او صادقاً او مشفقا
فارقت من تهوی فعد الملتقی.
یعنی درنگ کن در دیار ومکان یار و نیک بنگر آثار آنها را که میگریند بدان آثار دوستان از روی حسرت و شوق چه بسا که ایستادم درآن مکان که پیدا کنم کسی را از اهل آن دیار راستگو و دوست که خبری پرسم از آن دیار و اهلشان پس رسم و آثار جواب داد از عشق و مفارقت عشاق و منصرف گشتن آنها از ملاقات یکدیگر.
و چنانکه درشرح احوال وی مسطور است در سالی که ابوطاهر قرمطی بمکه تاختن آورد و جماعتی کثیر از حاج بکشت همچنان که آن حکایت خود در کتب تواریخ مسطور است وی را نیز درقافله ٔ حاج از لشکر قرامطه ضربتی رسید و در میان خستگان بیفتاد درویشی حکایت کرده است که من در میان آن مردمان بودم بگوشه ای فرار کرده چون لشکر متفرق گشت در میان خستگان درآمدم تا مگر از حالت آنان اطلاعی پیدا کنم چون بدانها گذشتم ابومحمد را در میان خستگان و کشتگان افتاده دیدم که نیم نفس ازو باقی بود سرش در کنار گرفتم گرد و غبار از رویش پاک کردم گفتم یا شیخ دعائی بکن که خدای تعالی این بلا را از تو و مردمان کشف کند گفت آن کنم که خواهم باز گفتمش دعائی کن که از تو رفع شود گفت ای برادر این وقت وقت دعا نیست وقت رضا و تسلیم است دعا پیش از نزول بلا باید چون بلاآید رضا باید داد این بگفت و جان تسلیم نمود و موافق بود سال وفاتش با 314 هَ. ق. و بعضی نوشته اند در 312 بوده است. نقل است که یکصد سال متجاوز از عمر وی در آن وقت گذشته بود واﷲ تعالی اعلم بحقیقة الحال. و از کلمات آن عارف کامل است که گفته : هر که گوش بحدیث نفس دارد در حکم شهوات اسیر گردد و باز دارندش درزندان هوا و حق تعالی همه فایده ها بر دل او حرام گرداند و از سخن حق لذت نیابد و او را نیز اجابت نبود وهر که بدون اندازه ٔ خویش رضا دهد حق تعالی دهد او رابیش از آنچه او را باید. هم او گفته : اصل تقرب آن بود که خدای را بیند از مشاهده ٔ صنایع او، از او پرسیدند از توکل و صبر گفت : توکل معاینه شدن اضطرابست و عافیت و صبر آن است که فرق نکند میان حال نعمت و محنت بآرام نفس در هر دو حال و نیز صبر سکون نفس است دربلا. از او پرسیدند از اخلاص و ریا گفت : اخلاص ثمره ٔ یقین است و ریا ثمره ٔ شک. ازو پرسیدند از شکر و عزلت گفت : کمال شکر در مشاهده ٔ عجز است از شکر، و عزلت بیرون شدنست از میان زحمتها و سر نگاه داشتن. از او پرسیدند از تصوف گفت : التصوف عنوة لاصلح [ کذا ] تصوف را بجنگ بستانند نه بصلح. هم او گفته : محاربه ٔ عالمیان با خطرات است و محاربه ٔ ابدال با فکرات و محاربه ٔ زهاد با شهوات و محاربه ٔ تایبان با زلات و منهیات و لذات. گفت : دوام ایمان و پاس داشتن دین و صلاح تن در سه چیز است یکی بسنده کردن دویم پرهیز کردن سیم غذا نگاه داشتن. گفت : هر که بخدای بسنده کند سرش بصلاح باشد هر که از منهیات پرهیز نکند سرش منکسر شود و هر که غذا نگاه دارد نفسش ریاضت یابد پس پاداش افتقار صفوت معرفت بود و عاقبت تقوی حسن خلوت و عاقبت احتمال تن درستی و اعتدال. گفت : دیدن و رسیدن یقین بسته بفروع بود و درست کردن فروع بعرضه دادن بود بر اصول و راه نیست بمقام مشاهده و وصول مگر به تعظیم آنچه خدای تعالی او را تعظیم فرموده و آن وسایل و وسایط فروع بود. هم او فرموده چون خداوند زنده گرداند بنده ای را بانوار خویش هرگز نمیرد تا ابد و چون بمیراند بنده ای را بخذلان خویش هرگز زنده نگردد. و نیز گفته مرجع عارفان بخدا در بدایت بود و مرجع دیگران بعد از نومیدی.گفت : چون حضرت پیغمبر صلی اﷲ علیه وآله و سلم نظر کرد بحق و حق را بدید باقی ماند حق بحق بیواسطه ٔ زمان و مکان از جهت آنکه حاصل شد آن حضرت را حضور آنکه حضور است و نه مکان [ کذا ] از اوصاف خود مجرد گشت و باوصاف حق تعالی موصوف گردید و ببقای حق باقی ماند. جریر بضم جیم معجمه بروزن زبیر و یاء نسبت. (نامه ٔ دانشوران ج 3 ص 15) و رجوع بروضات الجنات ص 60 س 12 و رجوع به ابومحمد جریری... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن محمدبن حسین کلاباذی مکنی به ابونصر. او راست : اسماء رجال بخاری. وفات وی به سال 398 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن الحشاء مکنی به ابوجعفر حکیم. او راست : مفید العلوم و مبیدالهموم دائر بر تفسیر الفاظ لغوی طبی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حفص الخلال البصری. رجوع به ابن الخلال القاضی ابوعمر احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حماده ٔ کاتب. مکنی به ابوالحسن. او یکی از افاضل کتاب و صاحب تصانیف است و درک صحبت ادبا کرده است. او راست : کتاب امتحان الکتاب و دیوان ذوی الالباب. کتاب شحذالفطنة. کتاب الرسائل.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حمدان بن عازم زندی. مکنی به ابوبکر. از مردم زند قریه ای به بخارا. و ابوعبداﷲ حافظ غنجار از او روایت کند. و جدّ او حمدان از خلف بن هشام بزار روایت کند و ابوکامل البصیر البخاری ، صاحب ترجمه را ذیل کلمه ٔ زندنه آورده است بخلاف مؤلف التبصیر و جز او. (تاج العروس ، ماده ٔ ز ن د).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حمیدبن سلیمان بن حفص بن عبداﷲبن ابی الجهم بن حذیفةبن غانم بن عامربن عبداﷲبن عبیدبن عوتج ابن عدی بن کعب العدوی الجهمی. و کنیت او ابوعبیداﷲ است و از بنی عدی بن کعب القرشی است و نسبت وی بجد او ابوالجهم بن حذیفه ٔ حجازی است. اوبعراق آمد و عراق منشاء اوست و هم بدانجا ادب آموخت و وی ادیب و راویه و شاعر و متقن و عالم به نسب و مثالب است و مثالب وی شامل بیشتر مردمان شود و او را درین معنی کتابی است. مرزبانی و محمدبن اسحاق ذکر اوآورده اند و هر دو گویند که میان او و قومی از عمرییین و عثمانیین واقعه ٔ شری روی داد و او پدران آنان را بقبیح ترین صورتی برشمرد پس یکی از هاشمیان با او سخن گفت و او نسبت بعباس [ عم رسول ] ردّه ای عظیم گفت و این خبر بمتوکل خلیفه رسید فرمان داد او را صد تازیانه زنند و ابراهیم بن اسحاق بن ابراهیم وی را صد تازیانه بزد و چون ابراهیم از زدن فارغ شد احمد گفت :
تبرا الکلوم وینبت الشعر
و لکل مورد غلة صدر
و اللؤم فی اثواب منتطح
لعبیده ما اورق الشجر.
و او راست از کتب : کتاب انساب قریش و اخبارها. کتاب المعصومین. کتاب المثالب. کتاب الانتصار فی الرد علی الشعوبیة. کتاب فضایل مضر.رجوع به معجم الادباء ج 2 ص 30 و رجوع به جهمی شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حنبل بن هلال بن اسدبن ادریس بن عبداﷲبن حیان بن عبداﷲبن انس بن عوف بن قاسطبن مازن بن شیبان بن ذهل بن ثعلبةبن عکابة بن صعب بن علی بن بکربن وائل بن قاسطبن هنب بن اقصی بن دعمی بن جدیلةبن اسدبن ربیعةبن نزاربن معدبن عدنان الشیبانی المروزی الاصل مکنی به ابوعبداﷲ و ابن خلکان گوید صحیح در نسب احمد این است که گفتیم و بعضی گویند او از بنی مازن بن ذهل شیبان بن ثعلبةبن عکابه است و این غلطست چه او ازبنی شیبان بن ذهل است نه از بنی ذهل بن شیبان و ذهل بن ثعلبه ٔ مذکورعم ذهل بن شیبان است. آنگاه که مادر وی بدو آبستن بود از مرو به بغداد شد و امام در بغداد بربیع الاول سال 164 هَ. ق. متولد گردید و بعضی مولد او را مرو گفته اند و گویند آنگاه که شیرخواره بود مادر او را به بغداد برده است و او امام محدثین است و مصنف کتاب مسند. و در این کتاب آن مقدار از حدیث گرد کرده است که هیچکس جز او بر آن توفیق نیافت و گویند وی هزار هزار حدیث از برداشت و از اصحاب امام شافعی و از خواص او بود و تازمان ارتحال شافعی بمصر ملازمت صحبت شافعی کرد و شافعی درباره ٔ او گفت از بغداد بیرون شدم و کس را اتقی و افقه از ابن حنبل بر جای نماندم. احمد را بقول بخلق قرآن خواندند و او اجابت نکرد و ویرا بتازیانه بزدند و بند کردند و او مصرّ در امتناع بود و تازیانه زدن وی در عشر اخیر شهر رمضان سال 221 هَ. ق. بود و در شمایل او گویند که نیکوروی و میانه بالا بود و به حنای تنک خضاب میکرد و در محاسن وی چند موی سیاه بود جماعتی از اماثل وقت از وی اخذ حدیث و علم کرده اند از جمله محمدبن اسماعیل بخاری و مسلم بن حجاج نیشابوری و در آخر عصر خویش او در علم و ورع یگانه بود و در چاشتگاه روز جمعه ٔ دوازده شب از شهر ربیع الاول گذشته به بغداد وفات کرد و بعضی شب سیزدهم از شهر مذکور گفته اند و برخی دیگر وفات او را در ربیعالاَّخر سنه ٔ 241 آورده اند و درمقبره ٔ باب حرب جسد وی بخاک سپردند و قبر او بدانجامشهور و مزار است و کسی که در جنازه ٔ او حاضر بوده است مینویسد در تشییع وی هشتصد هزار مرد و شصت هزار زن گرد آمدند و باز گویند بروز وفات وی بیست هزار تن از نصاری و یهود و مجوس بدین اسلام درآمدند و ابوالفرج بن جوزی در کتابی که در اخبار بشربن الحارث الحافی کرده است در باب چهل و ششم آرد که ابراهیم حربی حدیث کرد که بشربن حارث حافی را بخواب دیدم که گوئی از مسجد رصافه بیرون می آمد و در آستین چیزی جنبان داشت گفتم چه چیز در آستین داری گفت : دوش روح احمدبن حنبل بسوی ما آمد و بر او در و یاقوت نثار کردند و من نثار چیدم و اینک در آستین دارم. گفتم : خدای تعالی با یحیی بن معین و احمدبن حنبل چه معاملت کرد گفت : من آن دو را نزد خدای عالمیان بماندم و برای آن دو مائده ها نهاده بودند. گفتم : چرا با ایشان از آن مائده ها تناول نکردی ؟ گفت : بی ارزی طعام را نزد من میدانست و مرا رخصت نظر بوجه کریم فرمود. و او را دو فرزند عالم بود یکی صالح و دیگری عبداﷲ و صالح در رمضان سال 266 هَ. ق. وفات کرد و او قاضی اصفهان بود و وفات وی نیز بدان شهر بود مولد وی 203 هَ. ق. بوده است و اماعبداﷲ تا سال 290 هَ. ق. بزیست و بروز یکشنبه هشت روز از جمادی الاولی مانده در 77 سالگی درگذشت و کنیت اوابوعبدالرحمان بود و امام احمداو مکنی بود و بعضی وفات او را در جمادی الاخره گفته اند -انتهی. (ابن خلکان ). و او صاحب یکی از مذاهب اربعه ٔ اهل سنت و جماعت است و از مردم زریق محله و نهری بمرو است و مذهب حنبلی فرقه ای از فرق اصحاب حدیث است. (بیان الادیان ص 31). و مؤلف مجمل التواریخ و القصص (ص 359) آرد که : مأمون بعهد خویش اندر فرموده بود که قرآن را مخلوق گویند، و همه را بدین کار وسخن آورده بود مگر امام احمدبن حنبل و چند کس از قضاة و فقها، و مأمون باشخاص ایشان فرموده بود که بمرد و معتصم نیز هم برین بود و آسان تر کرد و ابن ابی دواد واثق را بسر این سخن باز آورد، تا امام احمد را چندانی عذاب کردند و رنج نمودند و او از سخن و گفت خویش بازنگشت و می گفت : القرآن کلام اﷲ غیر مخلوق. -انتهی. و لقب او امام المحدثین است. وی در بغداد یا مروبه سال 164 هَ. ق. متولد شد و از شاگردان او محمدبن اسماعیل بخاری و مسلم بن حجاج نیشابوری است. وفات او به بغداد به سال 241 هَ. ق. بود و آنگاه که جنازه ٔ او را بگورستان باب حرب میبردند هشتصد هزار مرد و شصت هزار زن تشییع کردند. خوندمیر در حبیب السیر (ج 1ص 293) آرد که : در روز جمعه از ایام اواسط ربیع الاول سنه ٔ احدی و اربعین و مأتین (241 هَ. ق.). ابوعبداﷲ احمدبن محمدبن حنبل الشیبانی المروزی که یکی از ائمه ٔ اربعه ٔ اهل سنت و جماعت است بعالم آخرت پیوست ودر تصحیح المصابیح سمت تصریح یافته که ولادت احمد حنبل در بغداد فی شهور سنه ٔ اربع و ستین و مائه (164 هَ. ق.). اتفاق افتاد و در آن بلده نشو و نما یافته از شیوخ دارالسلام استماع حدیث نموده و از آنجا بکوفه و بصره و مکه و مدینه و یمن و شام شتافت و از علماءآن بلاد حدیث شنوده باز به بغداد مراجعت نمود و در تاریخ یافعی مسطور است که احمدبن حنبل از خواص اصحاب شافعی بود و بقول بعضی از مورخین هزار هزار حدیث یادداشت و زمره ای از کبار محدثین مانند محمدبن اسماعیل البخاری و مسلم بن حجاج النیشابوری از وی نقل حدیث نموده اند و عظم شأن احمدبن حنبل در میان بغدادیان بمثابه ای بود که بحسب حرز و تخمین سیصد هزار کس از رجال و شصت هزار از نسوان مشایعت جنازه ٔ او کردند و مدت حیاتش هفتاد و هشت سال بود و مدفنش بباب حرب است. -انتهی. و رجوع به حبط ج 1 ص 307 و امتاع الاسماع مقریزی جزء اول ص 10 و 101 و 153 و 161 و 189 و 190 و تاریخ مغول ص 317 و روضات الجنات ص 54 و ترجمه ٔ احمدبن ابی دواد و ترجمه ٔ ابوحنیفه نعمان بن ثابت در همین لغت نامه شود. و او راست : کتاب الاشربة الصغیر، کتاب العلل. کتاب التفسیر. کتاب الناسخ القرآن و منسوخه. کتاب الزهد. کتاب المسائل. کتاب الفضائل. کتاب الفرائض. کتاب المناسک. کتاب الایمان. کتاب الاشربة. کتاب طاعة الرسول. کتاب الرد علی الجهمیة. کتاب المسند محتوی هزارو چهل و چند حدیث و کتاب مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام. و مسند الامام شامل سی هزار حدیث در 24 مجلد. کتاب الاعتقاد از املای شیخ ابوالفضل عبدالواحدبن عبدالعزیزبن حرب تمیمی حنبلی متوفی به سال 410 هَ. ق.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن حنبلی مقدسی ملقب بشهاب الدین.او راست : تفسیر. وفات وی به سال 728 هَ. ق. بود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن خالدبن عبدالرحمان بن محمدبن علی. مکنی به ابوجعفر. وی اصلا از مردم کوفه است از بزرگان محدثین امامیه معدودو خداوند مصنفات مفیده است شیخ طوسی علیه الرحمه اورا از اصحاب امام محمد تقی جواد و امام علی بن محمد هادی علیهماالسلام شمرده و پدرش محمدبن خالد نیز از اعاظم روات محدثین و در سلک ثقات اصحاب امام موسی کاظم (ع ) و علی بن موسی الرضا (ع ) منظوم آید. شیخ نجاشی در ترجمت احوال برقی صاحب عنوان این عبارت آورده گوید اصله کوفی و کان جدّه محمدبن علی حبسه یوسف بن عمربعد قتل زیدثم قتله و کان خالد صغیر السن فهرب مع ابیه عبدالرحمن الی برق رود و کان ثقة فی نفسه یروی عن الضعفاء و اعتمد المراسیل و صنف کتبا. یعنی برقی اصلا از مردم کوفه است والی کوفه یوسف بن عمر ثقفی پس از شهادت زیدبن علی بن الحسین جد برقی محمد بن علی را گرفته محبوس ساخت آنگاه او را بقتل رسانید و خالد درآن وقت خردسال بود با پدرش عبدالرحمان فرار کرده به برقه رود قم آمدند و برقی خود فی نفسه در روایت موثق بود ولی از اشخاص ضعیف روایت کند و بر روایات مرسله اعتماد نماید و مؤلفاتی تصنیف نمود. -انتهی. یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان در ترجمت برقه که برقی بدآنجا منسوب است گوید: برقه من قری قم من نواحی الجبل قال ابوجعفر فقیه الشیعه احمدبن ابی عبداﷲ محمدبن خالدبن عبدالرحمن بن محمدبن علی البرقی اصله من الکوفه و کان جده خالد قد هرب من یوسف بن عمر مع ابیه عبدالرحمن الی برقة فاقاموا بها و نسبوا الیها و لاحمدبن ابی عبداﷲ هذا تصانیف علی مذهب الامامیة و کتاب فی السیر تقارب تصانیفه ان یبلغ مائة تصنیف ذکرته فی کتاب الادباء و ذکرت تصانیفه و قال حمزةبن الحسن الاصبهانی فی تاریخ اصبهان : احمدبن ابی عبداﷲ البرقی کان من رستاق برق رود قال و هو احد رواة اللغة و الشعر و استوطن قم فخرج ابن اخته اباعبداﷲ البرقی هناک ثم قدم ابوعبداﷲ الی اصبهان و استوطنها. یعنی برقه قریه ای است از قریه های قم از نواحی بلاد جبل ابوجعفر فقیه شیعه گفته احمدبن ابی عبداﷲ محمدبن خالدبن عبدالرحمان بن محمد بن علی برقی اصلش از مردم کوفه است جد وی خالد با پدرش عبدالرحمن از یوسف بن عمر فرار کرده ببرقه ٔ قم آمدند و در آنجا اقامت کردند و بدانجا منسوب شدند واحمدبن ابی عبداﷲ را بر طبق مذهب امامیه مصنفاتیست و او را کتابی است در سیر و تاریخ. عدد تمامت مصنفات او نزدیک است بیکصد کتاب رسد من او را در کتاب ادبامذکور داشته و مصنفات وی را نیز ذکر نموده ام و حمزةبن حسن اصفهانی در کتاب تاریخ اصفهان گفته احمدبن ابی عبداﷲ برقی از مردم روستای برق رود است و او یکی ازراویان لغت و شعر شمرده شود در شهر قم توطن اختیار نمود پس پسر خواهر خود ابوعبداﷲ برقی را بدانجا برد پس از چندی ابوعبداﷲ باصفهان رفته در آنجا توطن اختیار کرد. علمای رجال در ترجمت احوال برقی آورده اند: احمدبن محمدبن عیسی که شیخ قمیین و رئیس ایشان بود برقی را از شهر قم اخراج نمود ولی ثانیاً او را بقم معاودت داد و از او معذرت خواست و پس از وفات با پای وسر برهنه در عقب جنازه اش راه میرفت ابوعلی حائری درکتاب منتهی المقال گوید: فی مشترکات یعرف ابن محمدبن خالد بوقوعه فی وسط السند و یروی عنه محمدبن جعفربن بطه و علی بن ابراهیم و علی بن الحسین بن بطه و علی بن ابراهیم و علی بن الحسین السعدآبادی و احمدبن عبداﷲبن بنت البرقی و سعدبن عبداﷲ و محمدبن الحسین الصفار وعبداﷲبن الجعفر الحمیری. یعنی در کتاب مشترکات آورده اند که احمدبن محمدبن خالد شناخته شود بسبب وقوع وی در وسط سند روایت و نیز امتیاز وی از کسانی که با وی در نام شریکند بدین است که از برقی این جماعت روات که مذکور شد روایت کنند. و شیخ نجاشی در ضبط وفات برقی گوید: و قال احمدبن الحسین فی تاریخه توفی احمدبن ابی عبداﷲ البرقی سنة اربع و سبعین و مأتین و قال علی بن محمدبن ماجیلویه مات سنة ثمانین و مأتین. یعنی احمدبن حسین در کتاب تاریخ خود گفته احمدبن ابی عبداﷲ برقی در سال 274 هَ. ق. وفات یافت و علی بن محمدبن ماجیلویه گفته در 280 وفات نموده رحمة اﷲ علیه واز کتب و مصنفات وی آنچه شیخ نجاشی و دیگران ضبط نموده اند بدین شرح است : کتاب المحاسن. کتاب التبلیغ و الرسالة. کتاب التراحم و التعاطف. کتاب التبصره. کتاب الرفاهیة. کتاب الزی. کتاب الرنیه [ کذا ]. کتاب المرافق.کتاب المراشد. کتاب الصیانة. کتاب النجامة. کتاب الفراسة. کتاب الحقایق. کتاب الاخوان. کتاب الخصایص. کتاب المآکل. کتاب مصابیح الظلم. کتاب المحبوبات. کتاب المکروهات. کتاب العویص. کتاب الثواب. کتاب العقاب. کتاب المعیشه. کتاب النساء. کتاب الطیب. کتاب الطبقات.کتاب افاضل الاعمال. کتاب اخص الاعمال. کتاب مساجد الاربعة. کتاب الرجال. کتاب الهدایة. کتاب المواعظ. کتاب التحذیر. کتاب التهذیب. کتاب التحریف. کتاب التسلیة. کتاب ادب المعاشرة. کتاب مکارم الاخلاق. کتاب مکارم الافعال. کتاب مذام الاخلاق. کتاب مذام الافعال. کتاب المواهب. کتاب الحیوة. کتاب الصفوة. کتاب علل الحدیث.کتاب معانی الحدیث و التحریف. کتاب تفسیر الحدیث. کتاب الفروق. کتاب الاحتجاج. کتاب الغرائب. کتاب العجائب. کتاب اللطائف. کتاب المصالح. کتاب المنافع. کتاب الدواجن و الزواجر. کتاب الشعر و الشعراء. کتاب النجوم. کتاب تعبیر الرویا. کتاب الزجر و الفال. کتاب صوم الایام. کتاب السماء. کتاب الارضین. کتاب البلدان و المساجد. کتاب الدعاء. کتاب ذکر الکبعة. کتاب الاجناس و الحیوان. کتاب احادیث الجن وابلیس. کتاب فضل القرآن. کتاب الازاهیر. کتاب الاوامر. کتاب الزواجر. کتاب ما خاطب اﷲ به خلقه. کتاب احکام الانبیاء والرسل. کتاب الجمل. کتاب جداول الحکمة. کتاب الاشکال و القرائن. کتاب الریاضة. کتاب الامثال. کتاب الاوائل. کتاب التاریخ. کتاب الانساب. کتاب النحو. کتاب الاّ صفیاء. کتاب الاغانین. کتاب المغازی. کتاب الروایة. کتاب النوادر. کتاب ثواب القرآن. کتاب المنجیات. کتاب الدعابة و المزاح. کتاب مغازی النبی (ص ). کتاب بنات النبی و ازواجه. کتاب التاویل. کتاب طبقات الرجال. کتاب التبیان. کتاب ذکر التهانی. کتاب التعازی. کتاب الزهد و الوعظ. کتاب المکاسب. کتاب المعاریض. کتاب السفر. کتاب الشواهد من کتاب اﷲ. کتاب الارکان. کتاب اختلاف الحدیث. کتاب الماء. کتاب الفهم. کتاب الاخوان.کتاب تفسیر الاحادیث و احکامه. کتاب العقل. کتاب الغریب. کتاب المآثر و الاحساب. کتاب النور و الرحمة. کتاب القیافة والعیافة. کتاب الطیر. (نامه ٔ دانشوران ج 4 ص 106) و رجوع به احمدبن ابی عبداﷲ محمد... شود.

احمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن خالد براثی محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن خالد برقی کاتب. رجوع به احمدبن ابی عبداﷲبن محمدبن خالدبن عبدالرحمان احمدبن محمدبن خالد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن خضر. ملقب به شهاب الدین. متوفی به 785 هَ. ق. او راست : شرح دررالبحار در فروع. و حاشیه ای بر شرح فناری بر ایساغوجی.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن محمدبن خضر عمری شافعی کازرونی ملقب بنورالدین.نزیل مکه. او راست : الصراط المستقیم فی تبیان القرآن الکریم. و طوالع الانوار. و آن تفسیری مختصر است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن خلف اشبیلی الحوفی الفرضی مکنی به ابوالقاسم و ملقب بفقیه. رجوع به ابوالقاسم احمد... شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن خلف بن اللیث مکنی به ابوجعفر. رجوع به ابوجعفر احمدبن محمدبن اللیث ملقب به امیر شهید شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن دراج ، معروف به ابن دراج اندلسی شاعر. ثعالبی گوید: وی در صقع اندلس چون متنبی بدیار شام بود. وفات وی به سال 421 هَ. ق. بوده است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن دلان. افسانه نویسی از مسلمانان. (از ابن الندیم ).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ربیخ مکنی به ابوسعید از مردم شرمقان اسفرایین. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن رستم بن یزدبان طبری. رجوع به ابوجعفر احمدبن رستم بن یزدبان طبری شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن محمدبن رستم المدینی. مکنی به ابوعلی یکی از بزرگان رجال اصفهان. او در زمان المقتدر باﷲ میزیست و وی بر بنای جامع کبیر عتیق افزوده است. و او راست :
فان عسیرات الامور منوطة
بیسرین صارا عمدة لرجائکا
و لیس صحیح الرای من ظن انه
اذا نابه شی ٔ یدوم کذلکا.
رجوع محاسن اصفهان مافروخی ص 1 و 11و 46 و 84 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن زئبقه ٔ تمّار. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن زکریا. مکنی به ابوالعباس. اصلش از مردم نسای خراسان و ساکن مصر بود نقل احوال وی را از کتاب شیخ الاسلام خواجه عبداﷲ انصاری کرده اند او مینویسد: شیخ عباس فقیر هروی او را بمصر دیده بود و شیخ عمو بمکه گوید: شیخ عباس از برای من حکایت کرد که همواره بر در سرای وی اسبان و ستوران بودی که مردمان بزیارت وی درآمدندی وقتی مرا گفت که : خیز و بر [ در ] سرای رو هر کس بدانجا آید ستور او را نگاه دار. بر دل من گذشت که کار نیکو بدست آوردم از خراسان بمصر آمدم که ستوربانی کنم مرا خود در خراسان فراغتی بود پس از آن خیال در آن حال کسی آمد که شیخ ترا میخواند چون بنزد وی درآمدم گفت : یا هروی هنوز بکمال نرسیده ای زود بود که در صدر نشینی بر در سرای تو نیز زود باشد که ستوران بازدارند که کسی باید که آنان را نگاه دارد. گوید: من از آن خیال توبه کرده مدتها بر در سرای وی ستوران بودی که سلطانیان و مردمان دیگر بنزد وی آمدندی وقتی ازو پرسیدند این درجه را بچه یافتی گفت : در نزد بزرگان از ادب چیزی فروگذاشت ننمودم. سال وفات وی در اواخر حدود مائه ٔ چهارم هجریه بوده است. (نامه ٔ دانشوران ج 2 ص 421) و رجوع به احمد ابوالعباس و ابوالعباس احمدبن محمدبن زکریا شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن زکریای تلمسانی مکنی به ابوالعباس. او راست : بغیة الطالب فی شرح عقیدة ابن الحاجب.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن زیاد. ابوعبیداﷲ محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 333 و 342).

احمد. [ اَ م َ] (اِخ ) ابن محمدبن زیاد غزی معروف به ابن اعرابی مکنی به ابوسعید محدث صوفی از مردم بصره نزیل مکه. یکی از کبار اصحاب جنید و عمرو بن عثمان مکی و نوری است از اسحاق زعفرانی و غیر او روایت داشته و تصنیف بسیار کرده است از آن جمله طبقات النساک. وی مجاور حرم بود و هم بدانجا به سال 340 هَ. ق. یا 341 در گذشت. و تألیفاتی در تصوف دارد. رجوع بروضات ص 59 شود.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن زیدونه ٔ کاتب. بعربی شعر می گفته و دیوان او سی ورقه است. (ابن الندیم ).

احمد. [اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن ساکن زنجانی. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن سالم. مکنی به ابوعبداﷲ سالمی. نامش احمد است پسر محمدبن سالم. نشو و نمای وی در بصره بوده است واز عرفای اواخر مائه ٔ سیم هجریه است. زمان مأمون تا زمان المعتمد علی اﷲ را دریافته و خود از تلامذه ٔ سهل بن عبداﷲ تستریست. از عجائب چیزهائی که در حق او نوشته اند این است که شصت سال با آن عارف کامل بوده و طریقه ٔ طریقت از وی اخذ نموده و سهل بدو اعتماد و اعتقاد بسیار داشته و اکثر ایام زندگانی او در بصره بوده است. شیخ الاسلام که صاحب کتابی است در احوال این طبقه آورده است که ابوعبداﷲ سالمی گفته بود که : اﷲ تعالی را در همه چیز می بینم. بدین حرف که از او انتشاریافت مردم ازو دوری جستند. بعضی گفته اند که چنین نگاشته بود که اﷲ تعالی در ازل همه چیز را میدید بدین سبب وی را مهجور گذاشتند. شیخ ابوعبداﷲبن خفیف گفته است که : این اعتقاد اعتقاد دهریست. شیخ الاسلام گفته که ابوعبداﷲبن خفیف انصاف نداده و ممکنست که او دیدارعلم گفته باشد. بعضی از عرفا در معنی این عبارت نوشته اند که از کلام وی قول به قدم عالم لازم آید که اشیابحسب وجود خارجی قدیم باشند و شیخ الاسلام توجیه میکند عبارت ابوعبداﷲ سالمی را بر وجهی که اعتراض نباید و گوید توان که مراد او بدیدارعلم بود و علم بچیزی موقوف بر وجود خارجی آن چیز نیست و وجه تعبیر از علم بدیدار این است که علم وی سبحانه و تعالی از جهت کمال انکشاف بمنزله ٔ دیدن است و قرینه بر اراده ٔ این معنی نسبت دیدار است بهمه چیز و دیدار بمعنی متبادر متعلق نشود بهمه بلکه متعلق به مبصرات شود و بر تقدیر تعلق وی بهمه اگر در ازل متعلق بود به همه لازم آید قول بقدم حوادث زمانیه و این ظاهر الفساد است پس لازم است حمل دیدار بر علم تا سخن وی را صورت صدق پیدا شود و نیز ممکنست که مراد حقیقت دیدار بود لازم نیاید قول بقدم عالم باید کلام وی مبنی باشد بر آنکه حق سبحانه و تعالی خارج است از ضیق زمان و هر چه خارج است از ضیق زمان موجودات گذشته و آینده با هم خواهند بود همچنانکه طوفان نوح و قیامت را با هم ببینند پس آنچه حادث است حق وی را بیند در ازل و همین حال دارد کسی که از ضیق مکان خارج است بنسبت با مکانیات که همیشه نزد وی حاضرند خفائی دارد و لیکن بسیاری از کلام این طایفه مبنی بر این مسئله است و حکما این معنی را بیان کرده اند. تا اینجا بود بیانات شیخ الاسلام. وقتی ازآن عارف کامل پرسیدند که بچه چیز شناسند اولیأاﷲ را در میان خلایق گفت : بلطافت زبان و حسن اخلاق و تازه روئی و سخای نفس و قلت اعتراض و پذیرفتن عذر هر که عذر خواهد پیش ایشان و تمامی شفقت بر همه خلق ، نیکوکارایشان و بدکار ایشان و نیز از اوست که گفته دیدار [بی ] منت کلید دوستی است. سال وفات وی در دست نیامدولی در ترجمه اش نگاشته اند بچند سال بعد از وفات سهل بن عبداﷲ تستری بوده بنا بر این وفاتش در حدود 280 هَ. ق. میشود در سال وفات المعتمد علی اﷲ عباسی واﷲ تعالی اعلم. سالمی منسوبست بجد او که سالم بوده و سالم نیز شهریست در اندلس. (نامه ٔ دانشوران ج 3 ص 61).

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن سته [ س َ ت ت َ ]. محدث است.

احمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن السری. مکنی به ابوالفتوح و ابن الصلاح و ملقب بمجدالدین از فضلای یگانه و حکمای فرزانه بوده است و هم از خانواده ٔ اجلاء علماء است. اصل وی از همدان و مولد وی نیز همان سامان است و برخی گویند که در سمیساط متولد شده و هم در آنجا نشو و نما یافت بالجمله در بدایت تحصیل و اوایل روزگار جوانی از مسقط الرأس خویش به بغداد که محط رجال علما و حکما بود نقل نمود و هم در آنجا توطن جست و درنزد حکیم دانشمند ابوالحکم مغربی که مدرس مراتب حکمیه و رئیس بیمارستان عسکریه بود باستفادت بگذرانید وچندان در اکتساب علوم حکمیه و اقتناء فنون طبیه مواظبت جست که در آن صناعت شریفه رتبتی بنهایت و مهارتی بکمال پیدا کرد و در آن فن بر اقران و اشباه رتبه ٔ فزونی یافت چنانکه حکمای آن عصر و فضلای آن زمان وی را زیاده ستوده اند و تصنیف و تألیفش را نافع و جامع شمرده اند و هر کس را در کتب قوم تتبع و تدربی است داند که در مصنفات اطبا نام وی زیاده مذکور است و در شروحی که بر قانون شیخ الرئیس نوشته اند کلمات وی بسیار ایراد شده است. آورده اند که وقتی بعزم خدمت نورالدین محمودبن عمادالدین زنگی بدان سده ٔ علیا شتافت یکچند در موصل نزد آن پادشاه بماند و از وی اکرام زیاده و انعام بسیار بدید و در طبقات الاطباء مسطور است که حسام الدین تمرتاش بن الغازی بن ارتق از بغداد وی را طلب کرده یکچند در نزد او بسر برد و از آنجا به دمشق رفت و در آنجا بدرک صحبت استاد خود ابوالحکم مغربی فایز شد و محض پاس نعمت تعلیم و ادای حقوق استادی در نزد فضلای دمشق همواره میگفت که استاد من ابوالحکم بوده وعلوم طب و ریاضی و غیره را در نزد وی قرائت کردم و از بیانات وافی آن استاد استفادت نموده ام. ابوالحکم را استماع آن سخنان که در معنی شکر احسان بود زیاده مسرت بخشید و هر لحظه بر عنایات سابقه زیادت آورد و همواره در مجامع و محافل که از فضلا منعقد میگردید گفتی اگرچه ابن الصلاح فنون ریاضی را از من آموخته است لیکن از فرط ممارست و مباحثت مر او را رتبتی حاصل شده که میباید اینک من از وی استفادت کنم و در تحصیل مطالب عالیه از رای صائب و ذهن ثاقب او استعانت نمایم زیرا که در تحصیل مراتب عالیه مرا اهمال و مماطلت بود و او را اکمال و مطالعت لاجرم در اینحال تلمذ معلم و تعلیم تلمیذ زیانی نرساند. و نیز مورخ خزرجی از خط حکیم امین الدین ابی زکریا یحیی بن اسماعیل السماسی نقل نموده که چون حکیم بیمانند و طبیب دانشمند ابن صلاح بشهر دمشق درآمد بخانه ٔ حکیم ابوالفضل اسماعیل بن ابی البقاء الطبیب منزل نمود روزگاری بمصاحبت وی بگذرانید او را بکفش بغدادی رغبت افتاد بیاران ابوالبقاء گفت استادی خواهم که در صنعت کفاشی کامل باشد او را بکفش دوزی که نامش سعدان بود دلالت کردند دکه ٔ او رانشان جسته تا بدان محل راه یافت او را بدید و از مقصود و مأمول خود شرح داد و هم کفشی بوی سپرد تا نمونه ٔ کار دانسته بدان اندازه بدوزد سعدان انگشت اطاعت بر دیده نهاده پس موعدی فیمابین معین شد که در آن وقت کفش را به ابن الصلاح برساند ابن الصلاح با اطمینان خاطر بخانه معاودت کرده بانتظار روز موعود میگذرانیدچون موعد رسید و کفش نرسید ناچار ابن الصلاح بنزد سعدان شده کفش خویش را از وی طلب کرد سعدان بعذری ناموجه معتذر شده اتمام آن را بفردا حوالت داد روز دیگر بنزد وی شد مانند روز گذشته بگذشت. روز سیم بدکه ٔ وی رفته بود با جد و اصرار کفش را خواسته بعد از گفتگوی بسیار با تعهد و التزام او را خاموش و مطمئن ساخته به خانه اش معاودت داد مخلص کلام آنکه بعد از خلف مواعید و نقض عهود کفش را دوخته بوی داد بعد از مدتی ابن الصلاح آن کفش فاسد را بدست گرفته و پائی در آن برد تا صنعت استاد را نیک دریابد معلوم شد که در آن پا افزار اصناف معایب موجود و اقسام محاسن مفقود است چرمها دارد که