کلمه
ب
اشتباه تایپی
f
تلفظ
be
نقش کلمه
اختصار

معنی واژه ب در دهخدا

ب. (حرف ) حرف دوم است از الفباء فارسی و نیز حرف دوم از الفبای عربی و همچنین حرف دوم از ابجد و آنرا «با» و «باء» و «بی » خوانند. و آن یکی از حروف محفوره ، شفهیه ، لاقه. (المزهر ص 160). قلقله و هوائیست. (برهان در کلمه ٔ هفت حرف هوائی ). و در حساب جُمَّل آنرا به دو(2) دارند. و در نجوم علامت و رمز برج جوزاست. و نیز رمز ماه رجب باشد. و در موسیقی علامت بقیه است. و در اصطلاح علماء علم منطق مراد از «ب » محمول باشد چنانکه مراد از «ج » موضوع است ، و این انتخاب دو حرف «ب » و «ج » برای محمول و موضوع بجهت اختصار و عمومیت است.و در اصطلاح سالکین ، مراد از باء اول موجودات ممکنه باشد و آن مرتبه ٔ دوم از وجود است چنانکه گفته اند:
الف در اول و با در دوم جوی
بخوان هر دو یکی را هر دو میگوی.
و در اصطلاح شطّاریان از متصوفه علامت برزخ باشد چنانکه در کشف اللغات بیان این معنی شده است. و گاه در تقطیع بحساب نیاید :
مردانش را ذلیل چو گرشاسب و روستم
راعیش را رهی چوبلیناس و دانیال.
ناصرخسرو.
ب (به ) گاه ساکن شود پیش از همزه ، ضرورت را :
که داند بایران که من زنده ام
بخاکم و یا بآتش افکنده ام.
فردوسی.
دمنده سیه دیوشان پیش رو
همی بآسمان برکشیدند غو...
جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمربسته ٔرزم و کین.
فردوسی.
و گاه حذف شود :
همی رفت تا مرز توران رسید [تابمرز توران ]
که از دیدگه دیدبانش بدید.
فردوسی.
ابدالها:
این حرف در زبان پارسی چون در اول و جزء حروف اصول کلمه باشد بحروف دیگر بدل گردد.
>گاه بدل یا (همزه ٔ مکسوره ) آید: سابیدن ، ساییدن (سائیدن ).
>گاه به «پ » بدل شود:
شبان = چوپان.
برنج = پرنج. بزده = پزده (نام شهری ).
>گاه به «ج »:
برسام =جرسام.
>گاه به «د»:
بالان = دالان.
>گاه به «غ »:
چوب = چوغ : چوب الف ، چوغ الف. جوب ، جوغ (بمعنی جوی ).
>گاه به «ف »:
ابزار = افزار.
اریب = اریف (وریب ).
زنجبیل = زنجفیل.
زبان = زفان. (غیاث ) (آنندراج ) : یکی ازو اقرار بزفان و تصدیق بدل و دیگر نماز پنجگانه و دیگر روزه ٔ سی روز. (منتخب قابوسنامه ص 16). و بزفان دیگر مگوی و بدل دیگر مدار. (منتخب قابوسنامه ص 34). زفان را بخوبی و هنر آموختن خو کن و جز خوبی گفتن زفان را عادت مکن. زفان تو دایم همان گوید که تو او را بر آن داشته باشی و عادت کنی که گفته اند: هرکه زفان او خوشتر هواخواهان او بیشتر. (منتخب قابوسنامه ص 29). چنانکه امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود که هرچه در دل دارد مردم ، بر فلتات زفان او آشکار گردد... (تاریخ غازانی ص 232). بغ، فغ. برغست ، فرغست. خبه ، خفه : خفه کردن ، خبه کردن. کبتر، کفتر.
>گاه به «ق »:
جوب = جوق.
>گاه به «ک »:
بوف = کوف.
بوشاسب = کوشاسب (گوشاسب ).
برغست = کرغست.
برنج = کرنج.
>گاه به «گ »:
بستاخی = گستاخی.
بنجشگ = گنجشگ.
بوشاسپ = گوشاسپ.
بشتاسب = گشتاسب.
باله = گاله (بمعنی نوعی از جوال ). (غیاث ) (آنندراج ).
>گاه به «لام »:
بیک = لیک (به معنی لکن عربی ).
>گاه به «میم »:
غژب = غژم. (غیاث ).
غزب = غزم. (آنندراج ).
>گاه به «و»:
بالیدن = والیدن :
سرو همی والد اگر چندخار
خشک و نگونسار و سقطقامت است.
ناصرخسرو.
نبشتن = نوشتن :
خاطر تو نبشت شعر و ادب
بر صحیفه ٔ دلت بدست ضمیر.
ناصرخسرو.
کز بدیها خود بپیچد بدکنش
آن نبشتستند در استا و زند.
ناصرخسرو.
تاب = تاو :
خرد شکستی به دبوس طمع
در طلب تاو مگر تار خویش.
ناصرخسرو.
شب = شو. شوغار = شبغار. (حاشیه ٔ دیوان ناصرخسرو ص 209).
آب = آو. (آنندراج ). (در تداول گناباد خراسان و گیلکی و طبری و بسیاری از لهجه های ایرانی ).
بازو = وازو. (غیاث ).
نانبا = نانوا.
ساربان = ساروان.
شیربان = شیروان.
باز = واز. (آنندراج ).
بازگونه = واژگونه :
در کمان ننهند الا تیر راست
این کمان را باژگونه تیرهاست.
مولوی.
بال = وال (نوعی ماهی ). (آنندراج ). یخچال بان = یخچال وان.
ریباس = ریواس.
نردبان = نردوان.
برزیدن = ورزیدن.
کبر = کور.
باشامه = واشامه.
برغست = ورغست.
زابل = زاول :
زابلی = زاولی :
خجسته درگه محمود زاولی دریاست
چگونه دریا کانرا کرانه پیدا نیست.
(منسوب بفردوسی ).
زابلستان = زاولستان :
به ملک ترک چرا غره اید یاد کنید
جلال و دولت محمود زاولستان را.
ناصرخسرو.
بزیدن = وزیدن.
بزان = وزان :
نه فرسودنی ساخته ست این فلک را
نه آب روان و نه باد بزان را.
ناصرخسرو.
برنا = ورنا. (غیاث ) (آنندراج ).
گرمابه = گرماوه.
چراغبانی = چراغ وانی.
زندباف = زندواف.
اشناب = اشناو.
نبه ، نوه (فرزند فرزند).
شوربا = شوروا.
بزغ = وزغ.
بیران = ویران.
بیرانه = ویرانه.
ترابیدن = تراویدن (تلابیدن ).
پیل بار = پیل وار.
تاب = تاو.
گبز = گوز:با نغزان نغزی ، با گوزان گوزی یا با گبزان گبزی (گبز و گوز هر دو آمده است ). یابد = یاود : و آنچ یاود برگیرد. (مجمل التواریخ و القصص ص 510).
نُبی = نوی (قرآن ).
دست آبرنجن = دست آورنجن.
بیابان = بیاوان.
زبر = زور.
نبرد = نورد.
نهیب = نهیو. (بکسر نون ) (آنندراج ).
سیب = سیو. (آنندراج ).
تبر = تور.
لبیشه = لویشه.
پابند = پاوند.
چوزه ربا = چوزه لوا.
خواب = خواو. (آنندراج ).
>گاه به «هَ»:
شناب = شناه (آشناه به معنی سباحت و شنو).
بوش = هوش (به معنی کروفر). (غیاث ) (آنندراج ).
>هرگاه در کلمه ای «ن » پیش از «ب » واقع شود در بسیاری کلمات در تلفظ «نون » به «میم » بدل شود (در تداول عامه ):
انبان = امبان.
تنبان = تمبان.
جنبان = جمبان.
چنبه = چمبه.
دنبه = دمبه.
و در بعض کلمات «نون » و «ب » (نب ) بدل به «میم » شود:
خنب = خم.
خنبره = خمره.
سنب = سم.
دنب = دم.
حرف «ب » در تعریب :
>گاه بدل «پ » آید:
بیشیارج = پیشیاره.
اصبهان = اسپهان.
بلاس = پلاس.
>گاه بدل «ف »:
بغپور = فغفور.
بلخ = فلخ.
اصبهان = اصفهان. (صبح الاعشی ج 1 ص 190).
>گاه بدل «و»:
بسد = وسد.
زیبق = جیوه.
حرف «ب » در عربی :
>گاه به «ج » بدل شود:
حجاب = حجاج.
>گاه به «غ »:
جناب = جناغ.
>گاه به «ف »:
اسکاب = اسکاف.
بدع = فزع.
>گاه به «م »:
مطبئن = مطمئن.
بحت = محت.
لازب = لازم.
بهلاً = مهلاً.
حابله = حامله.
مظائبه = مظائمه.
یشب = یشم.
نقب = نقم.
حشربه = حشرمه.
بک = مک.
بکر = مکر. (لهجه ٔ عرب ربیعه ).(صبح الاعشی ج 1 ص 190).
ذاب = ذام.
کاتب السر = کاتم السر. (در تداول عامه ) (صبح الاعشی ج 1ص 104).
>گاه به «ن »:
ذاب = ذان.
|| این حرف در نثر معاصر به اول مضارع التزامی و امر درآید چون : برود، برو. و درنظم و نثر قدیم مخصوصاً در لهجه ٔ خراسان بر سر تمام زمانها درمی آمد چون مزید مقدم فعل. و امروز، تغییری در معنی کلمه با این افزایش نمی یابیم و شاید در نزدقدما در معنی اثر داشته است. فقط در بعض افعال مثل این است که تشدید و تأکید و ضرورت و وجوب و لزومی به معنی میدهد و از این رو می توان آنرا باء تأکید و یا چون گاهی مفید این معانی نیست آنرا باء زینت نامید: و اندر فصل خزان مردم محرور و خشک مزاج را شراب ممزوج باید خورد و از شربتها گلشکر و شراب انار و شراب پودنه و مفرحهای معتدل بکار باید داشت. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). معنی آن است که اگر خورند شراب ممزوج باید خورند و اگر بکار دارند مفرح معتدل باید بکار دارند و اگر «بائی » برباید خورد و بر بکار باید داشت بیفزائیم و بگوئیم «بباید خورد» و «بکار بباید داشت » معنی لزوم و وجوب و ضرورت دهد یعنی واجب است که شراب خورند و واجب است که شراب ممزوج خورند و واجب است که مفرح بکار برند و واجب است که از مفرح معتدل بکار برند :
بپرسیدم از هرکسی بیشمار
بترسیدم از گردش روزگار.
فردوسی.
ترا از دو گیتی برآورده اند
به چندین میانجی بپرورده اند.
فردوسی.
بشد شیده نزدیک افراسیاب
دلش برنهاده بر آتش کباب.
فردوسی.
بشد شاه ترکان ز پاسخ دژم
غمی گشت و برزد یکی تیزدم.
فردوسی.
نخستین فطرت پسین شمار
توئی خویشتن را ببازی مدار.
فردوسی.
بدو گفت مادر که ایدون کنم
که او را بزرگی بافزون کنم.
فردوسی.
از او گر پذیری بافزون شود
دل از ناسپاسی پر از خون شود.
فردوسی.
رها کن مرا و بترکم بگوی
که ما را بسی سختی آمد بروی.
فردوسی.
همه چیز دادند درویش را
بنفرین بکردند بدکیش را.
فردوسی.
نگه کن سرانجام خود را ببین
چو کاری بیابی بهم برگزین.
فردوسی.
آئین همه چیز تو داری و تو دانی
آئین مه مهر نگهدار و بمگذار.
فرخی.
من شست بدریا فرو فکندم
ماهی برمید و برد شستم.
معروفی.
اینجا روزگاری ببود. (تاریخ سیستان ). و جهان را بآرام کرد تا روزگار کیکاوس. (تاریخ سیستان ). همام بن زیاد بر خراج بیامد.(تاریخ سیستان ). فرموده بود [ آلتونتاش ] که کوس نباید زد تا بجای نیارند که او میرفت. (تاریخ بیهقی ). عبدوس را بر اثر وی بفرستادند. (تاریخ بیهقی ). دستوری داده بودیم رفتن را و برفت [ آلتونتاش ]. (تاریخ بیهقی ). آلتونتاش... گفت [ به مسعود ] بنده را خوشتر آن بود... که بر سر تربت سلطان ماضی بنشستی. (تاریخ بیهقی ). امیر... بفرمود تا خلعت او که راست کرده بودند خلعتی سخت فاخر و نیکو... زیادتها فرمود. (تاریخ بیهقی ). و بشنوده باشد خان... که چون پدر ما... گذشته شد، غایب بودیم از تخت ملک. (تاریخ بیهقی ). ببایددانست بضرورت که ملوک ما بزرگترین ملوک روی زمین اند. (تاریخ بیهقی ). خدای تعالی... بر خلق روی زمین واجب کرده که بدان دو قوه بباید گروید. (تاریخ بیهقی ). پس بباید دانست که برکشیدن تقدیر ایزد... پیراهن مکلل از گروهی و پوشانیدن در گروهی دیگر اندر آن حکمت هست ایزدی. (تاریخ بیهقی ). این عهدنامه را برین جمله بپرداخت و به نزد منوچهر فرستاد. (تاریخ بیهقی ). پیش آمد [ آلتونتاش ] و خدمت کرد و امیر ویرا در بر گرفت و بسیار بنواختش. (تاریخ بیهقی ). دستوری یافت [ آلتونتاش ] که دیگر روز برود. (تاریخ بیهقی ). استطلاع رای دیگر تا بروم نخواهم کرد. (تاریخ بیهقی ). تو که بونصری باید که اندیشه ٔ کار من [ آلتونتاش ] بداری. (تاریخ بیهقی ). تو که بونصری... ممکن نخواهی بودن در شغل خویش که آن نظام که بود بگسست. (تاریخ بیهقی ). چون یک پاس از شب بماند آلتونتاش با خاصگان خویش برنشست و برفت. (تاریخ بیهقی ). آلتونتاش چون پیغام بشنود برخاست و زمین بوسه داد. (تاریخ بیهقی ). آلتونتاش گفت بنده را... چون پیر شده است از لشکری دست بکشیدی. (تاریخ بیهقی ). دیگر آنکه از پاریاب سوی اندخود رفتن نزدیکست ، باید بسازد [ آلتونتاش ] تا از پاریاب برود. (تاریخ بیهقی ). هرچه داشتند... بستدند. (تاریخ بیهقی ). ایزد... آدم را بیافرید. (تاریخ بیهقی ). نخست خطبه خواهم نبشت... آنگاه تاریخ روزگار همایون او برانم. (تاریخ بیهقی ). اخبار این پادشاه براندم. (تاریخ بیهقی ). وی [ اسکندر ] را بشناختند و خواستند که بگیرند اما بجست. (تاریخ بیهقی ). بدان شاخها اسلام بیاراست. (تاریخ بیهقی ). حالهای حضرت بدیدم... (تاریخ بیهقی ). خداوند ما از این دو [ اردشیر و اسکندر ] از قرار اخبار و آثار بگذاشته اند. (تاریخ بیهقی ). امیر وی را نیکوئی گفت و بنواخت. (تاریخ بیهقی ). رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان. (تاریخ بیهقی ). چون خداوند... به بنده... مثال داده تا بنده بمکاتبت صلاحی بازنماید یک نکته بگفت با این معتمد. (تاریخ بیهقی ). بار بگسست و بدیوان بازآمد استادم. (تاریخ بیهقی ). پس از این بیارم آنچه رفت بجای خویش. (تاریخ بیهقی ). من [ عبدالرحمن ] و یارم دزدیده با وی [ امیرمحمد ] برفتیم. (تاریخ بیهقی ). آنرا ایستاده ام [ عبدالرحمن ] تا این یک نکته ٔ دیگر بشنوم و بروم. (تاریخ بیهقی ). علی حاجب که امیر را نشانده بود فرمودیم تا بنشاندند. (تاریخ بیهقی ). امیر... چون نامه بخواند سجده کرده پس برخاست و بر قلعت برفت. (تاریخ بیهقی ). از دور مجمّزی پیدا شد... امیر محمد او را بدید. (تاریخ بیهقی ). چون دور برفت و هنوز در چشم پدیدار بود بنشست. (تاریخ بیهقی ). نماز پیشین احمد دررسید... و دروقت حاجب سبکتکین او را بقلعه فرستاد تا نماز شام بماند. (تاریخ بیهقی ). بنده [ آلتونتاش ] را فرمان بود برفتن و به فرمان وی برفت. (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی... تا بشتابیم و به مدینةالسلام رویم. (تاریخ بیهقی ). استادم دو نسخت کرد این دو نامه را... و نسخه ها بشده است چنانکه چند جای این حال بیاوردم. (تاریخ بیهقی ). عبدوس را حقی نیکو بگزارد [آلتونتاش ] تا نوبت نیکو دارد و عذر بازنماید. (تاریخ بیهقی ). چون عبدوس... حالها بازراند مقرر گشت که... آن روز سخن محال بگفته بودند. (تاریخ بیهقی ). ابتدا بباید دانست که امیرماضی... شکوفه ٔ نهالی بود که ملک از آن نهال پیدا شد. (تاریخ بیهقی ). هر چه رفته بود با من [ ابوالحسن ] بگفت [ مسعود ]. (تاریخ بیهقی ). امروز آنرا تربیت باید کرد تا... مجاملت در میان بماند. (تاریخ بیهقی ). مرد [ آلتونتاش ] به شادمانگی برفت. (تاریخ بیهقی ). بدان نامه بیارامید و همه ٔ نفرتها زایل گشت. (تاریخ بیهقی ). آن معانی که پیغام داده شد باید که بشنود. (تاریخ بیهقی ). در این روزگارکه به هرات آمدیم وی را بخواندیم تا ما را ببیند و ثمره ٔ کردارهای خویش را بیابد. (تاریخ بیهقی ). حال آن جمله با ما گفتند و حقیقت روشن گشته است. (تاریخ بیهقی ). آنچه... به فراغ دل بازگردد بباید نبشت. (تاریخ بیهقی ). چون این سخنان نبشته نیاید وی بدگمان بماند. (تاریخ بیهقی ). امیر گفت... من از وی [ آلتونتاش ] خشنودم و فرمود که خلعت وی راست باید کرد تا برود. (تاریخ بیهقی ). اندیشیدیم که مگر آن جای دیرتر بماند. (تاریخ بیهقی ). آن طایفه از حسد وی [ بونصر ] هرکسی نسختی کرد و شرم دارم که بگویم بر چه جمله بود. (تاریخ بیهقی ). رسول فرستادیم نزدیک برادر... و مصرح بگفتیم که ما را چندین ولایت در پیش است آنرا به فرمان امیرالمؤمنین بباید گرفت. (تاریخ بیهقی ). خبر آن دوست و دشمن بدانست. بهرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را از آن زیادت تر بود [ محمود ]. (تاریخ بیهقی ). من نسختی کردم چنانکه در دیگر نسختها و در این تاریخ بیاورده ام همه را. (تاریخ بیهقی ). زود پیش باید گرفت... تا پیش از آنکه از هرات برویم این دو نامه گسیل کرده آید. (تاریخ بیهقی ). سلطان گفت به امیرالمؤمنین باید نامه نبشت... و به قدرخان هم بباید نبشت تا رکابداری به تعجیل ببرد. (تاریخ بیهقی ). بوالحسن... را بخواند [ مسعود ] و پیغام های نیکو داد سوی آلتونتاش. (تاریخ بیهقی ). مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهناء کار چیست. (تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار... چون... بروند، فرزندان ایشان... بر جایهای ایشان نشینند. (تاریخ بیهقی ). بگویم که ایشان شعررا بغایت نیکو بگفتندی. (تاریخ بیهقی ). مقرر است که این تکلفها از آن جهت بکردند تا فرزندان از آن الفت شاد باشند. (تاریخ بیهقی ). و طرفه آن بود که از عراق گروهی را با خویشتن بیاورده بودند. (تاریخ بیهقی ).نوادر عجایب بود که همه بیاورده ام... بجای خویش. (تاریخ بیهقی ). مؤدب چون بازگشتی نخست آن دو تن بازگشتندی و برفتندی. (تاریخ بیهقی ). او را پیوسته بخواندندی تا حدیث کردی و اخبار خواندی. (تاریخ بیهقی ). جدمرا فرمود تا...آنچه بباید از وظایف و رواتب ایشان راست می دارد. (تاریخ بیهقی ). چون از این فارغ شوم...تاریخ روزگار همایون او را برانم. (تاریخ بیهقی ). چون دانست که کار خداوندش ببود دل در آن مال نبست. (تاریخ بیهقی ). امیرماضی... قاعده ٔ ملک... پیش خداوند نهاد و برفت. (تاریخ بیهقی ). دشمنان کار خویش بکرده بودند. (تاریخ بیهقی ). اگر... طبع آن باشد که من [ آلتونتاش ] بتن خویش بیایم نباید خواند که البته نیایم. (تاریخ بیهقی ). امیرمحمود سیستان بگرفت. (تاریخ بیهقی ). و هرچند می براندیم ولایتهای بانام بود در پیش.(تاریخ بیهقی ). وقت سحرگاه فراشی آمد و مرا بخواند،برفتم. (تاریخ بیهقی ). رقعه بنمودم... چون بخواند مرا پیش تخت روان خواندند. (تاریخ بیهقی ). خواجه... فرمود تا خوردنی آوردند و چیزی بخورد. (تاریخ بیهقی ).امیر بونصر مشکانرا بخواند، نقیبی بتاخت... گفت خداوند می بخواند. (تاریخ بیهقی ). روی کوفته و قبای پاره کرده بنمود. (تاریخ بیهقی ). بیاورم پس از این که برهر یکی از اینها چه رفت. (تاریخ بیهقی ). امیر چون نامه بخواند بنوشت. (تاریخ بیهقی ). هنوز ده روز نیامده است که حصیری آب اینکار را پاک بریخت. (تاریخ بیهقی ). بیاورم ناچار این حال را تا بدان واقف شده آید. (تاریخ بیهقی ). معتمدی را از آن بنده بفرمود تا بزدند. (تاریخ بیهقی ). امیر مسعود چون پیغام پدر بشنود بر پای خاست. (تاریخ بیهقی ). بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصد ری کرد... مواضعتی که نهادنی بود بنهاد. (تاریخ بیهقی ). بوسعید از شادی بگریست سخت به درد.(تاریخ بیهقی ). چون رسولان برسیدند و پیغامها بگزاردند... (تاریخ بیهقی ). امیر جلال الدوله محمد چون این بشنید بگریست. (تاریخ بیهقی ). چند پایه که برفتی [ امیرمحمد ] زمانی نیک بنشستی و بیاسودی. (تاریخ بیهقی ). امیر را براندند و سواری سیصد... با او. (تاریخ بیهقی ). چون بیاسود مأمون خلیفه در شب به دیدار وی رفت. (تاریخ بیهقی ). امیرمحمد آن نسختها بداد. (تاریخ بیهقی ). آن معتمد... پس بمدتی دراز بشتاب بیامد و چیزی در گوش امیر بگفت. (تاریخ بیهقی ). و یکی بود از ندیمان این پادشاه [ امیرمحمد ]... بگریست و پس بدیهه ای نیکو گفت. (تاریخ بیهقی ). ما وی را [ امیرمحمد ] بدیدیم... گریستن بر ما فتاد. (تاریخ بیهقی ). چون ازجنگل ایاز برداشتند... از چپ راه قلعه ٔ مندیش... پیدا آمد و راه بتافتند و بر آن جانب رفتند. (تاریخ بیهقی ). گفتم [ عبدالرحمن ] وفاداری آن است که تا پای قلعت برویم. (تاریخ بیهقی ). امیر... معتمدی را گفت بتاز و نگاه کن تا آن گرد چیست ؟ آن معتمد بشتاب برفت. (تاریخ بیهقی ). من پیغام بتمامی بگزاردم و جواب باز بردم. (تاریخ بیهقی ). امیر سوگند بخورد. (تاریخ بیهقی ). خواجه بستد و دست سلطان بوسه داد و بازگشت بسوی خانه. (تاریخ بیهقی ). نسخت سوگندنامه بیاورده ام درمقامات محمودی که کرده ام. (تاریخ بیهقی ). خواجه...دست امیر ببوسید و بازگشت و بنشست. (تاریخ بیهقی ). کسانی که خواجه از ایشان آزاری داشت نیک بشکوهیدند. (تاریخ بیهقی ). این روز چون... بار بگسست سلطان مسعود... خلوت کرد با وزیر. (تاریخ بیهقی ). خواجه... بیرون از صدر بنشست و دوات خواست ، بنهادند. (تاریخ بیهقی ). بونصر بستی دبیر را... خواجه... بنواخت. (تاریخ بیهقی ). خواجه این دو تن را بخواند. (تاریخ بیهقی ). افسون این مرد بزرگوار در وی کار کرد و با وی بیامد.(تاریخ بیهقی ). در حال آنچه گفتنی بود بگفتم و دل ویرا خوش کردم. (تاریخ بیهقی ). سحرگاهی استادم مرا بخواند برفتم. (تاریخ بیهقی ). سه روز بیاسود، پس به درگاه آمد. (تاریخ بیهقی ). یکروز به خدمت آمد، چون بازخواست گشت امیر ویرا بنشاند. (تاریخ بیهقی ). استادم مرا سوی وی پیغامی نیکو داد، برفتم و بگزاردم. (تاریخ بیهقی ). ما فرمودیم تا این قوم را... بنواختند. (تاریخ بیهقی ). حاجب غازی در نشابور شعار ما را آشکار کرده بود و خطبه بگردانیده. (تاریخ بیهقی ). ما [ مسعود ]در این نقطه حرکت خواهیم کرد... جهانی در هوی وطاعت ما بیارامیده. (تاریخ بیهقی ). حاجب غازی در...آن نواحی... بسیار لشکر بگردانیده و فرازآورده. (تاریخ بیهقی ). کسانی که دست بر رگ وی نهاده بودند.... نخواستند که کار بدست مستحق افتد که ایشان را بر حدود و جوانب بدارد. (تاریخ بیهقی ). گریستن بر ما فتاد،کدام آب دیده که دجله و فرات چنانکه رود براندند. (تاریخ بیهقی ). مصرح بگفتم که بر اثر سالاری محتشم فرستاده آید به آن جانب تا آن دیار را که گرفته بودیم ضبط کند. (تاریخ بیهقی ). عهد خراسان و جمله ٔ مملکت پدر را بخواستیم. (تاریخ بیهقی ). بوعلی کوتوال بگفته که از برادر ما آن شغل می برنیاید. (تاریخ بیهقی ). بونصرمشکان نیز با دبیر آلتونتاش بگفت بدین چه شنود. (تاریخ بیهقی ). دلهای رعیت لشکری و بر طاعت ما... بیارامید. (تاریخ بیهقی ). پس... امام بوصادق و دیگران رابنواخت و امیدهای سخت خوب کرد. (تاریخ بیهقی ). امیربرفت و غزو سومنات کرد و بسلامت باز آمد. (تاریخ بیهقی ). چون کارها بدین نیکوئی برفت برکات این اعقاب راخواهد بود. (تاریخ بیهقی ). جواب فرستاد که خراسان بشوریده است. (تاریخ بیهقی ). و دیگر سهو آن بود که ترکمانان را که مسته ٔ خراسان بخورده بودند و سلطان ماضی ایشانرا بشمشیر به بلخان کوه انداخته بود استمالت کردند. (تاریخ بیهقی ). نامه ها بخوانده آمد. (تاریخ بیهقی ).
ای شده مدهوش و بیهش پند حجت را بدار
کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا.
ناصرخسرو.
چون بحاصل شودت کیسه و بند
بتو بدهم من این جلیل جهاز.
ناصرخسرو.
که جنباند او را که همواره ایدون
چه خواهی که آرد بحاصل ز ایدر.
ناصرخسرو.
[ خضر گفت ] کشتی را بعیب کردم تا ملک نستاند. (مجمل التواریخ و القصص ). گنجی نهاده است که روزی فرزندان مرد صالح خواهند بود آنرا بعمارت کردم. (مجمل التواریخ والقصص ).اگر مرا هزار جانستی... یکساعت ترک همه بگویمی و سعادت دوجهانی در آن شناسمی. (کلیله و دمنه ).
از جاه تو و مال تو در دهر کسی نیست
ناکرده بحاصل غرض جاهی و مالی.
سوزنی.
غله ٔ خواجه بحاصل کن و بفروش و بها
سوی من بنده فرست ارنه چو من کذّابی.
سوزنی.
پند سعدی بگوش جان بشنو.
سعدی.
یا طی ارض او را بحاصل آید. (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف ص 9). ما این معاملت با تو بجهت آن کردیم که آن شریف زاده را یقینی بحال درویشان بحاصل آید. (انیس الطالبین ص 105).
|| و گاه در اول مصدر یا اسم عربی و یا معرب درآید : چون قصه ای کرد [ محمود ] و حاجب... به کرمان آمد و در باب ما برادران بقسمت ولایت سخن رفت چندان نوبت داشت. (تاریخ بیهقی ). چون عبدوس بدو [ آلتونتاش ] رسید وی جواب داد که بنده را فرمان بود برفتن و به فرمان عالی برفت. (تاریخ بیهقی ).
|| و گاه «ب » و کلمه ٔ مابعد، صفت مرکب گردند : این جا بشرح تر یاد کرده آمده است. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بسیار حیوانات در شهوت از آدمی بقوت تر باشند. (آداب الملوک فخر رازی ).
|| و گاه بجای «ب »، «می » آرند : گفت سنگها از آن طرف که راه خانه ٔ تست بینداز تا من بر اثر آن میروم. (قصص الانبیاء ص 93).
|| و چون بر سر فعل مبدو به نون نفی و میم نهی درآید مقدم افتد: نرفت ، بنرفت. نماند، بنماند. گو، بمگو. رو، بمرو :
بنگریزد کس از گرم آفروشه.
رودکی.
غم مخور ای دوست کاینجهان بنماند
هر چه تو می بینی آنچنان بنماند.
سعیدطائی.
آئین همه چیز توداری و تودانی
آئین همه مهر نگهدار و بمگذار.
فرخی.
... و هیچکس را در این دو روز نزدیک امیربنگذاشتند. (تاریخ بیهقی ).
از زرد و سرخ مرد بنفریبد
نار است صره ٔ وی و قنطارش.
ناصرخسرو.
ور عاریتی بازستانند تو رخ را
بر عاریتی هیچ بمخراش و بمخروش.
ناصرخسرو.
بنشناخت ، بانگی بر او زد بلند
بر او حمله ای برد و او را فکند.
نظامی.
زبهر سود خود این پند بنیوش
متاعی کان بنخرند از تو مفروش.
نظامی.
خونم بمریز زانکه بس زود
من بی تو بسی بخون بگردم.
عطار.
بیمار شود عاشق لیکن بنمی میرد
ماه ارچه شود لاغر استاره نمی گردد.
مولوی.
گفته بودند بخوبان بنباید نگریست
دل ببردند ضرورت نگران گردیدیم.
سعدی (طیّبات ).
هرگز آندل بنمیرد که توجانش باشی
نیکبخت آنکه تو در هر دو جهانش باشی.
سعدی (طیّبات ).
|| برای ترکیب دو اسم ، گاه «ب » در میان آنها درآورند و آنگاه افاده ٔ از زمانی بزمانی ، یا مکانی بمکانی کند: ماه بماه. روز به روز. سال به سال. دقیقه به دقیقه. ساعت به ساعت. قرن به قرن. منزل به منزل. مرحله به مرحله :
چو منزل بمنزل بیامد [ یزدگرد ] به ری
ببود و برآسود از رود و می.
فردوسی.
در عربی نیز این امر صادق است. چون ، نجماًبنجم : مهلتی و توقفی باشد تا وی این حاصل را نجماً بنجم ، بسه سال بدهد. (تاریخ بیهقی ).
ارکان گهرست و مانگاریم همه
وز قرن بقرن یادگاریم همه.
ناصرخسرو.
ساعت بساعت خبر شایعتر میشد. (بدایع الازمان فی وقایع کرمان ). || و گاه از مجموع کلمه ٔ مرکب سازند: رنگ برنگ. دوش بدوش. روبرو. سربسر :
شعر بی رنگ و لیکن شعرا رنگ برنگ
همه چون دول روان و همه شنگند و مشنگ.
قریع الدهر.
تیهو به دهن شاخ گیائی دارد
و آهو به دهن درون ، گل رنگ برنگ.
منوچهری.
لاغر و زردشده بهر چه ای ؟
سربسر دردشده بهر چه ای ؟
جامی.
چاکران ایستاده صف درصف
باده خواران نشسته دوش بدوش.
هاتف.
|| و گاه بمعنی (با) (بمعانی مختلف ) باشد :
همی فزونی جوید آواره بر افلاک
که تو به طالع میمون بدو نهادی روی.
پیروز مشرقی.
وبه منقار در آن سوراخ می کرد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
امروز بامداد مرا ترسا
بگشود باسلیق بنشکرده.
کسائی.
بتیغ طرّه ببرد ز پنجه ٔ خاتون
بگرز پست کند تاج بر سر چیپال.
منجیک.
از ایشان جز او دخت خاتون نبود
به پیرایه و رنگ و افسون نبود.
فردوسی.
به فرمان تو کوه هامون کنیم
به تیغ آب دریا همه خون کنیم.
فردوسی.
به خنجر بدونیم کردش براه
نجنبید بر تخت کاوس شاه.
فردوسی.
بزاری همی گفت پس پیلتن
که شاها دلیرا سرانجمن.
فردوسی.
همیدون بزاری نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت.
فردوسی.
خروشی برآمد زلشکر بدرد
رخ نامداران شد از درد زرد.
فردوسی.
فرامرز پیش پدر شد چو گرد
به پیروزی از روزگار نبرد.
فردوسی.
روانش شد از کرده ٔ خود بدرد
برآورد از دل یکی باد سرد.
فردوسی.
چگونه سرآمد به نیک اختری
برایشان همه روز کنداوری.
فردوسی.
گرازان بدندان و شیران بچنگ
توانند کردن به هرجای جنگ
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان
توانند کوشید با بدگمان.
فردوسی.
به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی نماید بهفتاد دست.
فردوسی.
زمانی بخنجر زمانی بتیغ
زمانی بباد و زمانی بمیغ.
فردوسی.
به پیلان گردنکش و گاومیش
سپه راهمی توشه بردند پیش.
فردوسی.
برو پیش او تیز و بنمای چهر
بیارای و میسای رویش بمهر.
فردوسی.
چنین گفت [ خسروپرویز ] اکنون بروبوم ری
بکوبند پیلان جنگی به پی.
فردوسی.
بدین آلت و رای و جان و روان
ستود آفریننده را چون توان.
فردوسی.
نه بینی بچشم و نه پوئی بپای
بگوئی ببانگ بلند ای خدای.
فردوسی.
پرستندگان پرده برداشتند
به اسبش ز درگاه بگذاشتند.
فردوسی.
چنین گفت آزاده کای شیرمرد
به آهو نجویند مردان نبرد.
فردوسی.
(هدیه فرستادن خسروپرویز به قیصر روم )
نخستین صدو شصت پیداوسی
که پیداوسی خواندش پارسی
بگوهر بیاکند هریک چو سنگ
نهادند بر هر یکی مهر تنگ
مر آن هریکی را بها صدهزار
درم بود کز دفتر آمد شمار.
فردوسی.
به بیراه راه بیابان گرفت
به رنج تن از دشمنان جان گرفت.
فردوسی.
سرش راست بر شد چو سرو بلند
بگفتار خوب و خرد کاربند.
فردوسی.
بچندان فروغ و بچندان چراغ
بیاراسته چون به نوروز باغ.
فردوسی.
ندانم بدینها که گفتی بمن
چه بد بینی ای زال از خویشتن.
فردوسی.
بیک جامه و چهر وبالا یکی
که پیدا نبود این از آن اندکی.
فردوسی.
بخندید خسرو به آواز گفت
که گفتار تو با خرد باد جفت.
فردوسی.
بپای اندر آتش نباید شدن
نه بر موج دریا بر ایمن بدن.
فردوسی.
خوشا با رفیقان یکدل نشستن
بهم نوش کردن می ارغوانی.
فرخی.
مرا بتی است که بر روی او به آذرماه
گل شکفته بود و ارغوان تازه بهم.
فرخی.
بجوشیدش از دیدگان خون گرم
بدندان همی کند از تنش چرم.
عنصری.
فرو کوفتند آن بتان را به گرز
نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز.
عنصری.
کز او بتکده گشت هامون چو کف
به آتش همه سوخته همچو خف.
عنصری.
بس نپاید تا به روشن روی و موی تیره گون
مانوی را حجت آهرمن و یزدان کند.
عنصری.
پراکنده با مشکدم سنگ خوار
خروشان بهم شارک و لاله سار.
خطیری.
و بعض غلامان پدر با او بهم میرفتند. (تاریخ سیستان ). و ازآنجا به سیستان آمدند هر دو بهم. (تاریخ سیستان ). وبزرگان خویشان و مبارزان لشکر بهم بنشستند و عهدی بستند در موافقت با یکدیگر. (تاریخ سیستان ). گشت ساکن ز درد، چون دارو
زن به ماجوچه در دهانش ریخت.
پروین خاتون (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
بمانید اندرین پیوند جاوید
فروزنده بهم چون ماه و خورشید.
(ویس و رامین ).
خواجه... رقعتی نبشت بخط خویش (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین بخط خویش ملطفه باید نبشت. (تاریخ بیهقی ). مجمّز دررسید با نامه ، نامه ای بود به خط سلطان مسعود به برادر. (تاریخ بیهقی ). گفت [مسعود ]...باید... نامه نبشت تا توقیع کنم و به خط خویش فصلی در زیر آن بنویسم. (تاریخ بیهقی ). فصلی بخط [ مسعود ] در آخر آن [ نامه ] است. (تاریخ بیهقی ).نصر... سوگند سخت گران نسخت کرد بخط خویش. (تاریخ بیهقی ). خواجه بوسعید... آنچه در طلب آن بودم مرا عطاداد و پس بخط خویش نبشت. (تاریخ بیهقی ). آنرا خداوند بخط خویش جواب نویسد. (تاریخ بیهقی ). منشور بر دسته ٔ کاغذ بخط من متوسط نبشته شد و آن را پیش امیر برد. (تاریخ بیهقی ). و آنرا جوابها به خط خداوند سلطان و بتوقیع مؤکد گردد. (تاریخ بیهقی ). امیر بخط خویش گشادنامه یی نبشت بر این جمله. (تاریخ بیهقی ). امیر مواضعت را جواب نبشت بخط خویش. (تاریخ بیهقی ). بخط خویش پوشیده به رمز و معما ملطفه نبشت. (تاریخ بیهقی ).و رسول را بازگردانید و مردی جلد سخن گوی از معتمدان خویش بدو فرستاد. (تاریخ بیهقی ). سوی پسر کاکو و دیگران... نامها فرمودیم. بقرار گرفتن این حالها بدین خوبی و آسانی. (تاریخ بیهقی ). بهم نشستند و شراب خوردند که استادم در چنین ابواب یگانه ٔ روزگار بود. (تاریخ بیهقی ). هر کاری بتوان کرد به نیروی ایزد تعالی.(تاریخ بیهقی ). من او را دست خواجه نخواهم داد که چنین چاکران را فروخورد به انتقام خویش. (تاریخ بیهقی ). چون خداوند به لفظ عالی خویش امیدهای خوب کرد... بنده فرمان عالی را ناچار پیش رفت. (تاریخ بیهقی ). مهمات سخت بسیار است که آن را کفایت نتوان کرد و جز به دیدار و رأی روشن خواجه... (تاریخ بیهقی ). چون...خواستی [ سلطان ] که حشمت براند... ایشان... وی را بیدار و هشیار کردندی... تا وی آنرا بخرد و عقل خود استنباط کردی. (تاریخ بیهقی ). والی هرات وی را بحشم و مردم یاری داد. (تاریخ بیهقی ). مرد خردمند با عزم و حزم آن است که وی به رای روشن خویش بدل یکی بود. (تاریخ بیهقی ). فرمود تا رسول او را بخوبی بازگردانیدند. (تاریخ بیهقی ). اگر سلاح بر شیر زدی و کارگر نیامدی بمردی و مکابره شیر را بگرفتی. (تاریخ بیهقی ). خیز و به سلامت به خانه بازگرد. (تاریخ بیهقی ). مردم غوری... بفلاخن سنگ می انداختند. (تاریخ بیهقی ). درین تن سه قوه است یکی خرد... و جایگاهش سر به مشارکت دل ، دیگر خشم... سه دیگر آرزو. (تاریخ بیهقی ). هرکس که او خویشتن را بشناخت که وی زنده است و آخر به مرگ ناچیز شود... او آفریدگار خویش را بدانست. (تاریخ بیهقی ). خردمندان را به چشم خرد میباید نگریست و غلط را سوی خود راه نمیباید داد. (تاریخ بیهقی ). حاجب گفت...که همه قوم با وی خواهند رفت... و من اینجاام تا همگان را بخوبی و نیکوئی برابر وی بیارند. (تاریخ بیهقی ). و دو تن... بازوی امیر گرفتند و رفتن گرفت سخت بجهد. (تاریخ بیهقی ). دو منشور نبشته آمد و بتوقیع آراسته گشت. (تاریخ بیهقی ). مرا [ عبدالرحمن ] تنها پیش خواند [ امیرمحمد ] و گفت بوبکر دبیر بسلامت رفت بسوی گرمسیر. (تاریخ بیهقی ). امیر معتمدی را گفت... بتاز و نگاه کن تا آن گرد چیست ، آن معتمد به شتاب برفت. (تاریخ بیهقی ). و آن گرد وی [ بوبکر دبیر ] بود و بجمازه میرفت بشادکامی تمام. (تاریخ بیهقی ). لشکر راکه به مکران رفته اند قوتی بزرگ باشد و بمقام کردن تو به قصدار... (تاریخ بیهقی ). حاجب... پیغام داد که... معتمدی از هرات به نزدیک امیر می آید به چند پیغام. (تاریخ بیهقی ). خردمندان را به چشم عبرت در این باید نگریست. (تاریخ بیهقی ). خدای تعالی... واجب کرده که بدان دو قوه بباید گروید و بدان راه راست ایزدی بدانست. (تاریخ بیهقی ). [ خداوند ] این پادشاه را پیدا آرد... تا آن بقعه... بدان پادشاه... آراسته تر گردد. (تاریخ بیهقی ). بسوی بلخ آمد [ مسعود ]... و به کوشک در عبدالاعلی فرود آمد بسعادت. (تاریخ بیهقی ). امیرماضی چند رنج برد... تا قدرخان خانی یافت ، بقوت مساعدت وی کار او قرار گرفت. (تاریخ بیهقی ). بدان نامه بیارامید [ آلتونتاش ] مرد بشادمانگی برفت. (تاریخ بیهقی ). عبدوس و بوسعد مسعدی جواب آوردند سخت نیکو... عذر رفتن بتعجیل سخت زیبا بازنموده. (تاریخ بیهقی ). رأی چنان واجب کرده که این نامه فرموده آمد و بتوقیع ما مؤکد گشت. (تاریخ بیهقی ). با وی [ علی تکین ]... عهدی باید کرد... و چون کرده آمد نواحی تخارستان و بلخ... به مردم آگنده باید کرد. (تاریخ بیهقی ). و آن یکدیگر را دیدار کردن بر در سمرقند بدان نیکوئی و زیبائی. (تاریخ بیهقی ). عهد کرده ام بسوگندان مغلظه که وی را از دست افشین نستانم. (تاریخ بیهقی ). خودرا اندر افکنی و بخواهش و تضرع و زاری پیش این کار بازشوی. (تاریخ بیهقی ). هرکس که این مقاله بخواند بچشم خرد و عبرت باید اندر این نگریست. (تاریخ بیهقی ).سلطان مسعود بسعادت و دوستکامی می آمد تا به شبورقان ، و آنجا عید اضحی بکرد. (تاریخ بیهقی ). امیر بچشمی نیکو می نگریست. (تاریخ بیهقی ). چون خداوند.... به بنده.... مثال داده تا بنده بمکاتبت صلاحی بازنماید یک نکته بگفت به این معتمد. (تاریخ بیهقی ). بتن عزیز خویش پیش کار میرفت با غلامان و پیادگان و تکبیر کردند.(تاریخ بیهقی ). امیران غور بخدمت آمدند گروهی برغبت و گروهی برهبت. (تاریخ بیهقی ). همیشه میخواهم که آنرا بشنوم از معتمدی که آنرا به رای العین دیده باشد. (تاریخ بیهقی ). جهد کرده آید تا بناهای افراشته در دوستی را افراشته تر کرده آید... تا... دشمنان بکوری روزگار کران کنند. (تاریخ بیهقی ). آن دیار تا روم... به برادر یله کنم... تا خلیفت ما باشد و به اعزاز بزرگتر داریم. (تاریخ بیهقی ). آنچه رفته بود بشرح بازگفتم. (تاریخ بیهقی ). رقعتی نبشتم بشرح تمام و پیش شدم. (تاریخ بیهقی ). با بوصادق در نشابور گفته بود [ حسنک ] که مدرسه خواهد کرد بتکلف. (تاریخ بیهقی ). هیچکس را زهره نباشد که نام خواجه به زبان آرد جز بنیکوئی. (تاریخ بیهقی ). و غرض دیگر آنکه ما تا عاجز و بدنام شویم و بعجز بازگردیم و دم کنده شویم. (تاریخ بیهقی ). پانصدهزار دینار بباید داد و چوب بازخرید و اگرنه فرمان را به مسارعت پیش روید. (تاریخ بیهقی )..... منتظریم جواب این نامه را... تا به تازه گشتن اخبار سلامتی خان... لباس شادی پوشیم. (تاریخ بیهقی ). ازآن شرح کردن نباید که به معاینه ٔ حالت و حشمت... وی [ محمود ] دیده آمده است. (تاریخ بیهقی ). گفته آمد تا برادر را به احتیاط در قلعت نگاه دارند. (تاریخ بیهقی ). بهم هفته ای شاد بگذاشتند
سر از کام و آرام برداشتند.
(گرشاسب نامه ).
زرافه را که عم کیخسرو بود با طوس بهم فرستاد و فرمود که قصد افراسیاب کند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 44). و خویشتن با لشکر بهم رود کاسرود عبر کردند و روی به ترکستان نهادند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 44). زرافه سستی کرد و با علم بهم بر سر کوه شد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 44). و ملکی داشت [ قباد بن فیروز ] بنظام و رونق. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 84). و جمله ٔ پشته هاو نشیب و افراز آن ولایت به غله بکارند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 144).
و فضل پسر مهترین یحیی ، با هارون الرشید شیر خورده بودند بهم. (مجمل التواریخ و القصص ). سراپرده زده بودند مأمون و معتصم بهم نشسته و برف آورده بودند. (مجمل التواریخ و القصص ).
خواهنده ز تو گر طلب کند دل
از جود دل و جان بهم فرستی.
سوزنی.
از سر زلف تو بوئی سربمهر آمد بما
جان به استقبال شد کای مهد جانها تا کجا.
خاقانی.
و موسم زمستان بود و بسیار حشم با مسعود بودند. یک ماه از اصفهبد دستوری خواستند. پنجاه سر اسب بساخت و پنجاه استر ببار و صد جامه ٔ رومی و بغدادی و صد دست طرایف مازندرانی و صد زره... پیش کش کرد. (تاریخ طبرستان ).
بپای خویش کرا یافتی که شد سوی دام
بدست خویش کرا دیده ای که خود را کشت.
رفیعالدین لنبانی.
با علی بن موسی الرضا رضی اﷲعنه به نیشابور آمد هر دو بهم در کجاوه ای بودند بر یک اشتر. (تذکرةالاولیاء عطار).
ای شکم خیره بنانی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دوتا.
سعدی.
به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر.
سعدی.
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن.
سعدی (طیبات ).
دو هیزم را بهم خوشتر بود سوز.
سعدی (گلستان ).
شبی درجوانی و طیب و نعم
جوانها نشستیم چندی بهم.
سعدی (بوستان ).
دو همجنس دیرینه ٔ هم قلم
نباید فرستاد یکجا بهم.
سعدی (بوستان ).
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن بپای خود آمد به گور.
سعدی.
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم.
حافظ.
|| و گاه ظرف زمان باشد بمعنی در. در مدت. هنگام. گاه. در طول : بآغاز؛ دراول :
خواجه ابوالقاسم از ننگ تو
برنکند سر بقیامت ز گور.
رودکی.
نیل دهنده توئی بگاه عطیت
پیل دمنده بگاه کینه گزاری.
رودکی.
چون لطیف آید بگاه نوبهار
بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز.
رودکی.
به نوبهاران بستای ابرگریان را
که از گریستن اوست این جهان خندان.
رودکی.
درخش ار نخندد بگاه بهار
همانا نگرید چنین ابر زار.
ابوشکور.
نداند دل آمرغ پیوند دوست
بدانگه که با دوست کارش نکوست.
ابوشکور.
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیرسایه ٔ تو
نه ز آتش دهی بحشر جواز
زستن و مردنت یکی است مرا
غلبکن در، چه باز یا چه فراز.
ابوشکور (از لغت فرس چ اقبال ص 365).
هر چه ورزیدند ما را سالیان
شد بدشت اندر بساعت تند و خوند.
آغاجی.
عهد و میثاق باز تازه کنیم
از سحرگاه تا به بانگ نماز.
آغاجی.
عهد و میثاق باز تازه کنیم
از سحرگاه تابوقت نماز.
آغاجی.
کوهسار خشینه را به بهار
که فرستد لباس حورالعین.
کسائی.
زواله اش چو شدی از کمانگروهه برون
ز حلق مرغ بساعت فرو چکیدی خون.
کسائی.
که گیتی به آغاز چون داشتند
که ایدون بما خوار بگذاشتند.
فردوسی.
به دو هفته گردد تمام و درست [ ماه ].
فردوسی.
به چندان فروغ و بچندان چراغ
بیاراسته چون به نوروز باغ.
فردوسی.
بیک هفته بودش برآنجا درنگ
همی کرد آرایش و ساز جنگ.
فردوسی.
من و شیده و دشت و شمشیر تیز
برآرم بفرجام ازو رستخیز.
فردوسی.
بدانگه کجا خواست بگذاشت آب
به پیران چنین گفت افراسیاب.
فردوسی.
بیامد بجای پرستش بشب [ کیخسرو ]
به دادار دارنده بگشاد لب.
فردوسی.
بیک هفته با سوک بود و دژم
بهشتم برآمد ز شیپور دم.
فردوسی.
بدو هفته در پیش درگاه شاه
از انبوه بخشش ندیدند راه.
فردوسی.
به ایرانیان گفت [ کیخسرو ] کز کردگار
بود هرکسی شاد و به روزگار...
که اویست جاوید فریادرس
بسختی نگیرد جز اودست کس.
فردوسی.
چو شب تیره شد با سپه برنشست [ گشتاسب ]
همی رفت جوشان و گرزی بدست
بشبگیر لهراسب آگاه شد
غمی گشت و شادیش کوتاه شد.
فردوسی.
بزرگان چنین بیدرنگ آمدند
به یک هفته از چین بگنگ آمدند.
فردوسی.
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیردوشی زد به روزی یک سبوی.
طیان.
گوئی تو از قیاس که گر برکشد کسی
یک کوزه آب از او بزمان تیره گون شود.
لبیبی.
بیک ماه بالا گرفت آن نهال
فزون زانکه دیگر درختان بسال.
عنصری.
همه آبستن گشتند بیک شب که و مه.
منوچهری.
در باغ به نوروز درم ریزانست
بر نارونان لحن دل انگیزانست.
منوچهری.
بگاه غرق نوح علیه السلام. (تاریخ سیستان ). غرةالمحرم بود پس دفن عمربسه روز. (تاریخ سیستان ). و او و یاران سخت رنجه و ضعیف و درمانده گشته بودند که از بنه ، بشبی آمده بود. (تاریخ سیستان ). این پادشاه... بروزگار جوانی... پنهان از پدر شراب میخورد. (تاریخ بیهقی ). بوسهل آمد و پیغام امیر آورد که خواجه بروزگار پدر آسیبها دیده. (تاریخ بیهقی ). بونصر مشکان... بروزگار گذشته در میان پیغامهای من او بوده است. (تاریخ بیهقی ). چند نکت دیگر بود سخت دانستنی که آن بروزگار کودکی چون بال برکشید... واقع شده بود. (تاریخ بیهقی ). اکنون.... ایمنیم که بروزگار دیلمان نبودیم. (تاریخ بیهقی ). این عبداﷲ بروزگار وزارت وی صاحب برید بلخ بود. (تاریخ بیهقی ). حال حسنک بر تو پوشیده نیست که بروزگار پدرم چند دردی در دل ما آورده. (تاریخ بیهقی ). بروزگار سلطان محمود به فرمان وی درباب خواجه ژاژ میخائیدم ، که همه خطا بود. (تاریخ بیهقی ). شغل امور وزارت و حساب بوالخیر بلخی میراند که بروزگار امیرماضی عامل ختلان بود. (تاریخ بیهقی ). پدر ما... ما را ولیعهد کرده بود بروزگار حیات خویش. (تاریخ بیهقی ). من یاد دارم سلطان پدر ترا که اینجا بود بروزگار کودکی و این ولایت وی داشت. (تاریخ بیهقی ). که بروزگار امیر عادل سبکتکین رضی اﷲعنه هم چنین تضریبها ساخته بودند. (تاریخ بیهقی ). دیگر که بوسعید سهل بروزگار گذشته وی را بسیار خدمتهای پسندیده از دل کرده بود. (تاریخ بیهقی ). این حصیری... خود جباری بود بروزگار سلطان ماضی. (تاریخ بیهقی ). اینکار... دانی که بآن روزگار چون راست شد. (تاریخ بیهقی ). اینکار چنان داشته شود که بروزگار امیر ماضی. (تاریخ بیهقی ). به همه روزگارها آنجا ملکی بود مطاع و محتشم. (تاریخ بیهقی ). آواز دادم غلامی را که بمن نزدیک وی بودی بهر وقت ، نام وی سلام. (تاریخ بیهقی ) ما [ مسعود ] که از وی [ آلتونتاش ] بهمه روزگارها این یکدلی و راستی دیده ایم توان دانست اعتماد ما به نیکوداشت... و برکشیدن فرزندانش... تا کدام جایگاه باشد. (تاریخ بیهقی ). امام بوصادق را نگاه داشتند... پس از آن باندک مایه روزگار قاضی قضاتی ختلان ویرا داد. (تاریخ بیهقی ). از چنین و مانند چنین اثرها بود که او را بکودکی ولیعهد کرد. (تاریخ بیهقی )... دارالملک غوریان بوده بروزگار گذشته. (بیهقی ). بعضی را از آن حقها گزارده آمده و بیشتر مانده است که بزورگار گزارده آید. (تاریخ بیهقی ). بدانوقت... امیرمحمود از گرگان قصد ری کرد. (تاریخ بیهقی ). تو بوقت آمدن بفرمان... پدر آمدی. (تاریخ بیهقی ). امیر بوقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. (تاریخ بیهقی ).که آنچه بوقت وفات پدر، امیر ماضی رحمةاﷲعلیه کرد ونمود از شفقت و نصیحتها. (تاریخ بیهقی ). آن معتمد بشتاب برفت پس بمدتی دراز بشتاب بیامد. (تاریخ بیهقی ). حاجب بلگاتگین رقعه ای پیش داشت که خواجه بشبگیر این رقعه فرستاده است. (تاریخ بیهقی ). مؤدب چون بازگشتی بفاصله... پس امیرمسعود پس از آن بیک ساعت... (تاریخ بیهقی ). این نسخت فرستاده آمد سوی قدرخان که وی زنده بود هنوز و پس از این بدو سال گذشته شد. (تاریخ بیهقی ). جهان عروسی... را مانست در آن روزگار... خاصه بلخ بدین روزگار. (تاریخ بیهقی ). حاجب نوبتی... گفت آمدن چیست بدین وقت. (تاریخ بیهقی ). بدان روزگارکه به مولتان میرفت تا آنجا مقام کند که پدرش از وی بیازرده بود. (تاریخ بیهقی ). اگر بدان وقت بود که پدر ما خواست که ویرا ولیعهدی باشد... ازبهر ما جان را برمیان بست [ آلتونتاش ]. (تاریخ بیهقی ). بندگانرانامه های نیکو ارزانی دارند بدان وقت که ایشان در جهان پیدا آیند. (تاریخ بیهقی ). موسی علیه السلام بدان وقت شبانی میکرد یکشب گوسفندان را سوی حظیره می راند. (تاریخ بیهقی ). چند نکت دیگر بود... و من شمتی از آن شنوده بودم بدان وقت که به نشابور بودم. (تاریخ بیهقی ). بدان وقت شغل دیوان رسالت من می داشتم. (تاریخ بیهقی ). جدّ مرا... بدان وقت که آن پادشاه به غور رفت فرمود تا بخدمت ایشان قیام کند. (تاریخ بیهقی ). بایتکین...بدان وقت که امیرمحمود سیستان بگرفت. (تاریخ بیهقی ). بدان وقت که بر در سمرقند دیدار کردند. (تاریخ بیهقی ). گفت امیر دیوان رسالت بدو خواهد داد گفتم کیست از او شایسته تر، بروزگار امیرشهید رضی اﷲعنه وی داشت. (تاریخ بیهقی ). به ابتدای روزگار بافراطتر بخشیدی. (تاریخ بیهقی ). بوسهل را به اول دفعه پیغام دادیم که چون تو در میان کاری من بچه کارم. (تاریخ بیهقی ). مرا [ عبدالرحمن ] تنها پیش خواند و سخت نزدیکم داشت چنانکه همه روزگار چنان نزدیک نداشته بود [ امیرمحمد ]. (تاریخ بیهقی ). از فرایض است با ایشان [ خاقان ترکستان ] مکاتبت کردن بوقت آمدن ببلخ. (تاریخ بیهقی ). باید که به هشت روز به هرات روی. (تاریخ بیهقی ). محمود را... فرمان چنانست این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. (تاریخ بیهقی ). سواری... نامزدکرد، با سه اسب خیاره ٔ خویش و با وی بنهاد که بشش روز و شش شب...به هرات رود. (تاریخ بیهقی ).
و چندانک به ابتدای عهد، طریق عدل میسپرد، به عاقبت ، سیرت بگردانید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 107). و میان هر دو جانب جنگهای عظیم رفت و به آخر ظفر اپرویز را بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 102).
هر که از مهر و از وفا زاید
زو نیاید بعمر جور و جفا.
سوزنی.
به اول عهد زنبور انگبین کرد
به آخرعهد باز آن انگبین خورد.
نظامی.
چنان کرد آفرینش را به آغاز
که پی بردن نداند کس بدان راز.
نظامی.
دوش مرغی بصبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح خوان و من خاموش.
سعدی.
بسالی که در بحر کشتی گرفت
بسا سالها نام زشتی گرفت.
سعدی (بوستان ).
بروزگار سلامت شکستگان دریاب. (گلستان ).
ای کریمی که بدوران بهار عدلت
در همه روی زمین باد خلافی نوزید.
سلمان.
بعد ازین قصه بساعتی در کاروانسرا در حجره ای بجمعی نشسته بودم. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص 151). پیش از آنکه بحضرت خواجه پیوندم بمدتی مقامری کرده بودم. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص 99). پیش از آنچه بصحبت ایشان مشرف گردم بچندین سال مرا جذبه ای پیدا شده بود. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص 81). و گویند که این ایوان از ایوان مداین به روزگار دراز قدیمتر وکهنه تراست. (تاریخ قم ص 81). بتاریخ چهاردهم رجب 1313هَ. ق.
|| و بمعنی علی آید: بهر حال ؛ علی ای حال.
|| و گاه به معنی ، با، درحال ِ، باحال ِ، باحالت ِ :
ابر تخت زرینش بنشست شاه
به تحسین بر او لشکری و سپاه.
فردوسی.
به پیروزی ایدر نیایش کنیم
جهان آفرین را ستایش کنیم.
فردوسی.
همی شدند به بیچارگی هزیمتیان
گسسته پشت و گرخته گریغ را هنجار.
عنصری.
چو از شاه این سخن بشنید شهرو
بناز او را جوابی داد نیکو.
(ویس و رامین ).
|| و گاه ظرف مکان راست :
برگزیدم بخانه تنهائی
وز همه کس درم ببستم چست.
شهید.
پوپک دیدم بحوالی سرخس
بانگک بربرده به ابر اندرا.
رودکی.
چو پیش آرند کردارت به محشر
فرومانی چو خر بمیان شلکا.
رودکی.
من شست بدریا فرو فکندم
ماهی برمید و برد شستم.
معروفی.
بچاه سیصد باز اندرم من از غم او
عطای میر رسن ساختم ز سیصد باز.
شاکربخاری.
هر چه ورزیدند ما را سالیان
شد بدشت اندر بساعت تند و خوند.
آغاجی.
اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر
صیاد از دور یک دانه برهنه کرده لوسانه.
کسائی.
چو ترکان رسیدند نزدیک شاه
فکنده تنی بود بی سر براه.
فردوسی.
بهندوستان بود مهتر پسر
که بهمن بدی نام آن نامور.
فردوسی.
بجائی که پرخاش جوید پلنگ
سگ کارزاری چه سنجد بجنگ.
فردوسی.
بدرگاه ، هر پهلوانی که بود
چو زانگونه گفتار رستم شنود.
فردوسی.
بهامون مرا رفت باید کنون
فشاندن بشمشیر بر چرخ خون.
فردوسی.
بباید که تا سوی ایران شویم
به نزدیک شاه دلیران [ خسروپرویز ] شویم
به توران غریبیم و بی پشت و یار
میان بزرگان چنین سست و خوار.
فردوسی.
از اسبان جنگ آنچه بودش یله
بشهر اندر آورد یک سرگله.
فردوسی.
کزین نامه ٔ نامور شهریار
بگیتی بمانم یکی یادگار.
فردوسی.
بگیتی بجز پارسازن مجوی
زن بدکنش خواری آرد بروی.
فردوسی.
بهی زان فزاید که تو به کنی
مه آن شد بگیتی که تو مه کنی.
فردوسی.
چو کودک لب از شیر مادر بشست
بگهواره محمود گوید نخست.
فردوسی.
همه کوهسارانش نخجیر بود
بجوی آبها چون می و شیر بود.
فردوسی.
من اکنون رهی سرای توام
به هرجا که باشم برای توام.
فردوسی.
نکوئی به هرجا چو آید بکار
نکوئی گزین وز بدی شرم دار.
فردوسی.
از اوئی [ از خرد ] بهر دو سرای ارجمند...
فردوسی.
خرد دست گیرد بهر دو سرای.
فردوسی.
خوش آن روز کاندر گلستان بدیم
ببزم سرافراز دستان بدیم.
فردوسی.
همی گشت با هر دو یل پیلسم
بمیدان بکردار شیر دژم.
فردوسی.
یکی را همی تاج شاهی دهد
یکی را بدریا بماهی دهد.
فردوسی.
بگیتی به از راه کوتاه نیست.
فردوسی.
بگیتی به از راستی پیشه نیست
ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست.
فردوسی.
بگیتی نماند بجز نام نیک.
فردوسی.
بباغ اندر کنون مردم نبرّد مجلس از مجلس
براغ اندر کنون آهو نبرّد سیله از سیله.
فرخی.
کس کرد و بکدیه عددی خواست زگیلان
هرگز بجهان میرکه دیده است و گدائی.
منوچهری.
هند چون دریای خون شد چین چو دریابار او
زین قبل روید بچین ، بر شبه مردم استرنک.
عسجدی.
همی دوم بجهان اندر از پس روزی
دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان.
عسجدی.
و نامه نبشت... و بخدای تعالی بچند جای او را سوگند داد و گور او بدمشق است بگورستان باب الصغر. (تاریخ سیستان ). باد را گفت مرا بجایگاهی فرود آور. (تاریخ سیستان ). خبر او برسیدسوی قسطنطین قیصر به روم. (تاریخ سیستان ). و فرمان داد تا بهر شهری خطبه بر نام ایشان کردند. (تاریخ سیستان ). امیرسبکتکین به بلخ بود. (تاریخ بیهقی ). این زمستان به بلخ خواهم بود. (تاریخ بیهقی ). از آن روز که او را خبر رسید که برادرش را به تکیناباد، فروگرفتند... او بر تخت ملک نشست. (تاریخ بیهقی ). و سرای بوسهل را فروگرفتند و از آن قوم و پیوستگان او جمله ببلخ بودند، موقوف کردند. (تاریخ بیهقی ). پس از عید دوازده روزنامه رسید از... اعیان لشکر که به تکینابادبودند با برادر ما. (تاریخ بیهقی ). تا بر فرمانها که ما دادیم همگان بخراسان کار کردند. (تاریخ بیهقی ).و ما را به ری چنان ماند از بی عدتی و لشکر که هر کس را در ما طمع میافتاد. (تاریخ بیهقی )، و در دل کرده بود که ما را بری ماند و خراسان و تخت ملک نامزد محمد باشد. (تاریخ بیهقی ). سوی پسر کاکو و دیگران که بری و جبال اند... نامها فرمودیم. (تاریخ بیهقی ). خواجه... گفت... اگر رای عالی بیند تا بنده به طارم نشیند. (تاریخ بیهقی ). از آن کسان که به عراق طاهر را دیده بودند کسی برآمدی از طاهر نامه ٔ... عنایتی یا جوازی خواستی. (تاریخ بیهقی ). چند بار اینجا به غزنین... این زن آنحالهای روزگارها بگفتی. (تاریخ بیهقی ). به مارآباد که ده فرسنگی از هرات است بسیار هدیه... پیش آوردند. (تاریخ بیهقی ). یزدگرد بگریخت و به مرو کشته شد. (تاریخ بیهقی ). به مروالرود خواجه حسن کدخدای امیرمحمد... بدرگاه رسید. (تاریخ بیهقی ). تا بوالعسکر که به نشابور آمده بود به مکران نشانده آید. (تاریخ بیهقی ). لشکر را که به مکران رفته اند قوتی بزرگ باشد بمقام کردن تو به قصدار. (تاریخ بیهقی ). من شمتی از آن شنوده بودم بدان وقت که بنشابور بودم. (تاریخ بیهقی ). امیرسبکتکین مدتی بنشابور ببود تا کار امیرمحمود راست شد. (تاریخ بیهقی ). بوصالح که حال وی باز نمودم به نشابور میبود. (تاریخ بیهقی ). بوعلی سیمجوربه نشابور مقام کرد. (تاریخ بیهقی ). به حسنک نامه فرمود نبشتن که به نشابور بباید بود. (تاریخ بیهقی ). زلت او با آن [ اسکندر با دارا ] آن بود که به نشابور در جنگ خویشتن را بر شبه رسولی بلشکر دارا برد. (تاریخ بیهقی ). صاحب اسفتکین غازی ما را به نشابور خدمتی کرد بدان نیکوئی. (تاریخ بیهقی ). آن خدمت که او کرد ما را بنشابور و تا این غایت ما را فراموشی نیست. (تاریخ بیهقی ). این پادشاه... بروزگار جوانی که به هرات میبود پنهان از پدر شراب میخورد. (تاریخ بیهقی ).قراتکین نخست غلامی بود امیر را، به هرات نقابت یافت. (تاریخ بیهقی ). به هرات از ایشان نسل پیوست. (تاریخ بیهقی ). چون کارها بتمامی به هرات قرار گرفت ، سلطان مسعود استادم بونصر را گفت که آنچه فرمودنی بود درهر بابی فرموده آمد. (تاریخ بیهقی ). علی دایه به هرات است و بلگاتگین حاجب و گروهی دیگر که نه زنانند ونه مردان. (تاریخ بیهقی ). حاجب... اینجا به هرات بخدمت [ مسعود ] آمد. (تاریخ بیهقی ). گفتم [ ابوالحسن ] بنده این به هرات بازگفته است. (تاریخ بیهقی ). بونصر بستی... به هندوستان خواجه را خدمتها کرده بود. (تاریخ بیهقی ). به یمن بباب خواجه هیچ قصد نکردم و کسان وی را نواخته داشتم. (تاریخ بیهقی ). قصه که او راافتاد بیارم بجای خویش. (تاریخ بیهقی ). من بجای خودبایستادم و علامت و چتر سلطان پیش آمد و امیر بر آب بود. (تاریخ بیهقی ). آن احوال نیز شرح کنم بجای خویش. (تاریخ بیهقی ). نوادر و عجایب بود که وی [ مسعود ]را افتاده در روزگار پدرش... همه بیاورده ام... بجای خویش. (تاریخ بیهقی ). پس از این بیارم آنچه رفت درباب این بازداشته بجای خویش. (تاریخ بیهقی ). امروز مقیم است به غزنین عزیزاً و مکرماً بخانه ٔ خویش. (تاریخ بیهقی ). بخانه ٔ ما، در گنبدی دو سه جای خایه و بچه بپا کرده بودند. (تاریخ بیهقی ). بوالحسن کرخی... گفت بازنگرد و بخیمه ٔ نوبتی درنگ کن که ما نشاط شراب داریم. (تاریخ بیهقی ). اگر بدرگاه عالی پس از این هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من بتن خویش بیایم ، نباید خواند که البته نیایم [ آلتونتاش ]. (تاریخ بیهقی ). گفته آمد تا... علی و جمله لشکر بدرگاه حاضر آیند. (تاریخ بیهقی ). خواجه بوالقاسم کثیر بدیوان عرض می نشست. (تاریخ بیهقی ). دبیر بوالحسن... به دیوان کم نشستی. (تاریخ بیهقی ). و این میانها مرا... یاد می داداز آن خوابها که بزمین داور دیده بود. (تاریخ بیهقی ). با بوصادق... گفته بود [ حسنک ] که مدرسه خواهد کرد بر کوی زنبیل بافان. (تاریخ بیهقی ). نصراحمد سامانی هشت ساله بود که از پدر بماند که احمد را به شکارگاه بکشتند. (تاریخ بیهقی ). گفت وی بوثاق من نشسته. (تاریخ بیهقی ). نخست بر منابر نام ما برند بشهر، و خطبه بنام ما کنند آنگاه بنام وی. (تاریخ بیهقی ). اگر بطرفی خدمتی باشد و مرا فرموده آید تا سالار و پیش رو باشم آن خدمت بسر برم. (تاریخ بیهقی ). منکیتراک را..بقلعت غزنین بازداشتند. (تاریخ بیهقی ). ویرا نیز بقلعت گردیز بازداشتند. (تاریخ بیهقی ). پسر بزرگ خواجه احمدحسن بقلعت نندنه موقوف بود. (تاریخ بیهقی ). برادرما [ مسعود ] را بقلعت کوهتیز موقوف کردند. (تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ فاضل.... که بقلعت چنگی بازداشته بودبه بلخ آید. (تاریخ بیهقی ). و در هوای ما محنتی بزرگ کشیده و بقلعت غزنین مانده. (تاریخ بیهقی ). و به طوس مقام کنند و پشتوان قوم باشند. (تاریخ بیهقی ). ازاستادم شنیدم که سلطان ماضی روزی به غزنی نشاط شراب کرد. (تاریخ بیهقی ). این خدمت به نشابور فاش شد. (تاریخ بیهقی ). و خداوند سلطان به بلخ است و لشکر دمادم میرسد. (تاریخ بیهقی ).... با خویشتن صدوسی تن طاوس... آورده بوده گفتندی که خانه زادند بزمین داور. (تاریخ بیهقی ). احوال این امام آورده ام سخت مشبع بجایگاه خویش. (تاریخ بیهقی ). مردی به آمل زمینی خرید. (نوروزنامه ). و به بغداد جو را بجوشانند و آب او بپالایند. (نوروزنامه ). اگر چه بهری خود از این بجایگاه گفته آمده است. (مجمل التواریخ والقصص ).
بگذرند از سر موئی که صراطش دانند
پس بصحرای فلک جای تماشا بینند.
خاقانی.
سرپادشاهان گردن فراز
بدرگاه او بر زمین نیاز.
بوستان.
|| و گاه بمعنی ، درخصوص ، راجع به ، آید : سلطان [ مسعود ] گفت به امیرالمومنین باید نامه نبشت بدین چه رفت. (تاریخ بیهقی ). فرمان خداوند راست به هرچه فرماید. (تاریخ بیهقی ).
|| و گاه بمعنی مفاجا باشد : میخکوبی بر سرش زد و بجا بکشت. (تاریخ سیستان ). بیکبار در وی [ شتر ] افتادند. (کلیله و دمنه ).
|| و گاه بمعنی ، سوی ، زی ، جانب ، طرف ، سمت ، بطرف ، ازجانب ، ازجهت آید (درین مورد گاه «بسوی » استعمال کنند) :
آهو ز تنگ و کوه بیامد بدشت و راغ
بر سبزه باده خوش بود اکنون اگر خوری.
رودکی.
چون پند فرومایه سوی چوزه گراید
شاهین ستنبه بتذروان کند آهنگ.
جلاب بخاری.
یاد نیاری بهر بهاری جدت
تو بره برداشتی شدی بسماروغ.
منجیک.
در بستر بد یار و من از دوستی او
گاهی بسرین تاختم و گاه بپائین.
؟ (حاشیه ٔ فرهنگ خطی اسدی نخجوانی ).
نوروز و گل و نبیذ چون زنگ
ما شاد و بسبزه کرده آهنگ.
عماره.
باد برآمد بشاخ سیب شکفته
بر سر میخواره برگ گل بفتالید.
عماره.
بگردان فرستاد کارآگهان
که تا کار ایشان بجوید نهان.
فردوسی.
بدو گفت من خویش گرسیوزم
بشاه آفریدون کشد پروزم.
فردوسی.
همه دست برداشته بآسمان
گشاده بر او بر ز نیکی زبان.
فردوسی.
همیدون به ضحاک بنهاد روی
نبودش جز از آفرین گفتگوی.
فردوسی.
بیزدان بود خلق را رهنمای
سرشاه خواهد که ماند بجای.
فردوسی.
بدو کس فرستاد و او را بخواند
برابرش بر تخت شاهی نشاند.
فردوسی.
درفش تهمتن چو آید پدید
بخورشید گرد سیه برکشید.
فردوسی.
کس آمد بگرد وی [ برادر بهرام چوبینه ] از شهر ری.
برش داستانی بیفکند پی.
فردوسی.
چو نامه بنزدیک رستم رسید
بپیچید ولشکر بایران کشید.
فردوسی.
سپاهی ز گردان پرخاشجوی
ز زابل بآمل نهادند روی.
فردوسی.
بدو گفت کردوی انوشه بدی
چو ناهید در برج خوشه بدی...
بخواهر [ کردیه ] فرستم زن خویش را
کنم دور ازین در بداندیش را.
فردوسی.
با درفش ار تپانچه خواهی زد
بازگردد بتو هرآینه بد.
عنصری.
و ازهر همچنان بنماز شد. (تاریخ سیستان ). خواجه بستد و دست سلطان بوسه داد و بازگشت بسوی خانه. (تاریخ بیهقی ). فرمانی که بخوارزمشاه نبشته شده از جانب سلطان مسعود. (تاریخ بیهقی ). نامه ٔ کومه ای که بونصر مشکان از زبان امیرمسعود بقدرخان... نبشته. (تاریخ بیهقی ). احمد ارسلان را... بند کردند تا... بوعلی ویرا بمولتان فرستد. (تاریخ بیهقی ). امیر... سخت نزدیکم داشت... و گفت بوبکر دبیر بسلامت رفت بسوی گرمسیر. (تاریخ بیهقی ). بعاقبت پرویز دانست کسی طاقت او ندارد، کس بپدرش هرمز فرستاد و حال باز نمود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 100).
من غند شدم ز بیم غنده
چون خرس بکون فتاده در دام.
ابوطاهر خاتونی.
چون این خبر بشنید کس به سیاف فرستاد. (سندبادنامه ص 256). دروقت مسرعی بجلاد فرستاد. (سندبادنامه ص 22).
گر مثالم دهدبمعذوری
تا بخانه شوم بدستوری.
نظامی (هفت پیکر).
حیله کردند آمدند ایشان بشیر
کز وظیفه ما ترا داریم سیر.
مولوی.
یکروز صبا بوی گلی برد به یعقوب
بگریست که این نکهت پیراهن ما نیست.
نوعی.
بکوی او ندهم طفل اشک را رخصت.
بملک عجم رغبت شاه خاست.
؟ (غیاث ) (آنندراج ).
|| و گاه بمعنی ،روی ، استعلا، بالا، بر و زبر آید :
آن بناگوش لعلگون گوئی
برنهاده است و الغونه به سیم.
شهید.
برد حالی زنش ز خانه بدوش
گرده ای چند و کاسه ای دو سیار.
دقیقی.
شب و روز بودی دو بهره بزین
ز راه بزرگی نه از راه کین.
فردوسی.
اگر تندبادی برآید ز کنج
بخاک افکند نارسیده ترنج.
فردوسی (از فرهنگ اسدی ).
نشستند با شاه گردان بخوان.
فردوسی.
بیامد نیاطوس با رومیان
نشستند با فیلسوفان بخوان.
فردوسی.
به پیشش بغلتید وامق بخاک
ز خون دلش خاک همرنگ لاک.
عنصری.
و به غزنین رفت و بتخت ملک نشست. (تاریخ بیهقی ). و آن گرد وی [ بوبکر دبیر ] بود که بجمازه میرفت بشادکامی تمام. (تاریخ بیهقی ).
هیچ هم دردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سر بپای خویشتن.
صائب.
|| و گاه بمعنی پیش ، نزد، آید :
یکی حقه دادم بگنجور شاه
سزد گر بخواهد کنون پیشگاه.
فردوسی.
|| و گاه بمعنی زیر و تحت آید: به تیغ؛ بمعنی زیر تیغ :
جهانی سراسر بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست.
فردوسی.
چنین تا بمقدار هفتاد مرد
به تیغ آمد از رومیان در نبرد.
؟ (غیاث ).
کرا پای خاطر درآید بسنگ.
؟ (غیاث ) (آنندراج ).
|| و گاه علامت مفعول باشد و میتوان آنرا مشابه باء تعدیه ٔ عربی دانست ، و گاه بجای «را» علامت مفعول صریح آید :
هرگز تو بهیچ کس نشائی
بر سرت دو شوله خاک و سرگین.
شهید.
ای خداوند بکار من ازین به بنگر
مر مرا مشمر ازین شاعرک داس و دلوس.
ابوشکور.
بونصر دبیر خویش را نزدیک من... فرستاد... که دستوری یافتم برفتن سوی خوارزم. (تاریخ بیهقی ). دوات دار را گفت بستان ، بستد و بامیر داد. (تاریخ بیهقی ).
ای صبا از من باسماعیل قربانی بگو
زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست.
؟
به دارا نداد آنچه دادی نخست
بزلفش چون دهم ای آرزو دل.
؟ (غیاث ).
|| وگاه در آغاز کلمه درآید و زائد باشد و بقول مؤلفان غیاث و آنندراج آن در اول اسماء و حروف مفتوح می آید. مثال بای زائده ٔ مفتوحه بر اسم :
آن قطره ام که چرخ بدور افکند مرا.
به تنها ندانست روی رهی.
(غیاث ) (آنندراج ).
(و امروزه مکسور تلفظ شود). مثال بای زائده ٔ مفتوحه بر حرف :
بجز این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است.
حافظ (از آنندراج ) (غیاث ).
در ابتدای افعال اکثر جا مکسور و بعضی جا مضموم است. مثال بای زائد مکسور بر ماضی و امر و مضارع : برفت ، بگیر و بر :
ور بسختی بمیرد اندر غار.
؟
مضموم بر ماضی و مضارع و امر چون : مثال باء زائده ٔ بگفت و بکند و بخورد و در عربی برای جمیع معانی مکسور می آید. (غیاث ) :
کنون آرزو کن یکی رزمگاه
که باشد بدور از میان سپاه.
فردوسی.
بکوشی و ورزی ز هرگونه چیز
نه مردم نه آن چیز ماند به نیز.
فردوسی.
[ بنوروز خسروپرویز بار عام میداد ]
وزان پس گنهکار اگر بیگناه
نماندی کسی نیز در بندشاه
به زندانیان جامه دادی به نیز
سراپای دینار و هرگونه چیز.
فردوسی.
بدیدی مرا دور شو از برم
که تا من به تنها غم خود خورم.
فردوسی.
تو ایدر بتنها بدام آمدی
نه بر جستن ننگ و نام آمدی.
فردوسی.
چو خسرو دل و زور او رابدید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر میانش بدو نیم گشت
دل برزویلا پر از بیم گشت.
فردوسی.
بخون سرخ شد ریش و موی سپید
بناچار گشت از جهان ناامید.
فردوسی.
میانش بدو نیمه کردی بدرد
کسی با برادر چنین بد نکرد.
فردوسی.
[ در مدح سلطان محمود ]
دل دوستان تو بی بیم باد
دل دشمنانت بدو نیم باد.
فردوسی.
هر که خواند دانم که عیب نکند به آوردن این حکایت که بیفایده نیست. (تاریخ بیهقی ). او را بزن کرد. (مجمل التواریخ و القصص ). ||
و گاه بعد از اسم متعاقب باء، در، اندر، اندرون ، درون و بر، آید. بمعنی تأکید وتفسیرباشد وبعضی زائد دانند :
بحجاب اندرون ، شود خورشید
چو تو گیری از آن دو لاله حجیب.
رودکی.
خوشا نبید غارجی با دوستان یکدله
گیتی به آرام اندر و مجلس به بانگ و ولوله.
شاکربخاری.
بسا خان و کاشانه و باد غرد
بدو اندرون شادی و نوشخورد.
ابوشکور.
چه بیند بدین اندرون ، ژرف بین
چه گوئی تو ای فیلسوف اندر این.
ابوشکور.
آن قطره ٔ باران بر ارغوان بر
چون خوی به بناگوش نیکوان بر.
کسائی.
بگیتی در، از مرگ خشنود کیست
که فرجام کارش نداندکه چیست.
فردوسی.
کنون ما بدین اختر نو کنیم
بمی در، همی یاد خسرو کنیم.
فردوسی.
بمی در، همی تیغبازی کند [ هنگام خوردن می ]
میان یلان سرفرازی کند.
فردوسی.
به رنج اندر است ای خردمند گنج
نیابد کسی رنج نابرده گنج.
فردوسی.
سپه پهلوان بود با شاه جم
بخم اندرون ، شاد و خرم بهم.
فردوسی (از لغت فرس ).
بشهر اندرون ، بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست.
فردوسی.
تو دانی که آن است اسفندیار
که او را برزم اندرون ، نیست یار.
فردوسی.
یکی نام بد از گه باستان
فراوان بدو اندرون ، داستان.
فردوسی.
ستاره بسر بر شگفتی نمود
بخاک اندرون روشنائی فزود.
فردوسی.
محمد بدو [ کشتی ] اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و وصی.
فردوسی.
برنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن بدانش سزاست.
فردوسی.
بره بر، یکی چشمه آمد پدید
جهانجوی کیخسرو آنجا رسید.
فردوسی.
بهر تلی بر، از کشته گروهی
بهر غفجی در، از فرخسته پنجاه.
عنصری.
با تو ندهد دل که جفائی کنم از پیش
هرچند بخدمت در،تقصیر نمائی.
منوچهری.
امروز بخم اندر نیکوتر از آنید.
منوچهری.
نروم اندرین بزرگ رمه
که بدو در، نهاز شد بز لنگ.
ناصرخسرو.
بندگی گیرد فرزند تو ای خواجه ز تو
چون ربابست بدستت در و بر سرت خضاب.
ناصرخسرو.
نیک نگه کن بتن خویش در
بازشو از سیرت خروار خویش.
ناصرخسرو.
ترا روی خوبست لیکن بسی است
به دیوار گرمابه ها بر، نگار.
ناصرخسرو.
زیرا که جمله پیشه وران باشند
اینها بکار خویش درون ، مضطر.
ناصرخسرو.
ز دینند پیشم بدنیا درون
عزیزان ذلیل و خطیران حقیر.
ناصرخسرو.
بنامه درون ، جمله نیکی نویس
که در دست تست ای برادر قلم.
ناصرخسرو.
به زنهار یزدان درون ، جای یابی
اگر جای جوئی تو در زینهارش
ناصرخسرو.
این بسر گنج برآورده تخت
و آن بیکی گنج درون بینواست.
ناصرخسرو.
تو چو خرگوش چه مشغول شدستی بگیاه
گر به سر برت عقابست و به گرد تو کلاب.
ناصرخسرو.
هر کو ز عقل روی بتابد بدین درون
رویش چنان شمر که بسوی قفا شده است.
ناصرخسرو.
به غار سنگین در نه به غار دین اندر
رسول را بدل پاک صاحب الغاریم.
ناصرخسرو.
جز به علمی نرهد مردم از این بند عظیم
کان نهفته است بتنزیل درون ، زیر حجاب.
ناصرخسرو.
بخت مردیست ازقیاس دوروی
خلق گشته بدو درون ، آونگ.
ناصرخسرو.
ور به جیحون بر، از تو برگردد
متحیر بماندت بر گنگ.
ناصرخسرو.
قسمت نشد بخلق درون ، دوزخ و بهشت
بر کافر و مسلمان الا به قسمتش.
ناصرخسرو.
بخواب اندرونست ، میخواره لیکن
سرانجام آگه کند روزگارش.
ناصرخسرو.
چهار است گوهر فزون بی از آنک
بکار اندرون ، بیحد و منتهی است.
ناصرخسرو.
مرا بود حاصل ز یاران خویش
بشخص جوان اندرون عقل پیر.
ناصرخسرو.
بچاه اندرون ، بودم آن روز من
برآوردم ایزد بچرخ اثیر.
ناصرخسرو.
قهرتو بر اعدای تو مشئومتر آمد
از تاختن رستم سگزی به پسر بر.
معزی.
دی در ره زرغان بیکی راهگذربر
افتاد دو چشمم بیکی ماه پسر بر.
سوزنی.
لرزه درافتاد بمن بر چو بید
روی خجل گشته و دل ناامید.
نظامی.
مست شده عقل به خوش خواب در
کشتی تدبیر بغرقاب در.
نظامی.
چو گردد باغبان خفته بیدار
بباغ اندر، نه گل بیند نه گلزار.
نظامی.
کمر بست خاقان به فرمانبری
بگوش اندرون ، حلقه ٔ چاکری.
نظامی.
به خسته درنگری صحتش فراز آید
به مرده برگذری زندگی ز سر گیرد.
سعدی (بدایع).
به گرمابه در، زشت بنگاشتند.
(بوستان ).
بخاطر درم ، هرگز این ظن نرفت
ندانم که گفت اینچه بر من نرفت.
سعدی (بوستان ).
یکی را بزندان درش ، دوستان
کجاماندش عیش در بوستان.
سعدی (بوستان ).
بخردی درم ، زور سرپنجه بود.
سعدی (بوستان ).
بدریا در، منافع بیشمار است
و گر خواهی سلامت بر کنار است.
سعدی.
قلمست این بدست سعدی در
یا هزار آستین دُرّ دری.
سعدی (طیبات ).
تو کی بشنوی ناله ٔ دادخواه
بکیوان برت کله ٔ خوابگاه.
سعدی (بوستان ).
یکی شخص از آن جمله در سایه ای
بگردن بر، از حله پیرایه ای
رزی داشتم بر در خانه گفت
بسایه درش نیکمردی بخفت.
سعدی (بوستان ).
بگردون بر، از دست جورش غریو.
سعدی (بوستان ).
بسر بر، کلاه مهی داشتم.
سعدی (بوستان ).
بدیباچه بر، اشک یاقوت فام
بحسرت ببارید و گفت ای غلام.
سعدی (بوستان ).
بخدمت بدین مرغزار اندرم.
سعدی (بوستان ).
گر تشنگان بادیه را جان به لب رسد
تو خفته در کجاوه بخواب خوش اندری.
سعدی (طیبات ).
چو بینم که درویش مسکین نخورد
بکام اندرم لقمه زهر است و درد.
سعدی (بوستان ).
بخیمه درون ، مرد شمشیرزن
برهنه نخسبد چو در خانه زن.
سعدی (بوستان ).
گدایان بینی اندر روز محشر
بتخت ملک بر، چون پادشاهان.
سعدی.
هنر باید که صورت میتوان کرد
بایوانها در، از شنگرف و زنگار.
سعدی (گلستان ).
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است.
سعدی (گلستان ).
بخود بر، آتش دوزخ مکن تیز.
سعدی (گلستان ).
مریدی پیر را گفت که از خلق به رنج اندرم.
(گلستان ).
چو هر ساعت از تو بجائی روددل
بتنهائی اندر، صفائی نبینی.
سعدی (گلستان ).
|| و گاه برای سببیت به معنی بواسط، بوسیله ، بعلت ، برای. (غیاث ) (آنندراج ). بتوسط، بکمک ، و در برخی موارد بمصاحبت ، بمعیت ، با، همراه ، آید :
کی دل بجای داری پیش دو چشم او
گر چشم را به غمزه بگرداند از وریب.
میرشهید.
آهو از دام اندرون آواز داد
پاسخ گرزه بدانش بازداد.
رودکی.
فرو افرنگ بتو گیرد زین
منبر از خطبه ٔ تو آراید.
دقیقی.
تا تازه کرد یاد اوائل بدین خویش
تا زنده کرد مذهب یونانیان بخود.
دقیقی.
بزلف تنگ ببندد بر آهوی تنگی
بدیده دیده بدزدد ز آهوی محتال.
منجیک.
به چابکی برباید کجا نیازارد
ز روی مرد مبارز بنوک پیکان خال.
منجیک.
بزد [ سودابه ] دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک.
فردوسی.
به رستم سرت جاودان سبز باد
دل زال فرخ بدو باد شاد.
فردوسی.
بنیروی یزدان جان آفرین
سواری نمانم بر افراز زین.
فردوسی.
به انگشت از آن سیب برداشتش [ کرم را ]
بدان دوکدان نرم بگذاشتش.
فردوسی.
بدل گفت کاین را بشمشیر تیز
بباید کنون کردنش ریزریز.
فردوسی.
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را.
فردوسی.
بگفتند با زال و رستم که شاه
بگفتار ابلیس گم کرده راه.
فردوسی.
بدو گفت ما شاه را کهتریم
اگر کهتری را خود اندرخوریم
جهانی به بخت تو آباد باد
دل دوستداران بتو شاد باد.
فردوسی.
بنیروی یزدان پیروزگر
ببندم بکین سیاوش کمر.
فردوسی.
بمردی ز دام بلا کس نرست.
فردوسی.
بدانش بود مرد را آبروی
به بیدانشی تا توانی مپوی.
فردوسی.
گر از ما به چیزی بیازرد شاه
وز آزار او هست ما را گناه
بگوید بما تا دلش خوش کنیم
پر از خون رخ و دل پر آتش کنیم.
فردوسی.
بدو گفت خسرو که ای پاکدین
بتو باد رخشنده توران زمین.
فردوسی.
همان کشور تور دادم بتو
کز آن تخمه ٔ تور شادم بتو.
فردوسی.
بدان خوی بد جان شیرین بداد
نبود از جهان دلش یک روز شاد.
فردوسی.
چنان داد پاسخ پرستنده هوم
که آباد بادا بداد تو بوم.
فردوسی.
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
تنش را ز جان زود کردی تهی
بدان تا نداند کسی راز اوی
همان نشنود نام و آواز اوی.
فردوسی.
بنانی تو سیری و هم گرسنه.
فردوسی.
بلشکر بترسان بداندیش را
بژرفی نگه کن پس و پیش را.
فردوسی.
ز پرده بگیسوش [ سودابه را ] بیرون کشید
زتخت بزرگیش در خون کشید.
فردوسی.
زمین پوشد از نور پیراهنا
شود تیره گیتی بدو روشنا.
فردوسی.
ترا از دو گیتی برآورده اند
بچندین میانجی بپرورده اند.
فردوسی.
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
فردوسی.
نباشد بجز اهرمن بدکنش
که یزدان بسوزد بآتش تنش.
فردوسی.
شو این نامه ٔ خسروان بازجوی
بدین جوی نزد مهان آبروی.
فردوسی.
بزرگان که بودند با او [ کیخسرو ] بهم
برزم و ببزم و بشادی و غم.
فردوسی.
برفتیم با فیلسوفان بهم
بدان تا نباشد کس از ما دژم.
فردوسی.
بنیزه کرگدن را برکند شاخ
بزوبین بشکند سیمرغ را پر.
فرخی.
دندانش بگاز دیده بانگشت
پهلو به دبوس و سر به چنبه.
لبیبی.
بجوشیدش از دیدگان خون گرم
بدندان همی کند از تنش چرم.
عنصری.
بمردن به آب اندرون چنگلوک
به از رستگاری به نیروی غوک.
عنصری.
گر به پیغاله از کدو فکنی
هست پنداری آتش اندر آب.
عنصری.
مرد راگشت گردن و سر و پشت
سربسر کوفته بکاج و بمشت.
عنصری (از لغت فرس چ اقبال ص 63).
گر به پیری دانش بدگوهران افزون شدی
روسیه تر نیستی هر روز ابلیس لعین.
منوچهری.
آمده نوروزماه با گل سوری بهم
باده ٔ سوری بگیر بر گل سوری بچم.
منوچهری.
و بمال باز نباید گشت. (تاریخ سیستان ). و گفت وزیر خلیفه به پیغامی آمده است. (تاریخ سیستان ).
هرکس که او خویشتن بشناخت... آنگاه بداند که مرکب است از چهار چیز که تن وی بدو بپاست. (تاریخ بیهقی ). بیاورده ام... آنچه برفت ویرا از سعادت بفضل ایزد. (تاریخ بیهقی ). چون یال برکشند خدمتهای پسندیده نمایند تا بدان زیاده نام گیرند. (تاریخ بیهقی ). از اصل درخت مبارک شاخها پیدا آمده... و بدان شاخها اسلام بیاراست. (تاریخ بیهقی ). همه ٔ ارکان و اعیان دولت ویرا بپسندیدند بدان راستی و امانت و خدمتی که کرد. (تاریخ بیهقی ). و تاریخ بچنین حکایت آراسته گردد.(تاریخ بیهقی ).... و من بدین با علی تکین صلح کردم. (تاریخ بیهقی ). هرکس... آخر بمرگ ناچیز شود و باز بقدرت آفریدگار... از گور برخیزد. (تاریخ بیهقی ). هرچند در ازل رفته بود که وی پیغمبر خواهد بود و بدین ترحم که کرد نبوت وی مستحکم تر شد. (تاریخ بیهقی ). و نعمتی که داشت پاک بستدند تا دیگر متهوران بدو مالیده گردند و عبرت گیرند. (تاریخ بیهقی ). امیرمسعود... این زن را سخت نیکو داشتی بحرمت خدمتهای گذشته. (تاریخ بیهقی ). دوستان ما و مصلحان بدان شادمانه گردند. (تاریخ بیهقی ). تاریخها... کرده اند... که اندر آن زیادت و نقصان کرده اند و بدان آرایش آن خواسته اند. (تاریخ بیهقی ). ترا بدین رنجه کردم تا این با تو بگویم تاتو چنانکه صواب بینی بازنمائی. (تاریخ بیهقی ). امیر... میراند تا غلامان و حشم و اصناف لشکر بدان قوی دل می گشتند. (تاریخ بیهقی ). بدان نامه بیارامید [ التونتاش ] و همه ٔ نفرتها زایل گشت. (تاریخ بیهقی ). اسب براند و خود را از اسب جدا کرد و آه کرد و خود را از هوش ببرد و بمحفه او را به خانه بردند. (تاریخ بیهقی ). و غلامان گردن آورتر از مرگ خوارزمشاه شمه ای یافته بودند شمایان را بدین رنجه کردم تا ایشان را ضبط کرده آید و نماز دیگر برنشستیم. (تاریخ بیهقی ). عامه ٔ مردم وی را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد. (تاریخ بیهقی ). امیر محمود... گفته بود که... مرد به هنر نام گیرد. (تاریخ بیهقی ). علی تکین دشمن است... که برادرش را طغاخان از بلاساغون بحشمت امیر ماضی برانداخته است. (تاریخ بیهقی ). پیادگان... به برج بررفتن گرفتند به کمندها. (تاریخ بیهقی ). یک چوبه ٔ تیر بر حلق وی زد او بدان کشته شد. (تاریخ بیهقی ). خواجه گفت... تا آنچه رفت و می باید کرد بنده بزبان خواجه پیغام دهد. (تاریخ بیهقی ). حاجت افتاد به معاونت یلان غور تا آنگاه که حصار بشمشیر گشاده آمد. (تاریخ بیهقی ). حصار بشمشیر بستدند. (تاریخ بیهقی ). غلامان را فرمودی تا درآمدندی و بشمشیر و ناچخ پاره پاره کردندی. (تاریخ بیهقی ). هشت شیر در یک روز بکشت [ مسعود ] و یکی را بکمند بگرفت. (تاریخ بیهقی ). و سلطان ماضی ایشان را بشمشیر به بلخان کوه انداخته بود. (تاریخ بیهقی ).شغلی هست به هرات که به من راست شود. (تاریخ بیهقی ). این میزانی است که نیکوکردار و بدکردار را بدان بسنجند. (تاریخ بیهقی ). و نائب برید را بخواندم و سیم و جامه دادم تا بدان نسخت که خوانده انهی کرده. (تاریخ بیهقی ). بنشابور شادیاخ را نگاه باید کرد. (تاریخ بیهقی ). و بجنگ علی تکین رفت و بدبوسی جنگ کردند. (تاریخ بیهقی ).
دو چیزش برکن ودو بشکن
مندیش ز غلغل و غرنبه
خواجه فراموش کرد آنچه کشید
آب فرغولها بسی به دغول.
(فرهنگ اسدی ).
بدم رود جیحون بینباشتی
بدم ژنده پیلی بیوباشتی.
اسدی.
بزخم از سنان آتش افروختی
بیک تیر ده درع بردوختی.
اسدی.
بلشکر بود نام و نیروی شاه
سپهبد چه باشد چو نبود سپاه.
اسدی.
که مردان بفرزند گیرند یاد
زن از شوی و مردان بفرزندشاد.
اسدی.
چراغی است [ دین ] در پیش چشم خرد
که دل ره بنورش بیزدان برد.
اسدی.
بلشکر بپیمای روی زمین
ستان باژ خاقان و فغفور چین.
(گرشاسب نامه ).
بمال باشد تن را هماره جاه وجلال
بدوست باشد دل را همیشه صبر و شکیب.
قطران.
که ما را بیوسف یکی شاد کن
زمانی ز تعلیمش آزاد کن.
شمسی (یوسف و زلیخا).
چند بسوزن بشکستی تبر
چند به گنجشک گرفتی عقاب.
ناصرخسرو.
معروف شدبعلم تو دین زیرا
دین عود بود و خاطر تو مجمر.
ناصرخسرو.
نامدار و مفتخر شد بقعه ٔ یمگان بمن
چون بفضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب.
ناصرخسرو.
تا کی تو بتن برخوری از نعمت دنیا
یکچند بجان از نعم دانش برخور.
ناصرخسرو.
در ره عقبی بپای رفت نباید
بلکه بجان و بعقل باید رفتن.
ناصرخسرو.
سوی خردمند بصد بدره زر
جاهل بی قیمت و بی حرمت است.
ناصرخسرو.
هلاک او و لشکر او در جنگ بود بمکر که ساخته بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 82).
من یک فرومایه بودم اکنون بدولت خداوند پانصد هزار دینار زیادت دارم. (نوروزنامه ).
رفتم بر اسب تا بجورش بکشم
گفتا بشنو نخست این عذر خوشم
من گاو زمینم که جهان بردارم
یا چرخ چهارمم که خورشید کشم ؟
معزی.
بپند و حکمت پیرانه سر بدولت تو
بود که محو شود شعرهای ترفندم.
سوزنی.
و آن شب باتفاق شیری بعزم شکار بیرون آمده. (سندبادنامه ص 220). و آغاز نهادند بدنبال چشم نگرستن و کرشمه و غمزه کردن و باتفاق زن دلالی و جمالی داشت ، جوان هوس او درربود. (سندبادنامه ص 267).
نای قمری بناله ٔ سحری
خنده برده ز کام کبک دری.
نظامی.
عروس شاه نیز از حجله برخاست
بروی خویشتن مجلس بیاراست.
نظامی.
گرش مانم بدو کارم تباهست
و گر خونش بریزم بی گناهست.
نظامی.
مهین بانو دلش دادی شب و روز
بدان تا نشکند ماه دل افروز.
نظامی.
درونم را بنور خود برافروز
زبانم را ثنای خود درآموز
بداودی دلم را تازه گردان
زبورم را بلندآوازه گردان.
نظامی.
گر نمالیمشان برأی و بهوش
ملک را چشم بد بمالد گوش.
نظامی.
بتیغ آهنین عالم گرفتی
بزرین جام جای جم گرفتی.
نظامی.
یکی دین را ز ظلم آزاد کرده
یکی دنیا بعدل آباد کرده.
نظامی.
و گفت حاجیان بقالب گرد کعبه طواف کنند بقا خواهند و اهل محبت بقلوب گردند گرد عرش ، و لقا خواهند. (تذکرة الاولیاء عطار).
بازگو تا چون سگالیدی بمکر
آن عوانرا چون بمالیدی بمکر.
مولوی.
تا امان یابد بمکرم جانتان
ماند این میراث فرزندانتان.
مولوی.
بامرش وجود از عدم نقش بست.
سعدی (بوستان ).
و گر سختت آمد نکوهش ز من
بانصاف بیخ نکوهش بکن.
سعدی (بوستان ).
گنه بیندو پرده پوشد بحلم.
سعدی (بوستان ).
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
بآستین ملالی که بر من افشانی.
سعدی (طیبات ).
بدانش بزرگ و بهمت بلند
ببازو دلیر و بدل هوشمند.
سعدی (بوستان ).
بدولت جوان و بتدبیر پیر.
سعدی (بوستان ).
بگل چشمه ٔ خور نشاید نهفت.
سعدی.
بدست تهی برنیاید امید
بزر برکنی چشم دیو سپید.
سعدی.
بعصیان در رزق بر کس نبست.
سعدی (بوستان ).
پیری که ز جای خویش نتواند خاست
الا به عصا کیش عصا برخیزد.
سعدی.
تا چه خواهی خریدن ای مغرور
روز درماندگی بسیم دغل.
سعدی (گلستان ).
گفتم مرا بتربیت از جهل پاک کن. (گلستان ).
بیک ناتراشیده در مجلسی
برنجد دل هوشمندان بسی.
سعدی (گلستان ).
این پادشاه بارادت درویشان در بهشت است
و آن پارسا بتقرب پادشاهان در دوزخ. (گلستان ). تا کار به زر می آید، جان در خطر انداختن نشاید. (گلستان ). مجنون بفراست دریافت. (گلستان ).
آخر این آمدن بکاری بود
ازبرای چنین شماری بود.
اوحدی.
چو آید بموئی توانی کشید
چو برگشت زنجیرها بگسلد.
ابن یمین.
به گل چگونه توان روی آفتاب نهفت ؟
ابن یمین.
بتن بویا کند گلهای تصویر نهانی را
بپا بیدار سازد خفتگان نقش قالی را.
طالب.
خواجه آن جوال رخت را بدرویش نزدیک خداوند خانه فرستاد. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی مؤلف ص 79).
بآب دیده ز بس پای در گل است مرا
سفر ز کوی تو بسیار مشکل است مرا.
امید.
بجرم عشق توام میکشند و غوغائیست
تو نیز بر لب بام آ که خوش تماشائیست.
؟ (از غیاث ).
بچوگان خدمت توان برد گوی.
(غیاث ) (آنندراج ).
بلشکر توان کرد این کارزار.
(غیاث ) (آنندراج ).
تازه میسازم بناخن باز داغ خویش را.
(غیاث )
بخیر و عاقبت در اینجا رسیدم. (غیاث ) (آنندراج ).
|| و گاه بمعنی از جهت ، از نظر، از راه ، از سر، آید :
بدل ربودن جلدی و شاطری ای مه
ببوسه دادن ، جان پدر، بس اژکهنی.
شاکر بخاری.
به یک پای لنگ و به یک دست شل
به یک چشم کور و به یک چشم کاژ.
معروفی.
بازگشای ای نگار چشم بعبرت
تات نکوبد فلک بکوبه ٔ کوبین.
خجسته.
برین گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شدن رام با من بمهر.
فردوسی (از فرهنگ اسدی ).
به بیچارگی باژ و ساو گران
پذیرفت با هدیه ٔ بی کران.
فردوسی.
چنان دان که اندر جهان نیز شاه
یکی چون تو ننهاد بر سر کلاه
بداد و بدانش بتاج و بتخت
بفر و بچهر و برای و ببخت.
فردوسی.
بر سر بیرق بلاف پرچم گوید منم
طره ٔ خاتون صبح بر تتق روزگار.
عماد عزیزی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ).
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست.
منوچهری.
صلصل باغی ، بباغ اندر همی گرید بدرد
بلبل راغی ، براغ اندر همی نالد بزار.
منوچهری.
باشد که بغلط نشان خانه بداده باشند. (تاریخ بیهقی ). امیر وی را بنواخت و نیکوئی گفت و براستی و امانت بستود. (تاریخ بیهقی ). ابوجعفر رمادی... خویش را برابر ابوالحسن سیمجور داشتی بحشمت و آلت و عدت. (تاریخ بیهقی ).
یک روز بگرمابه همی آب فروریخت
مردی بزدش لج بغلط بر در دهلیز.
؟ (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ).
نندیشم از کسی که بنادانی
با من رسن بکینه کشان دارد.
ناصرخسرو.
ای کوفته نقاره ٔ بی باکی
فربه شده بجسم و بجان لاغر.
ناصرخسرو.
نو کن سخنی را که کهن شد بمعانی
چون خاک کهن را ببها ابر گهربار.
ناصرخسرو.
آن انگشتری بخشم بر وی زد. (نوروزنامه ).
بگستاخی بر شاپور بنشست
در تنگ شکر را مهر بشکست.
نظامی.
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت بکرشمه چشم بندی.
سعدی (ترجیعات ).
گر گلشکر خوری بتکلف زیان کند.
(گلستان ).
مروزی گفت کای بجان یارم
گر چنین است خود نگه دارم.
مجد خوافی.
|| در ترکیب «بدان » و «بدین » بمعنی از آن جهت ، زیرا که و مانند آن باشد :
من بدان آمدم بخدمت تو
تا برآید رطب ز کانازم.
رودکی.
از آن نامداران ده ودوهزار
سواران هشیار و خنجرگذار
فرستاد خسرو [ پرویز ] سوی مرز روم
نگهبان آن فرخ آباد بوم
بدان تا ز روم اندر ایران سپاه
نیاید که کشور شود زو تباه.
فردوسی.
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانائی آمد پدید.
فردوسی.
همی رفت با او [ سیاوش ] تهمتن بهم
بدان تا نباشد سپهبد دژم.
فردوسی.
درآمد از ایران سپه پیش اوی
بدان تا گزندش نیاید بروی.
فردوسی.
برفتی ز درگاه آن خوار شاه
بدان تا مرا دام سازی براه.
فردوسی.
سواری فرستم بنزدیک شاه
بدان تا به پیش آیدت نیمه راه.
فردوسی.
بدین کس فرستم بنزدیک اوی [ کردیه ]
درخشان کنم رای تاریک اوی.
فردوسی.
بدان تا یکی سوی دستش بریم
بهر گوشه ای ساعتی بگذریم.
شمسی (یوسف و زلیخا).
گفت من بدان آمده بودم تا بدانم کار و بار تو چونست. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی نفیسی ).
|| و گاه بمعنی در راه ، بخاطر، آید :
برنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن بدانش سزاست.
فردوسی.
اگر خواجه شفاعت کند که بدو بخشد خوشتر آید که منت از جانب وی باشد. (تاریخ بیهقی ).
|| و گاه حرف قسم و سوگند باشد: بجان...، بخدا، به پیغمبر، بقرآن ، به پیر، به این سوی مسلمانان ، به این گلبانگ محمدی :
ای ترک بحرمت مسلمانی
کم بیش بوعده ها نبخسانی.
معروفی.
بگویش که گفت او بخورشید و ماه
بزنار زردشت و تخت و کلاه
... ز من بد سخن نشنود گوش تو
نجویم جدائی ز آغوش تو
فردوسی.
بیزدان که از تو مرا کینه نیست
بدل نیز آن کینه دیرینه نیست.
فردوسی.
بجان و سر شاه ایران سپاه
کز ایدر کنون بازگردی ز راه.
فردوسی.
بجان و سر شاه ایران زمین
سرافراز کاوس باآفرین...
فردوسی.
دو هفته برآمد بدو [ کردیه ] گفت شاه
بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
بدان برترین نام یزدان پاک
برخشنده خورشید و تاریک خاک
بتخت و کلاه و بناهید و ماه
که من بد نکردم شما را نگاه.
فردوسی.
بدو گفت موبد بجان و سرت
که جاوید بادا سر و افسرت.
فردوسی.
بدین مسیحا و فرمان راست
بدارنده کو بر زبانم گواست
بیزدان و دین صلیب بزرگ
بجان و سر شهریار سترگ
بزنار و شماس و روح القدس...
فردوسی.
بدارنده یزدان کیهان خدیو
که دورم من از راه و فرمان دیو.
فردوسی.
ز یزدان شناس آنچه آمدْت پیش
براندیش از آن زشت کردار خویش
به یزدان که از من نبود این گناه
نجستم که ویران شود گاه شاه.
فردوسی.
به یزدان و جان تو ای شهریار
بنوروز و مهر و به خرم بهار.
فردوسی.
بدارنده کاین آتش تیزپوی
دواند همی گرد این تیره گوی
که تا زنده ام هیچ نازارمت
برم رنج و همواره ناز آرمت.
فردوسی.
نوروزماه گفت بجان و سر امیر
کز ماه دی برآرم تا چند گه دمار.
منوچهری.
آغاز کرد تا پیش خواجه رود، گفت بجان و بسر سلطان که پهلوی من روی. (تاریخ بیهقی ). همی گوید مسعودبن محمود که به ایزد... که تا... منوچهربن قابوس طاعت دار... سلطان... باشد... من دوست او باشم. (تاریخ بیهقی ). بخدای عز و جل و بجان و سر خداوند که بنده هیچ خیانت نکرده است. (تاریخ بیهقی ).
من نه مرد زر و زن و جاهم
بخدا گر کنم وگر خواهم
گر تو تاجی دهی ز احسانم
بسر تو که تاج نستانم.
سنائی.
بجان خواجه که خواهد گذشت این مه و سال.
سنائی.
بخدا گر ز خلق هیچ آید.
سنائی.
بیزدان اگر گفته ام این سخن ها
وگر گفته ام نیست باﷲ بیادم.
ابوالعلای گنجوی.
وگرنه بایزد که تا بوده ام
بمی دامن لب نیالوده ام.
نظامی.
پس آنگه بر زبان آورد سوگند
بهوش زیرک و جان خردمند
بتاج قیصر و تخت شهنشاه
که گر شیرین بدین کشور کند راه
بگردن برنهم مشکین رسن را
برآویزم ز جورت خویشتن را.
نظامی.
که ای کهبد بحق کردگارت
که ایمن کن مرا در زینهارت.
نظامی.
غلام چون آن حال بدید گفت الهی چون پرده ٔ من دریده شد و راز من آشکارا گشت در دنیا مرا راحت نماند، بعزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری. (تذکرةالاولیاء عطار).
الهی عاقبت محمود گردان
بحق صالحات و نیکمردان.
سعدی.
به مردی که ملک سراسر زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین.
سعدی (بوستان ).
بدلت کز دلم برون نکنم
سخت تر زین مخواه سوگندی.
سعدی (طیبات ).
بدو چشم تو که شوریده تر از بخت من است
که بروی تو من آشفته تر از موی توام.
سعدی.
چو بیتی پسند آیدت از هزار
بمردی که دست از تعنت بدار.
سعدی (بوستان ).
چه دشمنی که نکردی چنانکه خوی تو باشد
بدوستی که شکایت بهیچ دوست نبردم.
سعدی (طیبات ).
بجان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت تست.
حافظ.
بجان او که بشکرانه جان برافشانم
اگر بسوی من آری پیامی از بر دوست.
حافظ.
بسر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر آن خاک انداز.
حافظ.
قسم بحشمت و جاه و جلال شاه شجاع
که نیست با کسم از بهرجاه و مال نزاع.
حافظ.
گفتمش زلف بخون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است بقرآن که مپرس.
حافظ.
بجان او که گرم دسترس بجان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی.
حافظ.
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
بقرآنی که اندر سینه داری.
حافظ.
بیشک تو خدا نه ای ولیکن بخدا
ستار عیوب و قاضی الحاجاتی.
جمال الدین قزوینی (از تاریخ گزیده ).
ز ابروان تو بی اختیار می ترسم
بمرتضی که ازین ذوالفقار میترسم.
(از غیاث ) (از آنندراج ).
|| و در عربی نیز حرف قسم باشد: باﷲ. بابی انت و امی ؛پدر و مادرم قربان تو باد. || و گاه ابتدائیت و آغاز را رساند :
بنام جهان دار جان آفرین
حکیم سخن بر زبان آفرین.
سعدی.
اگرچه در حقیقت این بای استعانت است لیکن چونکه بعد حذف جمله ٔ متعلقه ٔ خود که «ابتداء میکنم » است در ابتدای کلام واقع شده ، لهذا مجازاً بای ابتدائیه و بای آغاز گویند. (غیاث ) (آنندراج ) :
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد.
فردوسی.
بنام خداوند جان آفرین.
سعدی.
|| و گاه بمعنی موافق ، مطابق ، بر طبق ، بروفق ، بر سبیل ، بمنزله ٔ، بجای... آید :
مانه اسپ و تو رائض به رأی خویشت تاز
زمانه گوی و تو چوگان به رأی خویشت باز.
رودکی (از ترجمان البلاغه ).
خجسته مهرگان آمد سوی شاه جهان آمد
بباید داد دادِ او بکام دل بهرچت کر.
دقیقی (از لغت فرس چ اقبال ص 134).
بگفتار دانندگان راه جوی
بگیتی بپوی و بهر کس مگوی.
فردوسی.
کنون سالیان اندرآمد بهشت
که جز بآرزو چرخ بر ما نگشت.
فردوسی.
یکی بنده را گفت شاه اردشیر
که رو گوی ایشان بچوگان بگیر...
بفرمان بشد بنده ٔ شهریار
بزدگوی و افکند پیش سوار.
فردوسی.
بگفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی.
فردوسی.
کلینوش گفت ای جهاندیده مرد
بکام تو بادا همه کارکرد.
فردوسی.
بدو گفت شاه این ببخت تو بود
برومند شاخ درخت تو بود.
فردوسی.
بریده بکام آن همه بحر و بر
شده کار بدخواه زیر و زبر
من اینجا نشسته بکام مهان
چنان دشمن آواره اندر جهان.
فردوسی.
بفرمان بیاراست و آمد برون
پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون.
فردوسی.
یکی ز راه همی زرّ برندارد و سیم
یکی ز دشت بهیمه همی چِنَد غوشای.
طیّان.
دوستان را بیافتی بمراد
سر دشمن بکوفتی بگواز.
فرخی.
ایزد امروز همه کار به رای تو کند
همه عالم بمراد و بهوای تو کند.
منوچهری.
چون کارها بمراد گردد ولایتی سخت بانام... بنام فرزندی از آن او کرده آید. (تاریخ بیهقی ). اگر معتمدی از آن جانب در بابی سخن گوید... بحق جواب دهی. (تاریخ بیهقی ). باید... آنچه از خزانه برداشته اند بفرمان وی [ سلطان مسعود ]...به جمله بحاجب دادند بدین معتمد [ احمد طشت دار ] سپارند. (تاریخ بیهقی ). من که آلتونتاشم جز بندگی و طاعت راست ندارم و اینک بفرمان عالی میروم. (تاریخ بیهقی ). عبدوس بفرمان ما [ مسعود ] بر اثر وی [ آلتونتاش ] بیامد و او را بدید. (تاریخ بیهقی ). من بنده بفرمان رفتم نزدیک خواجه چنانکه فرمان عالی بود آبی بروی آتش زدم. (تاریخ بیهقی ). چون عبدوس بدو [ آلتونتاش ] رسید وی جواب داد که بنده را فرمان بود برفتن و بفرمان عالی برفت. (تاریخ بیهقی ). خواجه درخواست تا هر دو را... بفرمان سلطان خلعت پوشانیدند. (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد... جمله ٔ مملکت پدر را خواستیم... هرچند برحق بودیم بفرمان وی تا موافق شریعت باشد. (تاریخ بیهقی ). کسری بعامل خود نامه نبشت که درساعت چون این نامه بخوانی بزرجمهر را با بند گران و غل بدرگاه عالی فرست ، عامل بفرمان او را بفرستاد. (تاریخ بیهقی ). ما را چندین ولایت در پیش است آن را بفرمان امیرالمؤمنین می بباید گرفت. (تاریخ بیهقی ). امروز... بفرمانی که هست واجب کند بر این نام که دارد بماند. (تاریخ بیهقی ). این بی ادبی بنده بفرمان سلطان محمود کرد. (تاریخ بیهقی ). تو بوقت آمدن بفرمان پدر آمدی. (تاریخ بیهقی ). نخست کسی که بفرمان... خداوندم بتو بیعت کند منم. (تاریخ بیهقی ). صاحب بکتکین چون از این شغل فارغ گشت سوی غزنین رفت بفرمان. (تاریخ بیهقی ). رمادی... چند بار بفرمان سامانیان قصد غور کرد. (تاریخ بیهقی ). بروزگار سلطان محمود بفرمان وی درباب خواجه ژاژ میخائیدم. (تاریخ بیهقی ). پسر بزرگ خواجه احمد حسن... موقوف بود سارغ شراب دار بفرمان وی را برگشاد. (تاریخ بیهقی ). خواجه حسن... خزانه ای بقلعه ٔ شادیاخ نهاده بود بحکم پرمان امیرمسعود. (تاریخ بیهقی ). بامدادان در صفه ٔ بزرگ بار داد و حاجبان برسم می رفتند. (تاریخ بیهقی ).
زین سور بآئین تو بردند بخروار
زرّ و درم آن قوم که نرزند بدو تیز.
سوزنی.
و به اتفاق آسمانی و قضای یزدانی بلب چشمه ٔ خان رسید. (سندبادنامه ص 252).
صراحیی و حریفی گرت بچنگ افتد
بعقل نوش که ایام فتنه انگیز است.
حافظ.
مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما.
حافظ.
غمین مباش چو کاری بمدعای تو نیست.
(از غیاث ) (از آنندراج ).
|| و گاه بمعنی در عوض ، در مقابل ، درازاء، در برابر، بجای ، درباره ٔ باشد :
ابوسفیان بانگ زد که یوم بیوم و حنظله بحنظله... یعنی این حنظله بدان حنظله. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
من جاه دوست دارم کآزاده زاده ام
آزادگان بجان نفروشند جاه را.
دقیقی.
به نیم گرده بروبی بریش بیست کنشت
به صد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت.
عماره.
اگر یار باشد جهان آفرین
بخون پدرجویم از کوه کین.
فردوسی.
اندر اقبال آبگینه خنور
بستاند عدو ز تو به بلور.
عنصری (از لغت فرس چ اقبال ص 137).
ترا غم کم نیاید تا بدین دنیا همی جوئی
چو دنیا را بدین دادی همان ساعت شوی کم غم.
ناصرخسرو.
من قصاص بر اولیاء مقتول واجب کردم نفس به نفس. (تفسیر ابوالفتوح چ 1 ج 1 ص 272).
ببوسی دخل خوزستان خریده.
نظامی (خسرو و شیرین ).
غریبی که رنج آردش دهر پیش
بدارو دهند آبش از شهر خویش.
سعدی (بوستان ).
قیامت که بازار مینو نهند
منازل به اعمال نیکو دهند.
سعدی (بوستان ).
نکوکاری از مردم نیکرای
یکی را بده مینویسد خدای.
سعدی (بوستان ).
هرکس که بجان آرزوی وصل تو خواهد
دشوار برآید که محقر ثمن است آن.
سعدی (طیبات ).
زیان می کند مرد تفسیردان
که علم و ادب میفروشد بنان
کجا عقل یا شرع فتوی دهد
که اهل خرد دین به دنیی دهد؟
سعدی (بوستان ).
سعدیا گر بیک دمت با دوست
هر دو عالم دهند مستانش.
سعدی (بدایع).
اگر روزی بدانش برفزودی
ز نادان تنگ روزی تر نبودی.
سعدی (گلستان ).
سلطان که بزر با سپاهی بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد. (گلستان ).
پدرم روضه ٔ رضوان بدوگندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من بجوی نفروشم.
حافظ.
ما آبروی خویش به گوهر نمیدهیم
بخل بجا بهمت حاتم برابر است.
صائب.
نه پرهیزگار و نه دانشورند
همین بس که دنیا بدین میخرند.
؟ (از غیاث ).
|| و گاه بمعنی در خصوص ، در موضوع ، در باب ، در حق آید :
آن مهترزاده را بجای من ایادی بسیار است. (تاریخ بیهقی ). پس از آنکه این تاریخ آغاز کرده بودم... و بحدیث ملک محمد سخن می گفتم. (تاریخ بیهقی ). خداوندان ما ازین دو [ اردشیر و اسکندر ] از قرار اخبار و آثار بگذاشته اند بهمه چیزها. (تاریخ بیهقی ). او را لختی پند دهید... و بازنمائید که رأی سلطان خداوند بباب وی سخت خوبست. (تاریخ بیهقی ). و برادر ما را برکشید و براستای وی نیکوئیها فرمود. (تاریخ بیهقی ). سوی پسر کاکو و دیگران... نامه ها فرمودیم بقرار گرفتن بدین خوبی و آسانی.(تاریخ بیهقی ). امیر مسعود رضی اﷲعنه با خواجه احمد حسن وزیر خلوت کرد بحدیث دیوان عرض. (تاریخ بیهقی ).
ای آنکه به هر هنر بزرگان
پیش تو چو کودکان خردند.
مسعودسعد.
صد یار بود بنان شکی نیست
چون کار بجان بود یکی نیست.
امیرخسرو.
|| و گاه بمعنی مقدار (غیاث ) (آنندراج ) و اندازه باشد :
بصد کاروان اشتر سرخ موی
همه هیزم آورد پرخاشجوی.
فردوسی.
یکی جامه افکنده بد زرّبفت
به رش بود بالاش هفتادوهفت.
فردوسی.
[ در وصف تخت خسرو پرویز ]
برش بود بالاش صد شاه رش
چو هفتاد رش برنهی از برش.
فردوسی.
همان تخت پرویز ده لخت بود
جهان روشن از فرّ آن تخت بود...
همه نقره ٔ خام بد میخ و بش
یکی زآن بمثقال بد شست وشش.
فردوسی.
یا رب چه جهانست این یا رب چه جهان
شادی بستیربخشد و غم بقپان.
صفار.
گر بیارند و بسوزند و دهندت باد
تو به نسک و تکژی نان ندهی باب ترا.
لبیبی.
از اصل درخت مبارک شاخها پیدا آمد به بسیار درجه از اصل قویتر. (تاریخ بیهقی ).
بتل زرّ و دُر ریخته زیر گام
بخرمن برافروخته عود خام.
اسدی.
بخرمن فروریخت مهراج زر
بخروار دیبا و درّ و گهر.
اسدی.
بیا تا ببینی شکفته عروسی
که زلفین و عارض بخروار دارد.
ناصرخسرو.
و قدّ قلم [ شاه ] بدرازا سه مشت باید، دو مشت میانه و یک مشت سرقلم. (نوروزنامه ).
گویی که هوا غالیه آمیخت بخروار
پر کرد از آن غالیه ها غالیه دان را.
سنائی.
آورده خزانه های بسیار
عنبر بمن و شکر بخروار.
نظامی.
هنوزم زمانه بنیروی بخت
دهد دُر بدامان و دیبا بتخت.
نظامی.
بجو میستاند ز دهقان پیر
بمن میفرستد بدیوان میر.
نظامی.
جهان وام خویش از تو یکسر برد
بجرعه فرستد بساغر برد.
نظامی.
برون از طبقهای پر زرّ خشک
بصندوق عنبر، بخروار مشک.
نظامی.
بجز گوهرین جام ، زرین عمود
بخروار عنبر،به انبار عود.
نظامی.
کشید از خاک تختی بر ثریا
درو گوهر بکشتی ، دُر بدریا.
نظامی.
زر بخروار و مشک نافه بکیل
وز غلام و کنیز چندین خیل.
نظامی (هفت پیکر).
اگر بارفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق.
سعدی (بوستان ).
سماطی بیفکند و اسبی بکشت
بدامن گهر دادشان زر بمشت.
سعدی (بوستان ).
هر کجا چشم افکنی آنجا بتوده لاله هاست.
(ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 101).
|| از شواهد فوق مشهود است که گاه «به » در مفهوم مقدار و اندازه تکرار اسم مابعد را رساند، چنانکه : بخروار؛ خروارخروار. به من ؛ من من. به جو؛ جوجو. به دامن ؛ دامن دامن. به جرعه ؛ جرعه جرعه. به ساغر؛ ساغرساغر. و غیره. || و گاه بمعنی تا باشد :
پوپک دیدم بحوالی سرخس
با نگک بربرده به ابر اندرا.
رودکی.
بگامی سپرد از ختا تا ختن
بیک تک دوید از بخارا به وخش.
شاکر بخاری.
آن کجا تیزْت برکشید بچرخ
باز، نا گه فروبردْت بخرد.
خسروانی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ).
ای منظره و کاخ برآورده بخورشید
تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان.
دقیقی.
ز دریا بدریا سپاه وی است
جهان زیر فر کلاه وی است.
فردوسی.
قفلی بدر باغ شما بر بنهادم
درهای شما هفته بهفته نگشادم.
منوچهری.
شبی گیسو فروهشته بدامن
پلاسین معجر و قیرینه گرزن.
منوچهری.
گفت شما دانید که خوارزمشاه چند کوشید تا شما را بدین درجه برسانید وی را دوش وفات بود که آدمی را از مرگ چاره نیست... (تاریخ بیهقی ).
شنیدم من آن داستان سربسر
ز نیک و بدش آگهم دربدر.
شمسی (یوسف و زلیخا).
در بادیه تشنگان بمردند
از حله بکوفه میرود آب.
سعدی.
|| در شواهد ذیل بمعنی انتها باشد : و آه بچرخ و ماه برداشت. (تاریخ سیستان ).
هرکه او گامی از تو دور شود
تو ازو دور شو بصد فرسنگ.
ناصرخسرو.
خورشید از زحل بسه گردون فروتر است
او از زمیست تا بزحل برتر از زحل.
سوزنی.
|| و گاه بمعنی از حیث ، از لحاظ آید :
تو مرکوئی بشعر و من بازم
از باز کجا سبق برد مرکو؟
دقیقی (از لغت فرس چ اقبال ص 418).
ای جوجگک بسال و ببالا بلند، زه !
ای با دو زلف بافته چون دو کمند، زه.
طاهر فضل.
تو از من بسال اندکی برتری
تو باید که چون می دهی می خوری.
فردوسی.
بیامد بشبگیر دستور شاه
ببرد آنهمه کودکان را بگاه
همه دشت چون پرنیان شد برنگ
هوا گشت برسان پشت پلنگ.
فردوسی.
بتن ژنده پیل و بجان جبرئیل
بکف ابر بهمن بدل رود نیل.
فردوسی.
به پیش سپه بود پولادوند
بتن زورمند و ببازو کمند.
فردوسی.
یکی دشت با دیدگان پر ز خون
که تا او [ سیاوش ] کی آید ز آتش برون
ز آتش برون آمد آزادمرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد.
فردوسی.
نه ایمن بجان و نه تن سودمند
همیشه هراسان ز بیم گزند.
فردوسی.
همی از جهان جایگاهی بجست
که باشد بجان ایمن و تندرست.
فردوسی.
همان پیل بد روز جنگ او بزور
چو دریا دل و رخ چو تابنده هور.
فردوسی.
ورا کندرو خواندندی بنام
بکندی زدی پیش بیداد گام.
فردوسی.
همان کارزاری سواران جنگ
بتن همچو پیل و بزور نهنگ.
فردوسی.
ببالا چوسرو و برفتن تذرو
برخساره ماه و میانها چو غرو.
فردوسی.
برخساره هر یک چو تابنده ماه
چو خورشید تابنده در رزمگاه.
فردوسی.
ببالا شود چون یکی سرو برز
بگردن برآرد ز پولاد گرز.
فردوسی.
دو دستم به سستی چو پوده پیاز
دو پایم معطل دو دیده غرن.
ابوالعباس عباسی.
ندانی ای بعقل اندر خر کبجه بنادانی
که با نرشیر برناید سترون گاو ترخانی.
غضایری (از لغت فرس چ اقبال ص 510).
چو غرواشه ریشی بسرخی و چندان
که ده ماله ازده یکش بست شاید.
لبیبی (از لغت فرس چ اقبال ص 479 و حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
نه من کمتر از اندروسم بمهر
نه باشد بهار و چو عذرا بچهر.
عنصری.
جهان سالار با او کرد پیوند
که دید او را بشاهی بس خردمند.
(ویس و رامین ).
وی را بروشنائی آوردند یافتندش بتن قوی و گونه بر جای. (تاریخ بیهقی ).
گرچه نه غایبند به اشخاص غایبند
ورچه نه ایدرند به افعال ایدرند.
ناصرخسرو.
هیچ بدی و ناهمواری از او در وجود نیاید بگفتار و بکردار. (نوروزنامه ).
بر شاپور شد بی صبر و سامان
بقامت چون سهی سروی خرامان.
نظامی.
بر زمین آمد آنچنان حبلی
هر کدوئی بشکل چون طبلی.
نظامی.
ببالا صنوبر بدیدار حور.
سعدی (بوستان ).
به چهر آفتابی بتن گلبنی
بعقل خردمند بازی کنی.
سعدی (بوستان ).
کمترین خدم حرم او بجمال از او بیش بودند. (گلستان ). || و گاه بمعنی لایق ، درخور، ازدر، شایسته ، در شمار، در حساب آید :
بدانید کین شیده روز نبرد
پدر را بهامون نداند بمرد.
فردوسی.
که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را ز گیتی بکس نشمرد.
فردوسی.
دل برد و مرا نیز بمردم نشمرد
گفتار چه سود است که وَرْغ آب ببرد.
فرخی.
بمرو اندر شما را باشد آئین
چنین ناخوب و رسوا و بنفرین
که زن خواهند از آنجا کش بود شوی
ز پاکی شوی و زن هر دو وفاجوی.
(ویس و رامین ).
مرا تا قیامت نگیرد بدوست
چو بیند که در عز من ذل اوست.
سعدی (بوستان ).
دشمنی ار دوست شود چند بار
صاحب عقلش نشمارد بدوست.
سعدی (صاحبیه ).
صائب کنون که درد بدرمان نمانده است
آن به که راه چاره و تدبیر نسپریم.
صائب.
یعنی درد، کار بهلاکت رسانیده لایق معالجه نمانده. (غیاث ) (آنندراج ). || و گاه بمعنی صورت ، مبدل به ، تبدیل به... آید :
و دیگر ماهها پس از آن بسیار باران آید هیچ فایده ای ندارد و دخل بزیان شود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 136).
کرد گردون ز توزی و دیبا
کسوت و فرش من بشال و پلاس.
مسعودسعد.
چونکه ماهان بینواگشته
دید ماهی به اژدها گشته.
نظامی.
سیم ساقی شده گرازسمی
گاوچشمی شده بگاودمی.
نظامی.
ناف هر چشمه رود نیلی شد
هر سبیلی بسلسبیلی شد.
نظامی.
ز پروردن فیض پروردگار
بآبی شد آن جوهر آبدار.
نظامی.
بدیهای او را نهایت نیست تا بحدی که مقابر شهدای کربلا را خراب کرد و آب فرمودبست و بکشتزار کرد. || و گاه بمعنی بعنوان ، بسمت آید :
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شه شد از چاکری.
فردوسی.
گر او را فرستاد فغفور چین
بشاهی بر او خواندند آفرین.
فردوسی.
گر شوم بودتی بغلامی بنزد خویش
با ریش ، شوم تر ببر ما هرآینه.
عسجدی.
مقتدر عباسی شفیق را برسولی فرستاد سوی کثیر. (تاریخ سیستان ). امیر دانشمندی را برسولی آنجا فرستاد... تا ترجمانی کنند. (تاریخ بیهقی ). قاضی بوطاهر تبانی که از اعیان قضات است برسولی نامزد کرده می آید. (تاریخ بیهقی ). من بخلیفتی ایشان این کار را پیش گرفتم. (تاریخ بیهقی ). برادر ما... را... آوردند و بر تخت نشاندند وبر وی به امیری سلام کردند. (تاریخ بیهقی ). گفت هما این دانه ها را بما بتحفه آورده است. (نوروزنامه ). براسبی نشسته و بخانه ٔ زن می شدند بدامادی. (تاریخ بخارای نرشخی ). به شحنگی او را اقطاعات فرمود. (چهار مقاله ).
|| گاه بمعنی برای ، ازبرای ، ازبهر، بجهت آید :
نرگس نگر بگونه مگر عاشقی بود
از عاشقان آن صنم خلخی نژاد
گوئی مگر کسی بنشان زآب زغفران
انگشت زرد کرده بکافور برنهاد.
کسائی مروزی.
بزرگان ببازی بباغ آمدند
همه میش و آهو براغ آمدند.
فردوسی.
بیامد بر تاجور سوخرای
به دستوری بازگشتن بجای.
فردوسی.
از آن پس به پدرود با یکدگر
بسی بوسه دادند [ رستم و پسرش ] بچشم و بسر.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 3 ص 790)
چو دریاو کوه و زمین آفرید [ خداوند ]
بلند آسمان از برش برکشید
یکی تیز گردان و دیگر بجای
بجنبش ندادش نگارنده پای.
فردوسی.
بدو گفت کردوی انوشه بدی
چو ناهید در برج خوشه بدی.
فردوسی.
که آمد بکین رستم پیلتن
بزرگان ایران شدند انجمن.
فردوسی.
بیامد به مژده بر شهریار
که پردخته شد شاه ازین کارزار.
فردوسی.
بپوزش بگفتند ما بنده ایم
هم از مهربانی سراینده ایم.
فردوسی.
عبدالملک با او بازگشت و ننمود که من بچه علت می آمدم. (تاریخ سیستان ). روز آدینه قاید بسلام خوارزمشاه آمد و مست بود ناسزاها گفت و تهدیدها کرد. (تاریخ بیهقی ). بونصر دبیر خویش را نزدیک من... فرستاد... که دستوری یافتم برفتن سوی خوارزم.(تاریخ بیهقی ). چون عبدوس بدو [ آلتونتاش ] رسید وی جواب داد که بنده را فرمان بود برفتن و بفرمان عالی برفت. (تاریخ بیهقی ). رسول فرستادیم نزدیک برادر بتعزیت... نشستن بر تخت ملک. (تاریخ بیهقی ). چو برنشستندی بتماشای چوگان محمد و یوسف بخدمت در پیش امیر مسعود بودندی. (تاریخ بیهقی ). امیر مسعود ایشان [ طاوس ها ] را دوست داشتی و بطلب ایشان بر بامها آمدی. (تاریخ بیهقی ). ابومطبع... از اتفاق نیک بشغلی بدرگاه آمده بود. (تاریخ بیهقی ). ترا بشغل بزرگی بترکستان می فرستم. (تاریخ بیهقی ). هرچند حال آلتونتاش بر این جمله بود امیر از وی نیک خوشنود گشت بچندین نصیحت که کرد. (تاریخ بیهقی ). فرمان چنانست که... حاجب را با مردم که با وی است بمهمی باید رفت. (تاریخ بیهقی ). این حکایت بگویم یکی آنکه بنمایم حشمت استادم که وزیری با بزرگی احمد حسن بتعزیت و دعوت نزدیک وی رفتی. (تاریخ بیهقی ).
بجان از بدی ایمن آن است و بس
که نیکی کند بد نخواهد بکس.
اسدی.
من ایدر بپیکار و رزم آمدم
نه از بهر شادی و بزم آمدم.
اسدی.
حسین بن منصوراندر غلبه ٔ خود از عمروبن عثمان تبرا کرد و بنزدیک جنید آمد جنید ویرا گفت بچه آمدی گفت تا با شیخ صحبت کنم گفت ما را با مجانین صحبت نیست ، که صحبت را صحبت باید. (کشف المحجوب ص 235). و چون ایشان را غله آس باید کرد بدیهی دیگر روند به آسیا کردن. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 144). گفت هما این دانه ها را بما به تحفه آورده است. (نوروزنامه ص 105). و هر سالی هر مردی آنجا یکی خروس بدو بکشتند پیش از برآمدن آفتاب روز نوروز. (تاریخ بخارای نرشخی ).
درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار
اگر سفینه ٔ حافظ رسد بدریائی.
حافظ.
اگر بسیر چمن میروی قدم بردار
که همچورنگ حنا میرود بهار از دست.
حافظ.
آخر این آمدن بکاری بود
وز برای چنین شماری بود
ورنه این درد بر چه می بایست
همه خود بود هرچه میبایست
تو بدان آمدی که کار کنی
از جهان دانش اختیار کنی.
(از امثال و حکم دهخدا).
|| و گاه بر سر مصدر (عربی و فارسی ) و حاصل مصدر و اسم معنی درآید و قید سازد و نیز بر سر قیود مختلف درآید: بزودی ، بعجله ، بشتاب :
زش ازو پاسخ دهم اندر نهان
زش به پیدائی میان مردمان.
رودکی.
پدر خوددلی دارد از تو بدرد
از ایران نیاری بحق یاد گرد.
فردوسی.
همی هر زمان تیز و جوشان شدی
بنوّی چو پیل خروشان شدی.
فردوسی.
بانبوه جستن نه نیکست جنگ
شکستی بود باد ماند بچنگ.
فردوسی.
ایستاده بخشم بر در اوی
این بنفرین سیاه روخ چکاد.
حکاک مرغزی.
بگشای بشادی و فرخی
ای جان جهان آستین خی
کامروز بشادی فرارسید
تاج شعرا خواجه فرخی.
مظفری (از فرهنگ اسدی نخجوانی ).
بوسعد مسعدی را... مثال داده شد تا آنرا بزودی نزدیک وی [ آلتونتاش ] برند. (تاریخ بیهقی ). چون دانست [ آلتونتاش ] که در آن ثغر بزرگ خللی خواهد افتاد... بشتافت تا بزودی بر سر کار رود. (تاریخ بیهقی ). خواجه بخشم در بوسهل نگریست. (تاریخ بیهقی ). پانصد پیل خیاره ٔ سبک جنگی بزودی نزدیک ما فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ). بخشم و استخفاف گفت نبخشیدم و نبخشم که وی را امیرالمؤمنین بمن داده است. (تاریخ بیهقی ). بابتدای روزگار بافراط بخشیدی. (تاریخ بیهقی ). چون بشنید بگریست بدرد. (تاریخ بیهقی ). بوسعید از شاگردی بگریست سخت بدرد. (تاریخ بیهقی ).... بشتاب بیامد و چیزی در گوش امیر بگفت. (تاریخ بیهقی ). امیر... معتمدی را گفت... بتاز و نگاه کن تا آن کرد چیست ، آن معتمد بشتاب برفت. (تاریخ بیهقی ).
شجر حکمت پیغمبر ما بود کزو
هر یک از عترت او نیز درختی ببرند
پسران علی امروز مر او را بسزا
پسرانند چو مر دختر او را پسرند.
ناصرخسرو.
بقای او چو بصد سال و بیست و سه برسید
ز جام مرگ بناگاه خورد یک ساغر.
ناصرخسرو.
منافقست جهان گر بناگزیر حکیم
بجویدش بدل و جان ازو حذر دارد.
ناصرخسرو.
بکش جهل را کو بخواهدْت کشت
وگرنه بناچار او خود کشد
بدین کوری اندر نترسی که جانْت
بناگاه ازین بند بیرون جهد.
ناصرخسرو.
جوانی فرارفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی بدرد؟
سعدی (بوستان ).
|| و گاه بجای تنوین منصوب عربی و نشانه ٔ تمیز باشد، چون : بمجاز،مجازاً. بحقیقت ، حقیقةً. بیقین ، یقیناً :
بدرد ار بمثل آهنین بود هم لخت.
کسائی.
ور زانکه بخدمت نکنی بهتر ازین جهد
هرچند مرائی بحقیقت نه مرائی.
منوچهری.
کس را بمثل سوی شما بار ندادم.
منوچهری.
هر مرد که... این سه قوت را بتمامی بجای آرد چنانکه برابر یکدیگرند. (تاریخ بیهقی ). آنچه رفته بود بتمامی بازگفت. (تاریخ بیهقی ). آنچه رفته بود بتمامی با وی بازگفتم. (تاریخ بیهقی ). امیر... گفت این شغل را بتمامی بجای باید آورد. (تاریخ بیهقی ). من شرایط این شغل را درخواهم بتمامی. (تاریخ بیهقی ). من پیغام بتمامی بگزاردم... بازگشتم و جواب بازبردم. (تاریخ بیهقی ). طاهر بیکبارگی سپر بیفکند و اندازه بتمامی دانست. (تاریخ بیهقی ). بنده آنچه رفته است بتمامی بازنمودم. (تاریخ بیهقی ). چون نشاط افتد که عهد و عقد بسته آید... قاضی شرایط آنرا بتمامی بجای آرد. (تاریخ بیهقی ). بقیت احوال... پیش گرفتم تا آنچه رفته اندر این مدت... بتمامی باز نموده آید. (تاریخ بیهقی ). دستوری بازگشتن افتاده بود، در وقت بتعجیل برفت [ آلتونتاش ]. (تاریخ بیهقی ). بدان بیقین که مرا عجزی نیست و این سخن را از عجز نمی گویم. (تاریخ بیهقی ). سلطان گفت یا امیرالمؤمنین باید نامه نبشت... و به قدرخان هم بباید نبشت تا رکابدار بتعجیل ببرد. (تاریخ بیهقی ).مرا بتعجیل کس آمد و بخواند. (تاریخ بیهقی ). از ما نه بحقیقت آزاری نمود. (تاریخ بیهقی ). کارها یک رویه شد و مرادها بتمامی بحاصل آمد. (تاریخ بیهقی ). آنچه رفته بود او را بر آن داشته بودند بتمامی بازگفت. (تاریخ بیهقی ).و چون کارها بتمامی به هرات قرار گرفت سلطان مسعود...بونصر را گفت که آنچه فرمودنی بود در هر بابی فرموده آمد. (تاریخ بیهقی ). نصراحمد... گفت... بمغلظ سوگند خورم که هرچه من در خشم فرمان دهم تا سه روز آنراامضا نکنند. (تاریخ بیهقی ). بباید دانست بضرورت که ملوک ما بزرگترین ملوک روی زمین اند. (تاریخ بیهقی ). بضرورت بتوان دانست که از آن دوتن کدام کس را طاعت باید داشت. (تاریخ بیهقی ). این مهمات که میبایست که با وی بمشافهه اندر آن رای زده آید. (تاریخ بیهقی ). شاهزاده بر مقدمه ٔ لشکر همی راند و صید میکرد و باتفاق از او پیش گوری برخاست. (سندبادنامه ص 252).
نه گردنکشان را بگیرد بفور
نه عذرآوران را براند بجور.
(بوستان ).
|| گاه به اسم ، اسم مصدر و مصدر پیوندد و صفت سازد: پادشاهان چون... نیکو آثار باشند طاعت باید داشت و گماشته ٔ بحق باید دانست. (تاریخ بیهقی ). آن زین زمان ، آن رکن امان ، آن امام شریعت و طریقت ، آن ذوالجهادین بحقیقت ، آن امیر قلم و بلارک عبداﷲ مبارک. (تذکرة الاولیاء عطار). و گفت عابد بحقیقت و عاقل بصدق آن بود که بتیغ جهد مر همه مرادات بردارد. (تذکرة الاولیاء عطار). اگر من خواهم و خداوند نخواهد این کفر بود آن باید خواست که او خواهد تا بنده ٔ بحقیقت او باشی. (تذکرة الاولیاء عطار). زبان را او می گرداند بدانچه خواهد و من در میان ترجمانی ام ، گوینده ٔ بحقیقت اوست نه منم. (تذکرة الاولیاء عطار). || و گاه تشبیه و مانندی را رساند بمعنی نظیر، شبیه... :
کنون صد پسر جوی همسال اوی
ببالا و چهر و بر و یال اوی.
فردوسی.
و گر دوران ز سر گیرند هیهات
که مولودی بسیمای تو باشد
اگر سروی ببالای تو باشد
نه چون قد دلارای تو باشد.
سعدی (بدایع).
و صاحب غیاث و آنندراج درین مورد امثله ٔ ذیل را آورده اند :
لطفش به بهار شادمانیست
قهرش بسموم مهرگانی است.
بحسن صورت او بر زمین نخواهد بود.
بصورت تو بتی کمتر آفریده خدا.
|| مؤلفان غیاث و آنندراج ، یکی از معانی «بَ » را تیمن و تبرک و توسل یاد کنند :
یارب برسالت رسول الثقلین
یارب بغزا کننده ٔ بدر و حنین
عصیان مرا دو حصه کن در عرصات
نیمی بحسن (ع )ببخش و نیمی بحسین (ع ).
- انتهی. اما درین مورد بمنزله ٔ سوگند و قسم است. || و گاه برای صله و اتصال آید: رنگ برنگ. دم بدم. (غیاث ) (آنندراج ). || گاه برای ترکیب کلمه ای مرکب از دو اسم متحداللفظ والمعنی «بَ » را در وسط آنها آورند: رنگ برنگ ، دمبدم ، سربسر، روبرو. و مؤلفان غیاث و آنندراج «بَ » را در این مورد بمعنی صله و اتصال آورده اند. || گاهی باول اسم درآید و مابعد خود را بصورت وصف درآرد و در بعضی موارد افاده ٔ نعت فاعلی یا مفعولی کند و گاه در آغاز کلمه افاده ٔ مالکیت کند چنانکه «مند» «ناک » و «آر» و «آن » و «ور» و «گر» در آخر و مرادف ، دارا، صاحب ، با و خداوند باشد. و در بعضی از موارد ذیل کلمه در حکم کلمه ٔ منسوب با «ی » یا «ین » نسبت باشد :
موی سپید و روی سیاه و رخ بچین
بر زینت صدف شده و گشته کاینه (؟).
شهید.
گل صدبرگ و مشک و عنبر و سیب
یاسمین سپید و مورد بزیب
این همه یکسره تمام شده است
نزد تو ای بت ملوک فریب.
رودکی.
خبر درست اندر این آن است که بنی امیه که جامه ٔ سبز پوشیدندی و رایت سبز داشتندی ابومسلم گفت هیچ رنگی بهیبت تر از سیاه نیست پس مردمان را فرمود که جامه ها و علمها سیاه کردند. (ترجمه ٔ طبری ).
یکی نام بهمن یکی مهرنوش
سوم آذرافروز گرد بهوش.
دقیقی.
بباشد بآرام ببهشت گنگ
که هم جای جنگ است و جای درنگ.
فردوسی.
همه کار مردم نبودی ببرگ
که پوشیدنیشان همه بود برگ.
فردوسی.
بپوزش بنزدیک موبد شدند
همه راهجویان و بخرد شدند.
فردوسی.
یکی انجمن کردم از بخردان
ستاره شناسان و از موبدان.
فردوسی.
شهنشه هر آنجا که بد موبدی
سخن دان و بیداردل بخردی.
فردوسی.
دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بی بهانه نسازد بدی.
فردوسی.
بدان مرغزار اندر آمد دژم
جهان خرم و گیو را دل بغم.
فردوسی.
شما دل ندارید چندین بغم
که از غم شود جان خرم دژم.
فردوسی.
همی شیده گوید که هستم بنام
کسی بایدش تا گزارد پیام.
فردوسی.
چو بر من بپوشد [ هوی و هوس ] در راستی
بنیرو شود کژی و کاستی.
فردوسی.
برادرچو روی برادر بدید
بنیرو شد و لشکر اندر کشید.
فردوسی.
عقیق و زبرجد که دادت بهم
ز بار گران پشت کردی بخم.
فردوسی.
شاخ بادام بآئین تر یا شاخ چنار.
فرخی.
بس کس که در جهان ملکا خانمان نداشت
از خدمت خجسته ٔ تو شد بخانمان.
فرخی.
این سیرت و این عادت و این خو که تو داری
کس را نبود تا نبود بخرد و هشیار.
فرخی.
مادحان تو برون آیند از خانه ٔ تو
از طرب روی برافروخته چون شعله ٔ نار
این همی گوید گشتم بغلام و بستور
وان همی گوید گشتم بضیاع و بعقار.
فرخی.
فسانه ٔ کهن و کارنامه ٔ بدروغ
بکارناید رو در دروغ رنج مبر.
فرخی.
هر یکی همچو عروسی که بیاراید روی
از بر حله فروپوشد دیبای بزر.
فرخی.
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب
لاله ٔ سنبل حجابی یامه عنبرنقاب.
عنصری.
ابر سیاه چون حبشی دایه ای شده است
باران چو شیر و لاله ستان کودکی بشیر.
منوچهری.
وان قطره ٔ باران که چکد از بر لاله
گردد طرف لاله از آن باران بنگار.
منوچهری.
چون مرد بصلاح و پاکیزه و نیکی سیرت باشد. (تاریخ سیستان ).
بشناس که مردیست او بدانش
فرهنگ و خرد دارد و نونده.
یوسف عروضی.
اکنون نگاه باید کرد در کفایت این عبدالغفار دبیر بخرد مجرب ، در نگاهداشت مصالح این امیرزاده [ مسعود ].(تاریخ بیهقی ). یاره های مروارید و جامه های بزر و جامه های دیگر. (تاریخ بیهقی ). پسر علی... سخت جوان بوداما بخرد و خویشتن دار. (تاریخ بیهقی ). ملطفه بمن داد و بمهر بستدم و قصد شکار کردم. (تاریخ بیهقی ). چون پدر ما [ مسعود ] فرمان یافت نصیحتی که کرد [ آلتونتاش ]... بر آن جمله بود که مشفقان و بخردان... بحقیقت گویند. (تاریخ بیهقی ). و جامه های بزر و جامه های دیگر... (تاریخ بیهقی ). قریب سی سپر بزر و سیم و همیان و سپرکشان در پیش او می کشیدند. (تاریخ بیهقی ). مردی سخت بخرد و فرمانبردار است [ آلتونتاش ]. (تاریخ بیهقی ).
ز سرما و آوای دیو و هزبر
ز مار بپر، و اژدهای دژبر.
اسدی.
روزی بپر طاعت ازین گنبد بلند
بیرون پریده گیر چو مرغ بپرمرا.
ناصرخسرو.
آن شمس که روزیش برآری تو ز مغرب
از فضل تو خواهند و مراو را بدعااند.
ناصرخسرو.
بشکر بود بسی سال تا خلاصی یافت
بامر خالق بیچون و واحد اکبر.
ناصرخسرو.
از حجت میگوی سخنهای بحجت
زیرا که ضیائی تو و اینها چو هبااند.
ناصرخسرو.
مخور انده که ازینجای همی برگذری
گرچه ویرانست این منزل ما یا بنواست.
ناصرخسرو.
و آن روزگاری بود باضطراب ، این اسمعیلیان در اعمال اصفهان دست درازی میکرده اند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 165). و اشتران بشیر. (مجمل التواریخ ). این ضیاع از همه ٔ ضیاع بخارا بقیمت تر است و خوشتر. (تاریخ بخارای نرشخی ص 34). پادشاهی بوده است پیروزنام ، با مهابت تمام و سیاست بکمال. (سندبادنامه ص 258).
باری چو فسانه میشوی ای بخرد
افسانه ٔ نیک شو نه افسانه ٔ بد.
(تاریخ طبرستان ، نامه ٔ تنسر).
بآئین تربپرسیدند خود را
فروگفتند لختی نیک و بد را.
نظامی.
تا کارت ازو بساز گردد
دولت بدر تو بازگردد.
نظامی.
بشیری چون شبانان دست گیرم
که در عشق تو چون طفلی بشیرم.
نظامی.
حمایل یکی تیغ هندی چو آب
بگوهرتر از چشمه ٔ آفتاب.
نظامی.
گرگ ز روباه بدندان تر است
روبه از آن رست که به دان تر است.
نظامی.
بزارید در خدمتش بارها
که هیچش بسامان نشد کارها.
سعدی (بوستان ).
چو برکندی از چنگ دشمن دیار
رعیت بسامان تر از وی بدار.
سعدی (بوستان ).
کسی گفت و پنداشتم طیبت است
که دزدی بسامان تر از غیبت است.
(بوستان ).
نی نیزه در حلقه ٔ کارزار
بقیمت تر از نیشکرصدهزار.
(بوستان ).
صاحب گلیم شفاعت کرده گفت من او را بحل کردم. (گلستان ). همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند بجمال. (گلستان ).
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون ناز کشم باری زان زلف بتاب اولی.
حافظ.
یا سخن دانسته گوی ای مرد بخرد یا خموش.
حافظ.
و میفرمودند لااله نفی آلهه ٔ طبیعت است الااﷲ اثبات معبود بحق. (انیس الطالبین بخاری ، نسخه ٔ خطی مؤلف ص 64). و غلبه ٔ نعره و شغب آن گروه بقوت بود. (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔخطی مؤلف ص 141). باران باریدن گرفت و هر ساعت بقوت تر میشد. (انیس الطالبین ایضاً). تا بسبب آن کار حرث و کشت بنظام گردد. (تاریخ قم ص 182). الصاحی ؛ بهوش.(ربنجنی ).
|| در کلمات بنزد، ببر، بدان ، بدین ، بخویشتن ، بخود، «بَ » بمعنی نزد. بر، ازآن جهت ، ازین جهت ، در میان ، در بین ، خود، بنفسه ، بخودی خود، باراده ٔ خود آید :
بت اگر چه لطیف دارد نقش
به بر دو رخانت هست خراس.
رودکی.
بدان راهداران جوینده کام
یکی مهتری بد دیانوش نام.
عنصری.
به نزد چون تو بی جنسی چه دانائی چه نادانی
بدست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا.
سنائی.
مردان نه بخویشتن سپردند اینراه
لاحول و لاقوة الا باﷲ.
سعدی.
حافظ بخود نپوشید این خرقه ٔ می آلود.
حافظ.
بارها گفته ام و بار دگرمیگویم
که من دلشده این ره نه بخود میپویم.
حافظ.
رسم الخط: صاحب نفائس الفنون درباره ٔ چگونگی نوشتن «ب » از لحاظ علم خط آرد: در خط متبع مقدار طول «باء» نیز شش نقطه است و نشستن او بطرف اِنسی و باید که هر دو طرف او در کشیدن برابر باشد یا طرف آخر قدری باریکتر واو شکلی است مرکب از خط منتصب و مسطح. (نفائس الفنون ج 1 صص 12 - 13). و «باء» را در محقق مستقیم باید کشید، در ثلث ، منحرف ، و نیز آخر او را در محقق و ثلث مرفوع باید کشید بخلاف نسخ.
کلمات مرتبط

معنی واژه ب در فرهنگ فارسی

یکی از حروف صامت فارسی و آن دومین حرف از الفبای فارسی و عربی و دومین حرف ابجد محسوب شود و آنرا در حساب جمل دو (۲) حساب کنند . این حرف را بنامهای ذیل خوانند : ب با بائ بای موحده بی. و بصورت ب و بصورت ب ب ب ب نویسند : آب بر مبدائ لب .
کلمات مرتبط

معنی واژه ب در فرهنگ معین

(حر.) دومین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابرِ عدد ۲ می باشد.
(بِ) (پیش .) ۱ - بر سر اسم درآید (به جای تنوین منسوب عربی ) و از آن قید سازد: بیقین = یقیناً. ۲ - بر سر اسم و حاصل مصدر درآید و قید سازد: بزودی . ۳ - گاه بر سر اسم درآید و آن را صفت سازد: بهوش .
کلمات مرتبط

معنی واژه ب در فرهنگ عمید

دومین حرف الفبای فارسی، با. &delta، در حساب ابجد: «۲».
نام واج «ب».
۱. به اول بن مضارع اضافه می شود و فعل امر می سازد: بُرو، بِگو.
۲. نشانۀ مضارع التزامی: بروم، بگویم.
۳. (پیشوند) به اول اسم اضافه می شود و صفت و قید می سازد: بسامان، به حق.
کلمات مرتبط

معنی واژه ب در دانشنامه اسلامی

ب ِ، دومین حرف از الفبای زبان فارسی و عربی در ترتیب ابتثی و ابجدی است.
«ب » را از حروف انفجاری، انسدادی یا شدیده دانسته اند، از آن رو که برای تلفظ آن مانعی در گذرگاه صوت ایجاد شده ، راه نفس مسدود، و بلافاصله گشوده می گردد و چون ادای آن با حرکت لب ها توأم است ، از حروف لبی یا شفوی محسوب شده ، برخی نیز آن را از حروف ذلقی شمرده اند که از کرانه زبان و لب برمی آید، نیز گفته اند که از حروف مجهوره است ، زیرا هنگام تلفظ آن صدا بلند می شود. و از آن جهت که نقطه دارد، از حروف معجم به شمار آمده است . این حرف را «با» و «بی » نیز می خوانند و بای ابجد و بای موحده و بای عربی و بای تازی هم می نامند.
در دانش ها
«ب » در دانش های گوناگون : «ب » در فنون و دانش های مختلف به کار رفته ، و معانی گوناگون پذیرفته است :
← دستور زبان
(۱) آملی ، حیدر، جامع الاسرار، به کوشش هانری کربن و عثمان اسماعیل یحیی ، تهران ، ۱۳۴۷ش /۱۹۶۹م .(۲) آملی ، محمد، نفایس الفنون، به کوشش ابوالحسن شعرانی و ابراهیم میانجی ، تهران ، ۱۳۷۷ق .(۳) آنندراج ، محمد پادشاه ، به کوشش محمد دبیرسیاقی ، تهران ، ۱۳۷۰ش .(۴) ابن جنی ، عثمان ، سر صناعه الاعراب ، به کوشش مصطفی سقا و دیگران ، قاهره ، ۱۳۷۴ق /۱۹۵۴م .(۵) ابن درید، محمد، جمهره اللغه، بیروت ، دارصادر.(۶) ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، به کوشش سلیمان دنیا، بیروت ، ۱۴۱۳ق /۱۹۹۲م .(۷) ابن عربی ، محیی الدین ، تفسیر القرآن الکریم ، به کوشش مصطفی غالب ، تهران ، ۱۹۷۸م .(۸) ابن عربی ، محیی الدین ، الفتوحات المکیه، به کوشش عثمان یحیی ، قاهره ، ۱۴۰۵ق /۱۹۸۵م .(۹) ابن منظور، لسان .(۱۰) انیس ، ابراهیم ، الاصوات اللغویه، قاهره ، ۱۹۷۵م .(۱۱) باقری، مهری، تاریخ زبان فارسی ، تهران ، ۱۳۷۳ش .(۱۲) بیضاوی، عبدالله ، انوار التنزیل و اسرار التأویل ، تهران ، ۱۳۸۸ق /۱۹۶۸م .(۱۳) تاج العروس .(۱۴) تهانوی، محمد اعلی ، کشاف اصطلاحات الفنون ، تهران ، ۱۹۶۷م .(۱۵) جرجانی ، علی ، حاشیه بر الکشاف زمخشری، بیروت ، دارالمعرفه .(۱۶) خانلری، پرویز، تاریخ زبان فارسی ، تهران ، ۱۳۴۸ش .(۱۷) خطیب رهبر، خلیل ، دستور زبان فارسی ، کتاب حروف اضافه و ربط، تهران ، ۱۳۶۷ش .(۱۸) خلیل بن احمد، فراهیدی، کتاب العین ، به کوشش مهدی مخزومی و ابراهیم سامرایی ، قم ، ۱۴۰۵ق .(۱۹) رضا، احمد، معجم متن اللغه، بیروت ، ۱۳۷۷ق /۱۹۵۸م .(۲۰) سبزواری، محمد، الجدید فی تفسیر القرآن المجید، بیروت ، ۱۹۸۲- ۱۹۸۵م .(۲۱) ستایشگر، مهدی، واژه نامه موسیقی ایران زمین ، تهران ، ۱۳۷۴ش .(۲۲) سنایی ، دیوان ، به کوشش مدرس رضوی، تهران ، ۱۳۴۱ش .(۲۳) سیبویه، عمرو، الکتاب ، بیروت ، ۱۳۸۷ق /۱۹۶۷م .(۲۴) طباطبایی ، محمد حسین ، المیزان ، بیروت ، ۱۳۹۳ق / ۱۹۷۳م .(۲۵) فخرالدین رازی، التفسیر الکبیر، بیروت ، ۱۴۱۰ق /۱۹۹۰م .(۲۶) فرهنگ تاریخی زبان فارسی ، بنیاد فرهنگ ایران ، تهران ، ۱۳۵۷ش .(۲۷) لغت نامه دهخدا.(۲۸) محتشمی ، بهمن ، دستور کامل زبان فارسی ، تهران ، ۱۳۷۰ش .(۲۹) مصفی ، ابوالفضل ، فرهنگ اصطلاحات نجومی ، تبریز، ۱۳۵۷ش .(۳۰) مقربی ، مصطفی ، ترکیب در زبان فارسی ، تهران ، ۱۳۷۲ش .(۳۱) ملا مظفر، شرح بیست باب ، چ سنگی ، ۱۲۷۴ق .(۳۲) موسوی، عبدالاعلی ، مواهب الرحمان فی تفسیرالقرآن ، بیروت ، ۱۴۰۹ق /۱۹۸۸م .(۳۳) مهدوی، ملیحه ، «درآمدی بر تشبیهات حرفی »، یگانه ، تهران ، ۱۳۷۷ش ، س ۳، شم ۹.(۳۴) نصیرالدین طوسی ، «مدخل و منظومه در معرفت تقویم »، در حاشیه شرح بیست باب .(۳۵) نظامی گنجوی، مخزن الاسرار، به کوشش وحید دستگردی، تهران ، ۱۳۳۴ش .(۳۶) نفیسی ، علی اکبر، فرهنگ نفیسی ، تهران ، ۱۳۱۷- ۱۳۱۸ش .
کلمات مرتبط

معنی واژه ب در دانشنامه عمومی

ب حرف دوم در الفبای فارسی، عربی و عبری (بِت (وِت) ב) و انگلیسى است.
کلمات مرتبط

ب در جدول ها

دیس
کلمات مرتبط

معنی ب

ب

/be/
کلمات مرتبط