کلمه
شره
اشتباه تایپی
avi
تلفظ
Sare
نقش کلمه
صفت

معنی واژه شره در دهخدا

شرت. [ ش ِ ] (اِ صوت ) حکایت آواز صوت کشیده شدن شاخه ها یا شاخه مانندها بر چیزی ، نظیر آواز کشیده شدن جارو بر زمین.
- شرت شرت ؛ شرت و شرت. حکایت تکرار آواز کشیده شدن جارو بر زمین.

شرة. [ ش َرْ رَ ] (ع ص ) زن بدتر. (منتهی الارب ).

شرة. [ ش ِرْ رَ ] (ع اِمص ) یا شره. نشاط . (از بحر الجواهر) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || تیزی جوانی. (از بحر الجواهر) (آنندراج ): شرة الشباب ؛ تیزی و نشاط جوانی. (از منتهی الارب ) (یادداشت مؤلف )(از اقرب الموارد). || حرص. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). حرص و آزمندی. (منتهی الارب ). || شَرّ. (از اقرب الموارد). || خشم. || سبکی و خفت عقل. (از اقرب الموارد).

شرة. [ ش ِرْ رَ ] (ع مص ) شره. مصدر به معنی شر است. (منتهی الارب ). بد شدن. (تاج المصادربیهقی ) (دهار). بدی. (دهار). سوء. (بحر الجواهر).

شره. [ ش ِرْ رَ / رِ ] (ع اِمص ) شرة. شر : پسر را به خدمت سلطان فرستاد تا شره ٔ سورت غضب تسکین پذیرفت. (تاریخ جهانگشای جوینی ). رجوع به شر شود.

شره. [ ش َ رَه ْ ] (اِ) نوعی باد. باد گرم جنوبی. راز (در تداول مردم قزوین و سبب آنکه از جانب ری وزد). مقابل مه که باد سرد است. باد که به خلخال و نواحی آن وزد :
آباد اولسون خلخال !
مهی یاتار شرهی قالخار .
(یادداشت مؤلف ).
گرمش. نوعی ابر پرباد که سبب گرمی و گرفتگی هوا می شود.

شره. [ ش َ رَه ْ ] (ع مص ) غالب شدن حرص. (از آنندراج ) (منتخب اللغات ) (ازصراح اللغة) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). سخت حریص شدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). آزناک و حریص شدن. (منتهی الارب ). حریص شدن در خوردن. (المصادرزوزنی ). آزمند و حریص شدن بر طعام و جز آن. (ناظم الاطباء).

شره. [ ش َ رَه ْ ] (ع اِمص ) آز و خواهش وحرص و طمع. (از ناظم الاطباء). طرف افراط عفت است و آن ولوع است بر لذت زیاده از مقدار واجب. (نفائس الفنون ). آزمندی. آزناکی. (یادداشت مؤلف ) :
گر نتواند که شود خوک میش
زآن شره و نحس در او خلقت است.
ناصرخسرو.
توانگر خلایق آن است که در بند شره و حرص نباشد. (کلیله ودمنه ). از شره دهان بازکرد تا آن را بگیرد. (کلیله ودمنه ). پس از بلوغ غم مال و فرزند و شره کسب در میان آید. (کلیله و دمنه ). اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودی آسیب نخجیران بدو نرسیدی. (کلیله و دمنه ). هرکه بر درگاه پادشاهان... به حرص و شره فتنه جوید... پادشاه را تعجیل نشایست فرمود در فرستادن او به جانب خصم. (کلیله ودمنه ).
ای که با دین و ملک داری کار
از شره خوی خرس و خوک مدار.
سنایی.
دارد شره جود بر آن گونه که گویی
دیوانه شده ستی کف تو بند شکسته.
سوزنی.
زشتها را خوب بنماید شره
نیست از شهوت بتر زآفات ره.
مولوی.
گفت خواهم مرد بر جاده دو ره
در ره خشم و به هنگام شره.
مولوی.
بدوزد شره دیده ٔ هوشمند
درآرد طمع مرغ و ماهی به بند.
(گلستان سعدی ).
- به شره ؛ حریصانه. آزمندانه : خود رابه شره در کارهای مخوف اندازد. (گلستان سعدی ).
|| پرخوری و شکم پرستی. (ناظم الاطباء).
- نفس شره آلود ؛ نفس آلوده ٔ پرخوری و شکم پرستی. (از ناظم الاطباء).
|| میل و رغبت. (ناظم الاطباء). || اشتها. (ناظم الاطباء) :
آن یکی می خورد نان فخفره
گفت سایل چون بدین استت شره.
مولوی.

شره. [ ش َ رَه ْ ] (اِ) نام گیاهی که به هندی تلسی گویند. (از ناظم الاطباء).

شره. [ ش َ رِه ْ ] (ع ص ) آزمند. (منتهی الارب ). شرهان. آزمند و حریص. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). حریص. (آنندراج ). آزمند. آزناک. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شرهان شود.
کلمات مرتبط

معنی واژه شره در فرهنگ معین

(شَ رَ) [ ع . ] ۱ - (مص ل .) حریص شدن . ۲ - (اِ.) حرص ، آز.
(شَ رِ) [ ع . ] (ص .) حریص ، میل فراوان ، طمع .
کلمات مرتبط

معنی واژه شره در فرهنگ عمید

۱. حریص، آزمند.
۲. (اسم) طمع، حرص.
کلمات مرتبط

معنی واژه شره در دانشنامه اسلامی

معنی شَرَحَ: بسط داد - گشود (کلمه شرح به معناي بسط و وسعت دادن واصل اين کلمه به معناي پهن کردن و بسط دادن گوشت و امثال آن است)
معنی مُسْتَطِيراً: بسیار فراگیر (کلمه مستطير اسم فاعل از فعل استطار است ، که به معناي فاش کردن و منتشر کردن در اقطار است به منتها درجه انتشار ، اين کلمه بليغتر از کلمه طار است ، منظور از عبارت "يَوْماً کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً " این است که قیامت روز به نهايت رسيدن شد...
ریشه کلمه:
شرر (۳۱ بار)
ه‌ (۳۵۷۶ بار)
کلمات مرتبط

معنی شره

شره

/Sare/

مترادف شره: آز، آزمندی، حرص، طمع

متضاد شره: قناعت
کلمات مرتبط