کلمه
عشق
اشتباه تایپی
uar
تلفظ
'eSq
نقش کلمه
اسم

معنی واژه عشق در دهخدا

عشق. [ ع َ ش َ ] (ع مص ) عشق آوردن و چیره گردیدن دوستی بر کسی. (از منتهی الارب ). عاشق شدن. (المصادر زوزنی ). نیک شگفت داشتن. (تاج المصادر بیهقی ). تعلق قلب به کسی. (از اقرب الموارد). || چسبیدن. (از منتهی الارب ). التصاق به چیزی. (از اقرب الموارد). عِشق. مَعشَق. و رجوع به عشق و معشق شود.

عشق. [ ع َ ش َ ] (ع اِ) ج ِ عَشَقة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عشقة شود.

عشق. [ ع ِ ] (ع مص ) عَشَق است درتمام معانی. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). به حد افراط دوست داشتن. (فرهنگ فارسی معین ). بسیار دوست داشتن چیزی. (غیاث اللغات ). رجوع به عَشَق شود.

عشق. [ ع ِ ] (ع اِمص ) شگفت دوست به حسن محبوب ، یا درگذشتن ازحد در دوستی ، و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق ، یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب ، یا مرضی است وسواسی که میکشد مردم را بسوی خود جهت خلط، و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها. (منتهی الارب ). یامرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود، و گویند که آن مأخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند. (از غیاث اللغات ). اسم است از مصدر عشق [ ع َ ش َ / ع ِ ]، و آن بمعنی افراط است درحب از روی عفاف و یا فسق ، و گویند اشتقاق آن از عشقه است بمعنی لبلاب که بر درخت می پیچد و ملازم آن میباشد. (از اقرب الموارد). بیماریی است که مردم آن را خود به خویشتن کشد و چون محکم شد بیماری باشد با وسواس مانند مالیخولیا. و خود کشیدن آن به خویشتن ، چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید اصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوت شهوانی او را بر آن مدد میدهد تا محکم گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). به معنی بسیار دوست داشتن است ، و گران سنگ ، بلنداقبال ، بلندبالادست ، چابک دست ، آتش دست ، جوانمرد، دریادل ، دل افروز، بنده نواز، گره گشای ، سخت بازو، سرکش ، بی پروا، بی قرار، ستم پیشه ، غیور، شورانگیز، شعله خوی ، هستی سوز، جگرسوز، عالم سوز، خانه سوز، خانه پرداز، خونخوار و خون آشام از صفات اوست. و با لفظ باختن ، سنجیدن ، ورزیدن ، خاستن ، روئیدن و نشاندن مستعمل است. (از آنندراج ). بسیاری ِ محبت. (تاج المصادر بیهقی ). دوستی مفرط و محبت تام ، و آن در روانشناسی یکی از عواطف است که مرکب میباشد از تمایلات جسمانی ، حس جمال ، حس اجتماعی ، تعجب ، عزت نفس و غیره. علاقه ٔ بسیار شدید و غالباً نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود، و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالباً جزو شهوات بشمار آید. (فرهنگ فارسی معین ). پشک و اشتیاق و محبت و دوستی بسیار، و مهر و بیقراری و دوستاری صورت خوب و خوشگل. (ناظم الاطباء).
|| (اصطلاح تصوف و عرفان ) عشق به معبود حقیقی ،اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب وجوشی که سراسر وجود را فراگرفته بهمین مناسبت است. پس کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد. (فرهنگ فارسی معین ).جمعیت کمالات را گویند که در یک ذات باشد، و این جز حق را نبود. (آنندراج ). تعریف آن نزد اهل سلوک آن است که آنچه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشائی بدیگران ، و آنچه از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمل آن کنی. و عشق آخرین پایه ٔمحبت است و فرط محبت را عشق گویند. و گویند عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته میشود و بر اثر افروختگی آن آنچه جز دوست است سوخته گردد. و نیز گفته اند که عشق دریائی است پر از درد و رنج. دیگری گوید عشق سوزش و کشته شدن است ، اما بعد از شهادت با لطف ایزدی عاشق را زندگانی جاویدان نصیب گردد بطریقی که فنا و نیستی را در پیرامون او ره نباشد. و هم گفته اند عشق جنونی الهی است که بنیان خود را ویران سازد. و نیز گفته اند ثبات و استواری دل با معشوق باشد بلاواسطه. و گویند عشق مأخوذ است از عشقه ، و آن گیاهی است که بر تنه ٔ هر درختی که پیچد آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی ماند، پس عشق بر هر تنی که برآید جز محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و دل و روح را منور گرداند. و گویند در مقام عشق گاه باشد که عاشق از خود بیخود و بیخبر شود بنحوی که معشوق را در حال حضور نشناسد و جویای او باشد همچنانکه از مجنون لیلی حکایت کنند که روزی لیلی از جانب مجنون میگذشت ، خواست با مجنون صحبت کند، او را بخواند، مجنون چندان در فکر و یاد لیلی فرورفته بود که او را نشناخت و گفت عذر من بپذیر و دست از من بازدار که یادلیلی مرا از ذکر و اندیشه ٔ هر موجودی فارغ و به یادخویش مشغول داشته و مرا سخن گفتن با غیر نیست. و این مرتبه پایان مقامات وصول و قرب باشد. و در این مقام است که معروف و عارف متحد شوند و دوئی از میانه برخیزد و عاشق و معشوق یکی گردند، و جز عشق هیچ باقی نماند. پس عشق ذاتیست صِرف و خالص که تحت اسم و رسمی و لغت و وصفی داخل نشود. و در آغاز پیدایش عاشق را به وادی فنای محض کشاند بنحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد و ذات او را محو کند و در پایان امر نه عاشقی و نه معشوقی در کار باشد، و آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متصف شود، زمانی بصورت عاشق و زمانی بصورت معشوق درآید. و مراتب آن را پنج درجه نوشته اند: اول ، فقدان دل که «من لیس بمفقود القلب لیس بعاشق ». دوم تأسف ، عاشق درین مقام بی معشوق خویش هر دم از حیات متأسف بود. سوم وجد. چهارم بی صبری ، چنانکه گویند:
الصبر عندک مذموم عواقبه
و الصبر فی سائر الاشیاء محمود.
پنجم صبابت ، عاشق درین مقام مدهوش بود و از غلبه ٔ عشق بیهوش.
و عشق را جمعیت کمالات نیز گفته اند، و این جز حق را نبود. و آن را ذات احدیت نیز ذکر کرده اند. و عاشق آن را گویند که اثر عقل در او نباشد و خبر از سر و پا ندارد و خواب خود بر خود حرام گرداند، زبان به ذکر و دل بفکر و جان به مشاهده ٔ او مشغول دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). عشق چون به کمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواس را از کار بیندازد و طبع را از غذا بازدارد و میان محب و خلق ملال افکند و از صحبت غیر دوست ملول شود یا بیمار گردد و یا دیوانه شود و یا هلاک گردد. و گویند عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد، عشق دریای بلا است و جنون الهی است و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه. عشق مهمترین رکن طریقت است که آخرین مرتبت آن عشق پاک است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است درک می کند. و شکی نیست که محبت و عشق و علاقه پایه و اساس زندگی و بقاء موجودیت عالم است زیرا تمام حرکات و سکنات و جوش و خروش جهانیان بر اساس محبت و علاقه و عشق است و بس.و عرفا گویند حتی وجود افلاک و حرکات آنها بواسطه ٔ عشق و محبت است. و گویند سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، درِ خزائن بگشود گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود و نابود خود آرمیده بود و در خلوتخانه ٔ شهود آسوده ، «کان اﷲ و لم یکن معه شی ٔ». (از فرهنگ مصطلحات عرفاء از لمعات و طرائق و کشاف و شرح تعرف و مقدمه ٔ نفحات الانس و محبت نامه ).
|| (اصطلاح فلسفه ) مسأله ٔ عشق یکی از مسائلی است که در فلسفه ٔ افلاطون و افلاطونیان اخیر و فلسفه ٔ اشراقی ایران و فلسفه ٔ باطنیه مورد توجه و بحث قرار گرفته است. بعضی عشق را رذیلت و بعضی فضیلت میدانند. اخوان الصفا و صدرالدین شیرازی گویند: عشق به معنی عام خود ساری در تمام موجودات و ذرات عالم بوده و هیچ موجودی در عالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات در جریان و حرکت است ، و آن را به سه قسمت تقسیم کرده اند: عشق اصغر، عشق اوسط وعشق اکبر. و نیز از جهت دیگر آن را به عفیف و عقلی و وضیع تقسیم کرده اند. و از دیدگاه دیگر به حقیقی و مجازی تقسیم شده است (رجوع به هر یک از این ترکیبات شود). اما فلاسفه در مورد عشق به زیبارویان اختلاف کرده اند که آیا این نوع عشق ممدوح است یا مذموم. بعضی آن را مذمت کرده اند و بعضی خوب دانسته اند، و بعضی از رذایل دانند و بعضی از فضایل شمرند، بعضی گویند مرض نفسانی است و بعضی گویند جنون الهی است. صدرالدین و اخوان الصفا را عقیده بر آن است که این نوع عشق که نتیجه ٔ آن التذاذ به صورتهای زیبا است و محبت مفرط به زیبارویان است که در نفوس اکثر ملت ها و امم موجود است. نیز از قراردادهای الهیه است که تابع مصالح و حکم خاصی است و از این جهت مستحسن و ممدوح است و اینگونه عشق ها اکثر منشاء صنایع ظریفه است. عشق به زیبارویان منشاء نکاح و زواج و بقای نوع است. عشق به صبیان و غلمان که در میان بزرگان علم و حکمت است جهت تعلیم و تأدیب و آموختن علم و صنعت است و عنایت حق تعالی ایجاب میکند که این نوع عشقها باشد تا معلم به متعلم خود توجه کند، و محبت و علاقه میان افراد عامل مهم است که آنها را بیکدیگر پیوند داده و نظام خاص اجتماعی و تعاونی را مستقر میدارد و هیچ نوع عشقی اعم از عشق اناث به ذکور و ذکور به اناث و ذکور به ذکور بیهوده نیست و تمام عشقها از امور ممدوحه اند و برای مصالح خاص میباشند. معشوقات نیز برحسب توجه و نظر اشخاص متفاوت و متکثرند از این قرار:
1- محبت نفوس حیوانیه به نکاح. 2- محبت رؤساء برای ریاسات و حفظ آن. 3- محبت و عشق تجار برای جمعآوری ثروت و مال. 4- محبت علماء و حکما در اندوختن علوم و معارف و احکام و مسائل علمی. 5- محبت و عشق اهل صنعت بر اظهار صنع خود و به وجود آوردن مصنوعات خوب.
عشق مجرد از شوق مخصوص عقول مجرده است که از هر جهت بالفعلند و درموجوداتی که از جهتی بالفعل و از جهتی دیگر بالقوه اند عشق و شوق غریزی هر دو موجود است و بالاخره عشق ساری در تمام موجودات است ، «کل واحد من البسائط الغیرالحیة قرین عشق غریزی لایتخلی عنه البتة». «فی بیان طریق آخر فی سریان معنی العشق فی کل الاشیاء». تمام ارتباطات صور و اتصالات ترکیبات و تألیفات موجودات از عشق و شوق خاصی است که آنها را به طرف کمال میکشاند وهمان عشق و شوق است که مبداء حرکات و تحولات آنها است. و ذات حق خود عاشق ذات خود است و معشوق ذات خود است و عشق کل و منبع تمام عشقها است که از او عشق به تمام موجودات افاضه میشود و در تمام کائنات سریان یابد. (از فرهنگ علوم عقلی از اخوان الصفا و رسائل فلسفیه ٔ رازی ). از حد درگذشتن دوستی. شیفتگی. شیفتن. مهربانی. دلشدگی. دوستگانی. هوی. دل دوستی. کام. کامه. بیدلی. شعف. شغف. غرام. شیدائی. خاطرخواهی. خواهانی. صبابة.
شواهد ذیل راجع به عشق است در همه ٔ معانی :
عشق او عنکبوت را ماند
بتنیده ست تفنه گرد دلم.
شهید.
ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش
آتشکده دارم صد و بر هر مژه ای ژی.
رودکی.
روی مرا هجر کرد زردتر از زر
گردن من عشق کرد نرمتر ازدخ.
شاکر بخاری.
چه مایه زاهد پرهیزکار صومعگی
که نسک خوان شد از عشقش و ایارده گوی.
خسروانی.
یا رب مرا به عشق شکیبا کن
یا عاشقی به مرد شکیبا ده.
اورمزدی.
پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد.
فردوسی.
دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت.
فردوسی.
بخندد بگوید که ای شوخ چشم
ز عشق توگویم نه از درد و خشم.
فردوسی.
نباید که برخیره از عشق زال
نهال سرافکنده گردد همال.
فردوسی.
عشق خوش است ار مساعدت بود از یار
یار مساعد نه اندک است نه بسیار.
فرخی.
وای آنکو بدام عشق آویخت
خنک آنکو ز دام عشق رهاست
عشق برمن در عنا بگشاد
عشق سرتابسر عذاب و عناست.
فرخی.
به دلْشان نماند از غم عشق تیو
به یک ره زهر دو برآمد غریو.
عنصری.
حکیمان زمانه راست گفتند
که جاهل گردد اندر عشق عاقل.
منوچهری.
چنان کز سال و مه تنین شود مار
شود عشق از ملامت صعب و دشوار.
(ویس و رامین ).
نبرّد عشق راجز عشق دیگر
چرا یاری نگیری زو نکوتر.
(ویس و رامین ).
عشق محالست و نباشد هگرز
خاطر پرنورمحل محال.
ناصرخسرو.
ای عشق به خویشتن بلا خواسته ام
آنگه که به آرزو تو را خواسته ام.
ابوالفرج رونی.
بیخودان را ز عشق فایده ایست
عشق و مقصود خویش بیهده ایست
نیست در عشق خط خود موجود
عاشقان را چه کار با مقصود
عشق و مقصود کافری باشد
عاشق از کام خود بری باشد.
سنائی.
پشت بنفشه از غم پیری بخم بماند
گوئی که عشق و مفلسی او را بهم گرفت.
ادیب صابر.
تو خورشیدی و خورشیدی جوانی
ز عشقت بر سر دیوار دارم.
عمادی.
عشق مهمان دل است و جان و دل مهمان تو
من دل و جان پیش مهمان درکشم هر صبحدم.
خاقانی.
صورت عین شین قاف در سر یعنی که عشق
نقش الف لام میم در دل یعنی الم.
خاقانی.
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد
عقل کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد.
خاقانی.
عشق خوبان و سینه ٔ اوباش !
نور خورشید و دیده ٔ خفاش !
ظهیر فاریابی.
در لغت عشق سخن جان ماست
ما سخنیم این طلل ایوان ماست.
نظامی.
عشق مغز کاینات آمد مدام
لیک نبود عشق بی دردی تمام (کذا)
قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی درخورد نیست.
عطار.
مرد را بی عشق کاری چون بود
این چنین خر بی فساری چون بود.
عطار.
تو به یک خاری گریزانی ز عشق
تو بجز نامی چه میدانی ز عشق
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می آید به دست
عشق چون وافی است وافی میخرد
در حریف بیوفا می ننگرد.
مولوی.
عشق گر زیبا بود معشوق گو زیبا مباش
عشق را با صورت زیبا و نازیبا چه کار
تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهد است
مست جام عشق را با شاهدرعنا چه کار.
شیخ فخرالدین عراقی (از آنندراج ).
سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم.
سعدی.
چه نغز آمد این نکته در سندباد
که عشق آتش است و هوس تندباد.
سعدی.
ما را نظربه خیر است از عشق خوبرویان
آنکو به شر کند میل او خود بشر نباشد.
سعدی.
عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار.
حافظ.
لطیفه ای است نهانی که عشق ازو خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست.
حافظ (از آنندراج ).
عشق که رقص فلک از نور اوست
خوان سخن را نمک از شور اوست.
جامی.
عشقت بمیان جان نهادم
مهر همه بر کران نشاندم.
صائب (از آنندراج ).
میرساند چو ضعیفان تهیدست ز دور
ماه نو عشق بلندی خم ابروی تو را.
سالک یزدی (از آنندراج ).
ناتوانی عاقبت دلدار ما خواهد شدن
دوستان عشقی که غم غمخوار ما خواهد شدن.
عبداﷲ سلطان (از آنندراج ).
عشق خسرو کرد شکّر را به شیرینی مثل
ورنه شکّرنام بسیارستی اندر اصفهان.
قاآنی.
جنس شما آدمیان کم بقاست
عشق بود باقی و باقی فناست.
ایرج میرزا.
استهاءة؛ نیکو نمودن عشق را بر کسی. جَوی ̍؛ اندوه عشق. شَعَف ؛ عشق که دل برد. عَلَق ؛ عشق و محبت دائمی. غاش ؛ عاشقی که عشق او بدرجه ٔ کمال رسیده باشد. هُوام ؛ نوعی از جنون و عشق. هَوی ̍؛ عشق ، در خیر باشد یا در شر: هوی لاعج ؛ عشق سوزان و مولم. (از منتهی الارب ).
- امثال :
عشق است و هزار بدگمانی .
عشق بر مرده نباشد پایدار.
عشق پیری گر بجنبد سر به رسوائی زند.
عشق را بنیاد بر ناکامی است .
عشق و رشک جدا نمی شود.
عشق و مشک پنهان نمی ماند.
عشق و جنون همسایه ٔ دیوار به دیوارند.
گر عشق حرم باشد سهل است بیابانها.
به عشق شیطان در چاه چهل ذرعی افعی گرفتن ، به عشق عمر یا معاویه از چاه چهل گزی مار گرفتن ؛ به دلخواه ناکسی بی مزدی ، یا بامزدی ناچیز کاری دشوار و خطیر انجام دادن. (امثال و حکم دهخدا).
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبودعاقبت ننگی بود.
مولوی.
ای بی خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی.
سنائی.
نظیر: لیس فی الحب مشورة؛ و کاکای امیر اعظم است عاشق است بهر کس که شما صلاح بدانید.
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بیزبان روشن تر است.
مولوی.
شرع را دست عقل کی سنجد
عشق در ظرف حرف کی گنجد.
سنائی.
بایدم دایم به راه او سِتاد
عشق شاگرد است و حسنش اوستاد.
عطار.
عشق و پس التفات زی دگران !
سوی غیری به غافلی نگران !
سنائی.
هنوز اول عشق است اضطراب مکن
تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن.
؟
مصراع ثانی را به مزاح به دخترانی که از جهاز یا شوهر رفتن عروسی حکایت کنند، گویند. (امثال و حکم دهخدا).
- عشق است ؛ در اصطلاح عامیانه ، خوشیم. شادیم. (فرهنگ فارسی معین ).
- فلان را عشق است ؛ در اصطلاح متصوفه ، مورد کمال توجه است و شایان احترام است ، مثلاً گویند: جمال مولی را عشق است. (از فرهنگ فارسی معین ).
- عشقم نیست ؛ در اصطلاح عامیانه ، دلم نمیخواهد. (فرهنگ فارسی معین ).
- عشق کسی دبه کردن ؛ دگرباره خواهانی کردن. خواهش مجدد و طمع زیادت کردن وی. (فرهنگ فارسی معین ).
- عشق کسی کشیدن ؛ در اصطلاح عامیانه ، دلش خواستن. (فرهنگ فارسی معین ). تمایل پیدا کردن. میل کردن. (از فرهنگ عوام ).
|| در مصطلحات به معنی سلام و وداع آمده است ، چه اصطلاح آزادان است که بجای سلام ، علیک عشق اﷲ گویند. (از غیاث اللغات ). رجوع به عشق زدن و عشق گفتن شود. || معشوق. (فرهنگ فارسی معین ).

عشق. [ ع َ ش ُ ] (ع اِ) نیکو و برابر کنندگان در نشاندن درختهای ریاحین را. (منتهی الارب ). اصلاح کنندگان و صاف کنندگان غرسهای ریاحین ، مفرد آن عَشیق یا عَشوق است. (از اقرب الموارد).
کلمات مرتبط

معنی واژه عشق در فرهنگ فارسی

دوست داشتن بحدافراط، شیفتگی، دلدادگی، دلبستگی ودوستی مفرط
( مصدر ) ۱ - به حد افراط دوست داشتن . ۲ - ( اسم ) دوستی مفرط محبت تام . توضیح ۱ یکی از عواطف است که مرکب می باشد از تمایلات جنسی حس جمال حس اجتماعی تعجب عزت نفس و غیره . علاقه بسیار شدید و غالبا نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت آمیز را باعث می شود و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالبا جزو شهوات به شمار آید . توضیح ۲ به عقیده صوفیان اساس و بنیاد جهان هستی بر عشق نهاده شده و جنب و جوشی که سراسر وجود را فرا گرفته به همین مناسبت است . پس کمال واقعی را باید در عشق جستجو کرد . یا عشق افلاطونی . افلاطون گوید : روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنیا حقیقت زیبایی و حسن مطلق یعنی خیر را بدون پرده و حجاب دیده است . پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بیند از آن زیبایی مطلق که سابقا درک نموده یاد می کند غم هجران به او دست می دهد و هوای عشق او را بر می دارد و مانند مرغی که در قفس است می خواهد به سوی او پرواز کند . عواطف و عوالم محبت همه همان شوق لقای حق است اما عشق جسمانی مانند حسن صوری مجاز است و عشق حقیقی سودایی است که به سر حکیم می زند و همچنان که عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و مولد فرزند و مایه بقای نوع است عشق حقیقی هم روح و عقل را از عقیمی رها داده مایه ادراک اشراقی و دریافتن زندگی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و حیات روحانی است و انسان به کمال علم وقتی می رسد که به حق واصل و به مشاهده جمال او نایل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد . یا عشق اکبر . اشتیاق به لقای حق تعالی و معرفت ذات و شهود صفات در ذات را عشق اکبر نامند . فلاسفه و عرفا گویند اگر از عشق عالی نمی بود موجودات طرا مضمحل می شدند و آن چه حافظ ممکنات و معلولات نازله است عشق است ( عشق عالی ) که مساوی در تمام ممکنات و موجودات جهان هستی می باشد زیرا همه موجودات عالم طالب و عاشق کمال اند و غایت این مرتبه از عشق تشبه به ذات خدای متعال است . یا عشق اوسط . عشق حکما و علما به تفکر و تعمق در صنع خدای متعال و حقایق و موجودات . یا عشق جسمانی . عشقی که مبنای آن بر شهوت باشد مقابل عشق معنوی عشق روحانی . یا عشق حقیقی . عشق به حق تعالی . یا عشق خدا . عشق به حق تعالی . یا عشق روحانی . عشقی که هدف آن لذت روحی باشد عشق معنوی مقابل عشق جسمانی . یا عشق ظاهری . عشق مجازی . یا عشق مجازی . عشق غیر حقیقی و موقت و زود گذر عشق ظاهری مانند عشقی که در موجودات زنده سبب جلب و جذب یکی دیگری را می شود و نتیجه این جذاب و انجذای بقای نسل و نوع است . یا عشق معنوی . عشق روحانی . یا عشق کسی دبه کردن . خواهش مجدد و طمع زیادت کردن وی . یا عشق کسی کشیدن . دلش خواستن .یا عشقم نیست . دلم نمی خواهد . ۳ - عشق به معبود حقیقی . ۴ - معشوق . یا عشق است . خوشیم شادیم . یا ... را عشق است ... مورد کمال توجه است شایان احترام است : جمال مولی را عشق است .
نیکو و برابر کنندگان در نشاندن درختهای ریاحین را اصلاح کنندگان و صاف کنندگان غرسهای ریاحین مفرد آن عشیق یا عشوق است

معنی واژه عشق در فرهنگ معین

(عِ) [ ع . ] (مص ل .) ۱ - به شدت دوست داشتن . ۲ - (اِمص .) شیفتگی ، دلدادگی . ۳ - لذت ، کیف . ،~ افلاطونی عشقی که با گرایش های جنسی همراه نیست .

معنی واژه عشق در فرهنگ عمید

۱. دوست داشتن به حد افراط.
۲. شیفتگی، دلدادگی، دلبستگی و دوستی مفرط.
۳. (اسم) [عامیانه] معشوق.
* عشق ورزیدن: (مصدر لازم) عشق داشتن، عشق بازی کردن.

معنی واژه عشق در دانشنامه اسلامی

محبت وقتی که به آن حالت برسد " عشق " نامیده می شود، به یک حالتی که زمام فکر و اراده انسان را می گیرد، بر عقل و بر اراده تسلط پیدا می کند و لهذا حالتی می شود شبه جنون ، یعنی عقل را دیگر در آن جا حکمی نیست: قیاس کردم تدبیر عقل در ره عشق ••• چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی
در مسأله جنگ عقل و عشق می بینید که همیشه پیروزی را با عشق دانسته اند و محکومیت را با عقل:
نیکخواهانم نصیحت می کنند ••• خشت بر دریا زدن بی حاصل است
شوق را بر صبر قوت غالب است ••• عقل را با عشق دعوی باطل است
یکچنین حالتی را " عشق " می نامند.عیب اساسی این حالت این است که از اختیار انسان خارج است. این قابل توصیه نیست. برخی امور است که اگر پیدا بشود، به شرط این که انسان در برخورد با آن به نحو احسن رفتار کند مفید واقع می شود ولی خودش قابل توصیه نیست، مثل مصیبت . مصیبت برای انسان می تواند آثار بسیار مفیدی داشته باشد اما قابل توصیه نیست که به انسان بگویند تو به دست خودت برای خودت مصیبت به وجود بیاور چون مصیبت و بلا یک کوره خیلی خوبی است برای اصلاح انسان. این مسأله ای که به نام " عشق " نامیده می شود نیز چیزی است که اگر پیش آمد ممکن است یک کسی را خراب کند، ممکن هم هست یک کسی را آباد کند، ولی به هر حال یک امر قابل توصیه نیست.

نظریات در مورد ماهیت عشق
اگر عرفا عشق را توصیه کرده اند آن ها یک ادعایی دارند، ادعاشان این است که می گویند آدم کامل مثل یک آدمی است که شنا را خوب بلد است که اگر یک کسی را که شنا بلد نیست در دریا هم بیاندازد، اگر دید غرق می شود می تواند او را بگیرد و بیرون بیاورد. آن ها معتقدند که یک آدم کامل اگر بر یک ناقص اشراف داشته باشد، می تواند مراقب و مواظب او باشد و نگذارد هلاک بشود.
مثل آن تمرینی که بچه ها را در استخر می دهند. به بچه نمی شود توصیه کرد که به تنهایی برو در استخر، اما تحت مراقبت یک نفر مربی مانعی ندارد، او مراقبش است، اگر دید دارد غرق می شود نجاتش می دهد. همچنین این ها معتقدند که این (عشق) یک امری است که اگر رخ بدهد، در انسان وحدت و تمرکز ایجاد می کند، یعنی او را از هزاران رشته تعلق جدا می کند.
یک عیب اساسی در ما این است که در روح ما صدها رشته وابستگی به صدها شیء وجود دارد نه به یک شیء، به صدها شیء. از نظر روح و معنا وابسته هستیم، مثل یک انسانی یا یک حیوانی که با رشته های مختلف به صد جا بسته باشد، اگر یکی از آن ها بریده شود نود و نه تای دیگر هست، دو تا بریده شود نود و هشت تای دیگر هست. انسان برای این که به خدا از نظر عمل موحد باشد و همه رشته های متصل به او از خدا سرچشمه بگیرد باید همه این ها را قطع بکند تا بتواند به او وصل بکند و مصداق " «فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله» " (پس کسی که به طاغوت کافر شد و به خدا ایمان آورد) بشود.
این ها معتقد هستند که همین چیزی که اسمش " بلا " است (یعنی عشق)، سبب می شود که انسان از همه آن صد شیء می برد، به همان یکی وصل می شود و این حالت تمرکز در او پیدا می شود. آنگاه مدعی هستند همین قدر که این تمرکز ولو نسبت به یک مظهر و یک شیء باطل در او پیدا شد بعد امکان این که این تمرکز تحت مراقبت یک " کامل " از اینجا برداشته شود و به مرکز اصلی خودش گذاشته شود هست. آنچه گفته اند روی این حساب است.

کاربرد کلمه عشق در قرآن و روایات اسلامی
...

معنی واژه عشق در دانشنامه عمومی

عشق در جدول ها

لاو

نقل قول های مربوط به عشق

عشق یعنی علاقه شدید قلبی.
• «آتشی از عشق در خود برفروز// سربه سر فکر و عبارت را بسوز» -> مولوی
• «آشفته، پا ز سلسله زلف او مکش// عمری که صرف عشق نگردد بطالت است» -> آشفته شیرزای
• «آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.» -> بنیامین فرانکلین
• «آب عشق تو چو ما را دست داد // آب حیوان شد به پیش ما کساد // ز آب حیوان هست هر جان را نویی // لیک آب آب حیوانی تویی» -> مولوی
• «آنچه راجع به آثار زندگی باخ برای گفتن دارم: شنیدن، نواختن، عشق ورزیدن، محترم داشتن و خفه شدن است.» -> آلبرت اینشتین
• «در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.» -> آلبرت اینشتین
• «آدم باید همیشه عاشق باشد، این است که مرد نباید ازدواج کند.»
• «آن شنیدم که عاشقی جان باز// وعظ گفتی به خطه شیراز//ناگهـان روستائیی نادان//خالی از نور دیده و دل و جان//ناتراشیده هیکل و ناراست// همچو غولی از آن میان برخاست//گفت ای مقتدای اهل سخن//غـم کارم بخور که امشب من//خـرکی داشتم چگونه خری//خری آراسته به هر هنری//یک دم آوردم آن سبک رفتار//بـه تفرج میانه بازار//ناگهانش زمن بدزدیدند//زین جماعت بپرس اگر دیدند//پیر گفتا بدو که ای خرجو//بنشین یک زمان و هیچ مگو//پس ندا کرد سوی مجلسیان//که اندرین طایفه ز پیر و جوان//هرکه با عشق در نیامیزد//زین میانه به پای برخیزد//ابلهـی همچو خر کریه لقا//زود برجست از خری برپا//پیر گفتش توئی که در یاری//دل نبستی به عشق؟ گفت آری//بانگ برداشت گفت ای خردار//هان خرت یافتم بیار افسار» -> عراقی
• «آنکه خبردار شد ز مسئله عشق// کار ندارد به هیچ ملت و مذهب» -> فروغی بسطامی
• «آن که نشنیده ست هرگز بوی عشق// گو به شیراز آی و خاک ما ببوی» -> سعدی
• «آن گاه که عشق تورا می خواند، به راهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بال هایش پناه می دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.» -> جبران خلیل جبران
• «از بهر خدا عشق دگر یار مدارید // در مجلس جان فکر دگر کار مدارید.» " مولوی ، دیوان شمس "
• «آن را که پیر عشق به ماهی کند تمام // در صد هزار سال ارسطو نمی کند.» -> شیخ بهایی
• «از تو سخن گویم، از تو ره جویم، توکل گویم و سخن حق گویم، عشق به الله فراموش نشود!» -> سبحان مهرداد محمدپور
• «از آسمان گفته ام، از عشق آسمانی، با یاد تو شکفته ام، سبحان عاشق» -> سبحان مهرداد محمدپور
• «از پریدن های رنگ و از تپیدن های دل// عاشق بی چاره هرجا هست رسوا می شود» (متخلص به عیسی) -> مسیح شیرازی
• «از دست عدو نالهٔ من از سرِ درد است// اندیشه هرآن کس کند از مرگ، نه مرد است// جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است// مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است» -> عارف قزوینی
• «ازدواج وسیله ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می سازد.» -> اوشو
• «ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.» -> ناپلئون بوناپارت
• «از شبنم عشق خاکِ آدم گِل شد// صد فتنه و شور در جهان حاصل شد// سر نشتر عشق بر رگ روح زدند// یک قطره فروچکید، نامش دل شد» -> افضل الدین کاشانی
• «از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر// یادگاری که در این گنبد دوار بماند» -> حافظ
• «ای هنرمند عشق به الله فراموش نشود.» -> سبحان مهرداد محمدپور
• «اشک خونین به طبیبان بنمودم، گفتند// درد عشق است و جگرسوزدوایی دارد» -> حافظ
• «افسردگی تنها معشوقهٔ باوفایی است که من می شناسم، بی جهت نیست اگر به عشق روی آورم.» -> سورن کیرکه گارد
• «اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، عشق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.» -> اوشو
• «اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم… و از عشق بی بهره باشم طبل میان تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب دانی و پیش گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه ها را به رفتار آورم و از عشق بی بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید. عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی آید و اندیشه شر نمی کند و از بی عدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می کند همه چیز را باور می کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی افتد اما پیشگوی ها همه شکست می خورند و زبان ها همه قطع می شوند و دانش ها در غبار زمان پنهان می شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد آنچه می ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است.» -> پائولو کوئیلو/ عطیه برتر
• «اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم. از بهر آنکه عشق او را صدبار سوخته است. سائلی گفت اگر آن عاشق را جرم بسیار بود او را نسوزی؟ گفت نی، که آن جرم به اختیار نبوده باشد که کار عاشقان اضطراری بود نه اختیاری.» -> یحیی بن معاذ رازی
• «اگر صد آب حیوان خورده باشی// چو عشقی در تو نبود مرده باشی» -> وحشی بافقی
• «اندیشه ها، رؤیاها، آه ها، آرزوها و اشک ها از ملازمان جدائی ناپذیر عشق می باشند.» -> ویلیام شکسپیر
• «انسان موظف است که عاشق حقیقت باشد و اظهار آن را به خاطر عشقی که نسبت به آن دارد، از تکالیف حتمی خود بداند.» -> ساموئل اسمایلز
• «اول ازدواج کن، عشق خودش به وجود می آید!» -> ضرب المثل انگلیسی
• «ای باد خوش که از چمن عشق می رسی// برمن گذر که بوی گلستانم آرزوست» -> مولوی
• «ای عشق! تو افسر زندگی و بختِ بیداری.» -> یوهان ولفگانگ گوته
• «این از خصوصیات عشق است که هیچ گاه ثابت نمی ماند؛ او بدون وقفه رشد می کند، درصورتی که کاهش نیابد.» -> آندره ژید
• «انسان تا وقتی عاشق است که در شکنجه باشد، همینکه راحت شد دیگر عاشق نیست.» دورا
• «بنگر رنگِ شامگاه را که همانند/ روی عاشقی است که معشوق خود را وداع می گوید//خورشید زردگونه بدان می نگرد/ همانند چهره ای است که از غمخواری خراشیده باشد//سرخی خود را بر آن خلیج افکنده/ پنداری آزرم عشق با اشکِ دلدادگان درآمیخته// به هنگام غروب چون سرخ قطره ای فرو می چکد/ چونان قطرهشرابی است که از سر انگشت ساقی می افتد.» ترجمه شده از عربی -> ابن سهل اندلسی
• «با دو عالم عشق را بیگانگی // اندر او هفتاد و دو دیوانگی» -> مولوی
• «برفراز پل، در قلب پاریس، خانه همگی ما، ایستاده ام. بر امواج رودخانه، تو را دیدم؛ قلبم را در آب افکندم و در ژرفنای تو غرق گشته و به تو عشق می ورزم.» -> کورت توخلسکی
• «برو در عشق بازی سربرافراز// به کوی عشق نام و ننگ درباز// کزین بهتر خرد را پیشه ای نیست// وزین به در جهان اندیشه ای نیست» -> عبید زاکانی
• «بشد ز خاطرم اندیشه می و معشوق// برفت از سرم آواز بربط و تنبور» -> ظهیرالدین فاریابی
• «بشوی اوراق اگر هم درس مایی// که علم عشق در دفتر نباشد» -> حافظ
• «بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق بشوند به خود بیشتر عشق می ورزند تا به معشوق.» -> فرانسوا لارشفوکو
• «به آب دیده خونین نبشته قصه عشق// نظر به صفحه اول مکن که تو بر توست» -> سعدی
• «به خود راه عشق می پوئی؟// به چراغ آفتاب می جوئی؟» -> اقبال لاهوری
• «به شهوت، قرب تن با تن ضرور است// میان عشق وشهوت راه دور است» -> وحشی بافقی
• «به عالم هر کجا درد و غمی بود// به هم کردند و عشقش نام کردند» -> عراقی
• «به گیتی عاشقی بی غم نباشد// خوشی و عاشقی باهم نباشد» -> فخرالدین اسعد گرگانی
• «بی تو بر جانم جهان بفروختم// کیسه بین کز عشق تو بر دوختم» -> عطار نیشابوری
• «بی عشق زندگی محال است» -> افلاطون
• «بهتر است آدمی محبوبی داشته باشد و او را از دست بدهد تا اینکه اصلاً به کسی مهر نورزیده باشد.»
• «پاکشیدن مشکل است از خاک دامن گیر عشق// هرکه را چون سرو این جا پای در گل ماند، ماند» -> صائب تبریزی
• «پس، سخن از کسی گوئید که نه چندان فرزانه، اما به تمام و کمال عاشق بود.» -> ویلیام شکسپیر/ اتللو
• «پیش مؤمن کی بود این قصه خوار// قدر عشق گوش، عشق گوشوار» -> مولوی
• «پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ گسیخته نمی شود، چه رسد به دوری.» -> ولتر
• «پافشاری در عشق ضعف ما را نشان می دهد نه قوت ما را.»
• «تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.» -> اوشو
• «تو به یک خواری گریزانی ز عشق // تو به جز نامی چه میدانی زعشق» -> مولوی
• «تا کی بود بهانه و تا کی بود عتاب// این عشق نیست جانی جنگ است و کارزار» -> فرخی سیستانی
• «ترجیح می دهم در آتش کین آن ها نابود گردم، تااین که بدون عشق تو تن به ذلت زندگی تسلیم کنم.» -> ویلیام شکسپیر
• «تنها تفاوت بین هوس بازی و عشق جاودان در اینست که هوس بازی قدری بادوام تر است.» -> اسکار وایلد
• «تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است.» -> ناشناس
• «تنها عشق می تواند آدمی را از خانه و کاشانه اش آواره کند و تنها خاطرهٔ مرد ماهیگیری رعنا می تواند کوچکی را از دریا جدا کند، تا آنجا که روی زمین سنگلاخی خشک بسرد و درد و رنج زمین را نادیده بگیرد.» منیرو روانی پور، اهل غرق -> آبی دریایی
• «ترا می خواهم و دانم که هرگز//به کام دل در آغوشت نگیرم//توئی آن آسمان صاف و روشن//من این کنج قفس، مرغی اسیرم»
• «تجربه به ما می آموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛ عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم»
• «توصیف عشق خنده دار است. عشق را می توان به راحتی احساس کرد، اما در عین حال آنقدر لغزنده است که نمی توان درباره اش صحبت کرد. درست مانند یک قالب صابون در وان حمام؛ در دستتان می ماند مگر اینکه زیاد فشارش دهید.»
• «تشویش ها، رؤیاها، آه ها، آرزوها و اشک ها از ملازمان جدایی ناپذیر عشق اند.» -> ویلیام شکسپیر
• «تا دنیا دنیا بوده وعشق وجود داشته و قوانین آن تقریباً تغییرناپذیر بوده است، همواره دست ها در گردن ها حلقه شده و لب ها در جستجوی لب ها برخواهند آمد.»
• «جنت ملا، خور و خواب و سرود// جنت عاشق، تماشای وجود» -> اقبال لاهوری
• «جور گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد// بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد» -> ضرب المثل فارسی
• «جسم خاک از عشق بر افلاک شد // کوه در رقص آمد و چالاک شد» -> مولوی
• «چو فقر از در درون آید، برون شد عشق از روزن» -> علی اکبر دهخدا
• «حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری، زندگی زن را تشکیل می دهد.» -> انوره دو بالزاک
• «خدایا! چه خوشبختی بالاتر از این، هم عاشق و هم معشوق بودن.» -> یوهان ولفگانگ گوته
• «خراب عشق شو کاباد گشتی// غلام عشق شو کازاد گشتی// حدیث عشق انجامی ندارد// خرد جز عاشقی کامی ندارد// منوش از دهر جز پیمانه عشق// میاور یاد جز افسانه عشق// دلی، کو با بتی عشقی نورزد// مخوانش دل که او چیزی نیرزد» -> عبید زاکانی
• «خود را فدای بشریت کردن آسان تر از عشق به بشریت است.» -> ژان پل
• «خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی// دچار یعنی عاشق!// و فکر کن چه تنهاست، اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد// چه فکر نازک غمناکی!// دچار باید بود!» -> سهراب سپهری
• «خوشتر از دوران عشق ایام نیست// بامداد عاشقان را شام نیست»
• «دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد/به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد//در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران/به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد.» -> مولوی
• «داند او کاو نیک بخت و محرم است // زیرکی زابلیس و عشق از آدم است» -> مولوی
• «در بود و نبود من، اندیشه گمان ها داشت// از عشق هویدا شد این نکته که هستم من» -> اقبال لاهوری
• «در خرابات خراب عشق تو// یک حریف آب دندان کس ندید» -> عطار نیشابوری
• «در نگنجد عشق در گفت و شنید // عشق دریایی است قعرش ناپدید» -> مولوی
• «دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن چیزی جز عشق نیست» -> مصطفی چمران
• «در میان تمام انواع احتیاط، احتیاط در عشق به احتمال برای شادی واقعی کشنده ترین است.» -> برتراند راسل
• «دریای عشق را به حقیقت کنار نیست// ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست» -> سعدی
• «دست از مس وجود چو مردان ره، بشوی// تا کیمیای عشق بیآبی و زر شوی» -> حافظ
• «دعوی عشق زهر بوالهوسی می آید // دست برسرزدن از هر مگسی می آید» -> ناشناس
• «دل هیچ گه ز جور تو دل ناگران نبود// بارِ گران عشق تو بر دل گران نبود» -> عارف قزوینی
• «دور گردونها به موج عشق دان // گر نبودی عشق بفسردی جهان» -> مولوی
• «دوستی خالص ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی خواهی، شرطی قائل نمی شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبه خود پیش می آید. انسان نیاموخته است که زیبایی های تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، می خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی… اما نیاز اساسی آن است که به گونه ای فراموش کنی که تنهایی.» -> اوشو
• «دیرگاهی که مرگش فرارسید، ذره ذره از پیکرش ستاره بساز! آن گه طاق نیلگون آسمان را چراغانی خواهد کرد، تا جهان عاشق شب گردد و هیچ انسانی به ستایش خورشید خودپرست ننشیند.» -> ویلیام شکسپیر/ رومئو و ژولیت
• «دیروز، مطیع سلاطین بودیم، و سر برآستانِ امپراطوران داشتیم؛ امروز، حقیقت را می ستاییم، و ره عشق می پوییم.» -> جبران خلیل جبران
• «در قضایای عشق فاصله بین پاکی و خطا فقط یک بوسه است.»
• «در عشق زنان نه تنها دوست دارند غالب شوند، بلکه مایلند مغلوب همگردند.»
• «در عشق پیروز کسی است که پای به فرار می نهد.»
• «در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.»
• «دلم شکسته شد، این بار هم نجات نداد // شراب عشق تو، این کوزهٔ سفالی را»
• «رابطهٔ جنسی زمانی معنا می یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطهٔ جنسی به هم می آمیزند؛ و عشق مرکزیت عظیم تری است، مرکزیتی والاتر. آن گاه که رابطهٔ جنسی به عشق گره می خورد، بالا و بالاتر جریان می یابد.» -> اوشو
• «روح عاشق هیچگاه در خانه نیست.» -> کارل فریدریش ویلهلم واندر
• «راه های عشق مختلف است ولی به یک نقطه منتهی می شود.» آرمان آبل
کلمات مرتبط

معنی عشق

عشق

/'eSq/

مترادف عشق: تعشق، خلت، دوستی، شیفتگی، علاقه، محبت، مودت، مهر، وداد

متضاد عشق: نفرت

برابر پارسی: دلدادگی، دل باختگی، دل بردگی، دل دادگی، شیدایی، شیفتگی
کلمات مرتبط