کلمه
نیاز
اشتباه تایپی
kdhc
تلفظ
niyAz
نقش کلمه
اسم

معنی واژه نیاز در دهخدا

نیاز. (اِ) حاجت. (جهانگیری ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (رشیدی ) (آنندراج ). احتیاج. (برهان قاطع). ارب. اربه. مأربه. وطر. (یادداشت مؤلف ) :
اگرچه بمانند دیر ودراز
به دانا بودشان همیشه نیاز.
بوشکور.
ما را بدان لب تو نیاز است در جهان
طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی.
کسائی.
بدین خواسته نیست ما را نیاز
سخن چند گوییم چندین دراز.
فردوسی.
که ای نامداران گردن فراز
به رأی شما هرکسی را نیاز.
فردوسی.
چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز
وگر چه نبودش به چیزی نیاز.
فردوسی.
در جهان هیچ شاه و خسرو نیست
که نه او را به فضل اوست نیاز.
فرخی.
خویشتن را چه ستاید چو ستوده است بفضل
چه نیاز است سیه موی جوان را به خضاب.
فرخی.
نگیرد چنین چاره گفتند ساز
جز آنگه که باشد به یاران نیاز.
اسدی.
همان روز بفروختند آن جهاز
که بد مشتری را سوی آن نیاز.
شمسی (یوسف و زلیخا).
هر آنچ امروز بتواند به فعل آوردن از قوت
نیاز و عجز اگر نبود ورا چه دی و چه فردا.
ناصرخسرو.
ناز دنیا گذرنده است ترا گر بهشی
سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز.
ناصرخسرو.
ای ترا آرزوی نعمت و ناز
آز کرده عنان اسب نیاز.
ناصرخسرو.
نیاز بود چنین ملک را به چون تو وزیر
در آرزوی تو می بود روزگار دراز.
سوزنی.
درازدستی جودت بغایتی برسید
که دست آز و زبان نیاز شد کوتاه.
انوری.
روزی که به دست ناز برخیزی
دانم ز نیاز من خبر داری.
انوری.
کشت صبر مرا نیاز عطات
دیت کشته ٔ نیاز فرست.
خاقانی.
بخت ز من دست شست شاید اگر من
نقش امید از رخ نیاز بشویم.
خاقانی.
پیش زخم تو کعبتین کردار
بر بساط نیاز می غلطم.
خاقانی.
که شرح حال من لختی دراز است
به حاضر گشتن خسرو نیاز است.
نظامی.
به دلها نیاز اوستادی قوی است
کزو هر زمان صنعتی را نوی است.
امیرخسرو.
ای سروناز حسن که خوش می روی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز.
حافظ
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز.
حافظ.
گفتم از کویش روم بازآمدم با صد نیاز
هرکه گوید ناسزائی باز آوردی کند.
مکتبی.
|| بی نوائی. تنگدستی. (ناظم الاطباء). فقر. نداری. فاقه. املاق. مقابل ناز و نعمت. (یادداشت مؤلف ) :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز.
بوشکور.
گر بخواهی نیاز پوشیدن
تو همی آب در کواره کنی.
دقیقی.
بسی زرّ و گوهر به درویش داد
نیاز آنکه بنهفت ازاو بیش داد.
فردوسی.
سر بدره ٔ ماگشاده ست باز
نباید که ماند کس اندر نیاز.
فردوسی (شاهنامه ، ج 4 ص 1763).
هم آن راکه پرورد در بر بناز
درافکند خیره به چاه نیاز.
فردوسی.
نه روز بزرگی نه روز نیاز
نماند همی بر کسی بر دراز.
فردوسی.
مجروح آز را بر تو مرهم
درد نیاز را بر تو درمان.
فرخی.
هرکه ناز از شاه بیند بشکند پشت نیاز
هرکه سود از شاه بیند گم کند نام زیان.
عنصری.
طلب و گیر و نمای و شمر و ساز و گسل
طرب و ملک و نشاط و هنر و جود و نیاز.
منوچهری.
بعضی به نیاز و درویشی مبتلاگشتند. (تاریخ بیهقی ).
کراراند خشمش فتد در گداز
کرا خواند جودش برست از نیاز.
اسدی.
مزن رای با تنگدست از نیاز
که جزراه بد ناردت پیش باز.
اسدی.
چو شد سخاوت او بر زمانه مستولی
نیاز کرد جهان را به درد دل بدرود.
مسعودسعد.
شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز
درازتر ز امید و سیاه تر زنیاز.
مسعودسعد.
روا مبین ز طریق کرم که ز خم نیاز
برآرد از جگرم هر دمی هزار طراق.
خاقانی.
بر چشمه ٔ کرم شد و سد نیاز بست
پس خضر جود خوانم و اسکندر سخاش.
خاقانی.
غم همه ز آن است کآشنای نیازم
گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی.
خاقانی.
نیاز گر بدرد پیکر مرا از هم
نبینی از پی کار نیاز پیکارم.
خاقانی.
|| قحط. (برهان قاطع) (صحاح الفرس ). غلا. (برهان قاطع). رجوع به معنی قبلی شود. || شره. حرص. (صحاح الفرس ) (برهان قاطع). آز. (ناظم الاطباء) :
چه سودت بسی این چنین رنج و آز
که از بیشتر کم نگردد نیاز.
فردوسی.
تا خون نگشادم از رگ جان
تب های نیاز من نبستی.
خاقانی.
|| حرص به طعام. (ناظم الاطباء). به لذت خوردن طعام. (از صحاح الفرس ) (برهان قاطع). رجوع به معنی قبلی شود. || ذلت. خواری. نکبت :
نگر تا نگردد به گرد تو آز
که آز آورد خشم و بیم نیاز.
فردوسی.
کجا بی هنر شد اسیر نیاز
هنرمند هرجا بود سرفراز.
فردوسی.
هر آن ناز کآغاز او آز باشد
مدارش بناز و مخوان جز نیازش.
ناصرخسرو.
بدسگالش کجا ز بحر نیاز
کشتی جان به معبر اندازد.
خاقانی.
|| گدائی. درخواست. استدعا. التماس. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی بعدی شود. || خواهش. تمنی. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی بعدی شود. || عجز. انکسار. خضوع. خشوع. ابتهال. زاری. تضرع. لابه. عرض حاجت. (یادداشت مؤلف ) :
من نیازومند تو گشتم و هر کو شد چنین
عاشق ناز تو می زیبدش هرگونه نیاز.
منوچهری.
ایمان کلید جنت و در بی مدنگ نی
دندانه ٔ نیاز گشاینده ٔ مدنگ.
سوزنی.
قنوت من به نماز و نیاز در این است
که عافنا و قنا شر ما قضیت لنا.
خاقانی.
چون از نیازت بوی نه کعبه پرستی روی نه
چون آبت اندر جوی نه پل کردن آسان آیدت.
خاقانی.
پیش کعبه گشته چون یاران زمین بوس از نیاز
و آسمان را در طوافش هفت دوران دیده اند.
خاقانی.
تو مستغنی از هرچه در راه تست
نیاز همه سوی درگاه تست.
نظامی.
ایمن آباد است آن راه نیاز
ترک نازش گیر و با آن ره بساز.
مولوی.
سر پادشاهان گردن فراز
به درگاه او بر زمین نیاز.
سعدی.
سعدیا زنده عاشقی باشد
که بمیرد بر آستان نیاز.
سعدی.
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای.
سعدی.
نیاز از شاه به چون سرفراز است
گدا خود جمله زاری و نیاز است.
امیرخسرو.
بیار می که ندارم چو حافظ استظهار
به گریه ٔ سحری و نیاز نیمشبی.
حافظ.
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند.
حافظ.
با خلق خدا سخن به شیرینی کن
اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن.
امامی خلخالی.
|| اظهار محبت. (برهان قاطع). || تجمل. تکلف. (یادداشت مؤلف ). ناز :
به راه شاه نیاز اندرون سفر مسگال
که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت.
کسائی.
به نیاز گفت فرداپی تهنیت بیایم
به دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید.
خاقانی.
|| مرادف ناز است. و رجوع به معنی قبلی شود :
چنین گفت بادختر سرفراز
که ای پروریده به ناز و نیاز.
فردوسی.
|| مقصود. مطلوب. (یادداشت مؤلف ) :
پس از چارده سال رنج دراز
رسانیدش [ یعقوب را ] ایزد به کام و نیاز.
شمسی (یوسف و زلیخا).
|| ضرورت. (یادداشت مؤلف ) (منتهی الارب ). رجوع به نیاز آمدن شود. || آرزو. (صحاح الفرس ) (آنندراج ). میل. خواهش. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) :
پیاده شد و برد پیشش نماز
به دیدار او بد نیا را نیاز.
فردوسی.
چو بودن به گنگ اندرون شد دراز
به دیدار کاووسش آمد نیاز.
فردوسی.
باز نیازم به شاهد و می و شمع است
هر سه توئی ز آن به سوی توست نیازم.
خاقانی.
دوشت نیاز این جگر سوخته نبود
امشب به وعده ٔ دل بریان کیستی.
خاقانی.
|| دوست. (یادداشت مؤلف ) (برهان قاطع) (اوبهی ) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (آنندراج ) (از صحاح الفرس ) . برابر دشمن. (از برهان ). رجوع به معنی بعدی شود. || گرامی. عزیز. نیازی. محبوب. (یادداشت مؤلف ). نیز رجوع به نیازی شود :
بیاگند [ تور ] مغزش [ ایرج را ] به مشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر [ فریدون ]
چنین گفت کاینک سر آن نیاز
که تاج نیاکان بدو گشت باز.
فردوسی.
یکی تاجور شاه و کهتر پسر
نیاز فریبرز و جان پدر.
فردوسی.
که کهتر پسر بود و پرخاشجوی
نیاز پدر خسرو ماهروی.
فردوسی.
ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.
لبیبی.
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی جز او نداشت دگر.
سنائی.
|| تحفه ٔ درویشان. (برهان قاطع). هدیه. پیشکش. (آنندراج ). مزد فالگو. مزد قرآن خوان. هدیه و پیش کش از نقدو جنس که به مرشد یا پیری دهند. (یادداشت مؤلف ). مجازاً نذری که برای گرفتن مراد و حاجت خود به نام نبی و ولی داده شود که بیشتر به شکل خوراک است. (از فرهنگ نظام ): فرموند بگو هرکه نیاز پیش آرد و از راه حسن عقیده نزدیک شما چیزی آرد بی تحقیق آن را قبول کردن نمی شاید. (انیس الطالبین ص 139). رجوع به نذر و نیازشود. || حاجتمند. محتاج. آرزومند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به نیازمند شود.
- با نیاز ؛ نیازمند، که غنی یا مستغنی نیست :
شوند از برون گرسنه با نیاز
چو شب شد همه سیر گردند باز.
اسدی.
چنان دارم ای داور کار ساز
کزین بانیازان شوم بی نیاز.
نظامی.
- به نیاز ؛ با نیاز. نیازمند. محتاج و مسکین :
گاهیم به ناز دارد و گه به نیاز.
مسعودسعد.
- || با خضوع و خشوع. دعا و زاری از روی صدق و صفا :
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می کنی.
سعدی.
- بی نیاز. رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود.
- پرنیاز ؛ محتاج. حاجتمند. مسکین. بی نوا :
شد از رنج و سختی جهان پرنیاز
همی بود از هر سوئی ترکتاز.
فردوسی.
بر امید کشتن اندر پای وصلش زنده ام
پرنیازان را تمنا برنتابد بیش از این.
خاقانی.
پرنیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر
شرب عزلت هم تباشیرش دهم هم ناردان.
خاقانی.
- نیاز آمدن کسی را به چیزی ؛ ناگزیر شدن او از آن.
- || حاجت افتادن او به آن. محتاج شدن او بدان :
گر آیدت روزی به چیزی نیاز
به دست و به گنج بخیلان میاز.
فردوسی.
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
جهان را به مهر تو آمد نیاز.
فردوسی.
ز زین برگرفتش به میدان فکند
نیازش نیامد به گرز و کمند.
فردوسی.
بگویید هوشت فراز آمده ست
به خاک و به خونت نیاز آمده ست.
فردوسی.
نماند به گیتی کسی خوددراز
که نامد مر او را به رفتن نیاز.
فردوسی.
گه نیازت به حصار آید و بندد در
گاه عیبت ز در و بند و حصار آید.
ناصرخسرو.
و گر به جنگ نیاز آیدش بدان کوشد
که گاه جستن از آنجا چگونه سازد رنگ.
فرخی (یادداشت مؤلف ).
- || تمایل پیدا کردن او به آن. مایل شدن او به آن :
به دیدار شاه آمده ستش نیاز
ندانم چه دارد به دل با تو راز.
فردوسی.
چنین گفت با رستم سرفراز
که آمد به دیدار شاهم نیاز.
فردوسی.
- نیاز آمدن کسی را؛ بی چیز شدن او. فقیر شدن او. تنگدست شدن او. نیازمند گشتن او :
دگر آن کش آید به پیری نیاز
ز هر کس همی دارد آن رنج راز.
فردوسی.
- نیاز آوردن ؛ نیاز بردن. عرض حاجت کردن. سؤال کردن :
نیاز آورد هر که یک روزه پیشش
بماند همه عمر در بی نیازی.
سوزنی.
- || پیشکش و هدیه نزد مرشد و مرادی بردن. نذرانه نزد اولیأاﷲ بردن. چیزی نذر مزار اولیاء و اقطاب کردن : و فرمودند بگو هر که نیاز پیش آرد... بی تحقیق آن را قبول کردن نمی شاید. (انیس الطالبین ص 139).
- نیاز افتادن ؛ احتیاج پیدا شدن :
بود کت نیاز افتد از روزگار
به از دوست آن دشمن آید به کار.
اسدی.
- نیاز بردن ؛ عرض حاجت کردن. سؤال و اظهار نیازمندی کردن :
به از بنده بودن به سالی دراز
به گنج جهاندار بردن نیاز.
فردوسی.
- نیاز برداشتن ؛ حاجت بردن. حاجت خواستن. نیازمندی نمودن :
اگر چه بدی بختشان دیرباز
به کهتر نه برداشتندی نیاز.
فردوسی.
- نیاز پوشیدن ؛ از سؤال و طلب سر باز زدن. حاجت نهفتن :
گر بخواهی نیاز پوشیدن
تو همی آب در گواره کنی.
؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
- || فقر وتنگدستی خویش پوشیده داشتن :
کسی را که پوشیده دارد نیاز
که از بد همی دیر یابد جواز.
فردوسی.
- نیاز دادن ؛ نذرانه و پیشکش و هدیه دادن به پیری و مرشدی. مزد فالگو و قرآن خوان دادن.
- نیاز داشتن ؛ نیازمند بودن. حاجت داشتن. محتاج بودن :
مگر پهلوان رستم سرفراز
به گنج و سپاه تودارد نیاز.
فردوسی.
به شعر تهنیت این ملک را کنم نه ترا
که ملک داشت به شغل وزارت تو نیاز.
سوزنی.
نیاز عطا داشتم تا به اکنون
نیازم نماند از عطا می گریزم.
خاقانی.
- نیاز رسیدن ؛ احتیاج پیدا شدن. حاجت افتادن :
ندید او همی مردم رای ساز
رسیدش به تدبیرسازان نیاز.
فردوسی.
- نیاز کردن ؛ اظهار عجز و تضرع و خشوع کردن. لابه نمودن. به لابه طلب کردن :
پیش یوسف نازش خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن.
مولوی.
میان عاشق و معشوق حرف بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید.
حافظ.
- || نقدینه یا جامه و امثال آن پیشکش مرشدی یا مرادی یا سیدی یا رمالی کردن. نذر کردن.رجوع به نذر و نیاز شود.
- نیاز کسی را به دیگری آوردن ؛ او را به دیگری محتاج کردن. به دیگری حواله کردن :
به چیزی که باشد مرا دسترس
بکوشم نیازت نیارم به کس.
فردوسی.
- نیاز نهفتن ؛ نیاز پوشیدن. فقر و مسکنت پوشیده داشتن :
بسی زرّ و گوهر به درویش داد
نیاز آنکه بنهفت از او بیش داد.
فردوسی.

نیاز. (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش بندرشاه شهرستان گرگان. در 5 هزارگزی جنوب شرقی بندر شاه ، بر سر راه کردکوی به بندر شاه ، در دشت معتدل هوای مرطوبی واقع است و 300 تن سکنه دارد. آبش از چاه و رودخانه ٔ قره سو، محصولش غلات و پنبه و صیفی دیمی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالیچه بافی و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

نیاز. (اِخ ) دهی است از دهستان به به جیک بخش سیه چشمه ٔ شهرستان ماکو. در 24هزارگزی شمال شرقی سیه چشمه و 6هزارگزی شمال راه محمدآقا، در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری واقع و دارای 178 تن سکنه است. آبش از چشمه ، محصولش غلات ، شغل اهالی زراعت و گله داری و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

نیاز. (اِخ ) دهی است از دهستان ییلاق بخش قروه ٔ شهرستان سنندج ، در 42هزارگزی شمال غربی قروه و3هزارگزی شمال علی آباد لوج و در دشت سردسیری واقع است و 395 تن سکنه دارد. آبش از چشمه ، محصولش غلات و لبنیات ، شغل مردمش زراعت و گله داری و بافتن قالیچه و جاجیم و گلیم است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

نیاز. (اِخ ) حسین طباطبائی (سید...) متخلص به نیاز از شاعران و نسخ نویسان قرن سیزدهم و از معاصران فتحعلی شاه قاجار و از احفاد میرشاه تقی جوشقانی است. او راست :
صبا راکرده در زنجیر از آن رو حلقه ٔ مویت
که دیگر سوی مشتاقان نیارد بوی گیسویت.
و نیز:
شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بگسلد
تار زلف توست اما رشته ٔ جان من است.
(از ریحانة الادب ) (از انجمن خاقان ) (مجمع الفصحا ج 2 ص 499). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.

نیاز. (اِخ ) جمال الدین دهلوی متخلص به نیاز. او راست :
سوختم از عشق و خواهد هجر دیگر سوختن
همچو انگشت است در بختم مکرر سوختن.
(از صبح گلشن ص 570).

نیاز. (اِخ ) علی شیرازی (میرزا سید...) متخلص به نیاز از شاعران وخوشنویسان قرن سیزدهم است. شکسته نویس توانا و طبیب ماهری بود و به سال 1263 هَ. ق. درگذشت. او راست :
آنکه بنواخت به تیری دل سرگردان را
کاش بیرون نکشیدی ز دلم پیکان را
غیرتم کشت به نزدیک رقیبان امروز
که به صد خشم کشیدی ز کفم دامان را
آدمیزاده نباشد برِ من آنکه نظر
بر تو افکند و نیفکند به پایت جان را.
(از ریحانة الادب ج 6 ص 273) (آثار العجم ص 545) (فارسنامه ٔ ناصری ج 2 ص 118) (طرایق الحقایق ج 3 ص 144).

نیاز. (اِخ ) محمدرضا ذهبی شیرازی متخلص به نیاز از سخنوران قرن سیزدهم است. به سال 1224 یا 1234 هَ. ق. درگذشته. او راست :
چون خضر رهی نیست در این بادیه باید
ناچار به دنبال صدای جرس افتاد.
(از ریحانة الادب ج 6 ص 274) (مجمع الفصحا ج 2 ص 500) (ریاض العارفین ص 597).
کلمات مرتبط

معنی واژه نیاز در فرهنگ فارسی

حاجت، میل وخواهش، عشق و آرزو، تحفه وهدیه
( اسم ) ۱ - حاجت احتیاج . ۲ - خواهش تمنی : (( مروت گر چه نامی بی نشان است نیازی عرضه کن بر نازنینی . )) ( حافظ. ۳ ) ۲۴۲ - اظهار محبت : مقابل ناز . ۴ - تحف. درویش : (( این حب نبات را بعنوان نیاز ازین درویش قبول کنید . )) ۵ - نذری که برای گرفتن مراد و حاجت خود بنام نبی و وی داده شود و آن بیشتر بشکل خوراک است . ۶ - دوست معشوق : (( ایا نیاز بمن ساز و مرمرا مگذار ) که ناز کردن معشوق دلگداز بود . )) ( لبیبی . لفااق. ۱۸۶ ) یا هنگام نیاز . هنگام حاجت .
علی شیرازی متخلص به نیاز از شاعران و خوشنویسان قرن سیزدهم اوست . شکسته نویس توانا و طبیب ماهری بود و به سال ۱۲۶۳ هجری قمری درگذشت .
[ گویش مازنی ] /neyaaz/ پرچین موقت از سرشاخه های درختان

معنی واژه نیاز در فرهنگ معین

[ په . ] (اِ.) ۱ - حاجت ، احتیاج . ۲ - نذری که برای گرفتن مراد و حاجت به کسی یا جایی بدهند.

معنی واژه نیاز در فرهنگ عمید

۱. حاجت، میل و خواهش.
۲. [قدیمی] عشق و آرزو.
۳. (اسم) تحفه و هدیۀ درویشان.
۴. (اسم) نذری که برای گرفتن مراد و حاجت به کسی یا جایی بدهند.

معنی واژه نیاز در دانشنامه عمومی

نیاز چیزی است که یک ارگانیسم برای زندگی سالم لازم دارد.
نیاز می تواند عینی و فیزیکی باشد مانند: نیاز به غذا و یا روانی و ذهنی باشد مانند: نیاز به اعتماد به نفس. نیازها از خواسته های مشخصی می آیند که در صورت نیاز، کمبود باعث نتیجه آن اختلال عملکرد یا مرگ است.
نیازها و خواسته درباره یک موضوع خاص ، بستری مشترک برای زمینه های فلسفه ، زیست شناسی ، روان شناسی ، علوم اجتماعی ، علم اقتصاد و سیاست تشکیل میدهد.

معنی نیاز

نیاز

/niyAz/

مترادف نیاز: احتیاج، اقتضا، تلنگ، تمنا، حاجت، دربایست، درخواست، ضرورت، لزوم، نذر، وسن، نذری، تحفه، اظهارعشق ، ناز
کلمات مرتبط

معنی اسم نیاز

اسم: نیاز
نوع: دخترانه
ریشه اسم: فارسی
معنی: (تلفظ: niyāz) حالتی که در آن برای انجام دادن کاری یا برآوردن منظوری، چیزی یا کسی مورد تقاضا، مناسب یا سودمند است، احتیاج، ضروری، لازم، (در قدیم) اظهار محبت، چنان که از سوی عاشق در مقابلِ ناز، (در قدیم) (به مجاز) محبوب، معشوق، (در عرفان) اظهار ناچیزی در برابر معشوق، قبول این که بنده به حق نیاز دارد - حاجت، احتیاج
کلمات مرتبط